<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>هشتاد .::. ادبیات جوان ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://8aaad.com/atom.xml" />
    <id>tag:8aaad.com,1387-12-18://1</id>
    <updated>1388-12-27T13:37:38Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.24-en</generator>

<entry>
    <title>انتشارات فصل پنجم و ۱۳ دفتر شعر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-513.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.629</id>

    <published>1388-12-27T13:31:36Z</published>
    <updated>1388-12-27T13:37:38Z</updated>

    <summary>بیگی‌ حبیب‌آبادی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) درباره مجموعه شعرهایی که در بیست و سومین نمایشگاه کتاب ارائه می‌شود گفت: «حق با تو بود» سروده مریم رزاقی در قالب کلاسیک، «تا دست به واژه می‌زنم می‌سوزد» رباعی‌های مریم حقیقت،...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[بیگی‌ حبیب‌آبادی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) درباره
مجموعه شعرهایی که در بیست و سومین نمایشگاه کتاب ارائه می‌شود گفت: «حق
با تو بود» سروده مریم رزاقی در قالب کلاسیک، «تا دست به واژه می‌زنم
می‌سوزد» رباعی‌های مریم حقیقت، مجموعه غزل‌های حبیب‌الله بخشوده با عنوان
«دخترم باران» و «مرگ پیراهنش را عوضی پوشیده است» سروده‌های سپید
محمد‌تقی جنت امانی عنوان برخی از این دفترهای شعر هستند. <br /><br />وی به
دیگر آثار در دست چاپ انتشارات فصل پنجم اشاره و تصریح کرد: دفتر
رباعی‌های طنز ربیعی با عنوان «بخت‌گشایی با وقت قبلی»، «دفتر گل باز
شد»(شعر نوجوان) سروده مریم زندی، «دو واو» دربرگیرنده رباعی‌هایی با
مضامین مختلف و طنز سروده داوود ملک‌زاده، دفتر غزلی از محمدرضا طاهری با
عنوان «سرفه‌های گرامافون» و «چله تاک» دفتری از غزل‌های علیرضا بدیع دیگر
کتاب‌های در دست انتشار هستند. <br /><br />مدیرمسوول انتشارات فصل پنجم
ادامه داد: «پل رومی» مجموعه‌ای از شعرهای سپید مهدی مظاهری، مجموعه
رباعی‌ها و دوبیتی‌های طنز علی بهشت‌آیین با عنوان «بدبخت شدیم گاومان
زاییده»، «اینجا تمام ثانیه‌ها خسته می‌شوند» چارپاره‌های پریسا
فتحیان‌پور و سروده‌های مریم افضلی در قالب کلاسیک با عنوان «باران گرفته
است زمان آب می‌رود» از دیگر آثار در دست چاپ هستند که تا نمایشگاه کتاب
ارائه می‌شوند. <br /><br />وی همچنین به برخی از مجموعه شعرهایی که توسط این
انتشارات اخیرا راهی بازار نشر شده‌اند اشاره کرد و توضیح داد: «فاطمه
پیغمبر اندیشه‌ها» سروده رضا عبداللهی با موضوع مذهبی، رباعی‌های پیام
جهانگیری با عنوان «تردید مکن که انتخاب خوبی است»، «گندم و گوشواره، آهن
و آرواره» سروده سید محمود سجادی و نخستین دفتر شعر آزاده بشارتی با عنوان
«پلک‌های قفل شده» با مقدمه‌ای از محمد‌علی بهمنی به تازگی راهی بازار نشر
شده‌اند. <br /><br />بیگی حبیب‌آبادی درباره کتاب‌های تجدید چاپ شده توسط
این انتشارات نیز گفت: چاپ دوم سروده‌های مهتاب بازوند با عنوان «گنجشک‌ها
فردا برایم حرف‌ها دارند»، چاپ نهم «طوفان واژه‌ها» سروده حمیدرضا برقعی،
و چاپ دوم «چتر عطر باران را می‌پراند» سروده سیدمحمد‌امین جعفری نیز به
تازگی راهی بازار نشر شده‌اند. همچنین آخرین مجموعه شعر محمد‌علی بهمنی با
عنوان «من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم» با استقبال خوبی مواجه شده و
مقدمات چاپ دوم آن‌را فراهم می‌کنیم. <br /><br />وی در پایان افزود: در
بیست‌ و سومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب 75 مجموعه شعر منتشر شده توسط
انتشارات فصل پنجم را در غرفه تخصصی شعر در اختیار علاقه‌مندان و مخاطبان
شعر قرار خواهیم داد. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>احمدرضا احمدي در ليست جايزه‌ي جهاني هانس كريستين اندرسن 2010</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/-2010.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.628</id>

    <published>1388-12-27T13:29:17Z</published>
    <updated>1388-12-27T13:33:08Z</updated>

    <summary>نام احمدرضا احمدي نويسنده‌ي ايراني در فهرست پنج نويسنده‌ي برتر جهاني براي دريافت جايزه‌ي جهاني هانس كريستين اندرسن 2010قرار گرفت. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از ميان اسامي پنج نويسنده و پنج تصوير‌گر انتخاب شده از ميان 55 كانديداي...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">نام
احمدرضا احمدي نويسنده‌ي ايراني در فهرست پنج نويسنده‌ي برتر جهاني براي
دريافت جايزه‌ي جهاني هانس كريستين اندرسن 2010قرار گرفت. </font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گزارش خبرگزاري دانشجويان
ايران (ايسنا) از ميان اسامي پنج نويسنده و پنج تصوير‌گر انتخاب شده از
ميان 55 كانديداي جهاني براي دريافت جايزه‌ي هانس كريستين اندرسن نام
احمدرضا احمدي از ايران ديده مي‌شود. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">برنده‌ي نهايي اين دوره ،23 مارچ (يك هفته ديگر)در نمايشگاه كتاب كودك بولونيا مشخص خواهد شد.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">احمدرضا احمدي از ايران، ديويد
آلموند از انگليس، بارتولمو كامپوس از برزيل، لنارت هلسينگ از سوئد و
لوئيس جنسن از دانمارك ديگر كانديدهاي بخش نويسندگان اين دوره‌ي از
جايزه‌ي هانس كريستين اندرسن هستند. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">احمدرضا احمدي در زمره نويسندگاني است كه در مورد عشق، توجه به صلح براي كودكان و نوجوانان آثاركوتاه قابل توجهي را خلق كرده است.
</p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>«‌خفاش شب» در راه است گلشيري بخش دوم سه‌گانه«تهران، كوچه اشباح»را در دست نگارش دارد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-512.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.627</id>

    <published>1388-12-23T05:17:35Z</published>
    <updated>1388-12-23T05:24:19Z</updated>

    <summary>سيامك گلشيري از نگارش بخش دوم رمان سه گانه «تهران، كوچه اشباح» خبر داد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، وي در سال گذشته بخش اول اين رمان سه گانه را با همت انتشارات افق راهي بازار كرده است. بخش اول...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">سيامك گلشيري از نگارش بخش دوم رمان سه گانه «تهران، كوچه اشباح» خبر داد.
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، وي در سال گذشته بخش اول اين رمان سه گانه را با همت انتشارات افق راهي بازار كرده است.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">بخش اول اين رمان سه گانه
نوجوانانه كه در ژانر وحشت خلق شده، در سال جاري به چاپ دوم رسيد. بخش اول
اين سه گانه درباره‌ي دو نوجوان است كه شب بعد از جشن تولد يكي از آن‌ها،
اتفاقي به خانه‌اي راه‌ مي‌يابند كه ماجراهاي اين كتاب همه در آن خانه
اتفاق مي‌افتد و نويسنده‌اي به نام سيامك گلشيري نيز در رمان حضور دارد. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">«‌خفاش شب» عنوان ديگر رمان اين
نويسنده است كه با الهام گيري از زندگي غلامرضا خوشرو کوران کرديه معروف
به خفاش شب و عامل مرگ هاي سريالي جمعي از زنان در تهران نوشته شده
است.اين رمان اجتماعي، جنايي هم اكنون توسط انتشارات مرواريد ويژه
بزرگسالان زير چاپ است.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">بر اساس اين خبر «مهماني ترس» ‌از ديگر آثار اين نويسنده به تازگي با همت انتشارات مرواريد به چاپ چهارم رسيده است.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">تاكنون رمان‌هاي «نفرين‌شدگان»،
«چهره‌ي پنهان عشق» «كابوس»، «شب طولاني» و «مهماني تلخ» از اين
داستان‌نويس و مترجم منتشر شده است.همچنين «ميراث» و «نان آن سال‌ها»
نوشته‌ي هانريش بل از ترجمه‌هاي سيامك گلشيري هستند. </p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مصطفي اميدي :داوری شعر فجر با هیچ اعتراض رسمی مواجه نشده است!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-511.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.626</id>

    <published>1388-12-23T05:17:30Z</published>
    <updated>1388-12-23T05:24:15Z</updated>

    <summary>اميدي به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، گفت: آمادگي كامل داريم تا نسبت به اعتراض هر شاعري درباره داوري‌هاي جشنواره شعر فجر، با ارایه داوري‌‌نامه‌ها و مستندات رسيدگي كنيم. چندي پيش، مرتضي اميري اسفندقه، دبير علمي جشنواره شعر فجر، به «ايبنا» گفته...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[اميدي به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، گفت: آمادگي كامل داريم تا نسبت به
اعتراض هر شاعري درباره داوري‌هاي جشنواره شعر فجر، با ارایه
داوري‌‌نامه‌ها و مستندات رسيدگي كنيم. <br /><br />چندي پيش، مرتضي اميري
اسفندقه، دبير علمي جشنواره شعر فجر، به «ايبنا» گفته بود: از ميان
شركت‌كنندگان شاعر، هر شاعري كه بخواهد از نحوه داوري اثر خويش آگاه شود،
مي‌تواند با درخواست كتبي از دبيرخانه دایمي شعر فجر، پيگير اين موضوع
باشد. درخواست كتبي او با حضور دبير علمي و اجرايي جشنواره بررسي خواهد
شد. داوران جشنواره هم از چشم‌رس و دست‌رس، به دور نيستند. <br /><br />اميدي
همچنين از نهايي شدن اسامي شاعراني كه در همايش بين‌المللي شاعران ايران و
جهان حضور خواهند يافت خبر داد و گفت: به زودی نام اين شاعران را منتشر
مي‌كنيم. <br /><br />وي همچنين گفت: اعضاي شوراي سياست‌گذاري چهارمين
جشنواره شعر فجر به زودي آخرين جلسه خود را برگزار&nbsp;مي كنند تا&nbsp;
فعاليت&nbsp;براي جشنواره بعدي آغاز شود.<br /><br />همايش شاعران ايران و جهان از 25 فروردين تا اول ارديبهشت سال‌آينده در سه شهر تهران، ‌اصفهان و شيراز برگزار خواهد شد. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>علي اسداللهي نخستين مجموعه‌ي شعرش را چاپ مي‌كند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-510.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.625</id>

    <published>1388-12-21T12:27:26Z</published>
    <updated>1388-12-21T12:39:17Z</updated>

    <summary>علي اسداللهي نخستين مجموعه‌ي‌ شعرش را منتشر مي‌كند. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با نام «الف تا ي» مجوز انتشار گرفته و توسط انتشارات آهنگ ديگر در مرحله‌ي چاپ است. اسداللهي درباره‌ي مجموعه‌ي شعر...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">علي اسداللهي نخستين مجموعه‌ي‌ شعرش را منتشر مي‌كند.
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گزارش خبرنگار بخش كتاب
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با نام «الف تا ي» مجوز
انتشار گرفته و توسط انتشارات آهنگ ديگر در مرحله‌ي چاپ است.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اسداللهي درباره‌ي مجموعه‌ي شعر
خود گفت: بخش اعظم شعرهاي اين مجموعه، شعرهاي اجتماعي هستند که به نوعي
مي‌توان آن‌ها را شعر اعتراض خواند. از جمله مواردي که در اين کتاب بسيار
مورد توجه من بوده، هشت سال جنگ تحميلي و يا کلا ساختار جنگ‌طلب سياست
امروز دنياست که بيش‌تر خواسته‌ام به پيامدهاي آن توجه داشته باشم.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر كه به تازگي در بخش
ويژه‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران (براي شاعران بدون كتاب) تقدير شده است،
افزود: سعي کرده‌ام بي‌توجه به مرزبندي‌هايي که قرار است يک دهه تلاش فرمي
شاعران ايران را زير سؤال ببرد، به شعر دهه‌ي 70 نگاهي معتدل داشته باشم و
با آن‌که در دهه‌ي 80 شعر مي‌نويسم؛ اما در خود جرأت آن را نمي‌بينم
پيشنهادهايي را که شعر دهه‌ي 70 به شعر ايران ارائه کرد، تخطئه کنم. شايد
مشکل از ترمزبريدگي ما باشد. پزشک‌ها مي‌گويند سيب براي پيشگيري از سرطان
مفيد است؛ اما اگر کسي بر اثر زياد خوردن سيب و فرضا شکم‌درد بميرد، ديگر
تقصير آن پزشکان نيست!
</p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شاملو هرگز آثارش را سانسور نمي‌‌كرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-509.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.624</id>

    <published>1388-12-19T17:06:54Z</published>
    <updated>1388-12-19T17:14:20Z</updated>

    <summary>ایلنا: عسكر پاشايي(مترجم و منتقد ادبي) معتقد است؛ احمد شاملو در بيان حقايقي كه از جهان پيراموني‌اش درك مي‌كرد، هرگز كوتاه نمي‌آمد و خودسانسوري به هيچ وجه در آثارش؛ محلي از اعراب نداشت. ع. ‌پاشايي در گفت‌وگو با خبرنگار ايلنا،...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[ایلنا: عسكر پاشايي(مترجم و منتقد ادبي) معتقد است؛ احمد شاملو در بيان
حقايقي كه از جهان پيراموني‌اش درك مي‌كرد، هرگز كوتاه نمي‌آمد و
خودسانسوري به هيچ وجه در آثارش؛ محلي از اعراب نداشت. <br />ع. ‌پاشايي در
گفت‌وگو با خبرنگار ايلنا، درباب تعريف اصطلاح خودسانسوري افزود:
خودسانسوري به اين معنا است كه فرد در بيان مطالب بنا به دلايل مختلف از
ارائه حقيقتي خودداري كند و به عبارت ديگر حرفي كه بايد بگويد را نگويد. <br />وي
با طرح چنين تعريفي؛ اظهار داشت: ‌شاملو به‌عنوان يك هنرمند متعهد در
مواجهه با حقايق هيچ‌وقت لب فرو نبست زيرا معتقد بود شعر برتافته از حقيقت
است و جز حقيقت چيزي در آن راه نمي‌يابد. <br />اين مترجم در ادامه گفت: شاملو در بيان حقايق، سطحي‌نگر نبوده بلكه حقايق را درقالب واژه‌ها و فضاهايي پيچيده و عمقيق بيان مي‌كرد. <br />وي
ادامه داد: اصولا كار هنر نيز همين است. به عبارت ديگر هنرمند؛ حقايق را
به اصطلاح‌هاي كامپيوتر ZIP شده به مخاطب مي‌سپارد و مخاطب نيز براي
دريافت حقايق و زيبايي‌هاي هنر؛ ناچار به UNZIP كردن اثر است. اگر چنين
رويكردي در هنر وجود نداشته باشد، سطح هنري اثر تقليل مي‌رود و حتي ممكن
است از حيطه هنر خارج شود. <br />پاشايي درخصوص انگيزه‌هاي تولد شعر ازسوي
شاعر افزود: هر شاعري براي سرايش اثرش به انگيزه‌هايي نياز دارد كه بعضا
ممكن است يك شخصيت با يك واقعه باشد اما كاري كه يك هنرمند بايد انجام
دهد؛ تبديل انگيزه اوليه به يك معناي نمادين است. <br />اين منتقد ادبي
معتقد است: اگر اثري در محدوده انگيزه باقي بماند و صرفا به بيان كم و كيف
سوژه اوليه بپردازد، ‌به مقام متعالي هنر دست نيافته است. <br />وي درتوضيح
اين مطلب به شعر معروف وارتان اشاره كرد و گفت: وارتان سالا خانيان؛
انگيزه احمد شاملو از سرايش اين شعر بود اما تنها هدف سرايش نبود به عبارت
ديگر هر چند اين شخص و حوادث پيراموني‌اش شاملو را به سرايش اين شعر
متمايل كرد اما درنهايت شعر وارتان در فضايي گسترده و متعالي دربرگيرنده
حقايق است. <br />پاشايي همچنين درباره شعر« سرودي براي مرد روشن كه به
سايه رفت» اضافه كرد: جلال آل‌احمد انگيزه سرايش اين شعر براي شاملو بود
اما اين به اين معنا نيست كه اين شعر درمورد اين شخص نوشته شده يا به او
تقديم شده باشد. <br />پاشايي درباره شعرهاي آزادي، ‌ابراهيم در آتش و ضيافت نيز همين اعتقاد را دارد. <br />وي
در اين باره ادامه داد: حافظ در شعرهايش از زيبايي سخن مي‌گويد و در سرايش
اشعارش؛ زيبايي چهره جوانان و امثالهم برايش حكم انگيزه‌هايي را داشته‌اند
اما اغلب؛ حافظ در قيد و بند چنين تعابير خاصي باقي نمانده و به بيان
حقيقت زيبايي پرداخته است. <br />اين مترجم اظهار داشت: البته
بازدارنده‌هايي وجود دارند كه باعث مي‌شوند هر سخني ازسوي يك هنرمند
درقالب‌هاي صريح مطرح نشوند. همانطور كه ملاحظات اخلاقي افراد به آنها
اجازه نمي‌دهد در حضور فرزندان يا پدر و مادر خود برخي از مسائل را مطرح
كنند. <br />وي از اين منظر درمورد آثار شاملو گفت: شاملو ممكن است در بيان
برخي مسائل؛ عنصر ابهام را به اثرش افزوده باشد اما اين به معناي سانسور
يا نهان كردن حقيقت نيست زيرا او به تعهد خود عمل كرده است. <br />پاشايي
ادامه داد: شاملو معتقد بود در مقام يك شاعر بايد حرفش را بزند و اگر هم
سانسوري در كار بوده ازسوي مميزان بوده نه ازسوي خود شاملو. كما اينكه
بارها بخش‌هايي از شعرهاي شاملو مورد ايراد واقع شد و در دوره‌هايي در
كتاب‌هايش چاپ نمي‌شد. <br />وي معتقد است عامل اصلي بروز خودسانسوري ازسوي
هنرمندان، ‌مميزي‌هاي سختگيرانه است اما شاملو در دوره‌هاي مختلف علي‌رغم
اعمال چنين مميزي‌هايي؛ به كار خود ادامه داد و اگر هم در يك دوره؛ بخشي
از شعرهايش مميزي و حذف شده بودند در دوره‌هاي بعدي و در شرايطي متفاوت،
حذفيات اشعار او چاپ مي‌شدند. <br />پاشايي اشاره كرد: البته موارد معدودي
درمورد كتاب كوچه وجود داشت كه ما از شاملو مي‌خواستيم از آنها صرف‌نظر
كند و كل كار را كه حاصل سال‌ها تلاش و كوشش بود به خطر نيندازد و او نيز
به اكراه مي‌پذيرفت ولي درمجموع بايد بگويم شاملو هرگز آثارش را سانسور
نمي‌كرد. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عبدالجبار كاكايي: ادبيات در دهه‌ي 80 سير متعادلي را در پيش گرفته است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/-80-2.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.623</id>

    <published>1388-12-19T17:05:36Z</published>
    <updated>1388-12-19T17:10:44Z</updated>

    <summary>عبدالجبار كاكايي معتقد است: ادبيات در دهه‌ي 80 سير متعادلي را در پيش گرفته است. اين شاعر و ترانه‌سرا در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، بيان كرد: ادبيات را بايد از دو نظر مورد بررسي قرار...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">عبدالجبار كاكايي معتقد است: ادبيات در دهه‌ي 80 سير متعادلي را در پيش گرفته است. 
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر و ترانه‌سرا در گفت‌وگو
با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، بيان كرد:
ادبيات را بايد از دو نظر مورد بررسي قرار داد؛ اول از ديدگاه محتوا كه
بدون ترديد روي شكل ادبيات نيز تأثير مي‌گذارد و ديگر فرم ادبيات است. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">او ادامه داد: فرم‌هاي ادبيات در
سال 88 در تدام سال‌هاي دهه‌ي 80 است كه سيري متعادل را كه لازمه‌ي شعر
ماست، بعد از افراط در دهه‌ي 60 كه به محتوا و تفكر مي‌پرداخت و دهه‌ي 70
كه شاعران به تكنيك روي آورده بودند، در پيش گرفته است. البته اين تعادل
در كلام برخي به ثمر رسيده و برخي در دوره‌ي گذار از آن هستند. دهه‌ي 80،
دهه‌ي استفاده از فرم، محتوا و استفاده از تجربه‌هاست. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">كاكايي همچنين با بيان اين‌كه
وقتي فضا براي حرف زدن فراهم باشد، انتقال انديشه رخ مي‌دهد و شاهد
شكوفايي خلاقيت خواهيم بود، تصريح كرد: البته عوارض سياسي گاهي منجر به
انسداد مجاري حرف زدن مي‌شود و فضا و محتواي شعر اجتماعي را مي‌بندد. اين
مسائل بر ادبيات اثر منفي مي‌گذارند. حال آن‌كه براي كمال يافتن ادبيات،
فرم و محتوا بايد در كنار هم سخن بگويند. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">او درباره‌ي وضعيت چاپ و نشر
كتاب هم اظهار كرد:‌ سيستم بررسي و مميزي باعث شده تا چاپ و نشر بي‌رونق
شود و روزهاي خوبي را سپري نكند. متأسفانه مديران فرهنگي از انتشار
مجموعه‌ها دهشت بي‌دليل دارند. سيستم بسته‌ي فعلي وزارت ارشاد باعث انسداد
مجاري فرهنگي شده است؛ پس بازار كتاب مثل هميشه بي‌رونق خواهد بود و اگر
اثري هم به چاپ برسد، كاملاً بي‌ضرر است. </p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شمس لنگرودي: سال 88، سال شعري خوبي بود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/-88.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.622</id>

    <published>1388-12-19T17:04:01Z</published>
    <updated>1388-12-19T17:10:42Z</updated>

    <summary>شمس لنگرودي گفت: سال 88، سال شعري خوبي بود و شعر به زيبايي‌شناسي درستي راه برد. اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، اظهار كرد: در دوره‌اي، شعر از دسترس فهم عمومي و شعرخوانان جدي...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">شمس لنگرودي گفت: سال 88، سال شعري خوبي بود و شعر به زيبايي‌شناسي درستي راه برد. 
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، اظهار كرد: در دوره‌اي، شعر
از دسترس فهم عمومي و شعرخوانان جدي دور شده بود؛ اما به مرور زمان، اين
مسير تغيير كرد و سال 88، سال خوب شعري را سپري كرد. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">او به فعاليت سايت‌هاي ادبي نيز
اشاره كرد و افزود: در اين سال، سايت‌هاي ادبي توانستند به راهيابي شعر به
وجه و مسير صحيحش كمك كنند. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">شمس لنگرودي همچنين درباره‌ي
كتاب‌هاي منتشرشده در اين سال، تصريح كرد: من نمي‌توانم بر اساس كتاب‌هايي
كه منتشر مي‌شوند، نظر قاطعي درباره‌ي آثار بدهم؛ چرا كه برخي از آثار
اجازه‌ي نشر نمي‌يابند و برخي آن‌قدر با اما و اگر روبه‌رو مي‌شوند كه
شاعر ترجيح مي‌دهد اثرش به چاپ نرسد تا اين‌كه مانند جگر زليخا به بازار
كتاب ارائه شود؛ پس از كتاب‌ها ارزيابي دقيقي نمي‌توان ارائه كرد. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر در ادامه افزود: بر
اساس آن‌چه در اين سال به چاپ رسيد، توجه مردم، توجه ناشران و آن‌چه در
سايت‌ها ارائه مي‌شود، نشان از اين دارد كه شعر دوباره آن پايگاه سابق خود
را كم و بيش مي‌يابد. در مجموع، وضع شعر در سال گذشته، به رغم مشكلاتي كه
براي انتشار كتاب ايجاد كردند، خوب بود. </p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>در مراسم پاياني جايزه‌ي شعر خبرنگاران انجام شد: تجليل از مفتون اميني و اهداي جايزه به حافظ موسوي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-508.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.621</id>

    <published>1388-12-17T18:25:00Z</published>
    <updated>1388-12-17T18:31:50Z</updated>

