مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ. گاهي هم تلي خاك مي
بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هاي شان را احساس
كني. هر وقت اينجا مي آيي مي ترسي. از نترسيدن خودت مي ترسي. شب و روز براي ات فرقي
ندارد. بين مستطيل ها راه مي افتي. پياده روي مي كني. قدم مي زني، مي دوي و حرف مي
زني و بين مستطيل ها زندگي مي كني. شب كه تو را مي بينند، بلند داد مي زنند كه:
«كله تاس ات مي تواند همه جا را روشن كند و جن ها ديگر نزديك نمي شوند.» از كنار آن
ها نمي گذري. بوي الكل از كنارت آهسته رد مي شود، اما ترجيح مي دهي زير درخت توت كه
تمام خانواده ات لابه لاي شاخه هاي آن زندگي مي كنند، بنشيني و حرف بزني با نزديك
ترين ات. خودت. درد دل مي كني، با تو درد دل مي كنند. از اين مي گويند كه افتاده
اند توي خاك و جز تو هيچ كس را ندارند و اگر تر و تازه باشند از طعم گوشتشان مي
گويند كه كرم ها از تلخي آن را تندتر مي خورند تا به استخواني شيرين برسند. با اين
همه فقط گوش مي كني و گوش هاي تقريبا درازت هميشه در حال حركت اند و پر اند از
رازهايي كه اگر بگويي ديگر نيمه شب ها نمي تواني راحت بيايي بيرون. با چكمه
پلاستيكي ات علف ها را پشت سر مي گذاري و مستطيل ها را يكي يكي رد مي كني. از
دروازه كه مي گذري همه جا تاريك است. با خودت حرف نمي زني، راه مي روي و سرود مي
خواني. كوچه ها را در خلوت خودشان پشت سر مي گذاري و دندان هاي سفيد و زردت دو تكه
از شب را توي خودشان جا زده اند. لبخند مي زني و مي خندي. راه كه نمي، مي ايستي.
درخت توتي مي بيني كه از پشت ديواري سرش بالا زده و تو فكر مي كني و دنبال دروازه
باغ مي گردي. هوا كمي توي خودش باد دارد و درخت ها شاخه هاي شان با نور لامپ هاي
اطراف تكان مي خورد. دنبال دروازه مي گردي و سايه ات با چكمه پلاستيكي بزرگ تر روي
ديوار روبرو راه مي رود. دروازه را پيدا مي كني. عصبي با خودت مي گويي هر جا كه
درخت توتي افتاده، بايد دروازه اش باز باشد. سايه ات آرام از روي ديوار روبرو بالا
مي رود و تو خودت را پرت مي كني توي باغ. درخت ها كه باد تكان شان مي دهد از تو رد
مي شوند. كف باغ علف دارد. آن قدر كه چكمه پلاستيكي ات تا كمر توي آن فرو مي رود و
گاهي هم نور لامپ همين طور روي چكمه و علف پخش مي شود. توي تاريكي كاملا تار دنبال
مستطيل هنوز مي گردي، اما چيزي نيست كه نيست. پاي درخت توت مي نشيني و دنبال كسي مي
گردي كه با تو درد دل كند. نور لامپ يك لحظه خودش را مي ريزد روي تنه درخت. تو تكه
اي گوشت مي بيني كه توي دهانش گير كرده و با خودش مي آورد پايين. گوشت را از دهان
مورچه مي گيري. بو مي كشي. بوي گوشت تلخ خودت را مي شنوي . پاي درخت توت نمي ايستي
و زود دست به كار مي شوي. زمين را مي كني. آن قدر مي كني كه به خودت مي رسي. با سر
بي مو و دندان هايي كه با دو تكه شب لبخند مي زني و از گوشتت خبري نيست. لباست را
مي بيني كه گشاد شده و از بس غذا نخورده اي مي تواني راحت از توي شان خودت را بكشي
بيرون. بالاي سرت يعني بالاي مستطيلي كه ساخته اي سوراخي مي بيني. نزديك مي شوي.
