آخرین به روز رسانی : 4 خرداد 1389

  • Currently 5.0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5.0/5 (2 : کل آرا)

داستانی از احمدرضا توسلی

روی سرش می ایستاد. سقف اتاق دور بود، آن قدر که همیشه حس حقارت را درونت بزرگ می کرد و نور زرد لامپی که لای توری پیچیده شده بود سایه ی عظیم مرد را اول به پشتش، سپس روی زمین می انداخت. سایه بدش نمی آمد حال که زن پیش رویش، دمر افتاده است انگشتش کند. بالا می آورد. عق می زد. سایه لگتی به پشتش زد و روی زمین پهنش کرد. حالش را بهم می زد. حسش را پرانده بود. آن صداهای چندش آور چه بود که از خودش در می آورد؟ سایه می خواست انگشتش کند و زن نمی گذاشت، عق می زد. روی زمین پهن شده بود. سایه انگشتهایش را جمع کرد و نفسش را با صدا از دهانش بیرون داد.

تمامشان همین طورند. هرزه ها. بالا می آورند. عق می زنند. ازشان متنفرم. حال آدم را بهم می زنند. حرومزاده های عوضی.

سرم گیج می رود. احساس می کنم اگر بلند شوم چیزی درون شکمم می افتد. چیزی نزدیک نافم می افتد پایین. چیزی از تنم جدا شده. دست راستم را روی شکمم فشار می دهم. دست چپم را می پیچاند و با دست دیگرش موهایم را می گیرد و یک بری صورتم را می چسباند به میز. لب بالایم زیر وزن مرد مچاله می شود و دندان هایم رنگ روی میز را می تراشد. طعم چوب و خون به دهانم می ریزد. رویم می افتد. فحش می دهد. نمی فهمم چه می گوید. فحش می دهد. گوشهایم سوت می کشند. مثل حیوانی که دارد می میرد از لای دهانم صدا در می آورم. زبانم به کامم چسبیده، چشمهایم بی اراده در حدقه می چرخند. خرناس می کشم. قفسه ی سینه ام باالا و پایین می رود. قلبم بالا و پایین می رود. تکانم می دهد. روی صندلی ام بالا و پایین می روم. چیزی از گلویم می جوشد و هق هق می کنم. حنجره ام بالا و پایین می رود. می خواهم کسی را صدا کنم. ذهنم کار نمی کند. چیزی از گلویم می جوشد و چیزی از چشمهایم نمی آید. نمی دانم، می آید اما خیسی اش را روی صورتم لمسش نمی کنم.

 

روی اش را برگرداند و به سمت میزش برگشت. سیگاری از پاکت برداشت و روشنش کرد و آرام دستهایش را به صورتش کشید. سیگار را لای دو انگشتش نگه داشت و یک بری به سمت زنی که روی زمین به خودش می پیچید و خون آبه از لای دندان هایش بیرون می زد، برگشت. سایه، دندان هایش را به هم فشرد و با اکراه دوباره به رو به رویش خیره شد. چشمهایش را تنگ کرد و دود سیگار را به آرامی از دهانش خارج کرد و در فضای گرفته ی اتاق به آن خیره شد. دکمه های مانتوی کرمش از هم وا شده بود و با هر نفس شکمش بالا و پایین می رفت.

 

پــــــوف...!

 

دستم را ول می کند و با پا و یک دستش از روی صندلی به پایین می اندازدم. هلم می دهد. زمین اتاق زبر و سیمانی ست و صورتم را می خراشد. احساس می کنم یک طرف صورتم- نزدیک گونه ام- زخمی شده. کف دستم را می گذارم رو به روی چشمهایم -روی زمین- تا جا به جا شوم. ناخن هایم شکسته اند. رد دست هایش روی مچم مانده. به زمین چسبیده ام. خودم را کمی بالا می کشم. خودم را بالا می آورم. سرم گیج می رود. سقف باید آن طرفم باشد. پشتم به سقف است حتما. سقف پرواز می کند. زمین را چسبیده ام. از خودم می ترسم، از صداهایی که از دهانم بیرون می آیند هم. روده هایم کنده می شوند. وجودم به هم می پیچد. خون و آب زرد از لای دهانم بیرون می ریزد. هی تف می کنم. دلم می خواهد هرچه زودتر بالا بیاورم. سایه اش پیش چشم هایم روی زمین افتاده. سایه ی سرش است. می شناسم. بالای سرم ایستاده است. کمی خودم را جمع می کنم. بدنم را پنهان می کنم. قفسه ی سینه ام همزمان جمع می شود. موهایم به صورتم می ریزد.

