باد بوره مي كشيد ميان نخلستان و لا به لاي شاخه ها مي پيچيد.زردي خورشيد تا لب بام آمده بود. زن با مو هايي حنايي و پنچه هايي زمخت،تكيه به نخل داده بود و حصير مي بافت.-چقد دير كردن،بايس حالا مي اومدن. زير لب گفت.با صداي در برخاست. كلون در را انداخت، لبخند زد و گفت:-دلم شور زد،گفتم نمي يان!مرد ...

ادامه مطلب