آخرین به روز رسانی : 8 اسفند 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از مژگان عباسلو

پسر كوچكم را زده است . گريه اش قطع نمي شود. در آغوشش مي گيرم و مي بوسمش. روي مبل نشسته است و كانالهاي تلويزيون را عوض مي كند. يكباره دستگاه كنترل را محكم روي ميز پرتاب مي كند و نعره مي كشد: « دروغگو ها! چه مزخرفاتي نشان مردم مي دهند». مي فهمم كه باز حالش بد شده است. «امين» ام را بر زمين مي گذارم. كنارش مي نشينم.

-چرا بچه رو زدي آقا ياسر؟

به چشمهايش نگاه مي كنم. چشمهاي نجيب و مغروري كه مرا ديوانه خود كرده بودند. چشمهايي كه زماني جز از سر عشق به سوي من نگاه نمي كردند. هرچند راضي ام حتي به تكرار خودم در آنها. از نگاه كردن به چشمهايم فرار مي كند. مي داند كه با يك نگاه در آن دو آيينه همه چيز را مي فهمم. كاش حافظه اش به بيش از اين قد مي داد. مي گويم: « قرصهايت رو خوردي؟» كه بلند مي شود. مشتهايش را گره مي كند و با صدايي غير عادي مي گويد: « ديگه قرص نمي خورم! من مي دونم همه شما ها نقشه كشيديد منو بكشيد و راحت بشيد. من چيزي ام نيست كه هي قرص توي حلقم مي ريزيد!». مي رود سمت راهرو. دنبالش مي دوم. لباسش را از چوب لباسي مي كند. بلندتر مي گويد « اصلا مي خوام ببينم به چه حقي منو اينجا نگه داشته اي؟ اصلا تو كي هستي كه من بايد به حرفت گوش كنم؟» . به پيراهنش چنگ مي زنم تا نپوشدش. تكان سختي به دستهايش مي دهد تا لباس را رها كنم. آستين پيراهن به صورتم مي خورد انگار كه سيلي زده باشد. هيچ وقت نزده بود! مي گفت «نامرد نیستم!». مي خنديدم: « آقايي آقا ياسر!». شلوار را كه پا مي كند مي نالم: « به خدا نمي ذارم بري بيرون. تا قرصت رو نخوري نمي ذارم». جلوي در مي ايستم و دستهايم را باز مي كنم. مي دانم كه در حال خودش نيست اگر بود كه دستش را به رويم بلند نمي كرد. مي‌گفت:«تو گلي، كي دلش مي آد گل رو بزنه؟». مي خنديدم :«تو مردي، شايد يك وقت عصباني شدي». يكبر دیگر صورتم را هم به سمتش مي گيرم.

- بيا! بزن! بزن! اما به خدا نمي ذارم بري.

هق هق مي كنم. «امين» مي دود و به دامنم مي چسبد. او هم گريه مي كند. طفلك سخت ترسيده است. نگاهش مي كنم. دستش را آرام پايين مي اندازد. داد مي زند: « باشه! نمي رم بيرون اما قرص هم نمي خورم». نفس عميقي مي كشم. همانجا روي زمين چمباتمه مي زنم و اشك مي ريزم.

 

مادرجان از اتاق بيرون مي آيد. در را كه مي‌بندد. مي گويد « خوابيده». سبزيهاي پاك كرده را در سبد مي ريزم. مي گويم « داروها خواب آلوده اش مي كنند». كنارم مي نشيند. ناله اي از درد پايش مي كند و مي گويد:« بهتر! تو هم يك نفسي مي كشي مادر!». سنگيني نگاهش را برخود حس مي كنم.

- مادر جون! بسه ديگه! بسه هرچه جورش رو كشيدي. بذار ببرنش آسايشگاه. به خدا اينطوري از بين مي ري. هم كار بيرون. هم تر و خشك كردن بچه ات. ياسر هم كه از صد تا بچه بدتر.شدي يك پوست استخون. ولش كن بذار ببرنش....

صدا در گلوي فرتوتش مي شكند و هق هق مي‌كند. اشكهايم را به زحمت نگه مي دارم. بيني ام را بالا مي كشم و مي گويم: «شما ديگه چرا مادر جان؟ چه طور راضي مي شيد؟ پاره تنتون رو...». گريه اش شديد تر مي شود.

-به خدا شرمنده تم. همه‌مون شرمندهء توييم. به خدا روزي هزار بار خدا رو شكر مي كنم كه ياسر تو رو داره.