    <summary>چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در آخرين روزهاي سال، مراسم پاياني‌اش را به شكل خصوصي برگزار كرد. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين دوره از جايزه‌ي شعر خبرنگاران با داوري احمد پوري (داور افتخاري)، محمدهاشم...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView" align="Justify"><font face="tahoma" size="2"><strong>چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در آخرين روزهاي سال، مراسم پاياني‌اش را به شكل خصوصي برگزار كرد. </strong>
</font></p><p class="textView" align="Justify"><strong>به گزارش خبرنگار
بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين دوره از جايزه‌ي شعر
خبرنگاران با داوري احمد پوري (داور افتخاري)، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا
بهرامي، آرش شفاعي و پونه ندائي، از يك عمر شاعري مفتون اميني تقدير و
مجموعه‌ي شعر «خرده‌ريز خاطره‌ها و شعرهاي خاورميانه»ي اين شاعر به عنوان
بهترين كتاب شعر منتشرشده در سال 1387 معرفي شد. </strong>
</p><p class="textView" align="Justify"><strong>همچنين در بخش ويژه كه
به شاعراني اختصاص داشت كه تاكنون مجموعه‌ي شعري منتشر نكرده‌اند، مصطفي
غضنفري برگزيده و از علي اسداللهي تقدير شد. </strong>
</p><p class="textView" align="Justify"><strong>«اكنون‌هاي دور» مفتون
اميني، «روباه سفيدي كه عاشق موسيقي بود» سارا محمدي اردهالي و «دروغ‌هاي
مقدس» حامد ابراهيم‌پور ديگر نامزدهاي بخش كتاب بودند و ساره دستاران ديگر
نامزد بخش ويژه بود. </strong>
</p><p class="textView" align="Justify">در مراسم پاياني جايزه‌ي شعر
خبرنگاران كه عصر امروز (دوشنبه، 17 اسفندماه) در کانون فرهنگي - هنري
رنگ‌واژه (آتليه‌ي نقاشي عليرضا مجابي) برپا شد، <strong>عليرضا بهرامي</strong>
كه اجراي برنامه را برعهده داشت، اظهار كرد: بعد از دوره‌ي اول كه مراسم
پاياني جايزه به شكل عمومي برگزار شد، شرايط به گونه‌اي پيش رفت كه در
دوره‌ي دوم و سوم، اين مراسم به شكل كاملا خصوصي در منزل برگزيده يا
تقديري جايزه ترتيب يافت. اما امسال تصميم گرفتيم كه مراسم پاياني چهارمين
دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران را به شكلي ميانه برگزار كنيم. </p><p class="textView" align="Justify">در ادامه،<strong> احمد پوري</strong>
به‌عنوان اولين سخنران، با ذكر خاطره‌اي از پيشنهاد شركت در داوري چهارمين
دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران، درباره‌ي شعر و شاعري سخن گفت و عنوان كرد:
با گذار جامعه‌ي ايراني از دوران مشروطيت به اين‌سو، تحولات چشم‌گيري در
جامعه‌ي جهاني رخ مي‌دهد كه‌ ناگزير بخشي از آن هم در سرزمين ما بازتاب
مي‌يابد و همين مي‌شود كه شعر و شاعري با دوران ديگر با تفاوت بنياديني
روبه‌رو مي‌شود. در همين دوران است كه امكان چاپ و نشر آثار شاعران فراهم
مي‌آيد. گستره‌ي مخاطبان وسيع‌تر مي‌شود و شعر و شاعري جايگاه و مرتبتي
ديگر در نزد مخاطبان پيدا مي‌كند. </p><p class="textView" align="Justify">او سپس يادآور شد: از 20 سال
اخير به اين طرف، ما با انقلاب اطلاعاتي بزرگي روبه‌رو مي‌شويم كه به
گفته‌ي مك‌ لوهان، جهان عملا شكل دهكده‌اي را مي‌گيرد و شاعر و هنرمند
بلافاصله پس از خلق اثر هنري‌اش امكان اين را مي‌يابد كه آن را به معرض
نقد و نظر مخاطبانش بگذارد. </p><p class="textView" align="Justify"><strong>محمدهاشم اكبرياني</strong>
هم در اين مراسم با بيان اين‌كه هدف آغازين جايزه‌ي شعر خبرنگاران، تداوم
و استمرار حركت اين جايزه بوده است، تصريح كرد: در اين جايزه، دوستان
خبرنگاري كه بناي آن را گذاشتند، اصرارشان بر اين بود كه جايزه بتواند به
عنوان يك حركت مستقل ادبي به جريان‌هاي مستقل ادبي و شعري جامعه كمك كند و
آن‌ها را بيش‌تر از گذشته به مخاطبان معرفي كند. همچنين معرفي استعدادهاي
جوان ادبي كشور از ديگر اهداف اين جايزه بود كه خوشبختانه تاكنون بخش
جدي‌اي از اين اهداف محقق شده است. </p><p class="textView" align="Justify">او در بخش پاياني سخنانش از <strong>فتح‌الله بي‌نياز</strong> - داستان‌نويس و منتقد ادبي - و <strong>منوچهر حسن‌زاده</strong> - مدير انتشارات مرواريد - به عنوان حاميان مالي و انتشاراتي اين جايزه ياد كرد. 
</p><p class="textView" align="Justify">در بخش ديگري از مراسم، <strong>بهرامي</strong> با بيان اين‌كه<strong> در دوره‌هاي پيشين، از شمس لنگرودي، عمران صلاحي و احمدرضا احمدي تجليل شده است،</strong> با توضيحي، از <strong>مفتون اميني</strong> به عنوان چهره‌اي ياد كرد كه در اين دوره به پاس نيم‌ قرن حضور ادبي مستمر و جدي تجليل مي‌شود و از <strong>محمدعلي سپانلو</strong> خواست تا درباره‌ي اين شاعر سخن بگويد. 
</p><p class="textView" align="Justify">سپانلو از مفتون اميني به عنوان
يكي از صاحب‌خانه‌هاي شعر امروز ايران ياد كرد و گفت: جناب مفتون اميني يك
نسل از ما قديمي‌تر است و خودش به عنوان يك تاريخ ادبيات است. </p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر و مترجم يادآور شد:
‌در سال 1967 كه تصميم داشتم نمايي از شعر معاصر ايران را با كمك دوستي
فرانسوي ترجمه و به مخاطبان فرانسوي‌زبان معرفي كنم، يكي از 10 شاعري كه
از آن‌ها اشعاري را انتخاب كردم، مفتون اميني بود. </p><p class="textView" align="Justify">او افزود: در واقع برخي از
شعرها آن‌قدر گرفتار زبان‌سازي هستند كه عملا امكان ترجمه‌ي آن‌ها به زبان
ديگر نيست. گاهي به نسل جوان مي‌گويم كه شعري به من بدهيد كه به ترجمه
دربيايد. اما شعر مفتون اميني همواره ساده بوده و ضمن سادگي و اكنوني
بودنش، اثري هميشگي هم بوده است و امروز هم مي‌توان آن را خواند. </p><p class="textView" align="Justify">سپانلو&nbsp;سپس با تقسيم دوره‌هاي
شاعري مفتون اميني به سه مرحله، عنوان كرد: مفتون اميني با خاطرات شيريني
كه از شهريار تعريف مي‌كند، نشان مي‌دهد كه در مقطعي متأثر از شهريار، يك
شاعر كلاسيك‌سرا بوده است. در دوره‌ي ديگر شاعري‌اش، شاعري نيمايي است و
آن چهره‌ي انساني شاعر را مي‌توان در مجموعه‌ي «انارستان» ديد و در اين
دوره‌ي متأخر نيز با كمي تسامح مي‌توان گفت او شاعري سپيدسراست و اين نشان
از حركت شجاعانه‌ي شاعر دارد. اما در هر سه دوره، مفتون اميني، مفتون
اميني بوده است. </p><p class="textView" align="Justify"><strong>در ادامه‌ي اين مراسم با حضور جواد مجابي، عليرضا طبايي و محمدعلي سپانلو، از مفتون اميني با اهداي لوح تقدير، تجليل شد.</strong> 
</p><p class="textView" align="Justify">سپس <strong>بيانيه‌ي چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران</strong>
توسط عليرضا بهرامي خوانده شد كه در بخشي از آن آمده بود: جايزه‌ي شعر
خبرنگاران كه از ابتداي حركت خود به دنبال گسترش حركت‌ها و ديدگاه‌هاي
آزاد و مستقل ادبي بود، سعي داشته و دارد ضمن تجليل از شاعراني كه بناي
زندگي خود را بر سرودن شعر نهاده‌اند، شاعران برگزيده و نيز جوانان مستعد
را به علاقه‌مندان شعر و ادبيات معرفي كند. با چنين هدفي، هيأت داوران اين
دوره از جايزه‌ي شعر خبرنگاران، طبق سنت سه دوره‌ي قبل، ضمن تداوم بخش
كتاب كه به ارزيابي آثار منتشرشده در سال 1387 اختصاص داشت و نيز
گرامي‌داشت يكي از شاعران برجسته و پيشكسوت كشور، بخش ويژه را براي
اولين‌بار برگزار كرد تا شاعران جوان و نيز شاعراني كه به هر نحوي امكان
انتشار كتاب را نداشته‌اند، بتوانند فرصتي براي معرفي خود به دست آورند. </p><p class="textView" align="Justify"><strong>در ادامه در بخش كتاب،
مجموعه‌ي شعر «خرده‌ريز خاطره‌ها و شعرهاي خاورميانه» اثر حافظ موسوي به
عنوان اثر برگزيده معرفي شد و لوح و جايزه‌ توسط مفتون اميني به او اهدا
شد. </strong>
</p><p class="textView" align="Justify"><strong>حافظ موسوي</strong> نيز
در سخناني با تأكيد بر اهميت جايزه‌اي كه توسط خبرنگاران اهدا مي‌شود،
گفت: نسل جديدي از خبرنگاران در سال‌هاي اخير روي كار آمده‌اند. البته در
دوره‌هاي پيشين، مجله‌هايي مثل «كارنامه» و «گردون» جوايزي برگزار
مي‌كردند؛ اما به حالت تعطيل درآمدند و در حال حاضر، جايزه‌اي كه از سوي
خبرنگاران اهدا مي‌شود، مي‌تواند مورد توجه جامعه‌ي روشنفكري باشد. </p><p class="textView" align="Justify">او در ادامه متذكر شد: بويژه
اهداي اين جايزه در شرايط كنوني كه جمع زيادي از دوستان خبرنگار و
روزنامه‌نگار ما با مشكل مواجه‌اند و شرايط نامناسبي دارند، بر افتخارم
مي‌افزايد. </p><p class="textView" align="Justify"><strong>اما در بخش ويژه براي
شاعران بدون كتاب، مصطفي غضنفري برگزيده و از علي اسداللهي تقدير شد.
جايزه‌ي اين بخش توسط پوري و اكبرياني اهدا شد. </strong>
</p><p class="textView" align="Justify"><strong>در سه دوره‌ي قبل جايزه‌ي شعر خبرنگاران، غلامرضا بروسان، عليرضا طبايي و الياس علوي برگزيده شده‌اند. </strong><br /></p><p class="textView" align="Justify"><br />
</p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حافظ موسوي يادداشت‌هاي ادبي‌اش را كتاب مي‌كند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-507.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.620</id>

    <published>1388-12-17T18:21:10Z</published>
    <updated>1388-12-17T18:26:54Z</updated>

    <summary>حافظ موسوي يادداشت‌هايش را درباره‌ي نقد و نظريه‌هاي‌ ادبي كتاب مي‌كند. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين شاعر مجموعه‌ي يادداشت‌ها و نقدهايش در حوزه‌ي ادبيات را كه بخشي از آن‌ها در نشريه‌ها و روزنامه‌ها منتشر شده‌اند،...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">حافظ موسوي يادداشت‌هايش را درباره‌ي نقد و نظريه‌هاي‌ ادبي كتاب مي‌كند. 
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گزارش خبرنگار بخش كتاب
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين شاعر مجموعه‌ي يادداشت‌ها و
نقدهايش در حوزه‌ي ادبيات را كه بخشي از آن‌ها در نشريه‌ها و روزنامه‌ها
منتشر شده‌اند، با عنوان «پانوشت» به چاپ مي‌رساند. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گفته‌ي موسوي، اين مجموعه
دربرگيرنده‌ي پنج سرفصل اصلي است كه در هر فصل با تقسيم‌بندي موضوعي،
مقاله‌ها و يادداشت‌ها ارائه شده است. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">در اين كتاب به موضوعاتي مانند
«جستاري در نظريه‌هاي ادبي از يونان تا ايران»، «فرم و ساختار در اثر
ادبي»، «زبان و معنا در شعر»، «جهان مدرن و بحران معنا»، «ادبيات و
اجتماع؛ رابطه‌اي در عمق»، «فمينيسم و نوشتار زنانه»، «مخالفان نيما و
توهم آوانگارد» و « براهني و نظريه‌ي شعر زبان» پرداخته شده است. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">موسوي همچنين گفت، در اين
مجموعه‌ي يادداشت‌ها و مقاله‌ها، به فراخور، مباحث نظري حوزه‌ي شعر فارسي
در 100 سال اخير مورد بررسي و واكاوي قرار گرفته است. در ابتدا، شرح
مختصري از آن نظريه در غرب مي‌آيد و بلافاصله به شكل‌هاي اتفاق افتادن
نظريه‌ها در شعر و ادبيات فارسي يك قرن اخير مي‌پردازد. </p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">حافظ موسو ي پيش‌تر، مجموعه‌هاي
شعر «سطرهاي پنهاني»، «زن، تاريكي، كلمات»، «شعرهاي جمهوري» و «خرده‌ريز
خاطره‌ها و شعرهاي خاورميانه» را منتشر كرده است. </p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>20 هایکو از فرشته پناهی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/20.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.619</id>

    <published>1388-12-17T05:32:51Z</published>
    <updated>1388-12-17T05:55:59Z</updated>

    <summary> آستین پیراهن زنانه/گره خورده به دمپای شلوار مرد ./طشت رخت......</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<div align="right">

</div><div align="right">



</div><p align="right"><font style="font-size: 0.64em;">آستین پیراهن زنانه/گره خورده به دمپای شلوار مرد ./طشت رخت...</font><font style="font-size: 1.95312em;"><br /></font></p><p align="right"><font style="font-size: 1.95312em;"><br /></font></p><p align="right"><font style="font-size: 1.95312em;"><br /></font></p><p align="right"><font style="font-size: 1.95312em;"><br /></font></p><p align="right"><font style="font-size: 1.95312em;"><br /></font></p><p align="right"><br /></p><p align="right"><br /></p><p align="right"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p align="center">&nbsp;</p>
<p align="center">1</p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">تخت</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">واژگون روی تخت ی دیگر</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">زیر ملافه ی نازک برف</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">2</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">آستین پیراهن ی زنانه</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">گره خورده به دمپای شلوار مرد .</font></p>


<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">طشت رخت <br /></font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">3</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">زنگ ساعت</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">کنار تخت</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">صبح بعد از مرگ</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">4</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">بوی اطلسی ها</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">از تراس همسایه ای&nbsp; که</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">سرسنگین است با من</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">5</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">صبح .</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">رفته ای</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">آفتاب پهن روی من</font></p><font style="font-size: 1.25em;"><br /><br />&nbsp;
</font><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">6</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">گل های پرده</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پنهان لای چند چین .</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پائیز باغچه</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">7</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پرواز گنجشک</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">سوی سقف</font></p>

<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">با سایه ای سرازیر بر پله ها</font></p><p align="center"> <font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">8</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">چرخ خیاطی</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پر هیاهو می دوزد</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پیراهن عروسی لال را</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">9</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">زیر روبان های قرمز</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">هدیه ی سالروز عروسی </font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">بسته ای شکلات تلخ</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">10</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">سایه ی کرکره های افقی</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">روی لباس عروسی</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">11</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">واکر مادر بزرگ</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">کنار روروک دخترک</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">بعد از مسابقه ای نفس گیر</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">12</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پشت اتومبیل رالی</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">به شیشه چسبیده</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">عروسک یک لاک پشت</font></p><font style="font-size: 1.25em;"><br />&nbsp;
</font><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">13</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">لباس زیر قرمز</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">دیده می شود </font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">زیر ِ رخت عزا</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">14</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">خانه ای مخروبه.</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">دمای اتاق خواب</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">منفی 2 درجه</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">15</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">گودال گور</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پر و خالی </font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">از سایه ی عابران</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">16</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">پیراهن ی رقصان</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">سر در ِ مغازه.</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">فروشنده ی سیاه پوش</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">17</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">لنگه کفش عروس</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">میان ِ علف های هرز باغچه</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">18</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">صبح .</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">سوت کتری</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">صف ی از فنجان های خواب آلود</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">19</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">روی سنگ غسال خانه</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">چرت نیمروزی می زند</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">مرده شوی</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">20</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">بخار دو فنجان چای</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">در هم می آمیزد .</font></p>
<p align="center"><font style="font-size: 1.25em;">خالیست پشت میز</font></p>
<p align="center">&nbsp;</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>پنجمین مجموعه شعر قربانعلي «كوک تهران» منتشر می‌شود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-506.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.618</id>

    <published>1388-12-16T11:18:59Z</published>
    <updated>1388-12-16T11:33:48Z</updated>

    <summary>قربانعلی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، درباره مجموعه شعر جدیدش گفت: پنجمین مجموعه شعر من داراي چهار دفتر با عنوان‌های «اینجا تهران است»، «بارون بارون»، «عاشقانه‌های بی‌رقیب» و «الفتی که تابستان و زمستان با من سفر می‌کند» است....</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[قربانعلی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، درباره مجموعه شعر
جدیدش گفت: پنجمین مجموعه شعر من داراي چهار دفتر با عنوان‌های «اینجا
تهران است»، «بارون بارون»، «عاشقانه‌های بی‌رقیب» و «الفتی که تابستان و
زمستان با من سفر می‌کند» است. <br /><br />وی به دفتر نخست این مجموعه که یک
شعر بلند است اشاره کرد و اظهار داشت: در هر یک از این دفترها سروده‌ها را
براساس ویژگی‌های مشترک آن‌ها گنجانده‌ام. هریک از این چهار دفتر از نظر
مضمون، فرم و ساختار فضاهای متفاوتی دارند. <br /><br />قربانعلی در پاسخ به
این پرسش که در هر یک از این چهار دفتر شعر به چه مضمون و فضای شعری
پرداخته است توضیح داد: به نظرم اگر کتاب منتشر شود و خوانندگان خود با
این فضاها و مضامین شعری مواجه شوند بهتر خواهد بود و انگیزه خواندن آن‌را
از دست نمی‌دهند. توضیحاتی که پیش از چاپ کتاب مطرح می‌شود از جذابیت کتاب
خواهد کاست.<br /><br />وی با تاکید بر این نکته که اگر خواننده‌ای مجموعه
شعرهای پیشین او را مطالعه کرده باشد این دفترها را از نظر فرم و فضا
متفاوت خواهد دید تشریح کرد: مجموعه شعرهای پیشین من نیز از نظر فرم، فضا
و مضمون بسیار با هم متفاوت هستند. معتقدم تا زمانی‌که یک جهش و تکاپوی
ویژه در شعر هر شاعری اتفاق نیفتاده باشد، نیازی به انتشار مجموعه شعر
نیست. <br /><br />این شاعر علت فاصله زمانی چندساله برای انتشار دفتر
شعرهایش را همین جهش و تکاپو در شعر خواند و افزود: تا زمانی که به فضای
متفاوتی در شعرهایم نرسیده باشم و این شعر‌ها در مقایسه با سروده‌های
پیشینم فضایی متفاوت را تجربه نکنند، مجموعه شعر جدیدی را ارایه نمی‌کنم. <br /><br />وی
پنجمین مجموعه شعرش را در مقایسه با مجموعه شعر چهارمش با عنوان «به وقت
البرز» دارای تفاوت‌های بارزی خواند و گفت: هرچند که از امکانات و
تجربه‌هایی که در مجموعه قبلی به آن دست یافتم نیز در این مجموعه استفاده
کردم، اما سعی داشتم این از امکانات به‌طور گسترده‌تر و متفاوت‌تر بهره
بگیرم و امکانات فرمی و زبانی جدیدی را به این شعرها اضافه کنم. <br /><br />این
شاعر در پایان تاکید کرد: در شعر علاقه‌مندم که خوانندگان شعرم با آن‌چه
که خیلی انتظارش را ندارند مواجه شوند نه آن‌چه که انتظار دارند. <br /><br />از
اين شاعر و منتقد پيش‌تر كتاب‌هاي «درناتمامي خود»، «راه به حافظه جهان»،
«تبصره» و «به وقت البرز» و همچنین کتاب پژوهشي با عنوان «چشم
اندازشعرمعاصرايران» منتشرشده است. <br /><br />«به وقت البرز» چهارمین
مجموعه شعر اين شاعر كه توسط نشر آهنگ ديگر درسال 1386 منتشر شد، درسومين
دوره جايزه «پروين اعتصامي» به عنوان اثر منتخب معرفي شد. این مجموعه شعر
درسال 1388 به چاپ دوم رسيد. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ترجمه‌ي «عاشقانه‌هاي شاعر گمنام» براتيگان نقد مي‌شود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-505.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.617</id>

    <published>1388-12-16T10:37:05Z</published>
    <updated>1388-12-16T11:18:34Z</updated>

    <summary>كتاب «عاشقانه‌هاي شاعر گمنام» شامل نوشته‌هاي منتشرنشده و گزيده‌ي شعرها‌ي ريچارد براتيگان با ترجمه‌ي عليرضا بهنام نقد مي‌شود. به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نشست به عنوان هفتمين نشست ادبي انتشارات مرواريد، با حضور اسدالله امرايي، هوشنگ...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">كتاب «عاشقانه‌هاي شاعر گمنام» شامل نوشته‌هاي منتشرنشده و گزيده‌ي شعرها‌ي ريچارد براتيگان با ترجمه‌ي عليرضا بهنام نقد مي‌شود.
</font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">به گزارش بخش كتاب خبرگزاري
دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نشست به عنوان هفتمين نشست ادبي انتشارات
مرواريد، با حضور اسدالله امرايي، هوشنگ انصاري‌فر، سارا خليلي و مترجم
كتاب برپا خواهد شد.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">زمان و مكان برپايي نشست يادشده، ساعت 16 روز دوشنبه (17 اسفندماه) در دفتر انتشارات مرواريد است.
</p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ترجمه ی شعری از لئونارد کوهن:هیلدا شریف زاده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-504.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.616</id>

    <published>1388-12-16T09:34:06Z</published>
    <updated>1388-12-17T05:25:15Z</updated>

    <summary> Baby, I&apos;ve been waitingI&apos;ve been waiting night and dayI didn&apos;t see the timeI waited half my life awayThere were many invitationsAnd I know you sent me someBut I was waitingFor the miracle to come پاک من... به انتظار نشسته...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="گوناگون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><font color="#c0c0c0"><br /></font></p>
<p><font color="#c0c0c0"><br /></font></p>
<p><font color="#c0c0c0"><font color="#c0c0c0"><br /></font></font></p>
<p dir="rtl" align="left"><font color="#000000">Baby, I've been waiting<br />I've been 
waiting night and day<br />I didn't see the time<br />I waited half my life 
away<br />There were many invitations<br />And I know you sent me some<br />But I was 
waiting<br />For the miracle to come</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">پاک من... به انتظار نشسته ام</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">شب و روز</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">زمان نبود انگار</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">نیمی از زندگی ام صبر کرده ام...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">فرصت زیاد بود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">و بسیاری را تو فراهم کردی...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">اما من فقط داشتم انتظار می کشیدم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">انتظار معجزه ای تا برسد</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">-- -- --</font></p><br />
<p><font color="#000000"><br /></font></p>

<p align="left"><font color="#000000">I know you really loved me<br />But, you see, my 
hands were tied<br />I know it must have hurt you<br />It must have hurt your 
pride<br />To stand beneath my window<br />With your bugle and your drum<br />While I 
was waiting<br />For the miracle to come</font></p>
<p dir="ltr"><font color="#000000">دوستم داشته ای، همیشه، می دانم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">ببین... دستهایم بسته ست </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">می بینمت... رنج کشیده ای </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">شکوهت بازی خورد</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">که رو به روی پنجره ام ایستادی </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">با آن سروصدای بی معنی ات</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">و من کاری نداشتم جز اینکه منتظر باشم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تا معجزه سربرسد</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">-- -- --</font></p><br />
<p><font color="#000000"><br /></font></p>
<p align="left"><font color="#000000">You wouldn't like it baby<br />You wouldn't like 
it here<br />There's not much entertainment<br />And the critics are severe<br />The 
Maestro says it's Mozart<br />But it sounds like bubble gum<br />When you're 
waiting<br />For the miracle to come</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">می دانم که دوستش نداری عزیزم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">اینطور ... نه...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">چندان لذتی درکار نیست</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">و نقادان سخت می گیرند</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">گویی رهبرت می گوید: این موتزارت است</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">در حالی که بیشتر شبیه ترکیدن آدامس است</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">وقتی بی تابی </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تا معجزه بترکد!</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">-- -- --</font></p><br />
<p><font color="#000000"><br /></font></p>

<p align="left"><font color="#000000">Waiting for the miracle<br />There's nothing 
left to do<br />I haven't been this happy<br />Since the end of World War 
II<br />Nothing left to do<br />When you know that you've been taken<br />Nothing left 
to do<br />When you're begging for a crumb<br />Nothing left to do<br />When you've 
got to go on waiting<br />For the miracle to come</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تا معجزه بیاید...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">کاری نمانده </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">آخرین باری که اینقدر دلشاد بوده ام</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">پایان آن جنگ لعنتی بود.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">کاری نمانده بکنی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">می دانی که برگزیده شده ای</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">اصلا چکار می توانی بکنی؟!</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">وقتی به پیسی خورده ای </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">کاری برایت نمانده</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">وقتی داری آماده می شوی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">برای دیدن طلوع خورشید</font></p><font color="#000000">-- -- --<br /></font>
<p><br /></p>

