آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389
داستان


- آقا قهوه دارید؟ -بله داریم...اما تلخ... -تلخ تر از دیروز؟ -بله قهوه های ما هر روز تلخ تر می شود... -شکر ندارید؟ -نه ما فقط قهوه ی تلخ داریم...قهوه ی تلخ فرانسوی... -نمی شود از خانه شکر بیاوریم؟ -نه امکان ندارد...اینجا همه باید قهوه ی تلخ بنوشند... -پس فقط برایم یک فنجان نیمه پر بیاورید... -متاسفم...ما فنجان هایمان همه ...


از همان لحظه که پيدايم کردند حرف و حديث ها شروع شد. اول آقا جانم را آوردند بالاي سرم .تکيده شده بود و لاغر اما هنوز آن کلاه (برک) سرش بود.درست مثل سالهاي گذشته. بعد داوود آمد- برادرم- نگاهش که کردم دلم غنج رفت. با آن قامت کشيده و تنومند. مردي شده بود براي خودش. آقاجانم مانده بود لاي پهناي سينه ...


سرهنگ مي گويد : (آدم حرص اش مي گيرد اين سكوت را مي بيند)  مي گويم : (همچين ساكت هم نيست !)  به كاميوني نگاه مي كنم كه سربالاييِ سمت اُفق را با ناله ميكشد بالا.كلاهش را روي سر مي چرخاند و نقابش را يك وَري مي كند : - از همين حرص ام ميگيرد.آن موقع ها حسرتِ يك ...


در زندگي منظم و منطقي وعقل گرا، حتمن راوي هايي به درد مي خورند كه عاقل باشند. من به عنوان راوي، كفش هايم را به هم گره مي زنم و مي اندازم دور گردنم كه خودم را از جرگه ي راوي هاي منظم بيرون بياورم و ديگر كسي انگ عقل گرايي به من نزند. اين كوچه ها را خوب ...


پرفسور جاويد سبيل‌هاي قطور و سفيدي داشت كه روي لب‌هاي برجسته‌اش را پوشانيده بود. آن عينك ته استكاني كه توي موهاي سفيدش گم مي شد تقريبن چهره يك آدم ابله را به او مي داد. پرفسور جاويد پير بود. روزي كه آن مرد جوان با كت و شلواري شق و رق شده توي مطب روان پزشكي پرفسور خزيد او ...


دیوانگی حجت ازغروب شروع شده بود.شبش قراربود توی رملهای غربی کمپ بزنیم، بعدازظهرپورداوود روی تپه شن رفته بود وداد زده بود باید برگردیم.غروب توی گدار اولین کمپ شبانه برپا شده بود. حجت ازهمان عصری بی تاب رفتن بود. پورداوود به همه ی چادرها سرزده بود وچیزهایی درموردطوفان شن گفته بود. پوداوود وحجت توی چادراول باهم گلاویزشده بودند.حجت فحش داده ...


  انگشت.انگشت روی کف دستم.بوی آبجی مریم.ناخنهایش بلند شده.خجالت می کشم و صورتم گر می گیرد.من هم دستش را می گیرم و کف دستش می نویسم : ((سلام)) .      نمی دانم چه حکایتی است که هروقت آبجی مریم می آید بیشتر یاد تو می افتم.همین که دستم را می گیرد و انگشتش را کف دستم می گذارد ، قلبم ...


همین که این سه استکان آب پشت سر هم ردیف شدن به دلم افتاد که مهمونم تویی. می دونی؟ بخش عفونی آخرشه. این توپ سفید که آروم بگیره منم خلاص می شم.  روی طاقچه نشین. درد یه طوری پیچیده توی سرم که نمی تونم بالا رو نگاه کنم. شیر اکسیژنو که می پیچونن یهو هوا می ریزه ته حلقم. ...


کافی بود چند قدم را آهسته بردارم و با یک دستم به پشت شانه اش بکوبم تا پرت شود پایین. یا این که سنگی را از همین جایی که ایستاده ام به پشتش بکوبم تا تعادلش را از دست بدهد. نشسته بود بد جایی! روی نوک یک تخته سنگ، جلوی پرتگاه نسبتا بلندی، روی پنجه هایش. و داشت دود ...


  ما خونمون پاکِ نسل اندر نسل. سیّدیم. ما هم از گندمای ناپاک خوردیم؛ اما اولاد پیغمبریم هنوز. ‏خون همه عوض شده باشه خون ما که عوض نمی شه. هرچی که هست از خونه.‏‎ ‎بالفرض شما خانم ‏دکتری چون خونت دکتره. حنیفه اگه نجیبه، زن زندگیه، از خونِشه. دو روز و یه شب از آبادی تا ‏پیش شما راه اومدیم. برای ...


 صدای خنده هایشان از اتاق خواب می آید. حالا خوب یاد گرفته ام سرم را به دیوار بچسبانم ، گوشم را تیز کنم و بی صدا گوش بدهم . طوری که حتی صدای پچ پچ هایشان را هم می شنوم  . گاهی احساس می کنم هیچ دیواری نیست و من دارم تماشایشان می کنم . هر بوسه ، هر لبخند ...


چرا توی این سرما روی نیمکت نمناک این آلاچیق نشسته ام ؟ چرا مونا روبروی من نیست ؟ چرا باید دستم را روی این میز چوبی سرد بکشم ؟ چرا باید سرم را توی یقه ی پالتویم فرو ببرم ؟ حالا که چی ؟ مونا که نیست . آمدم این جا که چی بشود ؟ که آن گرمای لاغر غم ...


 هيچ كدام باور نمي‌كرديم «ماهي» تا هجده سالگي واقعا نخوابيده باشد. چشم‌هاي درشت و عجيبي داشت كه هميشه بر سر رنگ‌ آن شرط مي‌بستيم و آخر دعواي‌مان مي‌شد. چشم‌هايش گاهي عسلي بود، گاهي خاكستري، گاهي لجني، گاهي فيروزه‌اي ... خانه‌شان ته كوچه‌ي بن‌بست بود، با آن درخت خرمالو كه شاخه‌هايش جلوي پنجره‌ي اتاق او را مي‌‌پوشاند. هر بار از در ...


   - " کجا ميري؟! "پسر دستانش را جلوي دهانش مشت کرده بود، ها مي کرد. و تنها به صداي خرد شدن سوزن برفها زير چرخهاي زنجير دار کاميون گوش مي داد. دست برد تا با آستين پوست پوست شده کاپشنش شيشه را تميز کند؛ همه چيز سفيد و درهم شد.- " با اين..."با لنگ سراسر شيشه بخار گرفته را تميز ...


      وقتي سعيد را گذاشتيم خانه مادر سميرا و برايش دست تکان داديم، آفتاب هنوز توی آسمان قدرت داشت. آرام به ماشين گاز دادم. پتی کرد و خاموش شد. :« چي شد؟» :« هيچي. فکر کنم کم گاز دادم. » :« اگه بابابزرگت مي ديد، حتماً کلي مسخره ات مي کرد » لبهايم را به هم فشردم ...