آخرین به روز رسانی : 16 اسفند 1388
داستان


تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشيده بود روي تخت. "هملت" نيمه‌باز توي دستش بود: "چيزي در سرزمين دانمارك پوسيده است..." زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ ميدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع شد،‌ زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را مي‌شناخت، چهره‌اي سوخته و چشماني ...


رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شده. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق. پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را ...


وارد اتاق شدم. مادر بي رمق افتاده بود توي رختخواب. اتاق بوي دم كرده ي عرق بيمار مادر و بوي چرك مي داد. كيسه ي داروها را ول كردم گوشه ي لحاف مادر و خودم بالاي سرش بي حال افتادم. مادر از صداي خش خش كيسه ي داروها چشم باز كرد. خواب نبود، گفت:«پس كجا ماندي؟ سردرد امانم را ...


  از میان دانش آموزان کلاس ۲۰۳ سال سوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز چهار شنبه هفتم  آبان سال ۸۴ در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد . وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به پیوندهای رزونانسی حرف می زد و یک خط در میان ...


مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ. گاهي هم تلي خاك مي بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هاي شان را احساس كني. هر وقت اينجا مي آيي مي ترسي. از نترسيدن خودت مي ترسي. شب و روز براي ات فرقي ندارد. بين مستطيل ها راه ...


لازم نکرده برگ ها را از توی صورتم بزنی کنار. جلوی چشمم را باز می کنی که چه را ببینم. خودم خبرت را دارم که هر شب صدای خنده ات از خانه بلند است. این را عزیز می گویدکه هر پنج شنبه اینجاست و بی خیال ما هم نمی شود. می نشیند روی لبه ی سیمانی زل می زند ...


تو اگه صد بار دیگه هم بگی من شوهر نمی کنم. حالا هی هر شب تو گوشم بخون. خودت رو خسته می کنی. فکر میکنی یادم رفته؟ فکر می کنی اون روزا رو یادم رفته؟ چند سال پیش بود؟ دیوونه من اگه بخوام شوهر کنم دیگه پیرم...اخ...بابام تازه از مکه بر گشته بود. تو چشم از من بر نمی ...


پسر كوچكم را زده است . گريه اش قطع نمي شود. در آغوشش مي گيرم و مي بوسمش. روي مبل نشسته است و كانالهاي تلويزيون را عوض مي كند. يكباره دستگاه كنترل را محكم روي ميز پرتاب مي كند و نعره مي كشد: « دروغگو ها! چه مزخرفاتي نشان مردم مي دهند». مي فهمم كه باز حالش بد شده است. ...


  هشتمين جايي بود كه مادر آرام ايستاده بود و من نگران و پارچ به دست و مثل يك سرباز گوش به فرمـان. مي ترسيـدم مادر بگويد:« يوسف من اينجا نيست.» كه جوان گفت: « نمي دونم كدومه.»  نزديك بود پارچ آب از دستم بيفتد كه دسته اش را محكم چسبيدم. دوست داشتم آب را روي سرت خالي كنم. آن ...


مي‌‌بيني؟ آهان، همان جا، به ته سياهي نگاه كن. به تاريكي پشت پلك هايت وقتي كه پهلو گرفته‌اند. دو پرده ی نازك چشم هايت را روي هم گذاشته‌اي تا كمي آرام گيري. نه تاريك است و نه كاملاً روشن. حالا چيزهاي ريزي مثل مورچه‌هايي سفيد، شايد هم حشره‌هايي سياه كه در كاسه ی ماستي وول مي‌خورند، جلو چشمان ات مي‌آيند ...


می رفت و زیر لب غر می زد .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کرد توی این هوای مه آلود چه کار می کند.چند قدمی اش پیدا نبود .کسی هم نزدیک تر از چند قدمی اش نبود تا خاکستر دورش را کمتر کند.نمی توانست چیزی را ببیند . بوی نم بینی اش  را پر کرده بود.چشمش فقط خاکستری می دید.به ...


دختر رعنا درست وسط آینه است. سبزه­ی روی سنگ آشپزخانه یک طرف سینه­اش را گرفته. خم که می­شود تا یک فال دیگر از پرتقالش را بردارد و بگذارد توی دهانش، نصف سرش هم می­رود و پشت سبزه­ها قایم می­شود. هیکلش شاید به پدرش رفته. کمی تپل است .مخصوصاً ساق پایش که از شلوار جین کوتاهش بیرون زده.  شبیه رعناست؟ انگار ...


البته بهانه ي آسايشگاه معلولين چيز ديگري بود. مثل پرخاشگري و عصبانيت.و تو گزارش خدا را شکر کرده بودند که توان جسمي ندارد.ترکش خورده بود به مخچه اش.ربطي به واحد ما نداشت.معلول حسي حرکتي است، نه بيمار رواني. مي گويد:«ييييييه جُک» اين يعني بايد بروم و دفترش را نگاه کنم.نوشتن برايش سختر است تا حرف زدن.اما وقتي چيز خاصي ...


به در اتاق خواب‌مان تکیه داده‌ام. به تو نگاه می‌کنم که هنوز پشت به من، روبروی آینة میز آرایشت موهای خیست را خشک می‌کنی. صورتت خیس است. آب ، عرق و اشک. از چهره متفکرت پیداست که می‌خواهی کار بزرگی کنی. از آن خیسی گذرایت هرگز هیچ چیز نفهمیدم. تنها توی اعوجاج آینه، لبهای ترک خورده‌ات به خوبی معلوم است ...


همه چیز از خواب های بی بی شروع شد ، قبلا هم گاه گاهی شده بود که حس کنی یکی از انگشت های پایت می خارد. توی خواب مثلاً، شروع می کردی به خاراندنش، آنقدر که بیدار می شدی . بعضی وقت ها این خارش یا قلقلک به بیداری هم راه پیدا می کرد و انگار کسی کف پایت را ...