<p align="left"><font color="#000000">I dreamed about you, baby<br />It was just the 
other night<br />Most of you was naked<br />But some of you was light<br />The sands 
of time were falling<br />&gt;From your fingers and your thumb<br />And you were 
waiting<br />For the miracle to come</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">در خیال دیدمت... زیبایم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">باز هم یک شب</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تنت بسیار عریان</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">و گاهی فقط نور بودی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">شن گریزپای زمان</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">از انگشتانت روان بود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">چشم به راه ...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تا فرارسیدن عشق</font></p><font color="#000000">-- 
-- -- <br /></font>
<p align="left"><font color="#000000">Baby, let's get married<br />We've been alone 
too long<br />Let's be alone together<br />Let's see if we're that strong<br />Let's 
do something crazy<br />Something absolutely wrong<br />While we're waiting<br />For 
the miracle to come<br /></font></p>



<p dir="rtl"><font color="#000000">معشوق... بیا بپیوندیم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">مدتها تنها به سربرده ایم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">بیا این بار با هم تنها باشیم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">شاید بتوانیم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">بیا دیوانگی پیشه کنیم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">بیا دقیقا اشتباه کنیم!</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">منتظر بمانیم </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">تا معجزه شود</font></p><font color="#000000">-- -- 
-- <br /></font>
<p dir="rtl" align="left"><font color="#000000">When you've fallen on the 
highway<br />And you're lying in the rain<br />And they ask you how you're 
feeling<br />Of course you say you can't complain<br />If you're squeezed for 
information<br />That's when you've got to play it dumb<br />You just say you're out 
there waiting<br />For the miracle to come<br /></font></p>


<p dir="ltr"><font color="#000000">وسط بزرگراه</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">زیر باران پهن می شوی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">بازخواستت می کنند: خوبی؟</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">حتما! نمی توانی اعتراض کنی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">سرت داد می زنند: زودباش ! اعتراف کن!</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">و تو با این آدمکها لال بازی می کنی</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000">من؟! اوه نه... من فقط منتظرم خدا معجزه 
کند!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ترجمه ی شعری از دلاور قره داغی: بابک صحرانورد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-503.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.615</id>

    <published>1388-12-16T09:27:19Z</published>
    <updated>1388-12-16T09:30:35Z</updated>

    <summary>عاشق تر از بادام کال دلاور قره داغی( شاعر معاصر کردستان عراق ) برگردان: بابک صحرانورد دلاور قره داغی در سال 1963 در سلیمانی عراق متولد شد. از این شاعر تا کنون 12 مجموعه شعر مستقل به چاپ رسیده است...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="گوناگون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">عاشق 
تر از بادام کال </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دلاور 
قره داغی( شاعر معاصر کردستان عراق )</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">برگردان: بابک صحرانورد</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دلاور 
قره داغی در سال 1963 در سلیمانی عراق متولد شد. از این شاعر تا کنون 12 مجموعه شعر 
مستقل به چاپ رسیده است .او جزو شاعران نسل سوم و از هم نسلان بختیار علی، کژال 
احمد، فرهاد پیربال است. نگاه او به شعر نگاهی خاص و به دور از کلیشه های مرسوم 
است. نگاهی انسانی و در عین حال دردناک به وضعیت بشر در زمانه ی معاصر دارد که از 
او شاعری توانمند با قابلیت های متفاوت و پویا ساخته است. او نیز سرود بی قراری، 
درماندگی، غربت، جنگ و آهنگ های فراموش شده ی پاک انسانی را در آثارش می سراید. 
</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دلاور 
قره داغی دستی توانا در ترجمه و برگردان آثار برتر کلاسیک ادبیات داستانی جهان نیز 
دارد. برخی از آثار نیکوس کازانتزاکیس را به کردی برگردانده است . سه اثر داستانی 
از " گلی ترقی" و یک اثر از "عباس معروفی" از و کاری از بهرام بیضایی از دیگر ترجمه 
های این شاعر است. دلاور قره داغی سال هاست مقیم کشور سوئد می باشد.</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در تو 
می آیم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در تو 
می بارم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در تو 
می نگرم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;در تو 
خشمگین می شوم</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در تو 
می نویسم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در تو 
می روم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و در 
تو گم می شوم!</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تنها 
تو آشکاری و برف </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تنها 
تو آشکاری و من </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تنها 
من آشکارم و سرانجام کار </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تنها 
ما آشکاریم و مرگ </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به سوی 
تو می آیم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">همراه 
با اولین بارش برف </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">همراه 
با آغاز اولین سردی و سرمای پیری </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">هنگامی 
که می آیم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مرا می 
تند &nbsp;این دل تنگی </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">هنگامی 
که می آیم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">اندیشه 
ای لطیف تر ز مرگ </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به 
سراغم می آید&nbsp; و</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به 
وسوسه ام می اندازد،&nbsp; با نجوایی </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و نامت 
را فاش می کند. </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ترا در 
قلبم نگاه می دارم</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ترا در 
چشمم پنهان می کنم</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در کف 
دستم عریانت می کنم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;و در 
چشمه ی آفتاب می شویمت</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در 
جمله ای می گذارمت که نهادش پرواز است و گزاره اش پرواز </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در 
زبانی می گذارمت که آغازش عشق است و پایانش عشق </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">نامت 
را با حروف برجسته بر روی هواپیمای کاغذی&nbsp; می نویسم </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">کمی از 
آن سهم هدهد</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سهم لک 
لک </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">فیل 
</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سهم 
مورچگان و همه ی آن چیزهای خرد زیبا .</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در 
گلبرگ شقایقی می پیچمت </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از 
گوشه ی کتابی می نگرمت </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به زیر 
بال کفش دوزکی می نهمت </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و در 
گلدانی از اشک ،</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در یک 
غروب به دریا می سپارمت .</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تمام 
آنها همچو همنند</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حرف 
هاشان یک حرف </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سیماشان یک سیما</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سفرشان 
</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">عشق 
شان </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">جنگ 
شان </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مرگشان 
</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بارانشان </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">شعرشان 
</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و&nbsp; وطن 
شان یک وطن.</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین سخنی</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین سیمایی</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین سفری</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین عشقی</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین جنگی </font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین مرگی</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین بارانی</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین شعری</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو خاص 
ترین وطنی!</font></p><p dir="rtl" align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>خوانش شعري از علي عبدالرضايي:علی مسعودی نیا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-502.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.614</id>

    <published>1388-12-16T09:20:03Z</published>
    <updated>1388-12-16T09:32:06Z</updated>

    <summary>اهميتِ متفاوت بودن !در باره ي شعر ((به آن كه شليك مي كند ، شليك مي شود))سروده:علي عبدالرضاييبه گمانم كه بشود اين گزاره را به عنوان يك اصل يا حكم قطعي پذيرفت كه همواره در ادبيات جهان چهره هايي مانا...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="گوناگون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<br /><br /><br /><p dir="rtl" align="center"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><strong><span style="font-size: 130%;">اهميتِ متفاوت بودن !<br /></span>در باره ي شعر ((به آن كه شليك مي كند ، شليك مي شود))<br />سروده:علي عبدالرضايي</strong></span></p><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><span style="font-size: 130%;">به گمانم كه بشود اين گزاره را به عنوان
يك اصل يا حكم قطعي پذيرفت كه همواره در ادبيات جهان چهره هايي مانا و
تاثير گذار(خواه منفي يا مثبت) بوده اند كه به قولِ قدماي تذكره نويس :
((كارشان طوري واقع شده)).اين ((طور)) يعني گونه اي كه نمي توان گفت چطور
، ولي مي توان آن را از اطوار ديگر تفكيك نمود.يعني كاري كه متفاوت نباشد
، يا لا اقل تلاشي در متفاوت بودن از آن استنباط نشود ، به حكم بي رحم
تاريخ - كه منصفانه هم هست- ميرا و فراموش شدني خواهد بود.و اين گونه است
كه هرگز نويسندگان و شاعراني كه صرفا با ارائه ي رونوشتهايي از اثر مرجع
سعي داشته اند كه نهايتا كپي هاي برابر اصل خود صاحب اثر باشند ، هيچ گاه
نتوانسته اند قله اي را فتح كنند و به نام خود پرچم بزنند.شهرت -چه مثبت و
چه منفي- از آن كساني است كه صِرف تفاوت داشتن را به عنوان شرط لازم
خلاقيت در ذات خود و اثرشان داشته اند، اما تاريخ انقضايشان ديگردر گرو
چيستي و چگونگي بازتاب اين تفاوت است.و اينچنين است كه مثلا مكاتب ادبي با
آمد و رفت چهره هاي نخبه و تاثير گذارشان ، در هم ديزالو مي شوند و
جريانهاي مختلف فكري و هنري به راه مي افتند ، يا از حركت باز مي
ايستند.اما به گواهي تاريخ كارهاي بزرگ تنها از آدمهاي بزرگ بر مي آيد
.بزرگي آدمها نيز بستگي دارد به وسعت دايره ي ديد و انديشه و اينچنين است
كه حافظ با استفاده از نُرمهاي زباني خواجوي كرماني به هنجارهايي تازه مي
رسد و در طول قرون متمادي كماكان متفاوت باقي مي ماند.و هم اينچنين است كه
مثلا شاعر خوش قريحه و با استعدادي مثل مرحوم نوذر پرنگ ، عمري به دنبال
هم ترازي با شگردهاي سرايش در شعر حافظ مي رود و در نهايت خودش و شعرش ،گم
نام و كم نام باقي مي مانند.<br />در مروري بر روند حركتي شعر فارسي ، از
نيما تا امروز،مي بينيم كه دوره هاي منقطع و كوتاه شعري ، به موازات يا از
پي هم رخ داده اند. گويا با تسريع تكنولوژيك امور روزمره ، جريانهاي ادبي
نيز با شتابي افزون تر از پيش در حال وقوع و شكل گيري هستند.عوامل اين
شتاب البته بايد به طور تفصيلي و ريشه اي مورد بررسي قرار بگيرند ، اما
آنچه در اين مقال مد نظر ماست ، نتيجه ي اين شتاب است.چگونه در كشوري كه
در طول ده قرن تاريخ شعرش تنها سه دوره اصلي و يك دوره فرعي (اگر دوره ي
بازگشت را بتوان دوره دانست) وجود داشته و تازه تعداد شعراي شاخص و نامي
هر دوره بيش از تعداد انگشتان يك دست نبوده ، در مدتي كمتر از يك قرن ،
اين همه جريان و جنجال ادبي به راه مي افتد؟يكي از پاسخ هاي اين پرسش
،شايد همان تغيير كيفيت و تلقي ((متفاوت بودن)) باشد ، كه خود ناشي از رشد
قشر نويسنده و شاعر و قلت قشر مخاطب است و وحشت از ديده نشدن ، فراموش
شدن، خوانده نشدن.در چنين احوالاتي است كه هر كس به اندازه ي بضاعت خود
سعي مي كند متفاوت جلوه نمايد و نظرها را به خود معطوف كند.حالا اگر اين
بضاعت اندك باشد ، به حواشي مي پردازد ، جنجال به پا مي كند ، مانيفست هاي
آنچناني مي دهد و به لطايف الحيل مي كوشد كه بماند و ديده شود.<br />اينها
را گفتم تا برسم به علي عبدالرضايي كه اتفاقا به هيچ وجه بضاعتش اندك
نبوده و نيست.علي عبدالرضايي را بايد از اتفاقات مهم و زيباي شعر دهه
هفتاد دانست و بي اعتنايي به حضور فعال و موثرش در شعر امروز ، تنها مي
تواند از سر حسد يا كوته فكري باشد.بي هيچ تعارفي بايد گفت كه عبدالرضايي
جغرافياي زباني خود را خوب يافته و به نُرم هاي جديدي در شعر رسيده و متد
هاي سرايش را ماهرانه اجرا مي كند.مشكل كار عبدالرضايي به عقيده ي من ، در
جايي ديگر است.جايي به جز شعر و چه بسا دور از شعر.اصلن بياييد ، بخوانيم
و پيش برويم:<br /><span style="color: rgb(51, 102, 255);">به امیّد<br />که شاخه‌ی خم شده‌ی بیدِ موبلندی لبِ رود بود<br />خیلی امید نیست<br />دیگر لیلی<br />که از دنده‌ی چپِ آدم درز نکرد<br />برای برگم سر گم نمی‌کند<br />ومثل ِقاشقی که دور ِ میز دنبال ِ چنگال می‌گردد<br />مرا که جُرم ِ دیگری مرتکب شده‌ام در تورات گم نمی‌کند<br />نکند!<br />حالا که می‌توانم شبی دراز را به تختخوابم دعوت کنم<br />چرا در زن که مزرعه‌ی من توی قرآن است<br />لبی وارد نکنم؟<br /></span>عبدالرضايي
شاعر جنون واره ها و هذيان هاي پرده درانه است.مرزهاي تصوير سازي و دواير
لغوي اش را چنان باز و بي در و پيكر مي گيرد كه همنشيني هيچ دو واژه اي در
شعر او غريب و محال به نظر نمي رسد.حتي وقتي كه در شخصي ترين اشعارش، از
اساطيري ترين المانها استفاده مي كند ، مخاطب دستِ كم يكه نمي خورد . در
ابتداي اين شعر هم با لحن و زباني كه براي روايت گونه اش در نظر مي گيرد ،
وعده هاي فريبنده اي در مورد سطرهاي بعدي به مخاطب مي دهد و اصل را بر
عادت زدايي و آشنايي زدايي مي گذارد.هرچند كه شعر دير استارت مي زند و از
سطر اول - كه به واقع سطر ضعيفي است- آغاز نمي شود.هر چند سپيد خواني
شخصيت مجنون از دو واژه ي ((بيد)) و ((ليلي)) لذتي شرطي را به مخاطب تزريق
مي كند،اما من خود خواهانه دوست داشتم كه به جاي آن بازي خام سه،چهار سطر
اول ، شعر از ((مثل قاشقي كه دور ميز دنبال چنگال مي گردد)) آغاز شود.جايي
كه شعريت شعر جان گرفته و ذهن شاعر چموشي هاي عزيزش را آغاز مي
كند.استفاده ي مدرن عبدالرضايي از تلميح و بازي هاي ذاتي زبان شعري اش در
اين بند بسيار چشمگير و دلنشين هستند.و واقعن موقعيت واژگاني سستي مثل
((براي برگم سر گم نمي كند)) نشانگر هيچ نيست ، مگر كاهلي ذهني شاعر در
ارائه ي تعبير ناب .و به عقيده ي حقير ، شاعري كه بتواند تعبير ناب ارائه
كند ، اما كم فروشي كند و خست به خرج دهد ، گناهش از آن كه نمي تواند
بيشتر است.<br /><span style="color: rgb(51, 102, 255);">باید مخ ِیکی که به این آلبوم عادت دارد بزنم<br />جانمی!<br />درعکس به دام افتاده‌ست<br />کرم ِ کسی که پشتم داشت شکلک درمی‌آورد<br />به مادرم که می‌مُردم برای فسنجانش حسودی می‌کرد<br />به صفیه که با چارده سالگی از دوری ِ دهات می‌آمد و برای اینکه پولی دست وپا کند تا حاجیه خانم صداش کنند همه جا را برق می‌انداخت<br />هنوز نمی‌دانست شبِ یکی از شنبه‌هایی که فرداش در رفتیم<br />دخترش را به طرز ِخون آلودی...<br />طفلی عایشه‌ی حسودی بود که وقتی با ...<br />پیش از آنکه دستی درانجیر ببرد انجیل خواند<br />واز داستان ِ زنی دربنی اسرائیل سر درآورد<br />که درقاهره عزرائیل شد<br /><br />قایق دوشیزه‌ای بود در نیل<br />که هر چه پارو می‌زد<br />به موسی که عصایش خدا پس گرفته بود نمی‌رسید<br /><br />نرسد!<br /></span>حالا
مي خواهم آنچه را كه پيش از اين در باره اش صغري و كبري چيدم ، قدري بسط
بدهم و مشكل عبدالرضايي - حتي اگر تنها من اين مشكل را با او داشته باشم ،
يا او با من ، يا هردو باهم داشته باشيم-را با قدري وسواس مطرح
كنم.برگرديم به همان فرضيه ي ((تفاوت)).شوق و حتي گاهي حرصِ متفاوت بودن
در تمام شعرها ي او (بل در همه ي رفتار ها و گفتارها و نوشتارهايش) قابل
مشاهده است.در چنين موقعيتي است كه عبدالرضايي به جاي استفاده از جادوي
كلامش ، رو مي آورد به تردستي هاي كلامي و در موضع ضعف قرار مي گيرد.غافل
از اين كه جادوي كلام ، به ذات شاعرانگي بر مي گردد ،و اين شاعرانگي در
ذات خود عبدالرضايي كم نيست ، پس چه دليلي دارد او مهرهاي فرمالِ نخ نما
يا نيمدار يا اصلا در حالت خوش بينانه خلاقانه را بر پيشاني شعرش بزند و
آن جنون عزيز و ذاتي جاري در شعرش را تحت الشعاع قرار دهد؟ چه انگيزه اي
باعث مي شود كه او چنين وام گيري سست و بي حس و حالي از زبان محاوره انجام
دهد و سطري نزديك به فاجعه بيافريند كه نشاني از خلاقيت و جسارت او در آن
نيست؟سوء تفاهم نشود.بحثم به هيچ وجه در نكوهش آوردن عبارات ((مخ زدن)) و
((جانمي)) در شعر نيست.من هم به شدت معتقدم كه بايد از تمام ظرفيت هاي
زبان استفاده كرد، اما سوء استفاده را برنمي تابم.به ويژه سوء استفاده اي
از اين دست كه درخدمتِ متفاوت سازيِ شاعر باشد.تنبلي شاعر براي خودنمايي
تصنعي آنجا لو مي رود كه تنها يك سطر بعد ، همين تكنيك را به بهترين وجه
ممكن به كار برده :<br />کرم ِ کسی که پشتم داشت شکلک درمی‌آورد<br />به مادرم که می‌مُردم برای فسنجانش حسودی می‌کرد<br />اما
در باره ي سطر بعدي بايد صميمانه اظهار تاسف كرد.خاطرتان هست كه بعضي
وقتها كاري نادرست انجام مي دهيم و بعد هم كه كسي نادرستي آن كار را گوشزد
مي كند ، شانه بالا مي دهيم و مي گوييم : مخصوصا اين كار را كردم تا ببينم
تو چه عكس العملي نشان مي دهي!...<br />اين سطر :<br />به صفیه که با چارده سالگی از دوری ِ دهات می‌آمد و برای اینکه پولی دست وپا کند تا حاجیه خانم صداش کنند همه جا را برق می‌انداخت<br />به
شكلي توجيه ناپذيرنثرِ مطلق است .تازه نثري از نوعِ بسيار سبك و ضعيف.اين
گل درشتهاي افقي و بي نمك در خيلي از كارهاي عبدالرضايي توي ذوق مخاطب مي
زند.علي الخصوص كه عريض هم هستند و شيطنت هاي ((متفاوت سازي)) شاعر در
صورت فيزيكي شعر هم به شمار مي روند.مثل ((مهرداد فلاح)) كه اگر پايش
بيفتد ممكن است وسط شعرهايش نقاشي هم بكشد و به اسم ساختار شكني به خورد
مخاطب بدهد.پس اگر پاسخ آقاي عبدالرضايي ، همان پاسخ كلاسيكِ : ((عمدا اين
كار را كردم الخ ...)) باشد ، واكنش من فقط ابراز تاسف است .چون اگر شاعري
مثل او اين كار را دانسته انجام داده باشد ، واويلاست...<br />عبدالرضايي هر
وقت ناخواسته درگير بازي هاي كلامي مي شود ، بي استثنا موفق است.اما وقتي
به زور خودش را به ورطه ي بازي هايي مي اندازد كه اصلا متعلق به حيطه ي
زباني و فكري اش نيست ، آنگاه قافيه هاي لوس و بي رمقِ : عزراييل و
اسرائيل و انجيل را به ناشيانه ترين وجه ممكن به شعر تحميل ميكند.قافيه
هايي كه آشكارا به زور سريش و ميخ و پرچ كنار هم چسبيده اند.در اين بند
اما نبايد از سه سطرِ شاهكار و فوق عاليِ او ساده گذر كرد:<br />هنوز نمی‌دانست شبِ یکی از شنبه‌هایی که فرداش در رفتیم<br />دخترش را به طرز ِخون آلودی خانم کردیم<br />طفلی عایشه‌ی حسودی بود که وقتی با محمد خوابید<br />سه
سطري كه نهايتِ خلاقيت و تازه انديشي شاعر را نمايان مي سازد و دريغ كه
خودنمايي هاي گاه و بيگاه او باعث مي شود تا اين سطرهاي درخشان از هم دور
بيفتند و شعر كولاژي شود از كارهاي شاعري بسيار قدرتمند و پخته و خلاق با
سطرهاي بي مايه ي شاعري آماتور و خود بزرگ بين كه تنها مي خواهد كارهاي
عجيب و غريب انجام دهد.<br /><span style="color: rgb(51, 102, 255);">نرسد!<br />تو در وضعی نیستی که پرده‌ها را کنار بزنی<br />و از آسمانی حمایت کنی که خدا را تُف کرد<br />تو کارمندی!<br />کار داری!<br />چون مادرت کار می‌کرد<br />کارمندِ نجیبی بود<br />که صبح ِ یکی از شنبه‌های فروردین روی میز ِجنابِ رئیس تو را به دنیا انداخت<br />و آقات که روی سجاده شب زنده می‌کرد<br />پشتِ هر نماز به خدا دستور می‌داد<br />کاری کند خواهران ِرسیده‌ات زودتر از پله‌ها پایین بروند<br />مگر دوستانت که عاشق ِسینه بندِ آویخته‌ای بر بالکن ِخانه‌ی یکی از همسایه‌ها بودند<br />درباره‌ی سینه‌های آویخته‌ی سایه چیزی می‌دانستند؟<br />سیلی که خانه‌ات را برد من به تهران فرستادم<br />تو از پدر که سردردش را در سرت جاگذاشت<br />تنها همین چند تار ِ مو را به ارث بردی که وقتی رفت آن هم سفید شد<br />حالا که فردا را ازَت گرفتند چرا به این ثانیه ظلم نمی‌کنی؟<br /></span>اين
كيفيت سينوسي فراز و فرود شعر همچنان ادامه مي يابد.در حالي كه شاه سطر
هاي نابي در اين بند اتفاق مي افتند ، پز جسور بودن و تهور و غريب جلوه
كردن ، موجب مي شود سطري كم ارزش مثل :<br />و از آسمانی حمایت کنی که خدا را تُف کرد<br />مثل
خالي گوشتي و بد رنگ ، به پوست خوش رنگ و لطيف شعر بچسبد و فرياد حيف حيفت
را به عرش برساند.در حالي كه جنون حقيقي شاعرانه در اكثر سطرهاي اين بند
به چشم مي خورند.به .ويژه سطر حيرت آور :<br />سیلی که خانه‌ات را برد من به تهران فرستادم<br />كه مي تواند به عنوان نمونه اي آموختني از الگوهاي هنجار آفريني هماهنگ با مضمون در شعر امروز ما باشد.<br /><span style="color: rgb(51, 102, 255);">دیشب به مردِ کوری که دنبال ِدیدنش می‌گشت<br />دختری که فکر می‌کرد نیست<br />سرکوفت می‌زد!<br />گرچه از جنس ِ پوست کنده صرفن سیب زمینی بود<br />اما گاهی رگِ گردن کلفتی پای شقیقه پیدا می‌کرد<br />که دیگر برای برگش سر گم نمی‌کرد<br /></span>و
عشق که باروبندیلش را بسته بود و در رفته بود از دلش با دختری که محکم
بسته بندی شده بود داشت دوباره برمی‌گشت که ناگهان انگشتهاش پرید و از
دکمه‌ی پیراهنی که قلوه‌سنگها را مخفی کرده بود باز جویی کرد!<br /><br /><span style="color: rgb(51, 102, 255);">زن‌ها جنبِ آدامس ِ خروس‌نشانی که با هم عوض می‌کردند<br />توی دادگستری زیر ِ سیاهی ِ چادر بین ِ هم دروغ تقسیم می‌کردند<br />و مرد که دیگر صبرش به لب رسیده بود<br />از دیدن ِ زنی که داشت دنبال ِ امید می گشت ناامید شد<br />مجبور شد<br />سری به امیّد بزند<br />زن آنجا بود!<br /></span>شعر
از اين بخش تا پايان ، متوسط مي شود.در واقع عبدالرضايي برخلاف اكثر
كارهايش ، در اين كار نتوانسته ريخت و پاشي را كه به راه انداخته ، جمع و
جور كند.به همين دليل مي كوشد تا پيش از غرق شدن در ميان المانهاي پر
شماري كه بر سرش ريخته اند ، به سريع ترين و ساده ترين راه ممكن ، خودش را
نجات بدهد و شعر را ببندد.نتيجه اين مي شود كه رو مي آورد به نوعي پايان
بندي كلاسيك و با اشاره اي به سطر آغازين ، سعي مي كند دو سر اين منحني
بيش از حد ول شده را ، به هم گره بزند.اگر چه وي به شكلي حرفه اي كوشيده
از تجربه اش بهره بجويد و اين پايان بندي كلاسيك و دونِ كليتِ شعر را با
توزيعِ عناصر سطرهاي آغازين سر و سامان دهد، اما با اين فرمول انفجاري كه
در كل شعر وعده اش را به ما داده بود ، در انتها رخ نمي دهد و شعرش به
شكلي بي تفاوت و كم اثر بسته مي شود.در واقع سطرِ دهه ي چهلي ِ :<br />توی دادگستری زیر ِ سیاهی ِ چادر بین ِ هم دروغ تقسیم می‌کردند<br />و حجم واره ي ناشيانه ي :<br />و مرد که دیگر صبرش به لب رسیده بود<br />از دیدن ِ زنی که داشت دنبال ِ امید می گشت ناامید شد<br />مجبور شد<br />سری به امیّد بزند<br />نمي توانند مقصد موعود و مناسب اين شعر باشند.<br />در
واقع هرگاه عبدالرضايي انرژي اش را صرف خلاقيت در متن و مضمون شعر نموده ،
حاصل كارش تماشايي ست ، ولي هرگاه با پشتك و وارو و روي بند راه رفتن
خواسته جلب توجه كند و اطرافيان را به تماشاي خود ترغيب نمايد ، حيثيت
شعرش را زير سوال برده.حيثيتي كه به عقيده ي من به هيچ وجه كم و كم ارزش
نيست و به دست آوردنش ، به همين مقداري كه او به دست آورده هم ، كار آساني
نيست.متفاوت بودن اهميت دارد ، اما تفاوت به چه قيمتي ؟ هر چند كل اين
روضه ها كه مي خوانيم بستگي به اين دارد كه عبدالرضايي دقيقا مي خواهد
كارش با چه نُرمهايي تفاوت داشته باشد؟...</span><br /><br /><br />به نقل از وبلاگ شخصی علی مسعودی نیا<br /></font><span style="font-size: 130%;"></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از شعر نيمايي تا پسانيمايي: مزدک پنجه ای</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-501.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.613</id>

