آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389
شعر


با این دست/کمی از روزهایم را غلط کرده ام/و اجازه ام طوری است که هیچ کس به دستشویی نمی بَرَدم/برهنه همان چای شیرین بود/همین جای شیرین بود/که با بهار دست از سر این تقویم بر می داشتیم/و راس ساعت هشت بی موقع مزاحم می شدیم


جهان استراحتگاه ييلاقي‌ام بود/با ضربان تنفس‌اش از شوق ُپر مي‌شدم/در وسعت چشمان دشت‌ها بيكران مي‌شوم/تصميمي چشمم را گرفته است/سايه‌اي كشيده به درختان فخر مي‌فروشد/تصميمي چشمم را گرفته است/كاش از كسي آموخته بودم/مي‌شود از رويايي دست برداشت


صدا نیست/سکوت ایرج بسطامی است/آرمیده زیر خشت های ارگ./داد نیست/بیداد مشکاتیان است./سیب گاز خورده ی سربداران است/روی میز قاضی القضات باشتین/آب دهان شبلی است/روی صورت فرزاد کمانگر


پاییز/با اعتراف چند روز "بارانی"/بایگانی شده در کمد/بهار/با پیراهنی که از رو عرق کرده/بر تن ابر/و یک گوشه/چتری/که خاطراتمان را/ مشت کرده و نم پس نمی دهد


تابلوها/گردهای خاصی به خود گرفته اند/و پاها/از ادامه ی راههایی که می روند/بر نمی گردند/نشانی ها به هم ریخته


شاخه های شکسته/ردپای باد دیوانه اند/و/دیوانه تر/درختی که به خود شاخه های تازه می آویزد/ زندگی دیوانگی ست/با برداشتن از مرگ های تازه/ردپای مرد دیوانه/در کوچه فصل های تازه


دوباره به من دروغ بگو/بگو که رویاهایت/میان مرگ ومن/پرسه نمی زند/ تنت را چند بار خلاصه کرده ای/میان طناب وتن اب/چند بار مرد شده ای/به مرگ فکر کرده ای /به پیراهنم که نباشد/چند بار به من/ دروغ بگو قهرمان/مگر یک مرد/چقدر می تواند/راست بگوید؟!


تا آب ازآب/تکان نخورد/روی بوم ها صدای تورا کشیدم/فاصله ام با پیاده ها به اندازه یک عکس بود/زن توی قاب یادش از خدا بزرگتر شده بود/سنگ که به پنجره خورد/سکوت آینه ریخت/گلدان بدون آب از ارتفاع ترسید/واز لای پرده ها صدا/باهیبت ترسناکی اتاق را بهم ریخت


عملیات به پلاک تو که رسید /خودشو به خواب زد. /ماهی کم داشت /که مُو شهید شدُم /دِ حالا بشمار یک  بشمار دو  بشمار سه ... /اصلن خودِ هشت /اصلن خودمه به خواب /بزنُم /به اروند /تا با ماهیاش عروس خلیج بشه


ما/ تنها ماندیم/فرشته مهربان آمبولانس/ ما/تنها ماندیم/ و/جای تو خالی ست/تا زندگی را/به بدن های نیمه جان/ بخیه کنی/تا روی پلک های بسته صلح/ملافه سفید بکشی/ روی این خاک/ بالای سر کُشته ها/مرگ هق هق می کند


آستین پیراهن زنانه/گره خورده به دمپای شلوار مرد ./طشت رخت...


1.از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها ...


دختر باز های حرفه ای/پشت سر رقیب هایشان/صفحه می گذارند/غافل از اینکه تاریخ/درباره ی آنها قضاوت خواهد کرد...


پونز را از روی نقشه بردار.../این سینه ی دیوارهای ماست/که همیشه سوراخ بوده/حتی اگر آقا محمد خان/از دروازه ی دیگری/تاج را روی سر شهر می گذاشت


دارم  به داس فکر می کنم/وقتی درخت را به منقار می گیرد!/این همه چوب خشک/سینه سپرنکرده/ می شکنند!/برای پریشانی موهای جنگل/ قیچی/ کافی نیست/این طفل از آرایشگر/می ترسد