آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389
داستان


باد بوره مي كشيد ميان نخلستان و لا به لاي شاخه ها مي پيچيد.زردي خورشيد تا لب بام آمده بود. زن با مو هايي حنايي و پنچه هايي زمخت،تكيه به نخل داده بود و حصير مي بافت.-چقد دير كردن،بايس حالا مي اومدن. زير لب گفت.با صداي در برخاست. كلون در را انداخت، لبخند زد و گفت:-دلم شور زد،گفتم نمي يان!مرد ...


/**/اینبار قطاری که بر عکس می رود. عکس مرا روی شیشه همراه خودش می کشاند.  دست تکان داده نداده مادرم حرکت کرده بود. فقط ریل را می دید که می افتد زیر پایش. صدای قطار رنگی به ضمختی کویر گرفته بود.  مادر بزرگم به شیشه ای که شوهرش ایستاده بود ...


/**/همیشه اول از همه پری تاس می انداخت.تا وقتی تاس در هوا می چرخید دل تو دلش نبود.تاس زمین که می رسید و نقطه های سیاه را که می شمرد ،هنوز اضطراب داشت.شماره خانه ها به مار ختم می شود یا پله؟ این بار به پله رسیده است.به چهار ماشین ...


اینکه بیست روز یا بیست سال مانده بود به انقلاب هیچ تاثیری در کلیت ماجرا نداشت و اینکه از نظر ارتش کورش یک سرباز فراری محسوب می شد نیز هیچ تغییری در وضعیت او ایجاد نمی کرد. اگر بهتر بخواهیم ببینم اوضاع روحی کورش آنقدر خراب بود که به هیچ چیز جز دگرگونی بزرگی که حدود یک ماه قبل ...


حكماً براي فرار از گرما بوده كه رفته و در فضای دخمه مانند زیر لوله توپ 125 فرانسوی نشسته. خیره شده به  سایه چهارخانه های سایه بان درشت بافت استتار توپ روی خاک داغ. تفنگش را حمايل گذاشته بين پاهايش. دو زانويش را ستون آرنجهايش كرده. قنداق را تكيه داده به پاي چپش . زل زده به هواي دم كرده ...


پاييز، مثل پيرمردي‌ست كه هنوز بهترين لذت زندگي‌اش را عشق بازي با همسرش مي‌داند و تلاش مي‌كند تمام قواي جسماني خود را سر پا نگه‌دارد. يا خرسي كه سعي دارد از عادتي كه به خواب زمستاني كرده رها شود ولي نمي‌تواند. قدرت طبيعت هميشه گسترده‌تر از اين تكه از زمان است. بايد تسليم شود، كه مي‌شود. اين نظر من است ...


مصطفي دل‌آشوبه داشت. ماري در دلش مي‌پيچيد، پايين مي‌رفت، نيش مي‌زد، بالا مي‌آمد تا حلقش. خستگي، مثل مورچه‌اي سمج، روي پلك‌هاش راه مي‌رفت. از ساعتي كه پا به شهر جديد گذاشته بودند دل‌آشوبه داشت. گفت من حالم خوش نيست. ديو ابرو درهم كشيد: اين‌جا كه همه‌ش خرابه است. چه‌كار كنم؟ مصطفي كودك شده بود. معترض گفت نمي‌دانم. يك فكري بكن. ...


انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دکمه‌ی سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشه‌ی سمت‌ راست‌ ماشین‌ که‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ که‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟»مرد نگاهش‌ کرد. گفت‌: «تازه‌ اومده ام‌.» و لبخند زد. مرد دکمه‌ی مستطیل‌شکل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا ...


تا هوا گرفت ، گرگعلی چوپان ، گله را برگرداند میلک . هر کسی آمد و گوسفندانش را برد طرف طویله اش . داد نسترنه درآمده بود . به گرگعلی فحش می داد : _ به تونوم میگن گالش ؟ هر دفه یکی از مالانم کمه .عده ای کنار در تعاونی نشسته بودند . علیخان از گرگعلی پرسید :_ باز ...


روز دوم او را در کوچه دیدم. لحظه ای چشم هایم در چشم هایش گره خورد. از کنار هم عبور کردیم. ضربان قلبم تند شد. بی شک ضربان قلب او نیز تند شد. ایستادم. برگشتم تا دوباره او را ببینم. در کوچه کسی نبود. بی شک او هم قبل از من ایستاده، برگشته تا دوباره من را ببیند. روز سوم ...


پریسا باز هم شلیک کرد. رگبار کشید به سمت افسانه. افسانه سنگر گرفت پشت من. - مثلا تو تیرات تمام شده، دیگه تیر نداری. افسانه لب و لوچه‌هایش را جمع کرد و با اخم و تخم جواب داد: - قبول نیست آقا! من هنوزم تیر دارم. پریسا ملاقه را به سمت افسانه نشانه گرفت: - نه! مثلا تو تیر می‌خوری. ...


چشم هایم را باز نکردم، اول به صداهای اطرافم گوش دادم تا بعد چشم هایم را باز کنم.  صبح ها هم اگر می شنیدم دارد سوئیچ را از روی میز  بر می دارد، موبایلش را توی جیبش می گذارد و شیشه ی ادکلن را روی خودش خالی می کند چشم هایم را باز نمی کردم. می گذاشتم صدای باز و بسته شدن ...


اكبر تلو تلو مي خورد . سر كوچه می نشیند  . پاهاش را دراز می کند  . به خانه ته كوچه خيره می شود . _ مهندس ؟ تو قيافه ت به ما نمي خوره ،دانشجوی مملکتی ،چرا با ما مي پري ؟نمي دانم جوابش را چي بدهم . از سر كوچه رد شدم . تازه كلاسم تمام شده بود ...


آخرين روز جنگ وقتی داشتیم عقب نشيني می کردیم توی تير رس قرار گرفتيم. از آسمان و زمين گلوله‌هاي رنگارنگي مي‌آمدو بو‌هاي مختلفي مي‌زد زير دماغمان. خوب مي‌دانستم در جبهه‌ي جنگ، رنگ‌هاي زيباتر خطرناك‌ترند. انگار وقتي سرم را به عقب برده بودم تا پلاكم را داخل يقه‌ي پيراهنم فرو كنم، سيمينوف شليك كرده بود. به قول فرمانده مان، مهم‌ترين تفاوت ...


مهتاب شده است. سرباز بي‌رمق افتاده عمق سنگر. ترس دارد از جاي‌اش تكان بخورد. به سلامت گوش‌هايش شك كرده. باور ندارد جهنمي كه تا چند ساعت پيش ميان‌اش دست و پا مي‌زد تمام شده باشد. ماه را تماشا مي‌كند كه غريب‌تر از هميشه در هلال كامل با سپيدي خيره‌كننده‌اي بر پهنه‌ي سياه آسمان نشسته و دارد دل‌ربايي مي‌كند. ستاره‌ها انگار ...