آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389
داستان


لازم نکرده برگ ها را از توی صورتم بزنی کنار. جلوی چشمم را باز می کنی که چه را ببینم. خودم خبرت را دارم که هر شب صدای خنده ات از خانه بلند است. این را عزیز می گویدکه هر پنج شنبه اینجاست و بی خیال ما هم نمی شود. می نشیند روی لبه ی سیمانی زل می زند ...


تو اگه صد بار دیگه هم بگی من شوهر نمی کنم. حالا هی هر شب تو گوشم بخون. خودت رو خسته می کنی. فکر میکنی یادم رفته؟ فکر می کنی اون روزا رو یادم رفته؟ چند سال پیش بود؟ دیوونه من اگه بخوام شوهر کنم دیگه پیرم...اخ...بابام تازه از مکه بر گشته بود. تو چشم از من بر نمی ...


پسر كوچكم را زده است . گريه اش قطع نمي شود. در آغوشش مي گيرم و مي بوسمش. روي مبل نشسته است و كانالهاي تلويزيون را عوض مي كند. يكباره دستگاه كنترل را محكم روي ميز پرتاب مي كند و نعره مي كشد: « دروغگو ها! چه مزخرفاتي نشان مردم مي دهند». مي فهمم كه باز حالش بد شده است. ...


  هشتمين جايي بود كه مادر آرام ايستاده بود و من نگران و پارچ به دست و مثل يك سرباز گوش به فرمـان. مي ترسيـدم مادر بگويد:« يوسف من اينجا نيست.» كه جوان گفت: « نمي دونم كدومه.»  نزديك بود پارچ آب از دستم بيفتد كه دسته اش را محكم چسبيدم. دوست داشتم آب را روي سرت خالي كنم. آن ...


مي‌‌بيني؟ آهان، همان جا، به ته سياهي نگاه كن. به تاريكي پشت پلك هايت وقتي كه پهلو گرفته‌اند. دو پرده ی نازك چشم هايت را روي هم گذاشته‌اي تا كمي آرام گيري. نه تاريك است و نه كاملاً روشن. حالا چيزهاي ريزي مثل مورچه‌هايي سفيد، شايد هم حشره‌هايي سياه كه در كاسه ی ماستي وول مي‌خورند، جلو چشمان ات مي‌آيند ...


می رفت و زیر لب غر می زد .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کرد توی این هوای مه آلود چه کار می کند.چند قدمی اش پیدا نبود .کسی هم نزدیک تر از چند قدمی اش نبود تا خاکستر دورش را کمتر کند.نمی توانست چیزی را ببیند . بوی نم بینی اش  را پر کرده بود.چشمش فقط خاکستری می دید.به ...


دختر رعنا درست وسط آینه است. سبزه­ی روی سنگ آشپزخانه یک طرف سینه­اش را گرفته. خم که می­شود تا یک فال دیگر از پرتقالش را بردارد و بگذارد توی دهانش، نصف سرش هم می­رود و پشت سبزه­ها قایم می­شود. هیکلش شاید به پدرش رفته. کمی تپل است .مخصوصاً ساق پایش که از شلوار جین کوتاهش بیرون زده.  شبیه رعناست؟ انگار ...


البته بهانه ي آسايشگاه معلولين چيز ديگري بود. مثل پرخاشگري و عصبانيت.و تو گزارش خدا را شکر کرده بودند که توان جسمي ندارد.ترکش خورده بود به مخچه اش.ربطي به واحد ما نداشت.معلول حسي حرکتي است، نه بيمار رواني. مي گويد:«ييييييه جُک» اين يعني بايد بروم و دفترش را نگاه کنم.نوشتن برايش سختر است تا حرف زدن.اما وقتي چيز خاصي ...


به در اتاق خواب‌مان تکیه داده‌ام. به تو نگاه می‌کنم که هنوز پشت به من، روبروی آینة میز آرایشت موهای خیست را خشک می‌کنی. صورتت خیس است. آب ، عرق و اشک. از چهره متفکرت پیداست که می‌خواهی کار بزرگی کنی. از آن خیسی گذرایت هرگز هیچ چیز نفهمیدم. تنها توی اعوجاج آینه، لبهای ترک خورده‌ات به خوبی معلوم است ...


همه چیز از خواب های بی بی شروع شد ، قبلا هم گاه گاهی شده بود که حس کنی یکی از انگشت های پایت می خارد. توی خواب مثلاً، شروع می کردی به خاراندنش، آنقدر که بیدار می شدی . بعضی وقت ها این خارش یا قلقلک به بیداری هم راه پیدا می کرد و انگار کسی کف پایت را ...


- « به کجا؟ اصلاً كجا را داريم مگر؟» زن مي‌گويد: - « نمي‌دانم؛ ولي بايد رفت.» - « من مي‌ترسم.» زن دست مي‌برد سمت گل هاي رزي كه بايد فردا كه از خواب بيدار مي‌شود، اولين چيزي كه مي‌بيند، آن ها باشد و ذوق كند و حالا كه پلاسيده اند و خسته مي‌شود زود. مرد دو تا سيگار روشن ...


خب بياد! مثل بقيه كه تا مقر مي آن و وقتي مي فهمن از اونجا به بعد از دستشويي و آينه و سرويس بهداشتي خبري نيست بر مي گردن» و باز هر دو خنديديم. همان قدر كه از مليكا چيزی نمي دانستم رضا را مي شناختم. خيلي پيشتر از جنگ. خيلي پيشتر از آنكه به عنوان آقاي مهندس خبيري رئيس ...


دیروز یک خانم آمد اینجا. دست یک پسر بچه را گرفته بود توی دستش. کفش های پاره اش را می کشید بین قبر ها جلو می آمد. اول برگ ها را از توی صورتم زد کنار، بعد شلوار پسر را که داشت یک تکه نان را سق می زد کشید پایین: مگر تنگت نیامده بود؟ خب جیش کن. پسر هم ...


سوالهای بسیاری ست که دارم  نجويده قورتشان می دهم .همه ی این سوالها هم با آن فشار دست و آن نگاه دم مرگ بوجود آمده اند . بعد از مدتها فکر کردن راجع به همه ی احتمالها و همه ی معانی آن لحظه که فقط چند ثانیه طول کشید دیگر بی خیال شده بودم یعنی خودم را به بی خیالی ...


شروعش هر روزه. هر روز که بیدار میشم. هنوز دارم تو رختخواب غلت میزنم که میاد. نمیدونم ساعت چند بیدار میشه که همیشه با صورت اصلاح کرده و موی ژل زده پشت در خونه ست. اگه بخوام بگم تاریخ خاصی داره، مثلا هر هفته دوشنبه میاد یا اینکه هیجدهم هر ماه، دروغ گفتم. آره، هر روز میاد. نمیدونم روز برای ...