    <published>1388-12-16T09:13:01Z</published>
    <updated>1388-12-16T09:24:04Z</updated>

    <summary> علي باباچاهي شاعري مدعي است که توانسته با توجه به بحران ارزش ها، بحران حقايق و بحران قطعيت امور و... در دهه اخير بر ظرفيت هاي قالب نيمايي بيفزايد و به باوري ديگر آن را احيا کند چرا که...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="گوناگون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">علي
باباچاهي شاعري مدعي است که توانسته با توجه به بحران ارزش ها، بحران
حقايق و بحران قطعيت امور و... در دهه اخير بر ظرفيت هاي قالب نيمايي
بيفزايد و به باوري ديگر آن را احيا کند چرا که به زعم عده يي از منتقدان،
اگر شعر نيمايي در مرحله بلوغ، دچار کودتاي شاملويي نمي شد امروز با جلوه
هاي بيشتري از شعر نو مواجه بوديم چون شعر نو، نه تنها يک الگوي تازه
شعري، بلکه ارائه گر طريقه يي تازه در نگاه به جهان بود، جهاني که در پي
انقلاب صنعتي و ورود آهسته و پيوسته اش به ايران ساختارهاي ذهني بسياري را
دستخوش تغيير کرده بود. در واقع قالب نيمايي آمده بود تا بستري براي ارائه
انديشه هاي مدرن اجتماعي فراهم سازد. شايد بر اساس اين دغدغه و شناخت
ظرفيت هاي شعر نيمايي است که باباچاهي ارائه گر بيانيه شعر پسانيمايي در
دهه بلبشوي تئوري ها مي شود. </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">من از آبشخور غوکان بد آواز مي آيم/
و با من گفت وگوي مرغ هاي خانه بر دوشي ست/ که جفت خويش را در شيشه هاي آب
مي بينند/ دلم اي دوست مي سوزد/ که قمري ها نمي خوانند/ که دخترهاي عاشق
گل نمي چينند و... (ص 47، گزينه اشعار) </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">او در يکي از تعاريف خود
درباره شعر پسانيمايي مي گويد؛ «شعر پسانيمايي، نظارتي رندانه بر مولفه
هاي فلسفي - هنري پست مدرنيست ها هم دارد اما نه به آن مبنا که خود را
ملزم به انطباق بي چون و چرا با تئوري ها و مباني نظري آنان بداند.»1
باباچاهي تئوري «پسانيمايي» را هنگامي مطرح مي کند که شعر ما دچار واردات
تئوري شده بود و بسياري از جوانان آن دهه قصد ارائه اين تئوري ها را در
شعر داشتند. در واقع باباچاهي در يک اقدام هوشمندانه و برخورداري از تجربه
آثار کلاسيک و مباحث مطرح در دهه 70 چون تکثر، چندصدايي و... نيز شناخت از
قالب و ظرفيت هاي شعري نيما توانست دست به احياي قالب نيمايي بر اساس
تئوري خود بزند. حال چرا قالب نيمايي را براي اين روند برگزيد خود نکته
مهمي است که پرداختن به آن خالي از لطف نيست. شايد يکي از دلايل اين اقدام
را بتوان تئوري هاي مطرح در دهه 70 که مي شد سراغ شان را در شعر و قالب
نيمايي ديد،گرفت. در واقع دور از انصاف است اگر ادعا شود بحث چندصدايي به
عنوان مثال در افسانه نيما اتفاق نيفتاده است چرا که افسانه نيما، مرغ
آمين و... را مصداق اجرا شده تئوري چندصدايي دانست، تئوري که نيما مطرح
کرد و معتقد بود بايد از قيد من متکلم وحده خلاص و به من، تو و او (تکثر)
روي آورد.</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>آسيب شناسي مانيفست ها</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">مانيفست
به همان ميزان که براي درک و تامل بيشتر يک اثر هنري مفيد واقع مي شود به
همان نسبت نيز مي تواند براي مانيفست نويس و مخاطبانش خطرآفرين باشد، از
سويي ممکن است او را به ورطه تکرار بکشاند و از طرفي مخاطب را در راه
رسيدن به لذت و تعليق بيشتر محدود کند، چرا که مخاطب خواسته يا ناخواسته
از زاويه يي با اثر تقابل مي کند که مانيفست نويس (خالق اثر) او را توسط
مفاد مانيفست در آن راه گسيل داشته و هدايت کرده است. علي باباچاهي نيز به
مانند اکثر مانيفست نويس ها - به زعم نگارنده نيما را بايد جدا کرد چرا که
در دستگاه فکري او اول اثر نوشته شده و بعد بر اساس مداقه و ضرورت فضاي
شعري آن روز به تئوريزه کردن آن پرداخته است - نتوانسته از لحاظ فرم،
ساختار، زبان، آرايه هاي ادبي و... در هر مجموعه نسبت به ديگري متفاوت
(متفاوط) عمل کند هر چند تلاش هايي از اين دست در کل نکات جذب شدني اش،
جذب کليت شعرش مي شود و از اين منظر چنين شاعراني زحمات شان مأجور خواهد
افتاد. </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>وزن در شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">اولين
مساله يي که در شعر پسانيمايي مطرح مي شود مقوله وزن شعر است، باباچاهي
وزن را همچون نهادي مقتدر تلقي نمي کند و به سيطره وزن و حتي بي وزني گردن
نمي نهد و معتقد است بي وزني نيز در بخش چشمگيري از شعر امروز به اشباع و
عرياني زننده يي رسيده است. به تعبير باباچاهي شعر پسانيمايي به چندوزني
مي رسد. اما سوال اينجاست که آيا رسيدن به چندوزني خود عاملي براي رها نا
شدن از قفس نيست؟ حتي اگر تصور کنيم باباچاهي در پس اين تنوع اوزان قصد
کرده به يک نظام هماهنگ آوايي يا موسيقايي برسد، اينکه شاعر سعي کند در
شعرش به چندوزني به جاي چندصدايي برسد آيا مغاير با آنچه نيما مطرح کرد،
نيست، يعني عبور از قوافي و رديف هاي دست و پا گير؟ در واقع باباچاهي براي
اجراي خود اين باور مجبور است مانع حضور برخي از کلمات شود. با اين پيش
فرض و با توجه به توضيحاتي که در باب آسيب شناسي مانيفست ها ارائه شد، آيا
نمي توان ادعا کرد در دستگاه ذهني يا شعري باباچاهي هدف وسيله را توجيه مي
کند، اتفاقاً/ و به رغم آنچه که معمول است/ اتفاق افتاده بود/ بين ما که
طرح کمرنگي از خودمان بوديم/ افتاده بود/ جرات نمي کرديم که برداريمش/ به
گوشه يي ببريمش/ و غرق کنيم خود را در فنجاني قهوه/ يا استکاني چاي/ و از
تîه دريا نگاه کنيم/ به آنچه که افتاده بود/ و در ملاقات هاي بعدي/ فراموش
کنيم/ آنچه که افتاده بود و نيفتاده بود و... (عقل عذابم مي دهد، ص 20) </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>اسکيزوفرني در شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">باباچاهي
در بسياري از شعرهايش خود را سوار قايق در رود پرتلاطم شعر کرده و از
خطرات پيش رو نهراسيده است؛ وضعيتي که در دهه 70 بسياري از شاعران از جمله
براهني نيز از آن بهره برده اند. البته براهني در توجيه استفاده از چنين
زبان و خلق چنين وضعيتي مدعي است اين نوع اجرا در شعر او تصنعي نبوده بلکه
مادر او دچار بيماري آلزايمر شده بوده و اين گونه مقطع مقطع/ بريده بريده
و نامفهوم صحبت مي کرده است. او براي نمايش دادن چنين وضعيتي بهتر ديد هر
آنچه را از نزديک لمس کرده در شعر تجربه کند. البته بايد اشاره کرد براهني
نه در يک شعر بلکه در بسياري از شعرهايش از اين زبان بهره برده که ضرورت
استفاده يا عدم آن در فرصتي ديگر قابل بررسي است. البته اين روزها در
توجيه استفاده از زبان بيماران رواني و تلفيق آن با ابزار آشنايي زدايي مي
گويند هدف شان نماياندن وضعيت مشوش دنياي ماشيني است. اما بايد پرسيد چرا
هنگام سخن گفتن از عشق، طبيعت و ساير مظاهر هستي نيز از چنين زباني
استفاده مي کنند؟ در واقع پاسخ همه گزينه ها که الف نيست، از اين روست که
مخاطب با شعرهايي مشابه از لحاظ ساختمان، زبان، فرم، لحن و... مواجه مي
شود. گويي همه اين شاعران از روي دست هم نوشته اند. براي تحليل بهتر به
نمونه توجه شود؛ آيا مي شود يک فرد سالم به لحاظ عقلي در يک مجلس عروسي
نوحه بخواند و به سر و جان خود بزند و به شکلي عزاداري کند مگر اينکه
مجنون باشد يا به يکي از بيماري هاي رواني دچار شده باشد؟ در اين صورت
شايد استفاده از چنين رفتاري توجيه پذير باشد. </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>موسيقي و لحن در شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">باباچاهي
در شعرهاي پسانيمايي خود اگرچه عنوان مي کند قصد دارد به چندوزني در شعر
برسد اما به زعم نگارنده کارنامه شعرهاي پسانيمايي او مبين اين نکته است
که وزن در شعر او به شکل شعرهاي کلاسيک، ايجاد فقط يک ريتم منسجم موسيقايي
نمي کند بلکه تمام سعي شاعر از پس رسيدن به چندوزني، خلق چند موسيقي و لحن
در عرصه زبان است که در نهايت بيانگر دغدغه چندصدايي بودن وي مي تواند
باشد يا شايد قصد دارد عناصر صوتي و آوايي در شعر نيمايي و غيرنيمايي را
اتوماتيزه شده کند.</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">مرگ مولف را ديري ست/ اعلام کرده اند/ من مرده
به دنيا آمده ام/ و اصل ماجرا را مي دانم / کسي حرف مي زند از کسي که
مرده/ يا به قتل رسيده؟/ «چه اهميت دارد چه کسي حرف مي زند؟»/ که اين
طور؟/ پس دست هايم را برمي دارم از زمين/ سرم را برمي دارم/ و اصل ماجرا
را / و برمي دارم با خودم / آسمان ً روي سرم را / چه اهميت دارد چه کسي
حرفي مي زند؟/ يا به قتل رسيده؟ و.../ (عقل عذابم مي دهد، ص 23) بگذريم
اگر از نمونه هايي از اين دست که نمود موفق شعر چندصدايي هستند، باباچاهي
براي رسيدن به چنين وضعيتي آيا شعر را فداي رسيدن به وزن و موسيقي مورد
نظرش نمي کند؟ هر چند از اين رو شاهد پرش تداعي ها، قطع و وصل شدن عبارت
ها باشيم که به تعبير او برايش تنوع آوايي به همراه آورده است؛ آواهايي که
ديگر نظم منطقي يا راديويي مکالمه را ندارند. دنيا هنوز هم که به آخر
نرسيده/ شيطان هنوز از لب رودخانه ماهي مي گيرد/ او هم تازگي ها/ دست تو
را / و فرض مي کند که از لب رودخانه / طفلک/ فرض مي کند که از لب رودخانه/
من هم قرار بود / که تا آن طرف هر کجا/ به يک اشاره/ و همين طور دور خودم/
دنيا هم که مثل هميشه روي شاخ گاو مي چرخد و... (عقل عذابم مي دهد، ص 12)</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>ساختار شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">ساختار
شعرهاي باباچاهي «پيچشي» است و از آنجايي که مدام اين ساختار در شعرهاي او
تکرار مي شود مخاطب در عرصه تنوع فرم و ساختار نيز به محدوديت مي رسد. او
درباره ساختار شعرهاي پسانيمايي مي گويد؛ «سنگي را در آب مي اندازيم،
دايره هايي به دست مي آيد که ظاهراً گرد يک نقطه مي چرخند. نقطه اصابت
سنگ، شعر پسانيمايي که به تنوع، دگرگوني و تفاوت در ساختار شعر معتقد است
در مثال فوق تغييراتي پديد مي آورد. به اين ترتيب که در فاصله يي کم و
کوتاه يا همزمان ناگهان چند سنگ در آب انداخته مي شود، در نتيجه با چند
نقطه اصابت سنگ روبه رو مي شويم. آنگاه دايره هاي متوالي در دايره هاي
ديگر تداخل پيدا مي کنند. با اين حساب شعر پسانيمايي هيچ قاعده از پيش
تعيين شده يي را نمي پذيرد که عمل کردن در چارچوب آن اجباري باشد. ساختار
شعر پسانيمايي هر بار مي تواند تعريف تازه يي بپذيرد.»2</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">... پس با
فرض اينکه بايد بترسم/ نبايد؟/ با فرض اينکه حفره ها/ يا مثلاً/ گودال هاي
عميقي را/ که با دست ظريف خودتان/ و نردبان بلندي را براي اينکه من آن
بالا/ به هواي اينکه سرشاخه ها را/ و شما در کمال بازيگوشي/ آن پايين/ نه/
شما بگوييد/ نبايد بترسيم/ با فرض اينکه بايد؟ (عقل عذابم مي دهد، ص 15) </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>تصوير در شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">درباره
نقش تصاوير شعرهاي باباچاهي آنچه مي توان گفت مخاطب در شعرهاي باباچاهي به
تصاويري بکر و ناب نمي رسد. تصاوير او بسيار معمولي هستند اما او سعي مي
کند از تخيل در شعر در کنار استفاده از آشنايي زدايي بهره ببرد. باباچاهي
در اين باره مي گويد؛ «شعر پسانيمايي معتقد است که تنوع و تکثر تصويرها در
واقع فرآيند تنوع رفتار شاعر با زبان است که در اين صورت الگوهاي
تصويرسازي نيز کنار گذاشته مي شوند.»3</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">... وقتي شما با خودتان/ يا
بدون خودتان/ مي رقصيديد/ و سوسک ها کف مي زدند به افتخار شما/ و عنکبوت
ها/ غش مي کردند/ درست روي حفره هاي سرپوشيده مي رقصيديد/ روي روي گودال
هاي سرپوشيده مي رقصيديد. (عقل عذابم مي دهد، ص 16) </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><b>نشانه ها در شعر پسانيمايي</b></font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">خصوصيت
ديگر بارز در شعرهاي باباچاهي اين است که او مدام تاييد يا نفي مي کند. در
واقع شعر او نمايشگر تضادهاست. او براي رسيدن به اين منظور رو به نشانه
هايي مي آورد که بعضاً تثبيت شده نيستند از اين رو نشانه مي سازد و از
آنجايي که اين نشانه ها در او دروني شده و بعضاً برگرفته از فرهنگ و
زادبوم اوست، مخاطب را در ارتباط گرفتن با آنچه در پس اين نشانه هاست دچار
مشکل مي کند. به همين سبب مخاطب براي برقراري ارتباط، ناگزير مي شود در
بدو امر با زحمت بسيار دست به شناخت اين نشانه ها بزند و تازه پس از گذشتن
از اين وضعيت با شاعر همذات پنداري کند.</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">گم مي شوم از تو شبيه مردم
نمي شوم اما بيا و ببين/ دلوي به چاه اميد خدا رها کرده ام/ خدا خدا کرده
ام که نور بتابد به قبر کوچک من/ پستانکم را بگذاريد/ بروم روي کليات شمس
تلو تلو بخورم/ تو کجايي مادر/ تا که بيايي ما در پياله کنده ايم گور
خودمان را/ فلاني من، / تو هم که موهايت عين قير سفيد شده در پيراهن/
بلندي که براي عروسي جن ها/ آدم پوشيده يي مثل تو مرا به ياد سيبي مي
اندازد که از وسط اصلاً و نصف ديگر تو که منم/ زنم مي اندازد آن را در سطل
زباله و... (گزيده اشعار، ص 208 ) </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">با تمام اين تفاسير بايد اظهار
داشت بسياري از شاعران هم سن و سال باباچاهي وقتي جايگاه خود را در عرصه
ادبيات تثبيت شده يافتند دست به خطر نزده و سياست محافظه کارانه پيش مي
گيرند. در اين ميان اما بايد باباچاهي را به خاطر حس نوجويي، برتري خواهي
و متفاوت انديشي ارج نهاد. </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">پي نوشت ها؛-------------------------</font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">1- باباچاهي علي، عقل عذابم مي دهد، نشر همراه، چاپ اول، بهار 79 </font><br />
<br />
<font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">2- همان، ص 154</font> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شاکله های شعر مونث : دکتر بیزن باران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-500.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.612</id>

    <published>1388-12-16T08:53:48Z</published>
    <updated>1388-12-16T09:18:36Z</updated>

