آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389

  • Currently 4.5/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4.5/5 (2 : کل آرا)

داستانی از آزیتا قهرمان

















سر کلاس درس سوئدی اولریکا معلممون جزوه ای که رو صفحه اولش داستانی نوشته شده بود داد به همه شاگردها..... آخرداستان به اشتباه صفحه ی دیگه ای چاپ شده بود .....در نتیجه همه شاگردها هر کدو م شروع کردند یک پایان واسه داستان جور کردن ....... خلاصه ی داستان اینجوری بود که : صبح یک روز بهاری وقتی خانواده آندرسون از خواب بیدار  می شن   می بینن بیرون تو باغجه ی خونه شون یک گوزن طلایی با شاخ های بلند ایستاده و داره گل ها و سبزی ها رو احتمالا خرت و خرت  می خوره ... خب حالا ما هر کدوم باید پایان داستان رو تعریف می کردیم که اگه ما جای خانواده ی آندرسون بودیم چه می کردیم ؟ ..آنجلا از بولیوی گفت : اگه اون جای خانواده ی آندرسون باشه به همه دوستاش خبر میده و شب یک مهمونی راه می اندازه و همه می یان گوزن رو تماشا کنن و سالسا برقصن ....حسن از عراق گفت : با یک طناب گردن گوزن رو به نرده ها می بنده تا توی باغچه ها نره و بچه ها شو صدا می کنه با گوزن بازی کنن .....مینا از ایران گفت : فورا دوربین رو می اریم و همه با گوزن یک عکس یادگاری می گیریم و می فرستیم ایران ... یان از بوسنی گفت: با تفنگ شکارش می کنم ....شون از یوگسلاوی گفت :دنبال کسی می گردم که گوزن رو بهش بفروشم . کمال از ترکیه گفت :می برم گوزن رو میدون شهر کرایه می دم ،  بچه ها سوارش بشن ... یمسون از کنگو گفت: فورا می کشیمش ،کبابش می کنیم و می خوریم ...اولریکا با چشم های از حدقه درآمده به همه نگاه کرد و بعد گفت : پایان داستان تو صفحه ی پنجم است .اونجا نوشته بود خانواده ی آندرسون بلافاصله به پلیس زنگ زدند تا پلیس بیاد و گوزن رو  ببره باغ وحش.




بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/669



نظرات (2)

 

کمی با گفته شدن کشورها و اینکه اهل کجان قضیه دمده شدو قابل پیشبینی...
مخصوصن اون کنگوایه..
مرسی



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)