آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389

  • Currently 5/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5/5 (1 : کل آرا)

داستانی از آرمان محسن زاده


















ساعت پنج عصر بود و بعد از یک خواب چند ساعته که بیشتر باعث کسلی شد تا شادابی ، خواستم به خیابان بروم تا هوایی تازه تنفس کنم . نمی دانم چرا بی حوسله بودم ؛ به خود گفتم با بیرون رفتن و در کنار دوستان لحظاتی را به شادی گزراندن شاید از این بی حوصله گی بی دلیل فرار کنم . 

   یک شلوار جین و یک تیشرت پوشیدم ، موهایم را جلوی آینه شانه زدم . به نظر من سخت ترین قسمت بیرون رفتن پوشیدن کفش هاست ، البته پوشیدن کفش مشکل نیست بلکه بستن بند کفش است که به شروع سردرد صبح هنگام    می ماند . 

   در جلوی کوچه تاکسی برایم نگه داشت . یک اسکناس تقریباٌ درشت به راننده دادم و او هم با چند اسکناس پاره که کسی قبول نمی کرد پاسخم داد . خنده ام گرفت از اینکه در چهره راننده می خواندم که وی هم دوست داشت اعتراضی بکنم تا او صحبت اسکناس درشتم را بکند . البته اگر بی حوصله نبودم ، دعوتش را می پذیرفتم و در جواب او      می گفتم که ساعت پنج عصراست نه اول صبح که پول خرد نداشته باشد . در نهایت سکوت کردم و او را منتظر گذاشتم . 

 در محل پاتق از ماشین پیاده شدم . به دوستان پیوستم . به نظر فضای شادی می آمد و همه خوش بودند . احساس می کردم که این سرور ها از فرار است ولی نمی توانستم از این احساس اطمینان داشته باشم . من هم به آن ها پیوستم ولی بعد از دقایقی از این سرور سرشار از تهی نیز خسته شدم و آنجا را ترک گفتم . 

 تصمیم گرفتم به وسیله یک تاکسی به خانه برگردم . در راه ایستگاه بودم که یک جمله روی اعصابم راه می رفت : از تکرار هر روزه این کار خسته نشده ای ؟ . تصمیم اول خود را عوض کردم و قدم زنان به سوی خانه حرکت کردم . 

    در راه پیرزنی را دیدم که به گدایی مشغول بود . بدونه اینکه به او خیره شوم از کنارش عبور کردم . ناگهان به یاد برف سال قبل افتادم . به خود گفتم این پیرزن گدا آن برف را چگونه گزرانده ؟! .جواب سوال آزارم می داد که یاد خودم افتادم که در آن برف کار چندان سختی به غیر از پارو کردن برف کوچه نکردم  ، حتیٔ به دلیل ترس از ارتفاٰ به پدر و برادرم هم کمک نکردم و با دوستانم به خیابان رفتم .

   بی آنکه گذر زمان را به یاد داشته باشم به منزل رسیدم . باز این بند کفش بود که بی دلیل مرا می آزرد . دوست داشتم سریع بخوابم ولی به دلیل تنهایی مادرم چند ساعت را به سختی گذراندم .  

در هنگام خواب به آن بعد از ظهر فکر می کردم و رسیدم به پیرزن گدا که خوابم برد .




بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/668




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)