    <summary>مقدمه. شاکله ها یعنی خصوصیات یا اوصاف یک شعر مانند راوی، ساختار، معنی، زبان، آرایه های ادبی، ظاهر. شعر بیان کلامی فکر فردی بنا به سنتهای ادبی در یک فرهنگ است. راوی در کتب شعر سنتا مذکر بوده؛ مانند شاهنامه...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="گوناگون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p dir="rtl"><b>مقدمه</b>. شاکله ها یعنی خصوصیات یا اوصاف یک شعر مانند
راوی، ساختار، معنی، زبان، آرایه های ادبی، ظاهر. شعر بیان کلامی فکر فردی
بنا به سنتهای ادبی در یک فرهنگ است. راوی در کتب شعر سنتا مذکر بوده؛
مانند شاهنامه فردوسی، رباعیات خیام، غزلهای حافظ، افسانه نیما. آیا جنسیت
راوی در بیان هنری و ادبی مانند کارگردانی فیلم، نقاشی تابلو، ساختار
داستان، سناریو، شعر تاثیر می گذارد؟</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در عصر مدرن راوی/ سراینده شعر می تواند مونث با ویژگیهای
جنسی خود مانند ظاهر، اجزای بدن، پوشاک، عواطف، دیدگاه باشد. راوی برابر
شاعر یا فاعل در شعر است. شاعر دارای شخصیت، هدف، غرایز، تجربه، فکر،
دیدگاه، بیان کلامی، تخصص، استعداد، عواطف، حافظه اطلاعات عمومی و زبانی
است. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;این جستار 2 بخش عام و خاص دارد. بخش عام بر اساس تجریدات و
علوم انسانی تبیین شده که 4چوبی تشکیل می دهد تا نمونه های مشخص از شاعران
با تاکید بر نگینه هایی از شعر فروغ فرخزاد، آغازگر شعر مونث در فارسی، در
آن آویز شود. این نمونه ها بمثابه کیلومتر شمارها و ایستگاههای مشخصی برای
جمله مجرد سفر از تهران تا شیراز اند. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;اگر شعر برابر توصیف در عام باشد؛ می توان 3 نوع توصیف را
تشخیص داد. در توصیف مردانه عقل، نفع، حافظه ادبی، سنت، دیدگاه، فاعلیت،
عینیت، اطلاعات تاریخی/ اجتماعی الویت دارند. در توصیف خنثی&nbsp; اشیاء محیط،
سنت ادبی، حالات عمومی، زبان غیر جنسی بکار می رود. در توصیف زنانه عاطفه،
زیبایی، اجزای تن، حسهای بصری، سمعی، شیمیایی، پوستی، راوی اول شخص/ من،
شرح حال، صمیمیت، احساس الویت دارند.&nbsp; تاکید هم میتواند روی صورت/ ظاهر
شیی باشد- این بستگی به شخصیت شاعر دارد تا جنسیت او. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در این جا دیدگاه شامل علیت، مشعر، منطق می شود. راوی در
برگیرنده حالت mood، صمیمیت، شخصیت، ژست گرفتن/ فرمالیته، لحن، صداقت، غرض
bias، سرعت روایت می باشد.&nbsp; آرایه های ادبی تا 200 نوع شماره شده اند از
جمله استعاره، مجاز، قافیه. زبان در برگیرنده گستره/ نوع لغات از حوزه های
گوناگون می باشد. این حوزه ها شامل زبان محاوره، کلاسیک، محلی، قشری اند.
زبان نیز شامل تکیه کلام، جمله سازی بنا بقواعد دستوری، مفصل بندی بنا
باصول منطق، آرایه های صوتی و بصری می باشد. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;موضوع، فکر، نیت، عاطفه، حرکت، حس در شعر عوامل دیگرند. حس
شامل شنیدن، دیدن، دما، فشار، درد، بویایی، چشایی است.&nbsp; عاطفه یا احساس
مانند افسردگی، حسادت، غیرت است یا محرکه مانند غم/ شادی، خشم/ ترس،
شگفتی/ اشمئزاز، بازی/ عادت.&nbsp; غریزه شامل باه، اشتهاء، تملک، ایمنی، خواب،
صیانت نفس، گریبانگیری، گریز، تعامل می باشد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;<b>مسئله</b>. آیا تفاوتی در شعر زنان با مردان وجود دارد؟
آیا این تفاوت رابطه با محیط زمانی- مکانی شاعر دارد؟ چگونه می توان از
خواندن شعری به جنسیت شاعر آن پی برد؟ آیا می توان شعری را خواند؛ از روی
راوی، دیدگاه، آرایه های ادبی جنسیت شاعر را حدس زد؟ آیا یک شعر مُهر
تاریخدار مربوط به مرحله ای در چرخه حیات شاعر دارد؟ چگونه شهرت یک شاعر
در خارج از کشور به آینده ادبیات آن کشور ترابری می شود؟ آیا گرایش بسوی
جهانی شدن فرهنگهای ملی شهرت شاعر را مستقل از محل سکونت او می کند؟ </p>
<p dir="rtl">&nbsp;چه معیارهایی شعر زنانه را از شعر مذکر جدا می کند؟
معیارهای شعر مذکر در عروض و قافیه و قواعد شعر مدرن در فارسی بنا به
بدعتها و بدایع نیما تدوین شده اند. در شعر پسا مدرن که تقاطع فکرهای کتره
ای فردی و بیان تابع سنن زبان اجتماعی است این معیارهای پیچیده تر و محلی
ترند. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;<b>حل مسئله</b>. شاکله های جنسیت در شعر کدامند؟ می توان
با واشکافی اشعار چند شاعر زن این شاکله ها را یافت. در این جستار تا 20
شاکله شمرده شده؛ ولی برای طبقه بندی آنها در 3 مقوله راوی، زبان، و مخاطب
گنجانده شده اند. راوی دربرگیرنده اعضا و اندام، شدت عاطفه، حسها و رنگها،
ارجاع بخود، دیدگاه، کردار، شرح حال، آرایش، پوشاک می باشد. زبان را می
توان به کاربرد افعال، تکیه کلام، گزینش کلمات، لحن بیان، تصویر سازی
کلامی تجزیه کرد. مخاطب را هم -گاهی تلویحی و گاهی با برهان خلف- می توان
یافت.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;راوی. فردی که به روایت در شعر می پردازد اغلب خود شاعر است
که با ضمیر اول شخص مفرد من/ م در جملات شعری تبلور می یابد. جسم این فرد
شاکله های ظاهری و باطنی دارد. باطن او شامل شخصیت، حسها، غرایز، دیدگاه
می باشد.&nbsp; ظاهر هم از اعضای بدن، اندام، پوشاک، آرایش، کردار، ارجاع بخود
تشکیل شده. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;1- جهت یابی راوی در توصیف اندام خود نخستین شاکله جنسیت
راوی در شعر است. برخی اعضای بدن زن و مرد نامهای متفاوت دارند.&nbsp; برخی از
اعضای بدن در زبان جنسیتدار بوده؛ باتاکید برآنها جنسیت راوی آشکار می
شود. پس ذکر اعضای بدن شعر زن را از مرد متمایز می کند. نمونه: پستان در
زن عضوی است برای شمای ظاهری بلوغ، جذبه بصری مذکر، مالش در مرحله عشق
ورزی، ازدیاد حجم در لحظه انزال زن، شیردادن نوزاد، مرض و بخشی از
زیباشناسیک اجتماعی، پوشاک مناسب مانند سوتیان، بی کی نی. در زیبایی شناسی
قوس مطبوعتر از خط مستقیم برای بیننده است. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در فارسی موی سر زن گیسو و چند نام دیگر نامیده میشود. موی
سر مرد مو خوانده می شود.&nbsp; البته راوی من وقتی از گیسوی خود می گوید، روشن
است که زن است.&nbsp; ولی وقتی راوی از طره طرف می گوید عمدتا منظورش زن است که
با برهان خلف این نتیجه گرفته می شود که راوی مرد است. ریش زدن برای مرد
است؛ زیرابرو برداشتن برای زن. اخوان در طرح لحظه دیدار با آوردن "صورتم
را نتراشی تیغ" جنسیت مذکر راوی را لو می دهد! نمونه: "بکارت رویای پر
شکوه مرا.." فرخزاد: ایمان بیآوریم.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;اعضای بدن در زن و مرد یا نام مشترک داشته یا متفاوتند. ولی
در اعضای مشترک هم فعلهای متفاوت می تواند جنسیت راوی را آشکار کند. اعضای
مشترک: دست، پا، دهان، چشم. نام متفاوت اعضا: مو/ گیسو، سینه/ پستان، ران/
کپل.&nbsp; "سخن از گیسوی خوشبخت من است." فروغ: فتح باغ.&nbsp; "بزیر پستان می
گیرم/ و شیر می دهم." فروغ: تنها صداست.. "گیسوانم را/ در باد/ شانه خواهم
زد. فرخزاد: ایمان بیآوریم.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;گاهی عضو مرد و زن نام واحد دارد؛ ولی کاربرد متفاوت در شعر
دارند. نمونه: دست. در انجیل عیسی العازر، داماد 3 روز مرده، را زنده می
کند. این داماد مدیون، روز تصلیب عیسی در صف ناظران، با وجدانی معذب، بود.
شاملو در شعر ناصری نقش دست را در امداد یا عدم آن اینگونه تصویر می کند:
"در صف غوغای تماشاییان/ العازر../ دستها/ در پس پشت بهم در افکنده." این
توجه به دست پنهان در پشت، عدم کمک العازر به عیسی را تصویر می کند. شاملو
در شعری دیگر سخاوت و کمک به ستمکشان را این گونه تصویر می کند: "هیچگاه
دستانم این چنین بزرگ نبوده است." تجرید دهش راوی با دست حس پذیر می شود.&nbsp;
در حالیکه دست در راوی زن برای مهربانی، تیمار، نوازش بکار می رود.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;راوی زن به زیبایی خود حساس است. اینرا در شعر خود باز می
تابد. آیینه برای زن بویژه در ادبیات و هنر ابزاری مهم است.&nbsp; پورتره های
فراوان خود توسط فریدا کاهلر، نقاش مکزیکی، تکرار موتیف آیینه در اشعار
فروغ، نمونه هایی از بروز جنسیت شاعر در شعرند. البته اعضای تن، استعارات،
تصاویر، موتیفهای خنثی و مشترک هم بین راوی زن و مرد وجود دارند.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;2- عواطف. زن با نظام هورمونی مربوط به عادت ماهانه/
آبستنی،&nbsp; وزن کمتر از مرد، فعالیتهای برخی شبکه های عصب مغزی ویژگیهای
پنداری، گفتاری، کرداری دارد. دوره وابستگی نوزادان به مادر عواطف زن را
قویتر از مرد می کند. رابطه دهان-پستان با شیرخواره و حراست تندرستی کودک
زن را به تعامل، مدارا، ارتباط گیری اجتماعی، مذاکره بهتر از مرد در جامعه
پیشاز مالکیت خصوصی و جامعه مدرن میکند.&nbsp; غریزه مرد مربوط به دوره خزندگان
گریز/ گریبانگیری است. این زن است که مورد سوم مذاکره را به ثنویت مذکر
فرار و حمله در پیش از تاریخ و عصر مدرن افزوده است. &nbsp;&nbsp;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در عین حال زن عارضه های روحی شدیدتر از مرد داشته؛ رابطه
مادری به پرستاری پیران و مریضان امتداد یافته. در جامعه مدرن تعداد زنان
با اختلالت روحی از درصد مردان جامعه های غربی بیشتر است. بیان بهینه تر
زن برای ترایری عواطفش در شرایط مساعد او را به لایه های فوقانی قدرت
سیاسی در برخی کشورهای مدرن و پسا مدرن رسانده است. تنهایی و غم در اشعار
فروغ الویت ویژه ای دارند. نمونه: پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند. فروغ:
فتح باغ. "تمام روز در آیینه گریه می کردم." فروغ:&nbsp; وهم سبز. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در شعر زنانه حس و عاطفه غلیظتر است. این 2 خصیصه تعامل زن
با محیط را برملا می کند. در شعر مذکر دانش و حرکت اولویت دارند. در جامعه
پیشامدرن تحصیلات مرد و تردد او در اجتماع بیشتر از زن بوده؛ لذا شعر مذکر
این 2 خصیصه را بیشتر دارد</p>
<p dir="rtl">&nbsp;3- حسگرها عصبهای رابط بین مغر و محیط اند. وجود نور، صدا،
دما، بو، فشار در حول و حوش جانوران آنها را برای رابطه مجهز به حس این
عوامل خارجی و حفظ داده های مربوط در ژنها و مغز کرد. انسان از 100 هزار
سال پیش با پندارهای مربوط به این حسها، تخیل در کورتکس و دیگر کارکردهای
مغزی اقلام غیر ضروری برای حیات جسمی بنام اقلام هنری پدید آورد. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در شعر زنان حساسیت به رنگها بیشتر است.&nbsp; زنان با حس زیبایی
قویتر به رنگ آمیزی توجه خاصی داشته اند. این حساسیت به رنگها در شعر آنها
هم تبلور می یابد.&nbsp; تشخیص رنگهای فرعی مربوط به حسگرهای هرمی نور در چشم
اند. نمونه: "سرخ شقایق، خوشه های اقاقی {سفید}، کاشی آبی، دست سبز.."
فرخزاد: ایمان بیآوریم.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;4- ارجاع بخود. نامیدن خود در شعر مچ راوی را باز می کند.
نمونه: "به تبسمهای معصوم دخترکی.." فرخزاد: تولدی دیگر. "این منم/ زنی
تنها.." فرخزاد: ایمان بیآوریم. در شعر مذکر، میدان توصیف راوی خود مرد را
در بر می گیرد. "دلم گرفته است." در مفصل 3 بار تکرار می شود تا تاکید بر
شدت احساس غم راوی به خواننده ترابری شود. نمونه: "پسرانی که به من عاشق
بودند." فرخزاد: آیه های زمینی.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;5- دیدگاه محاط به صحنه شعری فاصله راوی را تا موضوع تعیین
می کند. شرح صحنه شعری هم بستگی به الگوهای اسکن بصری در مغز فرد دارد. در
جامعه پیشامدرن خانه ماندن زن با 10 ها واژه فرهنگی ناموس، بیت، منزل،
عورت، آبرو، شرف در رابطه با اعضای مونث خانوار توجیه می شد. ولی این حبس
و حصار تخیل زن را نمی تواند محدود کند. "من در پناه پنجره ام/ با آفتاب
رابطه دارم." فرخزاد: پنجره. در جامعه مدرن با کسب حقوق مساوی دیدگاه مونث
روی زبان اثر می گذارد. این دیدگاه جنبه های مذکر سنتی را خنثی می کنند.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;جنسیت در دیدگاه راوی هم می تواند تاثیر گذارد. راوی چون
مادری به اعضای بدن منیت/ تشخص می دهد. اجزا شخصیتهای مستقل پیدا می کنند.
این اجزا دست، انگشت، مشت، کف، لب، چشم می باشند.&nbsp; مجاز metonymy ایجاد
رابطه بین دو شیی مرتبط در برابر استعاره بین 2 شیی مجزا بکار می رود. این
مجاز در سلسله مراتب اجزای مرتبط باهم جزء را برای کل بکار میبرد. نمونه:
تهران مجاز برای ایران می شود. یا پرسپولیس برای فوتبال ایران می شود. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;دید زنانه در شرایط گذاری امروز با توصیفات اجتماعی ظریف
آشکار می شود. در کلانشهر فلات، امروزه مردان دروغ سوار می کنند تا سوار
زن شوند. آنها را اغفال می کنند؛ بویژه در سن بلوغ. این پدیده در طرح موجز
کرباسی در ص 80 جیز آمده. البته آغاز این مرحله گذاری در جامعه ایران را
فروغ در دهه 40 در آیه های زمینی و سطر "دیگر کسی به عشق نمی اندیشید.."
بشارت داده بود.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در روانشناسی مدرن شخصیت فرد با تعیین محل مناسبی در طیف
جنسیتی با 2 غایت مذکر و مونث ارزیابی می شود. پس فرد بصورت آلیاژی از
شاکله های زن و مرد است. آیا هر فرد ترکیبی از خصوصیات زن و مرد است؟
فردیت در طیف زن-مرد بستگی باین دارد که فرد بکدام قطب نزدیکتر است. ثنویت
در فرهنگ پیشامدرن سلطه تام داشت: خیر/ شر، سفید/ سایه، مرد/ زن. در جهان
مدرن خاکستری، شک، بینابینی، فردیت در قانون الویت می یابند. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در جامعه مدرن خط فاصل مذکر و مونث در حال محو شدن است.
نزدیکی به یکی از 2 قطب است که جنسیت فرد را در اجتماع تعیین می کند. قرار
گرفتن فرد در این طیف بر اساس شاکله های جسمی و هورمونهای درون ریز است که
روحیات و شخصیت فرد را می سازد. این عدم تمایز در کودکی و کهولت بین 2 جنس
کاملا مشهود است. تنها در جوانی است که البته در جوامع مدرن هم این تمایز
در ظاهر و رفتار روبزوال است. کرباسی این پدیده را در شعر آقاخانم ص 82-
83 کتاب ... بسیار عالی بیان کرده. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;در توصیف صحنه شعر الگوی حسی ناپیوسته/ اسکن زیگزاگی است؛
تردد از حس به حافظه یا عین به ذهن هم مشروط به تجارب اجتماعی فرد است.&nbsp;
لذا اگر شعر تقلید نباشد الگوی پرش از یک موتیف/ شیی به دیگری مختص هر فرد
است. ولی فرد دارای جنسیت بوده؛ لذا الگوی زنجیره ای/ سکانس زمانی یا شیی
ای محیط یا رویداد وابسته به جنسیت می شود.&nbsp; البته روال درونیکردن یا
ساختن شعر از مواد حافظه در مشعر یک بازو است روال بیان این حادثه ذهنی هم
بازوی دوم است که بستگی به تجارب، مهارت، نوع بیان زبانی یا حسی یا
رفتاری، محتوای حافظه فرد دارد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;6- کردار مُهر جنسیت داشته؛ برخی افعال مختص یک جنسیت است.
در مسابقات المپیک دهه 60 شایع شد که در تیم زنان یک کشور مرد یا فردی
2جنسیتی خود را بظاهر زن جا زده است.&nbsp; آزمونهای مایعات بدن زیاد رسم نبود.
یکی از اعضای باهوش هیئت ژوری آزمون سریع رفتاری زیر را برای تشخیص جنسیت
اعضای تیم پیشنهاد کرد. او در فاصله ای یک توپ تنیس بسوی تک تک اعضاء
پرتاب کرد. واکنش مرد دفاع از آلت تناسلی خود است؛ مال زن دفاع از پستان.
با این آزمون رفتاری جنسیت اعضای تیم ضبط شد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در جامعه گذاری هنوز برخی افعال پیشامدرن به جنسیت بستگی
دارند. شاعر هم با این فرهنگ در حافظه می تواند در روایت، جنسیت خود را
بروز دهد. در جهان مدرن زنان با نوآوری زبانی بسیاری اسمها و افعال مذکر
سنتی را برای مصارف خود مصادره کرده؛ معنای جدید بآنها می بخشند. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;بویژه تشخیص حالت فاعلی و مفعولی/ انفعالی در این مقولات یا
خنثی شده یا راوی مونث هم آنرا با مصداق سنتی بکار می برد. یا با ترکیب با
دیگر صفتها یا کلمات معنی آنرا گسترش می دهد. نمونه: در عصر پیشامدرن مرد
بوس می کرد؛ زن بوس می داد.&nbsp; در عصر مدرن زن به مرد می گوید: بوس بده بلا!
</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در جامعه پیشامدرن عضلات و جهاز هاضمه مرد در خارج از خانه
فعال بوده. مرد در جوانی به ورزش با حرکات/ افعال سریع علاقه دارد. لذا
شعر این دوره از چرخه حیاتش با افعال پرتوان و پرسرعت متمایز می شود.&nbsp;
برای حرکت اندام، زن به رقص گرایش پیدا کرد. البته در جامعه مدرن این
تمایز درحال محو شدن است.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در باله، بالروم، آکروبات رقص زوجی است؛ مرد و زن روتینهای
مساوی دارند. در رقص عرق کردن باعث دفع سمومات بدن شده؛ از نظر روحی هم
اثرات مثبت در بهینگی کردار دارد. راوی زن در تصویر حرکت موزون در طبیعت
گرایش به استعاره رقص برای توصیف دارد. نمونه: روی لیوانها خواهم رقصید!"
فرخزاد: ایمان بیآوریم..</p>
<p dir="rtl">&nbsp;رقص در فرهنگ مذکر فلات حالتی زنانه است؛ بویژه در فرهنگ
شرقی. البته مولانا در حالت سماع این گونه تصویرسازی رقصانه را بکار می
برد. ولی در شرایط عادی نمی توان فردوسی، سعدی، حافظ، خیام، نیما را در
رقص و پایکوبی در توصیف شعری آنها تصور کرد.&nbsp; آنها در عالم مستی، محفلی،
خصوصی شاید رقص کرده اند ولی در شعرشان ظاهر امر را حفظ می کنند.&nbsp; </p>
<p dir="rtl">&nbsp;7- آرایش مرد با زن تفاوت دارد. راوی که بگوید رژ سرخ بر
لبانم می زنم روشن است که زن است.&nbsp; نمونه: "گوشواری به دو گوشم می آویزم."
فرخزاد: تولدی دیگر.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;8- پوشاک در جامعه پیشین و امروزی بستگی به جنسیت دارد. اگر
راوی اول شخص از لباسها زنانه دامن، بلوز، شال، مانتو بگوید؛ جنسیت زنانه
خود را تصویر می کند.&nbsp; نمونه: "من عروس خوشه های اقاقی {سفید} می شدم."&nbsp;
فرخزاد: ایمان بیآوریم. اشاره به لباس سفید عروسی دارد. شاملو در شعری که
زندگیست: "امروز شاعر باید لباس خوب بپوشد/ کفش تمیز واکس زده بپا کند/
آنگاه در شلوغترین .."&nbsp; اشاره به پوشاک مردانه می کند. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;9- آیا کاربرد زبان به جنسیت متکلم/ راوی بستگی دارد؟ برخی
واجها، اصطلاحات، جمله بندیها زنانه اند. راوی مرد این گونه سخن نمی گوید.
زبان تابع مرحله ی انکشاف جامعه است. روشن است که جامعه در گذار از فرهنگ
قبیله ای به سرمایه داری بسیاری کلمات و مفاهیم جدید را در خود جذب می
کند. نمونه: "من از دیار عروسکها می آیم." فرخزاد: پنجره.&nbsp; در این سطر
روشن است که یک شاعر سالمند باید زن در جامعه گذاری باشد که عروسک بازی را
برابر مرحله کودکی در گذشته قرار دهد. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;10- فعل. در زبان و دستور سنتی برخی فعلها حالت عمودی برای
بیان رابطه فاعلی- مفعولی دارند.&nbsp; ولی در تمدن مدرن می توان فعلهای ترکیبی
ساخت که حالت افقی/ موازی بده و بستان را القاء کنند. برخی فعلها جنسیت را
تلویح می کنند. نمونه: جرخوردن فعلی زنانه است؛ مرد بطور تاریخی شقه کردن/
شدن را بکار می برد.&nbsp; شاید از صحنه جنگ، بویژه فاجعه کربلا، در فرهنگ بجا
مانده.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;در جامعه گذاری پاره ای از کلمات و مفاهیم قبلی هم لباس
جدید بخود می گیرند. نمونه اول افزودن معنی جدید برای یک واژه قدیمی: شیر
از گذشته برای مصرف&nbsp; آب لوله کشی یا تردد برای ترافیک. نمونه مفهوم قبلی
برای معنی جدید: حقوق شهروندی. بسیاری کلمات و مفاهیم جدید هم از زبانهای
غربی به زبان فارسی، بویژه در علوم، وارد شده اند. نمونه دوم: پرواز برای
هواپیما و بالگرد برای هلیکوپتر. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;گذار از جامعه پیشامدرن به مدرن هم با خود زبان را متحول می
کند. لغات غربی ماشین، اتوبوس، جت، بتن آرمه، اینترنت؛ ترجمه برخی دیگر
مانند سفینه، موشک، هواپیما.&nbsp; گاهی هم واژه غربی ترجمه شود. مانند: جهاز
جنبی رایانه برای تجهیزات ورودی/ خروجی رایانه از قبیل حافظه و قرص فشرده
برای کامپکت دیسک.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;گاهی مفاهیم غربی یا زبانی دیگر به بزبان بومی ترابری می
شوند.&nbsp; در علوم هزاران نمونه وجود دارد. فعل انگلیسی to blossom/ flower ،
افزون بر استعاره و تشبیه، بمعنای شکوفانی است که بطور تلویحی معنی لقاح
زن و مرد را هم در خود دارد. این اصطلاح در زبان فارسی هم رسوخ کرده. در
فارسی مدرن ترمیم باکرگی از دست دادن to deflower گل دوزی- بمعنای عمل
جراحی برای ابقای پرده بکارت- نامیده می شود.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;11- تکیه کلام گاهی جنسیت راوی را آشکار می کند. وای،
بمیرم، نگو کلمات مربوط به راوی زن است. چته، آخ، جیگرتو، قربونت، چاکرم
مربوط به راوی مرد است.&nbsp; نمونه: من در این آیه ترا آه کشیدم، آه." فرخزاد:
تولدی دیگر.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;12- جانشینی یک کلمه برای کلمه دیگر برای فرار از ممیزی
بکار میرود. این سانسور می تواند سیاسی/ دولتی یا اجتماعی/ فرهنگی باشد.
روشن است که برای زنان در جامعه پیشامدرن رعایت موازین اخلاقی مذکر از
واجبات است. لذا در ذهن زن یک جدول 2 ستونی پدید می آید.&nbsp; ستون راست کلمات
مجاز در جامعه و نشرپذیر را دارد. ستون چپ حاوی کلمات ذهنی شاعر است. &nbsp;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;شیوه دیگری وجود دارد که کلمات تابو /حرام را در جملات
معمولی بکار برد. این از قبح کلمه می کاهد. واژه هایی چون نطفه و باکرگی
در بافتار جمله عادی کمتر تو ذوق محافظه کاران می زند. نمونه: صدای انعقاد
نطفه ی معنی/ و بسط ذهن مشترک عشق." فرخزاد: تنها صداست. "چرا نوازش را /
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟" فرخزاد: آیه های زمینی.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;&nbsp;13- در تصویر کردن محیط، هر راوی سکانس، اقلام مورد توجه،
واژه های ویژه خود را دارد. در توصیف یک صحنه توجه/ فوکوس راوی در تصویر
اشیاء، کاربرد لغات، پرش از یک شیی به شیی دیگر مانند شیارهای سرانگشت
مختص هر فرد است. </p>
<p dir="rtl">&nbsp;اصولا چشم محیط را گسسته اسکن می کند نه&nbsp; پیوسته محیط را با
حسگرهای نور درونی می کند.&nbsp; یعنی چشم از یک شاکله یا شیی به دیگری تمرکز/
زوم می کند. می توان گفت برخی تصویرها/ ایماژها زنانه اند. نمونه: "زندگی
شاید/ یک خیابان دراز ست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد. فرخزاد:
آیه های زمینی. "جای پنج شاخه انگشتهای تو/ که مثل چنج حرف حقیقت بودند/
چگونه روی گونه او مانده است." فرخزاد: ایمان بیآوریم.&nbsp; در ایماژ اولی
خرید مواد غذایی برای خانواده در زنبیل تلویح می شود. شاید ایماژ دومی به
کتک زدن زن در برخی خانواده ها اشارت کند.</p>
<p dir="rtl">14- مخاطب راوی. گاهی مخاطب راوی جنس راوی را آشکار می کند.
نمونه: از آیینه بپرس/ نام نجات دهنده ات را." فرخزاد: پنجره. وقتی راوی/
پروتاگونیست به مخاطب/ آنتاگونیست با مطایبه، تقیه، طرف مقابل را آقا می
خواند. خواننده می تواند پی به جنسیت مونث راوی ببرد. </p> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تازه ها:میلاد شکر آبی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-499.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.611</id>

    <published>1388-12-11T10:20:40Z</published>
    <updated>1388-12-17T05:54:35Z</updated>

    <summary> 1.از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<!-- end header -->
<div style="background-color: white;">
<div class="bodyposts">
<div class="post"><a href="editor-content.html?cs=utf-8" name="76"></a>

<div class="cnt">
<p align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p><p align="justify"><br /></p><p align="justify"><br /></p><p align="justify"><br /></p><p align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p><p align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p><p align="justify"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p><p align="justify"><font style="font-size: 1em;" size="4"><br /></font></p><p align="justify"><font style="font-size: 1em;" size="4">1.<br />از یک 
سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند 
پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند 
کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال 
بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را 
زدم.<br /><br />" در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن."<br /><br />برف پاک کن 
را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل 
برگه های سفید باقی مانده آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.</font></p>
<p align="justify"><font style="font-size: 1em;" size="4"><br /><br />2.<br />کروکدیلی به نام آدلیم وجود دارد که دندانش درد می کند. 
گنجشکی شبیه به سینه سرخ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. غورباقه ای سبز 
رنگ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. تنها بازمانده ی بومیان منطقه ی محافظت 
شده ای در شمال شرقی آفریقا فهمید که دندان کروکدیل درد می کند. ولی کروکدیل متوجه 
نمی شد که دندانش درد می کند. هر روز وقتی گشنه اش می شود مرا گاز می گیرد که چیز 
دیگری به این متن اضافه کنم. زاد نویسی به نام میلاد شکرابی وجود دارد که دندان 
کروکدیل درد می کرد. دکتری در نزدیکی خانه ی ما یک آمپول بی حسی به زاد نویس داده 
بود که در این مواقع از آن استفاده کند.</font></p>
<p><font style="font-size: 1em;">&nbsp;</font></p>
<p><font style="font-size: 1em;" size="4">۳.<br />من مگس ها را می کشم تا 
به بالهایشان فکر نکنم. بارها وقتی خودم را پرت کرده ام پایین مرده ام. اینکه آسمان 
چند طبقه دارد به خودم مربوط می شود. تو می توانی چند طبقه پایین تر منتظرم باشی. 
دوربینت را در بیاوری و از جای خالی ام عکس بگیری. من بار ها به زمین خورده ام و 
دوباره به آسمان رفته ام. انگار زمین بین دو تا آسمان گیر کرده باشد. مگس ها روی 
تنم خسته می شوند. وقتی کسی خسته می شود حاضراست از بالهایش استفاده نکند و سالها 
آسمان به زمین بیاید.<br /></font></p>
<p align="justify"><font style="font-size: 1em;" size="4"><br />4.<br />یکی 
از راههای دیگر خلاص کردن دو تا ببر که از هم خوششان می آید از دست شکارچی یک تفنگ 
خوشدست دولول است که با آن می شود هردوتاشان را کشت یا شکارچی شان را کشت یا 
نویسنده را کشت یا اگر نویسنده تفنگ دو لول شکارچی را شناخت همانی که هنوز مجوزش 
دست شکارچی نرسیده بود و قصد داشت به ماموران جنگل خبر دهد ماموران را کشت یا اگر 
اداره ی جنگلداری نزدیک است و دوباره مامور می فرستند رفت آنجا و همه را کشت و اگر 
گفتند دستور از مقامات بالا صادر شده مقامات بالا را کشت یا اگر مقامات بالا طبق 
قانون مجبور بودند قانون گذار را کشت یا اگر قانون گذار بر اثر سانحه ی رانندگی 
حافظه اش را از دست داده بود...<br /><br />برگشت به جنگل و به این فکر کرد که با این 
دست ها دیگر خواب راحت نخواهد داشت . دست هایش را در هم قفل کرد. مثل دو تا ببر که 
از هم خوششان می آید. و ماه در چشمانش فرو رفت.</font></p>
<p align="justify"><font style="font-size: 1em;"><br /></font><font style="font-size: 1em;" size="4">5.<br />سالها بعد تاریخ نویسان نوشتند سلام و تو بالاخره برگشتی. می خواستم 
بنویسم روان شناسان که تو برگشتی. نوشتم باستان شناسان و تو برگشتی. در این میان 
خیلی های دیگر تاثیر گذارند. برگرد. مهندسین راه به جایی که روی آن ایستاده ای می 
گویند جزیره ی امنیت. وسط یک آزاد راه ایستاده ای و به هر طرف که بر می گردی خیابان 
با سرعت می رود و رد پای تاریخ روی خط های مقطع خیابان سفید میشود. زاد نویس دارد 
سعی می کند خلاف تاریخ حرکت کند. به همین خاطر رد پایش سیاه شده. ببین! کافی است 
تاریخ نویسان و باستان شناسان را بفرستی بروند. خیلی های دیگر می روند. روان شناس 
با این توصیه ها خودش را نابود می کند. مثل کسی که هر روز توی ذهنم برمی گردد و می 
خواهد برود وسط خیابانی که... با سرعت می گذرد.</font></p></div></div></div></div> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تازه ها: مصطفی غضنفری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-498.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.610</id>

