آخرین به روز رسانی : 13 مرداد 1389
داستان


زن از مرد آبستن شد و این جنین در زهدان زن رشد کرد و بزرگ شد. تا اینکه در یک روز سرد زمستانی وقتی مرد نبود زن فارغ شد و یک پسرک سفید و خوش گل به دنیا آمد. با به دنیا آمدن پسرک زن به اغمای عمیقی فرو رفت. روی تخت ساکت و بی صدا افتاده بود و پارچه ...


صدای فریاد و هلهله گوش فلک رو کر کرده بود. تو خیابون در هر گوشه و کنار مردم نقل و شیرینی پخش می کردن. اصلا صدا به صدا نمی رسید. پیرزنی با چادر رنگ و رو رفته بسته شکلاتی را جلویم گرفت که همه شکلاتهاش با روبان سبز تزئین شده بودند. دوتا برداشتم. صدای ممتد بوق ماشینها آنقدر بود که ...


کیمیا (داخل پرانتز) یکی بود، یکی نبود؛ این­یکی (که بود) جوان تنهایی بود که می­دانست پیش از آن­که او باشد، خدا بوده؛ و می­دانست که هنوز هم هست و شک نداشت که همیشه خواهد بود. این جوان به همین دلیل غیر قابل توضیح (که مو لای درزش نمی­رفت) و دلایلی که فقط به درد خودش می­خورد، عقل خدادادی­اش را ...


نباید نگاه هایمان را احتکار می کردیم که حالا من روی این صندلی چوبی بنشینم و تاب بخورم. تو را ببینم که در سکوت خانه قدم بر می داری. کفش هایت را در دست گرفته ای و به سمت در می روی پاورچین. از جلوی آینه ی قدی رد می شوی. صندلی به عقب می رود و من در آینه ...


همه جا سفید شده ، سرده! آروم  آروم راه میرم ! نمی دونم کفش هام رو کجا گذاشتم؟ پاهام رو حس نمی کنم!  نگاهشون می کنم ، سیاه شدن! پرسیدم چرا سم ندارم؟ زدن تو سرم ! گفتن حروم زاده ، داری! کم یونجه خوردی! خوب بیینی داری! یونجه خوردم ، خوب خوردم! اما سمی ندیدم! گفتن یابو! جات تو ...


دور: یک دور نخ را از انگشتش باز کرد . " افسانه؟" "هان؟ " "چرا جواب نمیدی؟ میگم تندتر برم؟" حواسش نه به سرعت موتور بود، نه به بادبادک و نخ نازکش. چشمش را بسته بود و به این فکر می کرد که چشمهای من عسلی بودند یا مثل ریشهایم سیاه. وقتی که فکر می کردم، ریشهایم را یکی ...


بيرون آمده اي از آن غار كوچك دود گرفته و راه افتاده اي . انداخته اي توي راه بزرو و از سايه ي درختان بلوط  كنار راه  و درختان دورتر مي ترسي . از كمركش يال كه بالا مي آيي مي نشيني روي صخره ي بزرگي كه درست روي يال است . مي داني كه نشستن روي آن، تو را ...


(تقدیم به آقای تاجمهر)   آن روز می دانستم اگر پدر به باغ ربیع برود مردنش حتمی است . از آن روزهایی بود که همه چیز زیر پوستی اتفاق می افتد و بشری هم بو نمی برد . اما من خواب پدر را دیده بودم هوا آفتابی بود و روشن با اینحال هنوز ولو بودم . از زیر پتو دستی ...


پسر سرش را از روی دفتر نقاشی بلند کرد و هیجانزده گفت: - راستی بابایی، امروز نقاشی بیست گرفتم. مرد که روزنامه‌ای را جلو صورتش گرفته بود گفت: - آفرین. ابروهای پسر در هم رفت و گفت: - همین بابا؟! ... فکر کردم خیلی خوشحال می‌شی. مرد یک لحظه چشم از روزنامه برداشت و لبخند زد: - آفرین پسر گلم، ...


از خیلی وقت پیش فکرش را کرده بود . از همان باری که دسته ی بیل خورده بود توی کمرش . عصمت قابله  همان وقت به اسماعیل گفته بوده « برو یه نون بخور صد تا راه خدا بده ، خونش نیافتاد گردنت ، کی با زنش این کارو می کنه ،بدبخت!  اگه شکمش پر نبود باز یه چیزی » ...


انگشت شصتش را فرو کرد توی گودی بالای نارنگی درشتی که از وسط پلاستیک میوه ها انتخاب کرده بود. نارنگی را با پوست نصف کرد و نصفش را گرفت جلوی شهرام. دستت درد نکنه نمی خورم. ناز نکن . شهرام نارنگی نصف را گرفت و پوستش را جدا کرد و درسته گذاشت توی دهنش. دیوونه خفه می شی همه شو ...


درست توی این لحظه من باید توی آمفی تیاتر می بودم و به عنوان اولین سخنران سمینار کنترل جمعیت و تنظیم خانواده سخنرانی می کردم اما بازهم مثل چند روز گذشته بالای این کنگره های بلند ایستاده ام و از این فاصله دور نمای شهر را می بینم که آرام آرام در حال پوست انداختن است. با تمام تغییراتی که ...


شاید او در آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش چشمان مرا با صدای تو به یاد آورده باشد، بی آن که فرق میان من و تو را بفهمد. حتما تو هم شنیده‌ای که جسدش باید جایی در گودال‌های بیابان آن سوی رود جا مانده باشد، بعد از آن که گروهان‌شان در توفان شن ناپدید شد. شاید من هم بعد از این هر بار ...


1 خواب می‌‌بينم كمی تا قسمتی یک كلاغ هستم. يك نيمه كلاغ يا چه مي‌دانم. حالا كلاغ.  با يك كاپشن كاملن  قرمز كه توي اين تاريكي مثلن برق مي زند. يكي از همان كلاغ‌هاي قرمزي  كه آسمان خدا را بد تركيب مي‌كنند و آدم دلش مي‌خواهد يك سطل رنگ آبي با پول خودش بردارد و بپاشد بالاي سرش كه يعني.... ...


مرد 180 سانت قد داشت پنجره 100 سانتی خاک گرفته کنار میزش هر روز راس ساعت 4 باز میشد و این دقیقاً همان ساعتی بود که شکل پرونده‌ها و کاغذهای روی میز 170 سانتی‌اش به فرورفتگی و بر آمدگی‌های فاصله دار 2 سانتی گچبریهای راهرو خانه‌شان شبیه میشد. تازه بعد از دو سال کشف کرده بود که گچبری‌های دو طرف ...