مي خندم: «آسون به دستش نياوردم كه اينطور از دستش بدم مادر جان... شما كه يادته؟ چقدر آمديم و رفتيم تا راضي شديد ما با هم عروسي كنيم؟» مادرجان محكم روي پايش مي زند و سر تكان مي دهد:« به خدا روم سياهه دخترم. روم سياهه كه نمی شناختمت. نمیدونستم خدا چه فرشته اي رو به دامنم انداخته». دستش را مي گيرم. اشكهام سر ريز مي كنند: «این همه سال دنبالش گشتم مادر. این همه سال به انتظارش بودم. خدا دوباره اونو بهم داده. حالا چه طور...؟» و سر بر دامانش مي گذارم.

-دعا كنيد خدا ياسرمو شفا بده مادر. دعا كنيد...

 

كنارم مي نشيند يك سيب زميني بر مي دارد تا پوست بكند. مي گويم: «دستهات كثيف مي شه آقا ياسر. خودم پوست مي كنم». مي خندد: « بده مي خوام كدبانو گري ياد بگيرم؟». نگاهش مي كنم. سر بلند مي كند و چشم در چشمم مي اندازد. آرام است . در چشمهاي ميشي اش جز عشق نیست. مثل قبلها. مثل آن وقتها. وقتهايي كه از راه مي رسيد. با لباسهاي خاكي و ساك بر دوش. دست مي گشود و ما مي دويديم. من و امينش. اشك در چشمهايم حلقه مي زند. آرام دست دراز مي كند به صورتم اما نيمه راه مي اندازد.

-مريم؟ گريه مي كني؟

به سرعت اشكهايم را پاك مي كنم.

-نه! چيزي نيست.

با سرسختي در من نگاه مي كند: «به خاطر من است نه؟ باز هم امروز حالم بد شده بود؟ اذيتت كردم؟». دستم را درهوا تكان مي دهم. نمي‌خواهم حرفي بزنم كه اشكهايم جاري شوند. سرش را نزديك مي آورد.

- نزدمت كه؟ زدم؟ زدم؟

شانه هايم مي لرزند. سرم را بيشتر خم مي كنم تا چشمهايم را نبيند. با بغض مي گويد: «دستم بشكنه اگه گلم رو زده باشم. دستم بشکنه!». محكم به صورتش سيلي مي زند. با هر دو دست به خود سيلي مي زند. جيغ مي زنم: «ياسر. تو رو به خدا نزن. ياسر....» و دستهايش را مي گيرم. شانه هايش مي لرزند و سرش روي ميز مي افتد.

 

هيچ كس گريه اش را نديده بود حتي وقتي پاره هاي تن بهترين دوستش را در كافور پيچيده بود و چندين كيلومتر با خودش حمل كرده بود تا به خانواده اش تحويل دهد. هر وقت سر بر دامنم مي‌گذاشت مي دانستم كه اشكي دارد براي ريختن. مي گفتم: «مرد كه گريه نمي كنه مرد!». مي‌گفت:«اين كه گريه نيست! درد دل است...»

 

از صبح دنبالش همه جا گشته ام. صد بار خودم را لعنت كردم كه خودم لباسهاي دوخته مشتريها را برايشان بردم و بيشتر از آن خودم را لعنت كردم كه در خانه را قفل نكرده بودم. خودم صبح دارو ها را به خوردش دادم. مطمئن بودم كه تا شب اثرش باقي خواهد ماند. سر كوچه كه مي رسم مي بينمش. حتي از دور هم قد و قامتش را مي شناسم. هرچند ديگر چيزي از قد و قامت رشيدش نمانده است. روي لبه جوي نشسته و چند نفر دوره اش كرده اند. مي دوم. مي ترسم اذيتش كنند. كنارشان مي زنم. خم مي شوم تا وارسي اش كنم. آستين لباسش پاره شده و سر و رويش خاك آلوده است. سر بلند مي كند. نفس عميقي مي كشم. لبهايش را باز مي كند و باز بي صدا به هم مي فشارد. يكي از پشت سرم مي گويد: « خانوم! شوهرتونه؟» چادرم را محكمتر روي صورتم مي كشم. به سمت صدا مي چرخم و سر تكان مي دهم. مي گويم: « چي شده؟». من من مي كند.

-چي بگم والله! با رفتگرهاي محله ما دعوايش شده بود. كار داشت به زد و خورد مي كشيد.

با تعجب مي گويم: «رفتگرها؟»

-آره. اومده بود اونجا و مي خواست آشغالها رو ببره. زنگ همسايه ها رو مي زد و مي گفت من رفتگر جديد محلتونم كه...

بغض راه گلويم را می بندد. به زحمت می‌گویم:«فهميدم. خيلي ممنون كه آوردينش. زحمت كشيديد». مرد با دلسوزي به ياسر نگاه می کند و می گوید:« كمكي از دست ما بر مي آيد؟». سر تكان می دهم و به ديگران نگاه می کنم. درحاليكه با هم پچ پچ مي كنند از دورمان كنار می روند.روبرويش زانو می زنم. بي مقدمه می گوید: «من مي خوام برم آسايشگاه! بسه هرچي عذابت دادم مريم. بسه! بيا بريم آسايشگاه». دستهاي كثيفش را در دست مي گيرم. دستمالي از كيفم بيرون مي كشم و تميزش مي كنم.

