تا آب ازآب/تکان نخورد/روی بوم ها صدای تورا کشیدم/فاصله ام با پیاده ها به اندازه یک عکس بود/زن توی قاب یادش از خدا بزرگتر شده بود/سنگ که به پنجره خورد/سکوت آینه ریخت/گلدان بدون آب از ارتفاع ترسید/واز لای پرده ها صدا/باهیبت ترسناکی اتاق را بهم ریخت
تا آب ازآب
تکان نخورد
روی بوم ها صدای تورا کشیدم
فاصله ام با پیاده ها به اندازه یک عکس بود
زن توی قاب یادش از خدا بزرگتر شده بود
سنگ که به پنجره خورد
سکوت آینه ریخت
گلدان بدون آب از ارتفاع ترسید
واز لای پرده ها صدا
باهیبت ترسناکی اتاق را بهم ریخت
شکلی از چهار خانه ها
وکارگرانی که از کارخانه ها
صدای خیابان را جیغ شدند
ماشین ها از سطح دودی عینک ها ریختند
در خیابان
همه چیز رنگ گاز شد
چشم های گریسته رگ زده نگاه شد
سرخ
ومیدان در آتش وخاکستر نوشت
دهان های پر از باد
باداباد ستاره های ریخته را آتش زد
زد به نفس کبوتر های سرخ چشم
وآب از آب نگفت پدر در کلمه ها نان شد
سنگ خورد ودارا انار را به خون نوشت
مردان خیس
تندیس های سنگی را به جنگ شکستند
قرار شد چیزی از مرد ومیدان کم نشود
مرد به مزد ماند وتندیس های اسب و سوار
به کبوتر ونامه رسید
آب به خواهش فواره ها
تکان خورد

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر