آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389
داستان


موهایش دیگر سفید شده و هیچ نشانی از جوانی‌اش باقی نمانده‌است. هوا تاریک است. جمعیت حوالی ایستگاه موج می‌زند. آدم‌هایی که خسته از راه آهن بیرون می‌آیند به او    می‌خورند. سعی می‌کند تعادلش را حفظ‌کند. صدای مسافرکش‌ها هنوز به گوش می‌رسد که داد می‌زنند. نگاهش به مرد مسنی می‌افتد که بین مسافرها با حالت معصومانه‌ای مسافری جستجو می‌کند. می‌ایستد، به ...


(داستان برگزيده جشنواره داستان هاي ايراني _ مشهد 86)شاید، اگر دعای تیربند را از توی جلد چرم پیچ شده اش بیرون نمی آوردم و نمی بستمش روی بازویم، شمد حالا بین ما نبود. داشت توی کرخه شنامی کرد. اریب می زد به آب و به قول خودش سگی شنا می کرد، تاچند متر پایین تر دستش را به شاخه ای، ...


باورم نمی شود این همه بلایی که سرم آمده فقط به خاطر «یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه ای» باشد که دیرتر از او آمده ام. شاید پرستاری که ما را -لابد دو طرف بغل اش- آورده بود تا به مادرم نشان مان بدهد، اگر می دانست با اعلام این فاصله، باعث چه بدبختی هایی می شود هرگز این ...


دیرو سارا خانم سراغته می گرفت . کدوم سارا خانم ؟! چطو نمی شناسیش ؟! او کسی که نشناسش خو خواجه حافظ شیرازه . بند کرده بود چه جور ! سریش ! مگه ول می کرد سگ مصب ! یه بند آدمه سوال پیچ می کرد . می خواس از همه چی سر در بیاره . بیخود نبود اسمشه ...


قبر، کنده و آماده بود ، بله . نمی شد توی آجری ها دفنش کرد. قدش بلند بود. باعث بی نظمی میشد ، بله . ولی شهید بود ، کسی «نه» نگفت . همه گفتند : بله . فامیل ها آمده بودند، هیچ یک از دخترهای فامیل به سر و صورت خودش چنگ نزد . خوشگل بود ، بله ، ...


بیدار نمی شوی مهتاب؟بلند شو.بلند شو عزیز من.خودت را به خواب نزن.تاب قهرت را ندارم.تمام شب را ساکت بودی، بس نیست؟سکوتت صدای این بمب ساعتی را بلندتر می کند. تیک...تاک...تیک...تاک...راستش را که بخواهی،چند شب است که می نشینم و به خودم می گویم که چه کسی را اذیت کرده ام که آهش دامنم را گرفته؟نان و آب کسی را که نبریده ...


پيرمرد، كنارخيابان نشسته بود،تكيه به ديوار. قفسي پر ازسارهاي يك شكل جلويش، كه دايم اين سوو آنسو مي پريدندونوك مي زدندبه همه چيز. دردي درقفسه سينه داشت كه ازصبح آزارش مي داد. مردم از جلويش رد مي شدند ونگاهي مي انداختند گذرا. جواني كه ازجلوي پيرمرد مي گذشت لحظه اي ايستادو گفت: عمو فروشيه؟ پيرمرد نگاهي انداخت و بلند ...


شب‌ها، وقتي نور ماه روي شيرواني‌هاي فلزي انبارهاي قديمي مي‌درخشيد، فينگلوس گريه مي‌كرد. تفنگ را لاي زانوهايش مي‌گذاشت، چانه‌اش را به لوله‌ي آن تكيه مي‌داد و اشك‌هايش از نوك دماغ‌اش مي‌چكيدند. معلوم نبود چرا سربازها اسمش را فينگلوس گذاشته‌اند. شايد براي هيگل گرد و ريزه‌ و كوتاه‌اش يا داروهاي عجيبي كه هميشه مي‌خورد و توي شيشه‌هاي كوچك رنگارنگ بودند و ...


تازه چشمانم گرم شده بود كه نمي دانم كدام كره خر، بي كاري يادش افتاد بهم زنگ بزند . به ساعت كه نگاه كردم دو بعد از نيمه شب بود . _ بله ؟ صدا هق هق و فين كشيدن از پشت خط مي آمد . _ آخه عوضي ، بيكار ، نصف شب زنگ مي زني دماغتُ بگيري ...


باز هم نوبت پست دادن من است و امشب هوا سردتر از همیشه به نظر می رسد.چند شبی می شود که آن سایه را ندیده ام که یواشکی وارد پادگان می شود.همیشه از  میان کوه ها سر در می آورد و به سرعت خود را به حفاظ فلزی می رساند و اندام درشتش را از سوراخ کوچکی که در حفاظ فلزی ...


مردمک چشم چپش پيچش مختصري دارد، دندان نيش سمت راستش هم طلا است. داغ زخمي کهنه مثل کرمي گوشتي خزيده زير پوست گونه اش و توي ريش انبوهش گم شده. با اولين کاروان ها آمده و عجيب اينکه مثل من وارد شهر که شده نخل هاي بي سر و ديوارهاي آوار شده را که ديده ياد خرمشهر افتاده و ...


وقتی رضا می خواد منو گول بزنه من ناراحت میشم . وقتی قرص می خوره می فهمم که منو دوس نداره . می فهمم که می خواد من نباشم . اون حتی می خواد منو بیرون کنه . اما زود همه چیزوخط خطی خط خطی ... من خیلی به رضا گفتم که بوی چارشنبه نمیاد اما اون عین خیالش نبود ...


می کشیدم روی خاک ، سر طناب هم معلوم نبود ، یک لحظه که ایستاد از  دستم سایبانی ساختم تا ببینمش ، آنطرف طناب نوری شدید  چشمم را زد و  فقط آنی توانستم شبحی ببینم غرق در نور . لباسهایم پاره شده بود و تنم خون آلود ، عرق روی تنم راه افتاده بود و جای زخمها را با ...


خیام نشسته است. دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند. "کاشکی قضاوتی در کار بود..." فروید می پرسد: " بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی؟ ...


همیشه کار انسانها از کار خدایان سخت تر و طولانی تر بوده....   من صاحب عکس رافقط دیده ا م اما نمیشناسم. نه  با او ارتباطی نداشته ام. به گمانم از زوارای اینجاند. اینجایش را مطمئنم. قد بلندی دارد چادر سرش میکند لچک هم می بندد. میبینم می اید زیا رتگاه .شمع روشن میکند.نه نمید انم چند مدت است .گمانم ...