-آسايشگاه؟ براي چي؟ به همين زودي قولهايت يادت رفت آقا ياسر؟

صدايم مي لرزد. مي ترسم گريه كنم. بغضم را فرو مي خورم.

-تكليف من و امينت چي مي شه؟ تازه پیدات کردیم. كجا مي خواي بري؟ مي خواي ما رو به امان خدا رها كني؟

شانه هاش مي لرزند.

-اين نامرد نبودنش بهتر از بودنشه! من حتي نمي تونم نون شما ها رو دربيارم. جز اينكه سربارتون باشم هيچ كار ديگه اي نمي كنم...

زير بازویش را مي گيرم.

-بلند شو مرد! ياعلي! حرفهاي خلوتمون را كه نمي شه توي كوچه زد. ها؟

دستش را كه بر شانه ام مي گذارد از سنگيني اش فرو مي روم. بوي عرقش را حس مي كنم. ديگر بوي عطر نمي دهد اما بوي تنش هم براي من كافي است تا احساس كنم سايه اش بالاي سرم است.

مي گويد: «مريم! اگه اين بار حالم بد شد دست و پام رو ببند». مي خندم: «باشه! با چي ببندم؟ با كمند گيسو؟» بي صدا مي خندد. حافظه اش به خنده هاي مردانه اش قد نمي دهد. حسرت به دل مانده ام كه يكبار مثل قبلها بخندد از ته دل و با فراغ بال. راضي ام. باز هم راضی ام به همین خنده های بی صدایش.

 

آلبوم عكس را روبرويم روي ميز خياطي مي كوبد. از ترس تكاني مي خورم. نعره مي زند: «اين غريبه كيه كه كنارت ايستاده؟ ها؟». به خودش نگاه مي كنم و بي اختيار لبخند مي زنم. چقدر كت و شلوار دامادي به تنش برازنده بود. چقدر گشتيم تا كت و شلواري كه تن خورش باشد پيدا كنيم. يا آستينشان كوتاه بود يا قد شلوارشان. مي گفت:« اصلا همين لباسهاي خاكي چه شه مگه؟ ما كه خاكي هستيم بگذار عروسيمان هم خاكي باشه». مادرجان سر تكان مي داد و مي گفت: « به حق چيزهاي نشنيده! لابد توي سنگر هم مي خوايد زندگي كنيد! بچه تون هم دنيا نيومده كلاف.. كراش... چي چيه! از همين تفنگا دستش بگيره! » من و او با شرم به هم نگاه مي كرديم و مي خنديديم. مي غرد:« جوابم رو نمي دي؟ جوابي نداري بدي! همه مدتي كه توي دست اون از خدا بي خبرها اسير بودم. تموم اون مدت كه به فكر تو بودم، تو با يكي ديگه زندگي مي كردي. با يه مرد ديگه...» طاقتم را از دست مي دهم. بلند مي شوم. براي اولين بار روبرويش قد مي كشم. چقدر از او كوتاه ترم. سرم ر ا بالا مي گيرم تا نگاهم ر ا در نگاهش بدوزم. مي گويم: «خجالت بكش! بس كن مرد! عراقي ها ايمانت رو هم ازت گرفته اند؟ به كي داري تهمت مي‌زني؟»بلندتر فرياد مي زند: «از چي خجالت بكشم؟ از كي؟ از تو؟ توي بي وفا! تو از عراقي ها هم بدتري! اين هم مدرك! ايناهاش! انكار نكن! نكنه مي خواهي بگويي اين منم؟ فقط مي خوام بدونم اين مرد كيه كه...» كه بقيه كلامش در صداي سيلي من گم مي شود. باورم نمي شود كه زده باشم. مرد زندگيم را زده باشم. كف دستم مي سوزد. جز مي زند. بر صورتش لكه قرمزي نيست اما كف دست من سرخ شده است. بي اختيار از اتاق بيرون مي دوم. كسي محكم به در مي كوبد. از سايه پشت در حدس مي زنم كه زن صاحبخانه باشد. باز هم آمده است فضولي. بالاخره از اينجا هم بيرونمان مي كند. انگار روي زمين خدا جايي براي زندگي ما نيست. نمي خواهم در را باز كنم. آنقدر توي آشپزخانه مي مانم تا صداي لخ لخ سرپايي هايش را مي شنوم كه از پله ها پايين مي رود. خدا را شكر كه امين را به مادرجان سپردم. صدايي از اتاق نمي آيد. آهسته به درون اتاق برمی گردم. مي ترسم كه بزندم. روي تخت فنري نشسته است و تكان نمي خورد. روبرويش زانو مي زنم.