    <published>1388-12-11T09:35:28Z</published>
    <updated>1388-12-17T05:54:31Z</updated>

    <summary>دختر باز های حرفه ای/پشت سر رقیب هایشان/صفحه می گذارند/غافل از اینکه تاریخ/درباره ی آنها قضاوت خواهد کرد......</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<font style="font-size: 0.512em;" size="4">دختر باز های حرفه ای</font><font style="font-size: 0.512em;">/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">پشت سر رقیب 
هایشان</font><font style="font-size: 0.512em;">/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">صفحه می گذارند</font><font style="font-size: 0.512em;">/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">غافل از اینکه 
تاریخ</font><font style="font-size: 0.512em;">/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">درباره ی آنها قضاوت خواهد 
کرد</font>...<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><p></p>
 ]]>
        <![CDATA[<font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دختر باز های حرفه ای</font>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">پشت سر رقیب 
هایشان</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">صفحه می گذارند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">غافل از اینکه 
تاریخ</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">درباره ی آنها قضاوت خواهد 
کرد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و آنها که از راهپیمایی های 
فضایی بازمی گردند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">لابد پیچی از دستشان 
افتاده</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که ربط مستقیمی</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به حیات سفینه 
دارد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">جنگ جهانی سوم از همین حرف 
های مفت</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و حواس پرتی های معمول 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">شروع می شود</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و تنها </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دریبل های لیونل مسی 
است</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که این جنگ را زیبا خواهد 
کرد</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>

</p><p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">-----------------------------</font></p>

<p>&nbsp;</p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">همه ی دختران دنیا</font></p>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;بازیگر فیلم حسن 
بودند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و من بدون منشی صحنه شعر می 
گفتم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">چه زجر آور است</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که از زمان خودت جلوتر 
بزنی</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و تاریخ کمرت را 
بشکند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مگر حافظ چه می 
گفت</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">وودی آلن چه می 
گوید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">آندره تارکوفسکی چه می 
گوید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مصطفی غضنفری هیز دخترباز 
مسکین بدبخت چه می گوید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">هر چه بر سر خودت 
بزنی</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">باز پدرت</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">الحمدلله رب العالمین 
را</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با شعار مرگ بر آمریکا می 
خواند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و مادرت تنها با یک 
دست</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">خورشت بادمجان درست می 
کند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">وای که اگر تاریخ 
بازگردد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سر اماممان را با پنبه خواهند 
برید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و یاران یزید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در صحرای کربلا</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حمام آفتاب می 
گیرند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از این همه روشنی و آفتاب ای 
کاش روشنفکر می شدیم</font></p>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">-----------------------------</font></p>
<p>&nbsp;</p>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">می دانستم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سوار هر قطاری 
بشوم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">در جایی پیاده ام خواهد 
کرد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ولی نمی دانستم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که بوشهر قطار 
ندارد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">نزدیک بود که شیطان فریبم 
بدهد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">استخاره کردم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">نزدیک بود نفسم بند 
بیاید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با کپسول اکسیژن به خیابان 
رفتم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و زیبارویی با صد ضربه شلاق 
مستم کرد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">کار خداست دیگر</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">شیشه را در بغل سنگ نگه می 
دارد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ولی سنگ روی سنگ بند نمی 
شود</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">اگر شیخ می شدم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حتما سنگ را حرام می 
کردم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">اگر شاعر می شدم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">باز همین شعر ها را می 
گفتم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مسلمانی که در مسجد نماز می 
خواند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به خدا نزدیک تر 
است</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تا شاعری که اعتماد به نفس 
ندارد</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>

</p><p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">-----------------------------</font></p>

<p>&nbsp;</p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ی دختر زیبا</font></p>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو هر چه داری از همین چشم 
های هیز من است</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با تنهایی ات چه می 
کردی</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">اگر آینه ای در کار 
نبود</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و باد با شکم سیر</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به سراغ موهایت می 
آمد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بر حقارت مردانه ام خرده 
نگیر</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">همه ی چهار راه ها 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بر سر یک دو راهی بنا شده 
اند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">یا دوستم داری</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و یا نه</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ولی یادت باشد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که بدون هیچ منظوری به خیابان 
نیامده بودی</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>

</p><p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">-----------------------------</font></p>

<p>&nbsp;</p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از سرخی لب هایم </font></p>

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حدس می زنم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو را بوسیده باشم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مثل آمبولانسی 
هراسان</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">لب هایت را بهانه می 
کنم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و تنهایی ات راه را برای من 
باز می کند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از افتخاراتم همین 
بس</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که آنقدر از چشم های آبی تو 
نوشیدم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تا که سبز شدند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با دل غمگینم از تو دور 
شدم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و یک غروب زیبا تحویلت 
دادم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">اما همیشه روز</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با جمله ی کلیشه ای چشم های 
تو زیباست</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">طلوع می کند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به شکل غریبی 
بیدارم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و&nbsp;گرگی در مجاورت خواب هایم 
نگهبانی می دهد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مانده ام</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">زیبایی تو مرا به خیابان 
کشانده است</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">یا از هیزی خیابان 
هاست</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که سرم را به درخت می 
کوبم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">عشق تو از من</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">یک سریال عاشقانه 
ساخته</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که در همان قسمت اول تمام می 
شود&nbsp;</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">-----------------------------</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تو مثل آن ستاره ی 
هستی</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که هر صد سال یکبار 
پیدایش می شود</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و من مثل سمبوسه 
ای</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با اندکی از سرخی 
لبانت</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از عشق تو</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به آنجا رسیده 
ام</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که در محضر بزرگان 
فلافل می خورم</font></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شعری از سمانه عابدینی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-497.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.609</id>

    <published>1388-12-11T09:25:07Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:34:31Z</updated>

    <summary>پونز را از روی نقشه بردار.../این سینه ی دیوارهای ماست/که همیشه سوراخ بوده/حتی اگر آقا محمد خان/از دروازه ی دیگری/تاج را روی سر شهر می گذاشت...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<font style="font-size: 0.512em;" size="4">پونز را از روی نقشه بردار</font><font style="font-size: 0.512em;">.../</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">این سینه ی دیوارهای ماست/که همیشه سوراخ 
بوده/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">حتی اگر آقا محمد 
خان/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">از دروازه ی دیگری/</font><font style="font-size: 0.512em;" size="4">تاج را روی سر شهر می 
گذاشت</font>
 ]]>
        <![CDATA[<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">پونز را از روی نقشه بردار</font>...<br /><br />

<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">این سینه ی دیوارهای ماست 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که همیشه سوراخ 
بوده</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حتی اگر آقا محمد 
خان</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از دروازه ی دیگری 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تاج را روی سر شهر می 
گذاشت</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">پدر بزرگ گله اش را پشت همین 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">دروازه به گرگ داد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با شرطهایی</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که هیچ خواهانی 
نداشت</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ما کنار همین 
دروازه</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">یکجا نشین شدیم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">انگار تمام راهها </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به جنوب</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ختم می شد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حتی وقتی به شهر 
رسیدیم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">این میدان را </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">با نام مستعار </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">پدرم ساختند </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تا مادرم به حلقه های 
دیگری</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">فکر کند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">وقتی با تو در این 
</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">خیابان قدم می زنم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">حرفهایمان به جای 
عشق</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به انقلاب </font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">می رسد</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بگذار درون خانه پنهان 
شویم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">تا چشمهایی که از 
سوراخ</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به ما می نگرند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سرخی سینه ی دیوار را 
ببینند</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بیا در این فرصت 
کوتاه</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">از عشق حرف بزنیم</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">کسی که فردا می 
آید</font></p>
<p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">ما را به یاد نخواهد 
آورد</font></p><p><br /></p><p><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4"><br /></font></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستانی از منیرو روانی پور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-496.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.608</id>

    <published>1388-12-11T09:10:28Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:34:44Z</updated>

    <summary>تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشيده بود روي تخت. &quot;هملت&quot; نيمه‌باز توي دستش بود: &quot;چيزي در سرزمين دانمارك پوسيده است...&quot; زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ ميدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<div class="maintext"><b>تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشيده بود روي تخت. "هملت"
نيمه‌باز توي دستش بود: "چيزي در سرزمين دانمارك پوسيده است..." زن كتاب
را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ ميدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع شد،‌
زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را مي‌شناخت،
چهره‌اي سوخته و چشماني كه مثل دو تا تيله سياه برق ميزد، جنوبي بود، خانه
و كاشانه‌اش را در خرمشهر از دست داده بود و ديگر چيزي نداشت، نه زني و نه
بچه‌اي، در تهران پيكاني خريده بود و كار ميكرد، او را يك روز وقتي كنار
خيابان منتظر تاكسي ايستاده بود ديد، آشنا شدند. اين آشنايي براي زني كه
يك سال از ماجراي طلاقش مي‌گذشت حادثه‌اي بود، حادثه‌اي خوش...<br /><br />اين‌بار
مي‌خواست او را به خانه بياورد. شيفت شب را به پرستار ديگري واگذار كرده
بود تا امشب براي خودش زندگي كند، سه ماه براي شناختن مردي كه هميشه در
كنارت مي‌نشيند و آرام و ساكت به حرفهايت گوش مي‌دهد كافي است. ديگر
قبرستان گردي معنايي ندارد، وقتي مي‌تواني در خانه‌ات بنشيني وقهوه‌اي
بخوري و حرفي بزني...<br /><br />مرد تمام قبرستان‌ها را مي‌شناخت و تمام
خيابان‌ها را. اولين بار كه مي‌خواستند جايي براي نشستن پيدا كنند، مرد او
را به بهشت زهرا برده بود. <br /><br />«بهشت زهرا؟» <br /><br />«اونجا كسي نمي‌فهمه.»<br /><br />بر سر قبري نشسته بودند و حرف زده بودند بي آنكه كسي شك كند و يا جواني بيايد و بپرسد: شما چه نسبتي با هم داريد؟<br /><br />زن
هميشه سياه مي‌پوشيد و چادرش را توي كيف مي‌گذاشت، چون هميشه ميدانست براي
حرف زدن و نشستن كجا مي‌روند. توي بهشت زهرا كسي، كسي را نمي‌پاييد. جفتها
اينجا و انجا نشسته بودند و كاري به هيچ كس نداشتند. انها كنار سنگ قبري
مي‌نشستند، نوشته‌ي روي سنگ را مي‌خواندند، تاريخ تولد و تاريخ مرگ را به
خاطر مي‌سپردند و درباره‌ي مرده حرف مي‌زدند. وقتي خسته مي‌شدند، راه
مي‌افتادند و روبروي در بزرگ بهشت زهرا از فروشندگان دوره‌گرد خريد
مي‌كردند. پيازها و سيب‌زميني‌هاي خريداري‌شده را پشت شيشه‌ي عقب ماشين
مي‌گذاشتند تا همه ببينند و از فروشنده كه خندخندان مي‌گفت هرگز به اين
جور جاها نياييد وغم آخرتان باشد، خداحافظي مي‌كردند و مي‌آمدند.<br /><br />اين
بار ديگر نمي‌خواست سياه بپوشد و لبه‌ي روسري سياهش را روي صورتش بگيرد و
جلوي مردم كه مي‌رسد وانمود كند عزادار است. اين بار اتفاق ديگري
مي‌افتاد، اتفاقي خوش. او را به‌ خانه‌اش مي‌برد، امشب مي توانستند دوتايي
تا دير وقت بنشينند و حرف بزنند، فقط بايد كمي ديرتر به خانه مي‌آمدند تا
همسايه‌ها نبينند.<br /><br />زن بلند شده بود و روبروي كمد لباسي ايستاده
بود. كدام يكي را بپوشم؟ از چه رنگي خوشش مي‌آيد؟ زن دست به كمر، دور خودش
چرخي زد. هنوز درباره‌ي رنگها حرفي نزده بودند، سليقه‌ي مرد را نمي‌دانست،
سليقه‌ي خودش را به خاطر داشت... پيراهن ليمويي با برگهاي ريز سبز، آن را
از توي كمد درآورد، روبروي آينه ايستاد، به خودش خنديد... امروز تو را
مي‌پوشم... تو را...<br /><br />لباس را كه تن كرد، بشكني زد و دور خودش
چرخيد، روبروي آينه ايستاد و ناگهان دلشوره از توي آينه به صورتش پاشيد.
ترسيده از آينه دور شد، اگر تصادف ميكردند و او را به بيمارستان آراد
مي‌بردند و همكارانش مي‌فهميدند كه زير مانتوي سياه لباس ليمويي با گلهاي
ريز سبز پوشيده،‌ گلهاي ريز سبز؟ مرد گفته بود زن عاقل هميشه سياه
مي‌پوشه، مرد گفته بود اينطوري هيچكي نمي‌فهمه...<br /><br /> نه، ‌لباسش را
عوض نمي‌كند، تصادف بي تصادف، همين را مي‌پوشد با يك مانتو سياه و روسري
گلدار. روسري گلدار؟ بله گل‌دار... مي‌تواند اگر كسي پرسيد بگويد كه ختنه
سوران پسر كوچكش است، دارند ميروند كه چيزي بخرند يا... چي؟ .... آخ ول
مي‌كني يا نه؟ زن دستي تو صورتش برد و يك‌بار ديگر توي آينه خنديد، روسري
گلدارش را سر كرد و راه افتاد.<br /><br />هوا سوز سردي داشت، زن از تاكسي كه
پياده شد مرد را ديد، ايستاده بود و چپ و راست گردن مي‌كشيد. به طرفش رفت.
مرد دور و برش را پاييد، لبخندي زد، دستهاي روغنيش را به او نشان داد:
خراب شد بردمش تعميرگاه. زن خنديد: چه خوب. مرد گيج نگاهش كرد.<br /><br />«ميخواي يه روز ديگه بريم بگرديم؟»<br /><br />و بعد روسري گلدار را ديد، با صدايي آرام، متعجب و خفه گفت:<br /><br />«اين چيه سرت؟»<br /><br />زن دوباره خنديد:<br /><br />«بهشت زهرا كه نميريم.»<br /><br />«پس كجا مي‌ريم؟»<br /><br />«خونه‌ي من.»<br /><br />مرد آب دهانش را قورت داد. بر و بر نگاهش كرد:<br /><br />«خونه‌ي تو؟»<br /><br />زن خنديد و گفت:<br /><br />«بله.»<br /><br />مرد مردد و بلاتكليف ماند.<br /><br />«ببين هوا سرده، نميشه قدم زد، الان بهشت زهرا ده درجه از اين جا سردتره.»<br /><br />زن
نگاهش نميكرد، مي‌ترسيد مرد شادماني را در چشمانش ببيند. آن طرف خيابان
ماشين گشت مي‌گذشت. زنها روسريشان را شتابزده روي پيشاني مي‌كشيدند.
جفتهاي جوان لابلاي جمعيت گم مي‌شدند.<br /><br />ساعت شش بود و هوا سوز سردي
داشت. جلوي تاكسي نشسته بودند و راننده راديو را باز كرده بود. سه مسافر
عقب ساكت نشسته بودند. از پشت شيشه مي‌توانست تهران را ببيند، سرد و كز
كرده در خود. بزرگراه خلوت بود. انگار همه در خانه‌هاي خود چپيده بودند.
راديو سرود انقلابي پخش مي‌كرد:<br /><br />ايران اي بيشه دليران...<br /><br />راننده نگاهي به ساعت مچي، پيچ راديو را چرخاند و گفت:<br /><br />«شايد امشب بزنه.»<br /><br />صدايي از پشت سر گفت:<br /><br />«ديشب كه نزد.»<br /><br />راننده گفت:<br /><br />«گفته شهر بايد تخليه بشه.»<br /><br />سكوت.
زن فكر كرد كه بايد رستوراني پيدا كند، رستوراني شلوغ كه دير نوبت شامشان
شود و وقت بگذرد و بعد بتواند بي‌آنكه كسي ببيند به خانه بروند.<br /><br />توي
رستوران مرد ساكت بود. غذا را به سختي فرو مي‌داد، زن دايم به ساعتش نگاه
مي‌كرد. فقط يك ساعت گذشته بود. ساعت هفت بود اما هوا چنان تاريك كه خيال
مي‌كردي دير وقت شب است. گارسون ميرفت و مي‌آمد. خانواده‌هاي زيادي توي صف
به دنبال جاي خالي گردن مي‌كشيدند. جاي ماندن نبود، زن كيفش را باز كرد،
نگاهش به صورت حساب روي ميز بود. مرد گفت:<br /><br />«زشته،‌ مي‌فهمن.»<br /><br />زن با تعجب نگاهش كرد، مرد توضيح داد:<br /><br />«مي‌فهمن كه با هم نسبتي نداريم.»<br /><br />زن سرش را تكان داد، لبخندي زد وگفت:<br /><br />«آها.»<br /><br />بيرون
هوا تاريك تاريك بود و تا خانه فاصله‌اي نبود. مرد مردد راه مي‌رفت، انگار
با خودش در كلنجار بود... زن زير لب چيزي مي‌خواند، ترانه‌اي كه نمي‌دانست
از كجا بيادش مانده:<br /><br />«شب شب شور و شعره...»<br /><br />نرسيده به انتهاي پارك، پاركي كه روبروي رستوران بود، مرد آهسته گفت:<br /><br />«چطوره من نيام؟»<br /><br />زن
با آرنج به پهلوي مرد زد و خنديد. قدمهاي مرد محكم شد و هر دو در سكوت به
در پاركينگ مجتمع نزديك شدند. مجتمع با پرده‌هاي توري پشت پنجره‌ها و
طبقات چهارگانه‌اش زيبا بود، زن خانه‌اش را دوست داشت، چهار‌ماه بود كه
آنجا زندگي مي‌كرد و امشب مي‌رفت تا اولين خاطره‌ي خوشش را در چهارديواري
آن تجربه كند.<br /><br />زن با لحني خوش و بي‌دغدغه گفت:<br /><br />« من از در پاركينگ مي‌رم، تو از در شيشه‌اي.»<br /><br />مرد آهسته پرسيد:<br /><br />«در شيشه‌اي كجاست؟»<br /><br />صداي زن هم پايين آمد:<br /><br />«اون پشت،‌ نشونت مي‌دم.»<br /><br />زن به سمت راست مجتمع پيچيد، مرد مردد به دنبالش كشيده شد.<br /><br />روبروي در شيشه‌اي زن ديد كه مرد هراسان به راه‌ آمده نگاه مي‌كند، زن گفت:<br /><br />«برو ديگه...»<br /><br />مرد آب دهانش را قورت داد:<br /><br />«يعني بايد از پله‌ها بالا برم...؟»<br /><br />صداي زن خفه بود:<br /><br />«‌سه چار تا پله كه بيشتر نيس، مي‌ري بالا، يه دقيقه صبر مي‌كني تا من برسم به در پاركينگ، بعد در شيشه‌اي رو هل مي‌دي...»<br /><br />«يعني از اون درا نيس كه خود به خود باز ميشه؟»<br /><br />زن آهسته خنديد:<br /><br />«اينجا كه فرودگاه نيس، بايد با دست هل بدي...»<br /><br />مرد مستاصل سر تكان داد:<br /><br />«خب... باشه.»<br /><br />زن گفت: <br /><br />«موفق باشي.» آهسته گفت، دور خودش نيم چرخي زد و به طرف در پاركينگ راه افتاد.<br /><br />ورودي
پاركينگ خلوت بود، ‌تلفنچي مجتمع در تلفن‌خانه، تلفن به دست با كسي حرف
مي‌زد، بايد خودي نشان دهد تا منشي و ديگران بدانند كه تنهاست، بايد
تلنگري به شيشه اتاقك بزند و رد شود، اما اگر وراجي‌اش گل كند؟ مرد بالا
در طبقه چهارم پشت در مي‌ماند و شايد پله‌ها را دو تا يكي كند و برگردد.
بي آنكه نگاه كند، به سرعت از جلوي اتاقك گذشت، محوطه پاركينگ را تقريبا
دويد و هنوز پايش به اولين پله نرسيده بود كه ضدهوايي‌ها شروع كردند به
كوبيدن.<br /><br />صداي آژير در ساختمان پيچيد،‌ موقعيت قرمز بود و در
آپارتمانها يكي يكي باز مي‌شد و مرد و زن و بچه سراسيمه و وحشت‌زده از
پله‌ها سرازير مي‌شدند.<br /><br />وقتي به طبقه چهارم رسيد نفس نفس مي‌زد.
مرد پشت در بسته مانده بود. همسايه روبرو، روسريش را مرتب مي‌كرد، بچه‌اش
را بغل زده بود وبه طرف پله‌ها مي‌دويد. <br /><br />زن به زحمت كليد را در
قفل چرخاند. دستهايش ميلرزيد. مرد كز كرده بود و هراسان به پايين پله‌ها
نگاه ميكرد. ضدهوايي‌ها همچنان كار مي‌كردند.<br /><br />زن در را باز كرد
خودش را داخل انداخت و آهسته گفت: «بيا تو.» مرد قوزكرده توي سالن چپيد.
زن در را بست و يادش آمد كه كليد را توي قفل جاگذاشته،‌ آهسته در را باز
كرد، كليد را از توي قفل در آورد. كسي توي راه‌پله‌ها نبود.<br /><br />سكوت.
سكوتي ناخواسته در اتاق و ضدهوايي‌ها كه انگار بغل ديوار شليك مي‌كردند.
زن و مرد منتظر و ساكت روي كاناپه به فاصله‌اي زياد از هم نشسته بودند.
صداي ضدهوايي‌ كه پيدا بود به هيچ چيز و هيچ كجا نمي‌خورد قطع نمي‌شد.<br /><br />با
صداي دور دست بمبي كه محله‌اي را خراب كرد، زن نفس بلندي كشيد،‌ در جستجوي
راديو فندكش را روشن كرد. گوينده با صدايي آرام و بي‌دغدغه مي‌گفت: «به
پناهگاه برويد... آرامش خود را حفظ كنيد... شيرهاي گاز را ببنديد و از
كنار پنجره دور شويد.» زن ناخنش را مي‌جويد. مرد گفت:<br /><br />« صداشو يواش كن، مي‌فهمن.»<br /><br />زن پيچ راديو را چرخاند، ‌صدا ضعيف شد، خيلي ضعيف.<br /><br />با
دومين صداي انفجار كه بسيار نزديك بود،‌ زن احساس كرد سقف خانه روي سرش
خراب مي‌شود، ‌سرش را در پناه دست گرفت، ‌شيشه پنجره ترك برداشت.<br /><br />«بريم پايين تو پناهگاه...»<br /><br />صداي زن مي‌لرزيد. مرد گفت:<br /><br />«مي‌فهمن خوب نيست.»<br /><br />زن
آب دهانش را قورت داد. سرش تير مي‌كشيد، ثانيه‌ها به كندي مي‌گذشت راديو
موزيك پخش مي‌كرد. صدايش بلند بود، كسي پيچ را چرخانده بود.<br /><br />سومين
بمب، دور خيلي دور، جايي را كوبيد، زن لبخندي زد، راديو موزيكش را قطع
كرد: «صدايي كه هم‌اكنون مي‌شنويد آژير سفيد و معنا و مفهوم آن،‌ اين است
كه حمله هوايي تمام شده...»<br /><br />تمام شده؟ هر دو نفس بلندي كشيدند و زن گفت:<br /><br />«به خير گذشت.»<br /><br />صداي
پاي همسايه‌ها كه از پناهگاه بيرون آمده بودند و توي راه‌پله‌ها خوشحال از
زنده ماندن بلند بلند حرف مي‌زدند. چراغها همچنان خاموش بود، زن كورمال
كورمال توي آشپزخانه رفت، فندك زد، قهوه‌جوش را پيدا كرد، شعله فندك
انگشتش را سوزاند. آرام گفت: آخ... دوباره فندك زد، قهوه‌جوش را زير شير
آب گرفت، دوباره انگشتش سوخت، دوباره فندك زد، گاز را روشن كرد و قهوه‌جوش
را روي آن گذاشت. <br /><br />خيلي دير، وقتي راه‌پله‌ها خلوت شد، برق آمد،
زن متوجه شد كه يك ضدهوايي با نور سرخ‌رنگ خود پشت پنجره موذيانه ايستاده
است. مرد هم انگار فهميده بود. شعله سرخ رنگ ضدهوايي روي چهره‌اش افتاده
بود و مرد با انگشتي كه مي‌لرزيد به پنجره اشاره مي‌كرد، بي‌آنكه بتواند
حرفي بزند.<br /><br />فضاي خانه سرخ بود انگار كسي چراغ خوابي روشن كرده بود. زن گفت:<br /><br />«پرده رو بكشم؟»<br /><br />مرد از جايش تكان نخورد و با صدايي كه از ته گلو در مي‌آمد گفت:<br /><br />«نه مي‌فهمن.»<br /><br />زن
گيج و مبهوت ماند و با صداي سر رفتن قهوه‌جوش به آشپزخانه رفت، گاز خاموش
شده بود،‌ توي قهوه‌جوش قهوه‌اي نريخته بود. زن سرگردان با قهوه جوش بيرون
آمد. مرد گفت:<br /><br />«هيچي نمي‌خواد، هيچي، مي‌فهمن.»<br /><br />زن قهوه‌جوش به دست نشست و زل زد به نور قرمز. مرد گفت:<br /><br />«چطوره من برم؟»<br /><br />زن آب دهانش را قورت داد:<br /><br />«اين وقت شب؟ اگه تو راه ازت پرسيدن كجا بودي چي مي‌گي؟»<br /><br />مرد
مستاصل سرش را تكان داد. پنهاني به ساعتش نگاه كرد و زن هم خيره شد به
ساعت سرخ رنگ روي ديوار. ساعت نه بود و هيچ معلوم نبود كه كي صبح ميشود.</b><br /><br /><br /></div>
 ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستانی از فاطمه زنده بودی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-495.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.607</id>