 

پاهای برهنه اش را جمع می کند داخل سینه، و نفس نفس می زند. ناله می کند. سایه، ته سیگارش را زیر پا می اندازد و با تمانینه از رویش رد می شود و از دهانش دود مانده در سینه اش را بیرون می دهد. می رود سراغش. پایش را می گذارد روی سینه های زن و به آرامی پایش را تکان می دهد. خم می شود رویش. سرش را مستقیم برمی گرداند و به چشمهایش زل می زند. زن می گرید. از موهای بالای سرش می گیرد. زن می ترسد. دسته موی در مشت مرد کش می آید. زن می خواهد بمیرد. پوست سر زن کش می آید. زن کش می آید. مثل حیوان های زخمی خرناس می کشد. چشمهایش را در حدقه می چرخاند. دهانش را مدام باز و بسته می کند. ناله می کند. می زند زیر گریه. زانوهایش خم می شوند. زانوهایش روی زمین سیمانی کش می آیند. شلوارش جر می خورد. زانوهایش جر می خورند.

 

دستهایم زمخت شده اند. من به این کار عادت کرده ام. عادت. هرچیز کثافتی از عادت است. من عادت دارم محکم بزنم در شکمشان و دمر روی زمین بیاندازمشان.  آرام انگشتشان کنم. دیگر چیزی مهم نیست. مرگ و زندگی شان اینجاست. پیش من. لحظه لحظه می دانم کی به مرگ می رسند. مرز مرگشان روشن است. می دانم چگونه و به کجای بدنشان بزنم تا چه موقع بمیرند. وقتی دمر روی زمین می افتند و خون بالا می آورند ظرف چند دقیقه شکمشان باد می کند. مثل حیوان به خودشان می پیچند. همه شان همین طورند و من به این صحنه های دلخراش عادت کرده ام. دلم می سوزد اما عادت کرده ام. من هیچ وقت دل دیدن خون را نداشته ام. عادت کرده ام. دکترها هم همین طورند. آنها هم عادت می کنند. ما هم عادت می کنیم به بوی گندشان. سوپورها هم عادت می کنند به آشغال. ما هم عادت می کنیم به جسد. مرده شورها هم عادت می کنند به بدنهایی که تکان نمی خورند و سرد هستند. به بدن هایی که مرگ درونشان جان گرفته. ما به همه ی این ها عادت می کنیم. ما از تمام آدمها بیشتر عادت می کنیم و هرچه بیشتر عادت کنی کثیف تری.

 

شکمم بزرگ می شود. شکمم بالا می آید. حامله ام. خیلی تار و کدر حامله ام. انگار یک کیسه زیر شکمم باد کرده اند. یک بری می خوابم و پاهایم را توی سینه ام جمع می کنم. لرز کرده ام. دستم را روی شکمم می گذارم. حامله نیستم. جور دیگری است. مثل زخم است. احساس می کنم اگر شکمم را فشار دهم دل و روده ام بیرون می پاشد. مرگ. دستانم را روی شکمم می فشارم. سرم سنگین است. مزه ی خون توی دهانم است و از لای دندان هایم مایعی بیرون می ریزد. هرچه فشار می دهم باز حامله می شوم.

 

موهایش را رها می کند. روی زمین می افتد. کنار میز. کنار پایه ی صندلی ای که تا چند دقیقه ی پیش رویش نشسته بود. تا چند دقیقه ی پیش بالا نیاورده بود و زانوهایش جر نخورده بودند. وقتی در اتاق هستی ممکن است ظرف چند دقیقه همه چیز تغییر کند. ظرف چند دقیقه ممکن است کور شوی. گونه هایت پاره شوند. شکمت بالا بیاید. خون بالا بیاوری. اتاق این گونه است. اینجا زمان سریع می گذرد. دقیقه به دقیقه تغییر می کنی. سقفش دور است. زمینش سیمانی است. سایه بالای سرت است. در اتاق در به در دنبال مرگ می گردی. مرگ چیزه دست نایافتنی است. همه چیز تا مرز مرگ پیش می رود. از خود مرگ خبری نیست. بالای سرش قدم می زند. مرد بالای سر زن رژه می رود و سایه اش از پیش چشمهای زن مدام عبور می کند.