نزديك تر. آن قدر نزديك كه مي تواني جنگ مورچه را ببيني با كرم هايي كه از جنس خودت
و از گوشت تو متولد شده اند. اما يك لحظه اگر خودت را كنار نمي كشيدي،
به عقب پرت مي شوي و موجودي را مي بيني كه مثل مار دور تا دور مستطيل را مي پوشاند و هر تكه اش هزار شاخه مي شود و هر شاخه ميليون ها شاخه ديگر و همه با هم حمله مي كنند به سمت تو و استخوان هاي تو را مي شكنند و سفيدي مغزت را با كرم ها مي بلعند. نگاه مي كني و خودت را مي بيني روي شاخه درخت توت با شيريني استخوان و سفيدي مغزت كه زير پوست درخت پخش مي شوند. از درخت دور مي شوي و اطراف خودت هزاران دهان مي بيني كه باز اند و استخوان ها را خرد مي كنند و مي بلعند. زير ديوار مي رسي. سا يه ات از ديوار روبرويي با آنكه توي باد تعادل ندارد، كج مي افتد توي كوچه و راه مي رود. آرام كوچه را پشت سر مي گذاري، زير سرعت شديد تاريكي راه مي روي و دو تكه شب دندانت را كه به شب دادي، سياه تر شده و سخت تر مي تواني جاده را پيدا كني. بوي الكل توي هواي كوچه پخش شده و از كنارشان مي گذري و دنبالت مي گردند تا ديوانه وار به تو بگويند زنجيري و عد دنبالت بدوند و چكمه پلاستيكي آن وقت خودش را روي زمين بكشد تا نفست بند بيايد. نفست بند نمي آيد. از كنار ديوار بتوني كه بندهاي ترك خورده بلوكش معلوم است، رد مي شوي و سايه ات راحت تر از خود راحتي از ديوار پرت مي شود توي يك دنيا مستطيل كه افتاده ند كنار هم. نمي ايستي. مستطيل ها از كنارت رد مي شوند. شبيه سربازاني كه پشت سرشان سلطان را روي ارابه اي مستطيلي سوار كرده اند و پايه هاي ارابه روي دوش شان. درخت توت به تو مي رسد. زير آن نمي نشيني. مي خواهي درد دل كني و كسي آن طرف تر نشسته. نگاهت مي كند و مي خندد با دندان زرد و سفيدش كه دو تكه شب را توي خودشان جا داده اند و اگر كمي نزديك تر شوي بوي چكمه مي تواند بوي الكل را كاملا از دماغت دور كند. به او نزديك تر نمي شوي. مي گويي از درخت فرار كند. امّا مي خندد، هر چه فرياد مي زني، چيزي نمي گويد. سرود مي خواند، راه مي رود و مي خواند، مي نشيند و مي خواند. دوباره كه زير درخت توت مي نشيند، مي بيني كه قطره قطره چكه هاي سفيدي روي سرش مي ريزد.
به عقب پرت مي شوي و موجودي را مي بيني كه مثل مار دور تا دور مستطيل را مي پوشاند و هر تكه اش هزار شاخه مي شود و هر شاخه ميليون ها شاخه ديگر و همه با هم حمله مي كنند به سمت تو و استخوان هاي تو را مي شكنند و سفيدي مغزت را با كرم ها مي بلعند. نگاه مي كني و خودت را مي بيني روي شاخه درخت توت با شيريني استخوان و سفيدي مغزت كه زير پوست درخت پخش مي شوند. از درخت دور مي شوي و اطراف خودت هزاران دهان مي بيني كه باز اند و استخوان ها را خرد مي كنند و مي بلعند. زير ديوار مي رسي. سا يه ات از ديوار روبرويي با آنكه توي باد تعادل ندارد، كج مي افتد توي كوچه و راه مي رود. آرام كوچه را پشت سر مي گذاري، زير سرعت شديد تاريكي راه مي روي و دو تكه شب دندانت را كه به شب دادي، سياه تر شده و سخت تر مي تواني جاده را پيدا كني. بوي الكل توي هواي كوچه پخش شده و از كنارشان مي گذري و دنبالت مي گردند تا ديوانه وار به تو بگويند زنجيري و عد دنبالت بدوند و چكمه پلاستيكي آن وقت خودش را روي زمين بكشد تا نفست بند بيايد. نفست بند نمي آيد. از كنار ديوار بتوني كه بندهاي ترك خورده بلوكش معلوم است، رد مي شوي و سايه ات راحت تر از خود راحتي از ديوار پرت مي شود توي يك دنيا مستطيل كه افتاده ند كنار هم. نمي ايستي. مستطيل ها از كنارت رد مي شوند. شبيه سربازاني كه پشت سرشان سلطان را روي ارابه اي مستطيلي سوار كرده اند و پايه هاي ارابه روي دوش شان. درخت توت به تو مي رسد. زير آن نمي نشيني. مي خواهي درد دل كني و كسي آن طرف تر نشسته. نگاهت مي كند و مي خندد با دندان زرد و سفيدش كه دو تكه شب را توي خودشان جا داده اند و اگر كمي نزديك تر شوي بوي چكمه مي تواند بوي الكل را كاملا از دماغت دور كند. به او نزديك تر نمي شوي. مي گويي از درخت فرار كند. امّا مي خندد، هر چه فرياد مي زني، چيزي نمي گويد. سرود مي خواند، راه مي رود و مي خواند، مي نشيند و مي خواند. دوباره كه زير درخت توت مي نشيند، مي بيني كه قطره قطره چكه هاي سفيدي روي سرش مي ريزد.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
سلام میثم جان.خودت رو خیلی وقته ندیدم اما داستانت رو خوندم و لذت بردم. دغدغه هایی که ازت سراغ دارم در کار هست. موفق باشی دوست من و به امیددیدار.
دست مريزاد ميثم جان. خوانده بودم قبلا . دوباره هم خواندن و حظ بردم رفيق.
سلام داستان ت خوب بود. دردی که میون جملات داستان هست رو حس کردم و این یعنی باید همچنان به قلم ت ایمان داشته باشم!