    <published>1388-12-11T09:03:36Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:34:59Z</updated>

    <summary>رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شده. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p><b>رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شده. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت
می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می
شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق.
پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را به تو نزدیک می کنم، آنقدر که
نفست بسرد روی صورتم. چشمم را به در می دوزم و نفست را فرو می دهم. </b></p>

<p><b>رسیده اند به پشت در اتاق. دستگیره ی در را تکان می دهند. کمی از تو
فاصله می گیرم نه، خوشحال خواهند شد.انگشتم را قفل می کنم به انگشتت. داغی
تنت خونم را به جوش می آورد و بخار می نشیند به پوستم. منتظرند من از تو
فاصله بگیرم. تنم را می کشانم به سمت لبه تخت. دست می برم به سمت کشوی
میز. یک مشت پنبه می کشم بیرون. صدای تکان خوردن دستگیره ی در شدت می
گیرد. پنبه ها را فرو می کنم در گوشت و خودم را می کشانم به زیر نفست. اگر
تنه بزنند به در؟</b></p>
<p><b>درد، درد پهلوی راستم درد می گیرد از ضربه ی دست هایی که می خواهند به
تو برسند. گرمم شده. نور فلش از لابه لای نفس ها پاشیده می شود روی صورتت
و چهره های سفید و سرخی که چسبیده اند به تو. دستم را دراز می کنم که
انگشت های تو را دست دیگری می گیرد. تو باید بخندی. من لبخند می زنم که
اگر ناگهان گوشه ی کادری ماندم بعد ها تو اخم نکنی.</b></p>
<p><b>خوابیده ای و در خطوط خشک صورتت هیچ حسی نمی بینم. صدا های نا مفهومی
می ریزند به اتاق. چشم هایم را می بندم صداها می نشینند به پلکم. گنگی
کلمات به گوشم سنگین می چسبد. انگشتم را دور انگشتت فشار می دهم. صدا ها
تیز می شوند ولی کلمات نامفهوم تر از آنند که حسی را بیان کنند. زیر
صداهای جیغ مانند می لرزم.</b></p>
<p><b>دست می اندازم دور کمرت و پوستم همه ی دست هایی را که حلقه شده اند به
کمرت حس می کند. تو در گوشم نامفهوم ترین احساسات را زمزمه می کنی.</b></p>
<p><b>پلکم سنگین شده. چشمم را باز می کنم، از زیر توده ی صدا ها تکان خوردن
دستگیره ی در را می بینم. تاریکی شیشه را بلعیده. صورتت همه ی احساساتم را
غرق کرده و حالا با خط های موزون، بی لرزش خوابیده.</b></p>
<p><b>- شما چهره ی منحصر به فردی دارید.</b></p>
<p><b>تو لبخند می زنی. دختر از جمله ی خودش ضعف می کند و تصویر تو که نگاهت را می ریزی روی صورتش می افتد روی مردمک چشمم.</b></p>
<p><b>دستت گرم است و پلکت چشمت را پوشانده. داغی نفست را می بلعم. بوی عطری
می رسد به شامه ام. بو نزدیک تر می شود روی سرمان را می گیرد و بعد سقف و
فرش اتاق را پر می کند.</b></p>
<p><b>نزدیک می شوی به من. سرم را به سینه ات تکیه می دهم. عق می زنم. می دوم
به سمت دست شویی، بالا می آورم. بوی ادکلن همه ی تنم را پر کرده. دوباره
عق می زنم از بوهایی که با خودت اورده ای. سرم را بلند می کنم، دستت را
روی گونه ام می کشی. بوی دیگری وادارم می کند دوباره بالا بیاورم.</b></p>
<p><b>بو روی سرم است، صورتم را پوشانده و دارد به بدنم وارد می شود.</b></p>
<p><b>صدای دستگیره ی در قطع می شود. سکوت به اتاقم می رسد. سیاهی با جسم
پنجره یکی شده. دارند به ما نگاه می کنند، پشت سوراخ کلید مردمک های رنگی
در حرکت اند.</b></p>
<p><b>پلکم را فشار می دهم آنقدر که درد روی چشمم جمع شود. نفست جان می گیرد.
به صورتت نگاه می کنم. چشمت را باز کرده ای دستت را به سمت کلید برق می
بری. نور می ریزد روی تنم. لبخند می زنی. دستت را می بری به سمت میز عسلی.
لیوان آب و یک قرص را بر می داری. صورتت آرام است. قرص را فرو می دهم.</b></p><p><b><br /></b></p><p><br /></p> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستانی از طیبه حمیدی نور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-494.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.606</id>

    <published>1388-12-11T08:53:46Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:35:16Z</updated>

    <summary> وارد اتاق شدم. مادر بي رمق افتاده بود توي رختخواب. اتاق بوي دم كرده ي عرق بيمار مادر و بوي چرك مي داد. كيسه ي داروها را ول كردم گوشه ي لحاف مادر و خودم بالاي سرش بي حال...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[

<p dir="rtl" align="justify"><b>وارد اتاق شدم. مادر بي رمق افتاده بود توي رختخواب. اتاق 
بوي دم كرده ي عرق بيمار مادر و بوي چرك مي داد. كيسه ي داروها را ول كردم گوشه ي 
لحاف مادر و خودم بالاي سرش بي حال افتادم. مادر از صداي خش خش كيسه ي داروها چشم 
باز كرد. خواب نبود، گفت:«پس كجا ماندي؟ سردرد امانم را بريد!» با حرص گفتم:«من 
بايد از اين داروخانه به آن داروخانه ويلان مي شدم؟ پس اين گردن كلفتت چيكاره اس؟ 
كجاس؟» مادر نشست توي رختخوابش و كيسه ي داروها را زير و رو كرد:«بدبخت از سر كار 
آمده، خوابيده.» بلند شدم، مانتو و مقنعه ام را كندم و پرت كردم گوشه ي اتاق، 
پرسيدم:«بابا هنوز نيامده؟ مظفري گفت شب مياد در خانه ها!» مادر دو تا كدئين انداخت 
توي دهانش و گفت:«بذار بياد ببينم مي خواد چه غلطي بكنه!» و اشاره كرد به 
دهانش:«آب.» از اتاق رفتم&nbsp; بيرون. در اتاق رضا را به كوب باز كردم. تا كله رفته بود 
زير لحاف. ايستادم دست به كمر. رضا فقط در رختخواب پهلو به پهلو شد. دوباره در را 
به ضرب بستم و رفتم آشپزخانه. ليوان را تا نصفه از آب شير پر كردم. نور چراغ ماشيني 
افتاد توي آشپزخانه. پنجره را باز كردم و كوچه را نگاه كردم. پرايد سفيدي جلوي در 
خانه مان نگه داشت. گفتم:«حتما مظفري است.» چند نفر زن و مرد و بچه پياده شدند و 
زنگ خانه ي بغلي را زدند. نفس راحتي كشيدم. دلم ضعف رفت. به ساعت نگاه كردم. از نه 
گذشته بود. قابلمه ي ناهار ظهر هنوز روي اجاق بود. ته ديگ زخمي شده ي برنج. كار 
اميرحسين بود. حتما عصر گرسنه اش شده و با قاشق افتاده به جان ته ديگ. يادم افتاد 
اميرحسين خانه نيست. دلم شور زد. ليوان آب را برداشتم و رفتم سراغ مادر. مادر خوابش 
برده بود و يكي از كدئين ها از گوشه ي دهان باز مانده اش به همراه آب سفيدي بيرون 
آمده بود. رفتم طرفش. چشمانش را باز كرد، گفت:«رفتي آب بسازي؟!» ليوان را از دستم 
گرفت، قرص بيرون آمده را با انگشت داد تو و آب را سر كشيد. گفتم:«اميرحسين كجاست؟» 
گفت:«مسجد.» گفتم:«مسجد تا حالا؟!»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>كليد توي قفل در خانه چرخيد. بابا و اميرحسين آمدند. 
اميرحسين بي سلام رفت سراغ كنترل تلويزيون. سر به زير انداخته بود و فكر كردم كه 
صورتش ورم كرده است. پرسيدم:«كجا بودي؟» گفت:«مسجد.» گفتم:«مسجد تا حالا طول مي 
كشه؟» گفت:«بعد از نماز زيارت عاشورا خواندند.» و دراز كشيد پاي تلويزيون و كانال 
ها را بي هدف چرخاند. صدا ي شرپ و شورپ بابا از توالت شنيده مي شد. فين كردن دماغش 
و بعد هم اخ و تف. قبل ترها بابا كه مي رفت توالت يا در اتاق را مي بستم يا گوشهايم 
را مي گرفتم. حالا منتظر بودم ببينم كارش كي تمام مي شود. بابا كه آمد بيرون 
گفتم:«مظفري الان مياد.» پرسيد:«مگه امروز چندمه؟» گفتم:« دوازدهم.» گفت:«تا آخر 
برج كه وقت داريم.» گفتم:«مثل اينكه مي خواد نصف پول پيش را بياورد.» و اولين گوجه 
را قاچ كردم و انداختم توي ماهيتابه. مادر از آن اتاق با صداي ضعيفي داد زد، انگار 
سرش زير لحاف بود:«گفتم بذار زنگ بزنم به زنش. او دردش كرايه خانه اس. بلكه التماس 
مي كردم مي ذاشت امسال هم مي نشستيم. فوقش سي چهل تومن مي رفت روي كرايه اش.» بابا 
رفت و ايستاد در آستانه ي در اتاق:«اين خانه اي كه امروز رفتي ببيني چي شد؟» مادر 
تك سرفه اي زد:«كدام خانه؟ حال و روزم را نمي بيني؟! از صبح افتادم. پدرم درآمد توي 
اين بنگاه ها!»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>گوجه هاي خرد شده را با تابه گذاشتم روي اجاق گاز و فندك 
زدم تا با شعله ي ملايم بپزد. رضا از اتاق آمد بيرون. پاي چشمهايش گود رفته بود. 
انگار به جاي سه چهار ساعت خوابیدن، سه چهار ساعت فیلم ترسناک ديده باشد. سلام داده 
و نداده رفت به سمت بابا و تكه کاغذی كه از بنگاه گرفته بود نشانش داد، گفت:«حالا 
باز بگيد خانه پيدا نمي شه، بيا! امروز سه چهار تا بيشتر بنگاه نرفتم ها، سه چهار 
تا خانه ي خوب پيدا کردم.» کاغذ را گرفت جلوي صورتش، انگار كه بخواهد انشاء 
بخواند:«اوليش خیابان ميرزاده عشقي، صد و پنجاه متر، طبقه ي دوم. دوميش هنرستان، 
دربست، يعني بدون صاحب خانه، اصلا كاري هم به تعداد نفرات نداره.» گفتم:«قيمتهاشم 
بگو!» بابا پوزخندي زد و رفت در بالکن را باز كرد. رضا كاغذ را پايين آورد، 
گفت:«بلد نيستيد چطوري بگرديد.» مادر صدايش را صاف كرد:«برو گم شو تو يكي! بیچاره؛ 
بنگاه دارها مي فهمند پنج نفريم رم مي كنند. تو را ديدند فكر كردند جواني تازه 
ازدواج كردي. هيچ گفتي چند نفريم؟!» رضا رفت توي اتاقش و در را بست. چراغ اتاقش 
خاموش ماند. اميرحسين هنوز كانال هاي تلویزیون را مي چرخاند. گفتم:«بزن اخبار.» 
گفت:«برنج گران شده، مرغ ها آنفولانزاي مرغي گرفتند. رئيس جمهور هم به يكي از استان 
ها سفر كرده.» و دوباره كانال هال را پي در پي عوض كرد. مادر از توي رختخواب با 
صداي ضعيفي حرف مي زد.:«هيچكدام از مستأجرهايي كه همزمان با آمدند توي اين كوچه 
صاحبخانه جوابشان نكرده. نمي دانم اين مرتيكه چرا اينقدر پدر سوخته اس؟ دو ساله 
نشستيم خانه اش هر روز به يك بهانه خون به جگرمان كرده!» بعد صدايش را بالا تر 
برد:«به حاج فرج مي گفتي، پارسال هم او وساطت كرد گذاشت يكسال ديگه نشستيم.» بابا 
كه رفته بود توي حياط از همان جا داد زد:«گفتم، امروز رفتم بازار. ميگه او دردش 
كرايه خانه نيست، فكر مي كنه دو ساله نشستين بيشتر بمانيد ادعاي صاحب خانگي مي 
كنيد.»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>در ماهيتابه را برداشتم.گوجه ها آب انداخته بودند و نرم 
شده بودند. با گوش كوب بيشتر له شان كردم. صداي زنگ در خانه كه پیچید در ماهيتابه 
بي اختیار از دستم افتاد. پريدم پشت پنجره و كوچه را نگاه كردم. دو تا پراید سفید 
جلوی در خانه مان پارك شده بود. مظفري دستش را گذاشته بود روي زنگ و فشار مي داد. 
پنجره را بستم و داد زدم:«بابا؛ آمد.» بابا كتش را انداخت روي شانه هايش و رفت در 
را باز كرد. همه جمع شديم توي راه پله. صدايشان ضعيف بود. مظفري آرام حرف مي زد. 
پانصد هزار تومان داد به بابا و گفت:«مش ابراهيم؛ انشاءالله تا آخر برج تخليه كنيد، 
قول خانه را داده ام به اخوي.» مادر چادرش را از دور كمرش باز كرد و انداخت روي 
سرش،گفت:« بذار ببينم اين حرف حسابش چيه!» و رفت. اميرحسين كنترل تلويزيون به دست 
از نرده ها آويزان شده بود و سعي مي كرد بابا و مظفری را ببيند. مادر در راه 
نيشگوني از بازوی امیرحسین گرفت. امیرحسین با دلخوري برگشت توي اتاق. صدای برنامه 
هاي مختلف كانال هاي تلويزيوني دويدند توي هم. مادر گفت:«آقای مظفری؛ پس مشکل چيه 
برادر من؟چرا نگذاشتید ما امسال هم بشينيم؟» بابا با لحن محكمي گفت:«شما بفرماييد 
داخل، ما خودمان صحبت مي كنيم.» مادر دمپايي هايش را لخ لخ كوبيد روي زمین و آمد با 
سرعت از كنار ما رد شد. من و رضا هم پشت سرش رفتیم توي اتاق. مادر دور اتاق چرخ مي 
زد و مي غريد:«نه مي گذارد حرف بزنم، نه خودش زبان دارد حرف بزند!» </b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>آب گوجه ها كشيده شده بود و گوجه ها چسبیده بودند كف 
ماهيتابه. يك قاشق روغن اضافه اش كردم و شعله را پايين تر كشيدم. از پنجره كوچه را 
نگاه كردم. سايه ي مظفري و بابا دراز شده بود روي دیوار خانه ي همسايه. رضا كنترل 
تلويزيون را از دست امیرحسین كشيد و تلويزيون را خاموش كرد. به دنبال سکوت تلویزیون 
صدای کوبیده شدن در خانه بلند شد. بابا آمد. پنج بسته اسکناس هزار توماني دستش بود. 
بايد مي رفتم سراغ گوجه ها. نرفتم. مادر هنوز توي اتاق ر‍زه مي رفت. بابا نشست به 
شمردن پول ها. از حیاط خانه ي بغلي صداي صحبت و خنده مي آمد. مادر گفت:«من از اینجا 
تکان نمي خورم.» امیرحسین رفت به سمت کنترل تلویزیون. مادر خودش را رساند به کنترل 
و به امیرحسین تشر زد:«آرام بگیر!» و کنترل را برداشت و رفت به سمت بابا:«شنيدي چي 
گفتم؟» بابا چیزی نگفت. صدای جلز و ولز گوجه ها را از توي آشپزخانه مي شنيدم. مادر 
كنترل را چند بار كوباند به شانه ي بابا:«شنيدي چي گفتم يا نه؟من از اینجا تکان نمي 
خورم.مي شنوی یا كر شدی الحمدلله؟!» بابا كنترل و دست مادر را به تندي پس زد و بلند 
شد روبروي او ایستاد. رضا رفت و تمام در و پنجره ها را بست. صدا ي صحبت و خنده ماند 
پشت درها. بابا گفت:«خيلي زبان دراز شده اي!» و کنترل را به ضرب از دست مادر كشيد. 
مادر با کف دو دستش کوبید به سینه ي بابا و حمله برد تا کنترل تلویزیون را از دست 
او بگیرد. بابا حتی يك سانتی متر هم جا به جا نشد و با يك تکان مادر را چسباند به 
سينه ي دیوار و دست گذاشت روي گلوی او:«حيا كن زنيكه! خجالت بكش! هار شدی مگه؟» 
مادر به سرفه افتاد. رضا خودش را به آنها رساند تا جدا شان كند. اسکناس هاي هزاری 
روي زمین پخش شده بودند و زير پاهايشان لگد مال مي شدند. &nbsp;بوي گوجه فرنگی ته گرفته 
با هر نفس تند و کوتاه مان مخلوط مي شد. بابا، مادر را رها كرد و نشست به جمع كردن 
اسكناس ها. مادر دست كشيد به گلويش و بي جان سرفه كرد. اشاره كرد برايش آب ببرم. آب 
را كه سر كشيد بابا پول ها را دسته كرد و گذاشت جلوي او:«اين ها پیش تو بماند 
فعلا.» مادر روي اش را برگرداند و دست مالید به گلويش. بابا سیگاری گيراند و در 
بالکن را باز كرد. صداي صحبت و به هم خوردن قاشق و چنگال ريخت توي اتاق. اميرحسين 
كنترل را از روي زمين قاپيد و دوباره تلويزيون را روشن كرد. رضا كاغذي كه از بنگاه 
گرفته بود برداشت و رفت تو ي اتاقش. به مادر گفتم:«گوجه ها سوخت.» گفت:«به درك!» و 
رو كرد به بابا كه تكيه داده بود به در بالكن و دود سیگارش را مي فرستاد توي 
حياط:«اگه تا آخر برج تخليه نكنيم مي خواد چيكار كنه؟ها؟ كاري از دستش برنمياد. به 
زور مي خواد بلندمان كنه؟» بابا گفت:«مگه شهر هرته؟ قانون بلند مان مي كنه.» مادر 
گفت:«خانه پیدا نمي شه، حداقل بايد دو سه ماه بگردیم. زنگ بزن&nbsp; بهش بگو تا خانه 
پیدا نكنيم خالي نمي كنيم هر غلطی مي خواي بكني بكن!» بابا&nbsp; عمیق به سیگارش پك زد و 
از گوشه ي چشم به مادر نگاه كرد.:«این آدمی كه من شناختم نانجيب تر از این حرفاس. 
قبل از اینکه بیاد و آبروریزی راه بندازه باید جمع كنيم و بريم.» مادر با درماندگي 
دست کوبید به زانويش و نالید كه:«پس چه خاكي به سرم بريزم؟ اي خانه ات خراب مظفری! 
علیل شدم بس كه مثل سگ از این بنگاه به اون بنگاه دوندگی کردم.» و شروع كرد به ناله 
کردن . بابا بي اعتنا به او از لابه لاي دودهاي سرگردان عبور كرد و رفت توي حیاط. 
ناله هاي مادر تبدیل شدند به هق هق و يكدفعه شروع كرد به گریه كردن. رضا چراغ اتاقش 
را خاموش كرد اما بیرون نیامد. خواستم کنترل را از امیرحسین بگیرم و تلویزیون را 
خاموش کنم، نداد. کنترل را محکم گرفته بود توي دستش و اخبار گوش مي كرد. رئیس جمهور 
رفته بود به يكي از استانها، جمعیت زيادي ماشین حامل رئیس جمهور را محاصره كرده 
بودند و از سر و كول آن بالا مي رفتند.گریه ي مادر كه اوج گرفت امیرحسین صدای 
تلویزیون را بلندتر كرد. مادر خیز برداشت به سمت اش. امیرحسین کنترل را پرت كرد روي 
زمین و فرار كرد به سمت خرپشته. مادر پشت سرش فریاد كشيد:«پدر سگ حرام زاده!» لب 
هايش کبود شده بود و آشکارا مي لرزيد. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش كردم. 
مادر را بردم و خواباندم توي رختخوابش. اتاق دم كرده بود. پنجره را باز كردم. بوي 
خاك و دود اسپند خورد زیر دماغم. هوا گرم بود و نم نم باران مي باريد. بچه های 
همسایه توي حیاط شان بالا و پايين مي پريدند و شلوغ مي كردند. ميان تاريكي آن طرف 
حیاط دایره ي سرخ و كوچك سیگار بابا پیدا بود. مادر سرش را برد زیر لحاف و با صدا ي 
ضعيفي نالید كه:«پنجره را ببند، صدا شان مي پیچد توي سرم.» پنجره را بستم و چراغ را 
خاموش كردم. </b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>ساعت از یازده گذشته بود. سرم درد مي كرد و چشمانم از 
كاسه مي خواست بريزد بيرون. گوجه هاي سوخته را ریختم توي سطل زباله و تابه ي سیاه 
شده را انداختم ميان ظرفشويي و آب بستم روي اش تا خیس بخورد. امیرحسین روي پشت بام 
راه مي رفت. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و رفتم پشت بام. هوا خنک تر شده بود. نسیم 
ملايمي مي وزيد و گاه با خودش بوي سیگار بابا را مي آورد بالا. پشت بام خانه ي آقای 
مظفری خيلي با صفا بود. از هر طرف كه نگاه مي كردي شهر زیر پایت بود. دورتر ها 
الوند را هم مي شد دید و ردیف چراغ هاي روشن راهي كه به عباس آباد مي رسید. مهمان 
هاي همسایه رفته بودند و همه جا ساکت شده بود. شبح امیرحسین لابه لاي شاخ و برگ 
درخت توت این طرف و آن طرف مي رفت. درخت همسایه بود و سنگینی اش را انداخت بود روي 
دیوار خانه ي ما. &nbsp;به امیرحسین گفتم:«صبر كن ظرف بيارم با هم بچینیم، زیاد كه شد آن 
وقت بخوريم.» سرش را از بین شاخه ها بیرون آورد و خندید. حلقه ي سياهي دهانش را دور 
زده بود. مثل دلقک ها. توتي از درخت چید و گرفت به طرفم. مزه ي ترش و شيرين توت 
دهانم را جمع كرد و تازه یادم افتاد كه چقدر گرسنه ام. دیگر نای پايين رفتن نداشتم. 
همان جا تكيه بر پرچین پشت بام نشستم. امیرحسین مشتش را پر كرد از توت و ریخت روي 
پرچین. با هم نشستیم به توت خوردن. هوا عجیب دل پذیر شده بود. نسیم مي افتاد لاي 
موهايم و با وزش اش سردرد و گرسنگی را از خاطرم مي برد. هر دو در سکوت به آسمان 
نگاه مي كرديم و توت مي خورديم. افق از پشت حجم تیره ي کوههای دوردست به رنگ آبی در 
آمده بود. آبی تیره ي براق. يك آبی دست نيافتني. &nbsp;&nbsp; <br /></b></p><p dir="rtl" align="justify"><b><br /></b></p><p dir="rtl" align="justify"><br /></p> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستانی از مجید اسطیری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-493.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.605</id>

    <published>1388-12-11T08:48:59Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:35:44Z</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp; از میان دانش آموزان کلاس&nbsp;۲۰۳ سال سوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز&nbsp;چهار شنبه&nbsp;هفتم &nbsp;آبان سال&nbsp;۸۴ در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار...]]></summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><b>&nbsp;</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>از میان دانش آموزان کلاس&nbsp;۲۰۳ سال سوم رشته تجربی 
دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز&nbsp;چهار شنبه&nbsp;هفتم &nbsp;آبان 
سال&nbsp;۸۴ در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف 
کنار پنجره نشسته باشد . وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به پیوندهای رزونانسی حرف می 
زد و یک خط در میان از پنجره کلاس بیرون را نگاه می کرد و وقتی بچه های ردیف کنار 
دیوار از بچه های ردیف کنار پنجره می پرسیدند « چی شد ؟! » و جواب می شنیدند « هیچی 
، هنوز هیچی ! » ، هانی داشت به این فکر می کرد که آیا دلش را دارد سقوط یک تخم مرغ 
را از پشت بام یک برج&nbsp;۲۵ طبقه و پخش و پلا شدنش روی سنگفرش پیاده رو را ببیند . 
داشت فکر می کرد اگر در مسیر مدرسه حداقل به یکی از گنجشک هایی که روی شاخه درخت ها 
( حتماً ) نشسته بودند نگاه می کرد ( مطمئناً ) این اتفاق هنوز نیفتاده ( هرگز ) 
نمی افتاد .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>ولی همین هانی که تا خرده های نان سفره ی صبحانه را توی 
حیاط نمی تکاند لباس به تن نمی کرد ، آن چهارشنبه هنگامی که بیدار شده بود با چشم 
های اعدامی ها ساعت 7:25 را دیده بود و صبحانه نخورده ، با دهان مومیایی ها زده بود 
بیرون . کرایه ی ماشین را هم که می خواست بدهد سرش را کمی خم کرد تا نفسش به صورت 
راننده نخورد و چند قدمی که تا مدرسه مانده بود را به این فکر می کرد که گنجشک های 
محله شان هم اگر صبحانه نخورند دهانشان بو می دهد ؟</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>شک نداشت که در بزرگ جلویی بسته است و باید دزدکی از در 
پشتی که برای رفت و آمد دبیرها و کارهای اداری بود وارد مدرسه شود اما وقتی دید در 
جلویی هنوز باز است بیش از این که خوشحال شود تعجب کرد که چطوری کسی که نمازش قضا 
شده این طوری خوش شانسی بیاورد ؟</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>&nbsp;آقا بایرام را دید که همان کنار ایستاده بود ، با دهان 
باز ، سرش را بالا گرفته بود ، چشم هایش را تنگ کرده بود و به جای دوری نگاه می کرد 
. اگر باران در حال باریدن بود دهانش پر از آب می شد .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>چیزی حول و حوش سه ثانیه طول کشید تا هانی بفهمد زلزله ای 
از یک گوشه ی آسمان دبیرستان را تکان داده ، خیلی ها را سرگرم کرده ، بعضی ها را 
متعجب ، اندکی را نگران و ( البته ) کلاس ها را به تعویق انداخته .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>نگاه ها همه به سمت برج ۲۵طبقه ای بود که همه ی روزهای 
پاییز آفتاب دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه دو ساعت و نیم دیرتر از بقیه ی تهران از 
پشت بام آن طلوع می کرد .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>آن روز صبح این سایه ی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای 
، یک دختر قد کشیده بود .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>در حیاط مدرسه وحید&nbsp; هانی را دید . آمد و گفت « پسر ببین 
چه فیلمیه ! دختره همه رو اسکل خودش کرده .» هانی اگرچه گفت « خیلی باحاله » ولی 
سرش را برگرداند . درخت اقاقیا همان گوشه ی همیشگی کنار حیاط ایستاده بود . سقوط 
برگ های قرمز اقاقیا آن روز برای هانی زیبا نبود . همان جا کنار پای خودش تف کرد به 
زندگی .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>سر کلاس شیمی هم وقتی آقای مصطفوی ( کلاً ) قید پیوندهای 
رزونانسی را زده بود و به همراه بچه ها از پنجره به این فیلم مستند نگاه می کرد ، 
وحید زد روی شانه هانی و پرسید « اگه بپره پایین چی ازش باقی می مونه ؟ » هانی با 
این که خندید و گفت « پودر میشه !» ، توی دلش&nbsp; قسم خورد بعد از کلاس بیرون نرود و 
با همان دهان مومیایی ها آن قدر سرش را روی میز بگذارد تا بالاخره فریاد « وااای » 
بچه ها کشیده شود و بعد ... بعد ... بعدش را دیگر نمی دانست چه کار کند .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>آقای مصطفوی مثل بقیه دبیرها کلاس را نیم ساعت زودتر تمام 
کرد.هانی به حیاط نرفت و در تمام مدتی که سرش را روی میز گذاشته بود&nbsp; به خودش&nbsp; می 
گفت « خودکشی کار آدمای ضعیفه !» اما ( هیچ جوری ) نمی توانست بفهمد آدمی که شجاعتش 
را دارد با سرعت جرم بدنش ضربدر&nbsp;۹.۸ ضربدر فاجعه منهای یک جیغ ممتد ، به آغوش مرگ 
بشتابد ، چطوری آدم ضعیفی حساب می شود .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>وقتی بچه ها به کلاس برگشتند وحید پرسید « نیومدی 
پایین؟»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>هانی توی دلش گفت « دست از سرم بردار » و دهانش گفت « چرا 
بابا ! همین الآن اومدم تو کلاس »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>آقای فرهود که وارد کلاس شد هنوز بیشتر از نصف بچه ها 
نیامده بودند . پنجره ی کنار میز استاد را بست و پرده اش را کشید، طوری که هانی با 
خودش گفت « روی مرده خاک ریخت و فاتحه ! »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>&nbsp;</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>بقیه ی بچه ها که ( یکی یکی ) رسیدند با خودکارش زد روی 
میز « پنجره ها بسته ، پرده ها کشیده ، حواسا اینجا »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>اما میثم ایزدی حال کرده بود در تمام مدتی که فرهود انتم 
، انتما می کند به اندازه ی سیگارهای توی کلاسورش بیرون را نگاه کند و به بروبچز 
آمار بدهد که « اُه اُه ، لنگاشو آویزون کرده »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>سروصداهای توی حیاط آن قدر زیاد شد که فرهود هم مجبور شد 
نیم ساعت زودتر کلاسش را تعطیل کند و برای هانی این یعنی هنوز یک ساعت و خرده ای 
مانده بود تا خورشید خسته ای که ( بالاخره ) خودش را&nbsp;۲۵ طبقه بالا کشیده بود برسد 
وسط آسمان و صدای اذان از بلندگوی مدرسه بریزد توی حیاط .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>هانی توی راه پله ناظم را دید که با مدیر کلنجار می رفت « 
تعطیلش کنیم بابا !» پیش خودش حساب کرد بدون این که جایی را نگاه کند از وسط حیاط 
می رود به دستشویی ، وضو می گیرد و همان طوری با دهان مومیایی ها ، بی آن که به 
بوفه ی آقا بایرام ( حتی ) نگاه کند برمی گردد به نمازخانه و آن قدر صبر می کند که 
یا اذان را بگویند یا مدرسه را تعطیل کنند یا آن صدای « وااای » را بشنود یا اذان 
را .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>توی دستشویی عربده ی میثم ایزدی را شنید که « بپر بغل 
خودم » و خنده ی بچه ها را و بعد صدای آقای نظری ، مسئول امور تربیتی که از بلندگو 
پیچید توی حیاط « دانش آموزان عزیز دقت داشته باشید که انسان وقتی ایمان محکم 
نداشته باشه در برخورد با مشکلات زندگی چیز میشه ، خودشو می بازه و دست به همچین 
حرکاتی می زنه . البته افرادی هم هستن که با این حرکات فقط قصد جلب توجه دیگران رو 
دارن و این خانوم هم بعید نیس که به هر حال ... »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>میثم ایزدی لا به لای صدای آقای نظری داشت ماجرای خودسوزی 
دختر همسایه شان را که بهش تجاوز شده بود برای بروبچز تعریف می کرد که هانی عین کسی 
که زیر تگرگ باشد از وسط حیاط دوید به سمت نمازخانه .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>توی نمازخانه عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش 
را مثل دو تا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی کردن یادگرفته باشند بغل کرده بود 
و خودش را می خورد که چرا ، واقعا چرا جرأتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و 
فرار کند . </b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>وقتی هانی را دید چنان وحشت کرد که می گفتی هانی دارد توی 
چشم هایش فیلم آن روز اهریمنی سه سالگی عزیزالله را می بیند . همان روزی که در حمام 
زیرزمین اجاره ای شان در محله ی پنج راه مشهد، پدرش به زحمت سرش را از طناب حلقه 
شده رد کرد و دور بار بلند صدا زد « عزیز ، عزیزم » و وقتی او آمد گفت « باباجان 
میای منو تاب بدی ؟ من می ترسم .»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>اما هانی بیشتر وحشت کرد چون از چشم های عزیزالله جلو جلو 
صدای « واای » بچه ها را شنیده می شد . این بود که بی هیچ کلامی برگشت به حیاط و 
بچه ها را دید که از در مدرسه که مثل دهان مرده وا مانده بود به بیرون هجوم می 
بردند .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>هانی همه ی جرئتش را جمع کرد و یک بار دیگر به برج 25 
طبقه نگاه کرد و وقتی دختر را سرجایش دید از مدرسه زد بیرون .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>یک بار جلوی در مدرسه و یک بار هم سر کوچه خودشان تف کرد 
به زندگی .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>وقتی به خانه برگشت با همان دهان مومیایی ها نیمروی مادرش 
را نخورد و فقط به تخم مرغی که توی روغن داغ پخش و پلا شده بود زل زد . تا شب توی 
خیالش هزارتا بلا سر خودش و خانواده اش آورد که حاضر شود از 25 طبقه سقوط آزاد کند 
اما (&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ) شدنی نبود .</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>صبح فردا وقتی داشت خرده های نان سفره را در حیاط می 
پاشید با خودش گفت « اگه اسم دختره پرستو یا پروانه باشه خیالی نیس . حتی اگه اسمش 
کلاغ هم باشه خوبه . شبنم هم بد نیس ، قبل از رسیدن به زمین بخار میشه . اما اگه 
اسمش مثلا بهاره باشه چی ؟!»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>بعد از گنجشک ها پرسید : « اگه هنوز اون بالا باشه چی ؟! 
»</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>« اگه نباشه چی ؟! »</b></p>
<p dir="rtl" align="justify"><b>نمی خواست به مدرسه برود . ( اصلاً ) نمی خواست .</b><br /></p><p dir="rtl" align="justify"><br /></p> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قادر طهماسبي: جشنواره‌ي شعر فجر بسياري از شاعران مثل مرا ناديده گرفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-492.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.604</id>

    <published>1388-12-09T06:18:43Z</published>
    <updated>1388-12-09T06:23:56Z</updated>

    <summary>قادر طهماسبي (فريد اصفهاني) گفت: مي‌گويند جشنواره‌ي شعر فجر رقابتي بود؛ اما ما رقابتي نديديم و جشنواره در لحافي از سكوت برگزار شد. اين شاعر در ارزيابي چهارمين دوره‌ي جشنواره‌ي شعر فجر، در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<span id="Label2" style="display: inline-block; width: 100%;"><p class="textView"><font face="tahoma" size="2">قادر
طهماسبي (فريد اصفهاني) گفت: مي‌گويند جشنواره‌ي شعر فجر رقابتي بود؛ اما
ما رقابتي نديديم و جشنواره در لحافي از سكوت برگزار شد. </font></p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر در ارزيابي چهارمين
دوره‌ي جشنواره‌ي شعر فجر، در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري
دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: همه‌چيز در اين دوره از جشنواره در
هاله‌اي از سكوت برگزار شد. خبر ندارم چه شد و چه نشد. فقط يكي، دو بار از
طريق جرايد در جريان مراسم پاياني قرار گرفتم. نه جزو داوران بودم،‌ نه
جزو مدعوين مراسم آغازين يا پاياني جشنواره؛ در حالي‌كه در دوره‌ي گذشته،
برگزيده‌ي اين جشنواره بودم و رسم است كه در جشنواره‌هاي مختلف، برگزيدگان
دوره‌هاي قبل در دوره‌ي بعدي دست‌كم به عنوان مدعو دعوت مي‌شوند؛ اما
دوستان ترجيح دادند ما را بايكوت كنند.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">او در ادامه افزود: من شاعري
مستقل هستم كه به هيچ جرياني وابسته نيستم و چشمم را بر واقعيات نبسته‌ام
و همين نگاه باعث شده كه برگزاركنندگان جشنواره در اين دوره نه تنها بنده؛
بلكه بسياري از شاعران مثل مرا ناديده بگيرند. از سويي، بسياري از شاعران
جوان و پيشكسوت هم به واسطه‌ي شرايطي كه پيش آمد، ترجيح دادند در اين
رقابت شركت نكنند.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">طهماسبي معتقد است: برگزيدگان
اين دوره از جشنواره‌ي شعر فجر اصلا در اين حد و اندازه‌ها نيستند. بسياري
از شاعران جوان بودند كه ترجيح دادند در اين رقابت دولتي شركت نكنند و
آن‌هايي هم كه شركت كرده و به عنوان برگزيده معرفي شدند، به نظر من،
شاعران دست‌ چندمي هستند.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">اين شاعر عنوان كرد: به اعتقاد من، علي موسوي گرمارودي كه شاعر محترمي است، مناسب دبيري جشنواره‌ي شعر فجر نبود.
</p><p class="textView" align="Justify">
</p><p class="textView" align="Justify">او در پايان نيز گفت: با توجه به امكاناتي كه در اين دوره در اختيار داشتند، اميدوارم دست ‌كم سكه‌ها خوب توزيع شده باشد!
</p></span> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سه شعر کوتاه از کروب رضایی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-491.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.603</id>

    <published>1388-12-08T10:52:43Z</published>
    <updated>1388-12-23T05:28:16Z</updated>

    <summary><![CDATA[ دارم&nbsp; به داس فکر می کنم/وقتی درخت را به منقار می گیرد!/این همه چوب خشک/سینه سپرنکرده/ می شکنند!/برای پریشانی موهای جنگل/ قیچی/ کافی نیست/این طفل از آرایشگر/می ترسد...]]></summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[















<p dir="rtl"><font style="font-size: 0.512em;"><b>دارم</b><b>&nbsp;</b><b> به داس فکر می 
کنم</b>/<b>وقتی درخت را به 
منقار می گیرد!/این همه چوب خشک/سینه 
سپرنکرده/</b></font><font style="font-size: 0.512em;"><b> </b><b>می 
شکنند!/</b><b>برای پریشانی 
موهای جنگل/</b></font><font style="font-size: 0.512em;"><b> </b><b>قیچی/ </b><b>کافی 
نیست/</b><b>این طفل از 
آرایشگر/می 
ترسد</b></font></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">تابو</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">برای 
بوم</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">رنگی می 
سازم</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">کلمات را در 
آب</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">حل می 
کنم</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">تابلویی بی 
صدا</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">ساخته 
ام</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">من شاعر 
کلمات</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">بی 
رنگم</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">***</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">انار</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">زندگي پوست 
تركانده</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">روي هر 
درخت</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">پرنده كه جيك مي 
زند</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">دهانش خوني 
است</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">***</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">هیزم 
شکن</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">دارم به داس فکر می 
کنم</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">وقتی درخت را به 
منقار می گیرد!</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">این همه چوب خشک 
</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">سینه 
سپرنکرده</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;می 
شکنند!</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">برای پریشانی 
موهای جنگل</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;قیچی</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">&nbsp;کافی 
نیست</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">این طفل از 
آرایشگر</font></p>
<p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;">می 
ترسد</font></p><p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><p dir="rtl"><b><font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><br /></font></b></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستانی از میثم متاجی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-490.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.601</id>

    <published>1388-12-08T08:56:59Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:36:05Z</updated>

    <summary>مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ. گاهي هم تلي خاك مي بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هاي شان را احساس كني. هر وقت اينجا...</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<b><font><font>مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ. گاهي هم تلي خاك مي 
بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هاي شان را احساس 
كني. هر وقت اينجا مي آيي مي ترسي. از نترسيدن خودت مي ترسي. شب و روز براي ات فرقي 
ندارد. بين مستطيل ها راه مي افتي. پياده روي مي كني. قدم مي زني، مي دوي و حرف مي 
زني و بين مستطيل ها زندگي مي كني. شب كه تو را مي بينند، بلند داد مي زنند كه: 
«كله تاس ات مي تواند همه جا را روشن كند و جن ها ديگر نزديك نمي شوند.» از كنار آن 
ها نمي گذري. بوي الكل از كنارت آهسته رد مي شود، اما ترجيح مي دهي زير درخت توت كه 
تمام خانواده ات لابه لاي شاخه هاي آن زندگي مي كنند، بنشيني و حرف بزني با نزديك 
ترين ات. خودت. درد دل مي كني، با تو درد دل مي كنند. از اين مي گويند كه افتاده 
اند توي خاك و جز تو هيچ كس را ندارند و اگر تر و تازه باشند از طعم گوشتشان مي 
گويند كه كرم ها از تلخي آن را تندتر مي خورند تا به استخواني شيرين برسند. با اين 
همه فقط گوش مي كني و گوش هاي تقريبا درازت هميشه در حال حركت اند و پر اند از 
رازهايي كه اگر بگويي ديگر نيمه شب ها نمي تواني راحت بيايي بيرون. با چكمه 
پلاستيكي ات علف ها را پشت سر مي گذاري و مستطيل ها را يكي يكي رد مي كني. از 
دروازه كه مي گذري همه جا تاريك است. با خودت حرف نمي زني، راه مي روي و سرود مي 
خواني. كوچه ها را در خلوت خودشان پشت سر مي گذاري و دندان هاي سفيد و زردت دو تكه 
از شب را توي خودشان جا زده اند. لبخند مي زني و مي خندي. راه كه نمي، مي ايستي. 
درخت توتي مي بيني كه از پشت ديواري سرش بالا زده و تو فكر مي كني و دنبال دروازه 
باغ مي گردي. هوا كمي توي خودش باد دارد و درخت ها شاخه هاي شان با نور لامپ هاي 
اطراف تكان مي خورد. دنبال دروازه مي گردي و سايه ات با چكمه پلاستيكي بزرگ تر روي 
ديوار روبرو راه مي رود. دروازه را پيدا مي كني. عصبي با خودت مي گويي هر جا كه 
درخت توتي افتاده، بايد دروازه اش باز باشد. سايه ات آرام از روي ديوار روبرو بالا 
مي رود و تو خودت را پرت مي كني توي باغ. درخت ها كه باد تكان شان مي دهد از تو رد 
مي شوند. كف باغ علف دارد. آن قدر كه چكمه پلاستيكي ات تا كمر توي آن فرو مي رود و 
گاهي هم نور لامپ همين طور روي چكمه و علف پخش مي شود. توي تاريكي كاملا تار دنبال 
مستطيل هنوز مي گردي، اما چيزي نيست كه نيست. پاي درخت توت مي نشيني و دنبال كسي مي 
گردي كه با تو درد دل كند. نور لامپ يك لحظه خودش را مي ريزد روي تنه درخت. تو تكه 
اي گوشت مي بيني كه توي دهانش گير كرده و با خودش مي آورد پايين. گوشت را از دهان 
مورچه مي گيري. بو مي كشي. بوي گوشت تلخ خودت را مي شنوي . پاي درخت توت نمي ايستي 
و زود دست به كار مي شوي. زمين را مي كني. آن قدر مي كني كه به خودت مي رسي. با سر 
بي مو و دندان هايي كه با دو تكه شب لبخند مي زني و از گوشتت خبري نيست. لباست را 
مي بيني كه گشاد شده و از بس غذا نخورده اي مي تواني راحت از توي شان خودت را بكشي 
بيرون. بالاي سرت يعني بالاي مستطيلي كه ساخته اي سوراخي مي بيني. نزديك مي شوي. 
نزديك تر. آن قدر نزديك كه مي تواني جنگ مورچه را ببيني با كرم هايي كه از جنس خودت 
و از گوشت تو متولد شده اند. اما يك لحظه اگر خودت را كنار نمي كشيدي،<br />به عقب 
پرت مي شوي و موجودي را مي بيني كه مثل مار دور تا دور مستطيل را مي پوشاند و هر 
تكه اش هزار شاخه مي شود و هر شاخه ميليون ها شاخه ديگر و همه با هم حمله مي كنند 
به سمت تو و استخوان هاي تو را مي شكنند و سفيدي مغزت را با كرم ها مي بلعند. نگاه 
مي كني و خودت را مي بيني روي شاخه درخت توت با شيريني استخوان و سفيدي مغزت كه زير 
پوست درخت پخش مي شوند. از درخت دور مي شوي و اطراف خودت هزاران دهان مي بيني كه 
باز اند و استخوان ها را خرد مي كنند و مي بلعند. زير ديوار مي رسي. سا يه ات از 
ديوار روبرويي با آنكه توي باد تعادل ندارد، كج مي افتد توي كوچه و راه مي رود. 
آرام كوچه را پشت سر مي گذاري، زير سرعت شديد تاريكي راه مي روي و دو تكه شب دندانت 
را كه به شب دادي، سياه تر شده و سخت تر مي تواني جاده را پيدا كني. بوي الكل توي 
هواي كوچه پخش شده و از كنارشان مي گذري و دنبالت مي گردند تا ديوانه وار به تو 
بگويند زنجيري و عد دنبالت بدوند و چكمه پلاستيكي آن وقت خودش را روي زمين بكشد تا 
نفست بند بيايد. نفست بند نمي آيد. از كنار ديوار بتوني كه بندهاي ترك خورده بلوكش 
معلوم است، رد مي شوي و سايه ات راحت تر از خود راحتي از ديوار پرت مي شود توي يك 
دنيا مستطيل كه افتاده ند كنار هم. نمي ايستي. مستطيل ها از كنارت رد مي شوند. شبيه 
سربازاني كه پشت سرشان سلطان را روي ارابه اي مستطيلي سوار كرده اند و پايه هاي 
ارابه روي دوش شان. درخت توت به تو مي رسد. زير آن نمي نشيني. مي خواهي درد دل كني 
و كسي آن طرف تر نشسته. نگاهت مي كند و مي خندد با دندان زرد و سفيدش كه دو تكه شب 
را توي خودشان جا داده اند و اگر كمي نزديك تر شوي بوي چكمه مي تواند بوي الكل را 
كاملا از دماغت دور كند. به او نزديك تر نمي شوي. مي گويي از درخت فرار كند. امّا 
مي خندد، هر چه فرياد مي زني، چيزي نمي گويد. سرود مي خواند، راه مي رود و مي 
خواند، مي نشيند و مي خواند. دوباره كه زير درخت توت مي نشيند، مي بيني كه قطره 
قطره چكه هاي سفيدي روي سرش مي ريزد.</font><br /></font></b><b><font><br /><br /></font></b><font style="font-size: 1.25em;"><font></font></font> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دو شعر از حمید تقی آبادی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-489.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.600</id>

    <published>1388-12-08T08:56:55Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:36:12Z</updated>

    <summary>خيلي شاعرانه بود/مثل يك درخت/در رديف درختان باغ ايستاده بودم/در حالي كه فكر مي كردم:/ساختن آپارتمان در اين عمارت قديمي،خيلي عاقلانه تر است/متاسفم/واقعا متاسفم......</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font><font><font style="font-size: 0.51em;" size="1">خيلي شاعرانه 
بود/مثل يك درخت/در رديف درختان باغ ايستاده بودم/در حالي كه فكر مي كردم:/ساختن 
آپارتمان در اين عمارت قديمي،خيلي عاقلانه تر است/متاسفم/واقعا 
متاسفم...</font></font></font></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><br /></b></p><p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">با اين روشني مخصوصي كه داری</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">هرشب به خودم اميد مي دهم:</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">فردا حتما اتفاق مي افتد</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">ولي چه فايده</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">بعد از آن همه كش و قوس</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">تازه فهميده ام دموكراسي يعني اينكه</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">گربه ها بتوانند روي بام اتاقم توليد مثل كنند</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">و يك شب كه مي خواهم بروم دستشويي </font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">مثل مرگ </font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">روي شانه ام بپرند...</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">در حالي كه من اين اتفاق را حدس زده ام</font></b></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">-------------------------------------</font></b></p>&nbsp; 

<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">خيلي شاعرانه بود</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">مثل يك درخت</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">در رديف درختان باغ ايستاده بودم</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">در حالي كه فكر مي كردم:</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">ساختن آپارتمان در اين عمارت قديمي،خيلي عاقلانه تر است</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">متاسفم</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">واقعا متاسفم</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">توسعه زندگي تو براي من مهم بود</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">اما اصلا شاعرانه نبود</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">خنده دار نیست؟</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">در رديف درختان سبز</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">وقتي تو با اره هلندي ات ايستاده اي</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">تكليف من چه مي تواند باشد</font></b></p>
<p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3">جز اين سه كلمه لعنتي:</font></b></p>
<font face="times new roman, times, serif"><font size="3"><b>دوستت داشته باشم</b></font></font><p dir="rtl"><b><font face="times new roman, times, serif" size="3"><br /></font></b></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شعری از علی حاجیان زاده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://8aaad.com/archive/1388/12/post-488.php" />
    <id>tag:8aaad.com,2010://1.599</id>

    <published>1388-12-08T08:27:38Z</published>
    <updated>1388-12-16T08:36:36Z</updated>

    <summary> بی شک این جاده ها هستند/که ما را دور سر خودشان می گردانند و/رهامان می کنند/مثلا این سایه ی بخت برگشته/سالهاست منتظر عبور رهگذری زیر این درخت چرت می زند/یا خرس کوچکی که به آسمان تبعید شده......</summary>
    <author>
        <name>هشتاد.::.ادبیات جوان ایران</name>
        <uri>http://www.8aaad.com</uri>
    </author>
    
        <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://8aaad.com/">
        <![CDATA[














<p dir="rtl"><font style="font-size: 0.512em;">بی شک این جاده ها هستند/که ما را دور سر خودشان می گردانند و/رهامان می کنند/مثلا این سایه ی بخت برگشته/سالهاست منتظر عبور رهگذری زیر این درخت چرت می زند/یا خرس کوچکی که به آسمان تبعید شده...</font></p>
]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><font style="font-size: 1.25em;"><br /></font></p><style>
body {background-color: white; font-family: "Tahoma"; font-size: x-small;direction: rtl} 
</style><p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">بی شک این جاده ها 
هستند </font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که ما را دور سر 
خودشان می گردانند و </font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">رهامان می 
کنند</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">مثلا این سایه ی بخت 
برگشته </font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">سالهاست منتظر عبور 
رهگذری زیر این درخت چرت می زند</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">یا خرس کوچکی که به 
آسمان تبعید شده </font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که شب های ما را تزئین کند 
.</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">و من که مدت هاست 
سایه ام فراموش کرده</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به جاده هایی فکر می 
کنم</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که همچون باد سایه ها 
را به این سو و آن سو پرتاب کرده اند</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">به خیابانی 
</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">که پشت در 
افتاده</font></p>
<p dir="rtl"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="4">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و 
مرا به هیچ کجا نمی رساند .</font><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

</feed>