 

همه ی آدمها را کثافت می گیرد. هرجا که باشی کثافت هم همانجاست، مثل عضوی از بدنت. شاید هم بدتر. ممکن است کور شوی و دیگر چشم نداشته باشی، یا کسی زبانت را از دهانت بکشد بیرون و دیگر نتوانی حرف بزنی. اما هیچ وقت نمی توانی کثافت را از خودت جدا کنی. کثافت تمام وجودت است، تنها در دهانت نیست که به بیرون تفش کنی، در سرت نیست تا کله ت را به دیوار بکوبی و خلاص. کثافت خودت هستی.

 

رویم خم می شود. ترسناک است. مرد چند سر دارد. سه یا شاید هم چهار. چشمهایش می روند در هم. هرچه جلوتر می آید بیشتر بویش را حس می کنم. هرچه جلوتر می آید کمتر می شود. بوی عرق، خون و ماندگی می دهد. بوی ادرار، خون و ماندگی می دهم. دستهایش زمخت و خشک هستند، موهایم را می گیرد. سرم را تکان می دهد و صورتش را به صورتم نزدیک می کند. نفسش به صورتم می خورد و به چشمهایم می رود. بلندم می کند. انگار پوست سرم را دارند می کنند. موهایم در دستهایش هست. با تمام نیرویم می خواهم دنبالش بروم تا کم تر موهایم کشیده شود. بی اختیار اشک از چشمهایم می ریزد. من نمی توانم. رمقی برایم نمانده است. زانوهایم می شکنند. باز می کشد. شلوارم روی زمین سیمانی کشیده می شود. زانوهایم رنده می شوند. دستهایم را دراز می کنم و مچ دستهایش را می گیرم. "آخ!"

 

شکمش بالا و پایین نمی رود. شکمش بالا می رود. شکمش بالا مانده است. سرش رو به عقب خم شده است و خرخر می کند. مرد بالای سرش می ایستد. با پا به بازویش می زند. رویش خم می شود. شکمش پایین می آیید. سقف دور است. رو به سقف دراز کشیده است. نور می رود در چشمهایش. سایه بالای سرش می نشیند.

 

" فکر کردی خیلی من عوضی ام. هان؟ هه! آخه تو چی می فهمی؟ با تو ام آشغال. اون طوری به من نگاه نکن. زل نزن. فکر کردی می ترسم از اینکه یکی جلوم بمیره؟! اون قدرم بد نیست. اولش که می کشی دستات می لرزه. میری رو جنازه ش می شینی و تکونش میدی. سرش رو میاری بالا و به چشمهاش خیره میشی. زل نزن. چمشهای ثابت لعنتی. میزنی تو گوشش. چند بار می زنی تو گوشش، به صورتش. دلت می خواد جونتو بدی که زنده بشه. سرت می خواد بترکه! اما بعدش میشه کارت. تمام کارها کثیفن. هروقت چیزی بشه کارت دیگه اون چیز کثیفه. تموم کارهای لعنتی کثیفن. می فهمی؟ هی با تو ام زنیکه پتیاره! می فهمی؟ همه ی کارها کثیفن. بعد از یه مدت یک جفت چشم ثابت بهت زل می زنن."

 

ناخن هایم را در دستهایش فرو می کنم. کسی می گوید "آخ!". من می گویم. او می گوید. موهایم را رها می کند. می خورم زمین. کنار پایه ی میزی که هنوز طعم چوبش لای دندانهایم هست، می خورم زمین. همه ی وجودم در گلویم مانده است. همه وجودم کنده می شود. خودم را بالا می آورم. حامله می شوم. هی می زایم. باز حامله می شوم. بالا می آورم. تهوع درونم می ماند. مرگ درونم می ماند. سقف درونم می ماند. تاریک است. خورشید داخل نمی آید.

 

بلند می شود. نگاهش را از زن می گیرد. می رود سمت میز. سیگاری از پاکت برمی دارد. سیگاری می گذارد گوشه ی لبهایش. سیگاری روشن می کند. اشک از گوشه ی چشمهایش می خزد. می رود سمت در. در را باز می کند. در را می بندد. زن تنهاست.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/667



نظرات (1)



نوشته قابل تعمق و زیبایی است باید به نویسنده و این همه خلاقیت چنهان در متن داستان تبریک گفت



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)