آخرین به روز رسانی : 8 اسفند 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از ثنا نصاری

تو اگه صد بار دیگه هم بگی من شوهر نمی کنم. حالا هی هر شب تو گوشم بخون. خودت رو خسته می کنی. فکر میکنی یادم رفته؟ فکر می کنی اون روزا رو یادم رفته؟ چند سال پیش بود؟ دیوونه من اگه بخوام شوهر کنم دیگه پیرم...اخ...بابام تازه از مکه بر گشته بود. تو چشم از من بر نمی داشتی . وقتی خواستم چای رو ببرم تو اتاق، اومدی سینی رو از دستم قاپیدی و گفتی:« لازم نکرده تو بشین سر جات. » حالا بیست سال هر شب تو گوشم میخونی که شوهر کنم؟ خیلی بی معرفتی.

اون روزها حواس درس و مدرسه نداشتم. شایدم مامانم می دونست. اون شب که تب کردم فهمید. آره فهمید. تازه بیدار شده بودم. داشت به مامانت می گفت:« دختره داره از بین میره، همه اش اسم مجید رو میاره... » خاله خندید و انگشترش رو درآورد داد به مامانم. فکر کردم دارم خواب می بینم. حالا هی بگو شوهر کن. از اولشم منو نمی خواستی. آره بابام هم بیخود قبل از جبهه رفتنت پشت جلد قرآن برامون عقد نوشت. اون روز اخم کرده بودی. من داشتم بال در میاوردم. لباسم سفید بود. تو لباست چه رنگی بود؟ آبی؟ بنفش؟ سرخ؟ انار خوردیم روی لباسم انار ریخت. خاله با غیظ نگاهم کرد، مثل وقتی که با غیظ انگشتر رو داد به مامانم. اصلا شما از اولش هم از من خوشتون نمی اومد. منم پشت جلد همه قرآن ها رو نگاه کردم تا اون عقد کوفتی رو پیدا کنم و خط بزنم. آخرشم نفهمیدم مجید تو بودی یا قرآن؟ چی؟ ما توی محضر عقد شدیم؟ هااا، راست میگی. بابام اون موقع مرده بود. برای همین لباس سیاه تنم بود. مرده بود. مرده بود و حسرت مکه رفتن رو با خودش به گور برده بود. ها! داره یادم میاد. بهار بود. تو عاشقم بودی. از محضر که  اومدیم بیرون داشتی بال در می آوردی. نه؟ ناراحت بودی. داشتی می رفتی جبهه. آب ریختم پشت سرت. گفتم الهی به حق این غروبی بری و برنگردی. رفتی جبهه. بیست سال منتظرت شدم. شوهر نکردم. موهام رو هم رنگ نکردم. اما نیومدنت که تقصیر من نبود. اصلاً من خونه بابام بودم که تو رفتی. گیجم کردی. حالا هی هر شب خوابم رو خراب میکنی که چی بشه؟ فکر کردی خیلی زرنگی منو فرستادی دنبال نخود سیاه و رفتی؟ بدبخت! من خودم وقتی جنازه ات رو آوردن چادرم رو وارو کردم و توی صحن حرم دور زدم. یه نفر اومد پرسید: « می خواهی صیغه بشی؟ » گفتم نه می خوام شوهر کنم... می خوام شوهرمو داغ کنم. نگاه به قیافه ام کرد. خوشگل بودم. دلم می خواست چادرم رو ببندم دور کمرم و عربی برقصم. هوا گرم بود. رفتم کنار حوض. آب پاشیدم به صورتم. یادت میاد یه بار آب پاشیدی تو صورتم؟ مَرده منتظرم ایستاده بود. آب پاشیدم تو صورتش. تعجب کرد. گفت: « عقد زن دیوونه باطلِ... » و رفت. بگمونم دیوونه بود... حالا هی هر شب... 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/591



نظرات (2)



آفرین . واقعا عالی است .



آفرین . واقعا عالی است .



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)