-به خدا نمي خواستم بزنم. به خدا. كدوم زني دست روي مردش بلند مي كنه كه من دوميش باشم؟ اصلا... بيا بزن! حقمه

-تو گلي! گل رو نمي شه زد.

چقدر شنيدن اين حرف از دهان اين مرد زيبا است. در ميان گريه مي گويم: «گلي كه دست بزن داشته باشه...» مي گويد: «دستت درد نكنه. خوب كردي زدي. دستت شفاست».صدايش مثل قبلها آرام است و دلپذير. مثل آن وقتها كه ديوان حافظ را مي گذاشت روي پايش. مي گفت « نيت كن مريم خانوم!». من چشمهايم را روي هم مي گذاشتم و نيت مي كردم كه بدانم در دلش چه مي گذرد! مي خنديد و مي گفت: «خانوم! سر حافظ خيلي شلوغه لطفا عجله كنيد. نوبت به بعدي هام برسه». وقتی بالاخره رضایت می دادم و چشم می گشودم با صداي مردانه اش مي خواند: «بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد...»

 

چادرم را روي صورتم مي كشانم. مرد با طمانينه پرونده ياسر را ورق مي زند.

- گفتيد كدوم عمليات دچار موج گرفتگي شده؟

مي‌گويم:«كربلاي8، شمال بوبيان». مي‌گويد:«بله! بله! زمانش يادمه. ام...» و كله اش را مي‌خاراند تا به ياد بياورد. به سرعت مي‌گويم: «هجدهم فروردين سال شصت و شش» با تعجب نگاهم مي كند. چشمهايم را به زير مي اندازم. از پنجره به بيرون نگاه مي كنم تا بلكه ياسر را ببينم. نگرانش هستم. مي ترسم كه باز سر خود راه بيفتد. مي گويم:«آقاي مهندس هر كاري كه باشه مي كنه. فقط با شرايطش جور دربياد. شما كه بهتر از من مي دونيد براي يك مرد چقدر سخته در خانه باشه. اون هم چنين مردي كه... » و بغضم را فرو مي دهم و سكوت مي كنم.سرش را تكان مي دهد.

-البته! البته! اصلا این موسسه براي كمك به خانواده جانبازان و آزادگان عزيز تشكيل شده اما مساله اينجاست كه ناراحتي ايشون ... چه طور بگم وقتي حمله اي دست مي ده كنترل كردن اينها خيلي مشكل مي شه...

مكثي مي كند و مي گويد: «گفتيد شغل قبليشون چي بود؟ يعني قبل از...»

-معلم مدرسه بود.

مي گفت: «خيلي اذيتم مي كنند اين وروجكها مريم! نمي دونم از دستشون چه كار كنم. تا لبخند مي زنم هر و كرشان به هوا مي ره.» مي خنديدم: «خب لبخند نزن!» مي گفت: «آخه وقتي لبخند هم نمي زنم مي خندند و منو هم به خنده مي اندازن. بس كه معصومند و دوست داشتني.» .مي گفتم: «بس كه دوستت دارند. بس كه دوستشون داري....». كنارم مي آمد. مي خنديد: «بس كه دوستت دارم...»

لب مي گزم و باز منتظر مي مانم. ادامه مي دهد: «من كه البته خودم كاره اي نيستم. بايد درخواستتون در شورا مطرح بشه. اگر صحت ادعاي شما مبني بر جانبازي همسرتون تاييد شد و اگر درصد جانبازيشون در حدي بود كه .... در هر حال نمي تونم قول مساعد بدم. اما توصيه من اينه كه ايشون در آسايشگاه قطعا بهتر از خونه....»

بلند مي شوم. نفرتم را در صدايم مي ريزم و مي گويم: « مرداني چون ياسر نيازي به توصيه امثال شما ندارند».

توي حياط مي يابمش. قرآن جيبي اش را جلوي چشمش گرفته و مشغول خواندن است. چقدر موقر و متين است. مثل يك آقا معلم. چشمهاي پرسشگرش را به من كه كنارش مي نشينم مي دوزد: «خب چي گفت؟ قبول كرد؟» دستش را محكم مي گيرم. لبخند مي زنم: «حيف تو نيست آقا معلم كه بخواي جارو بزني يا زمين پاك كني؟» مي گويد: « بهش گفتي من حاضر نيستم كارت جانبازي و اين حرفها بگيرم؟ من براي خدا جنگيده ام...»به زحمت جلوي اشكهايم را مي گيرم. با بغض مي گويم: «آره گفتم. گفتم». بلند مي شويم. براي امين كه آنسوي حياط روي انبوه برگهاي زرد ريخته بر زمين بالا و پايين مي پرد دست تكان مي دهد. به طرفمان مي دود. دست هر دوشان را مي گيرم. امينم را و ياسرم را.امين مي گويد: «ماماني برام بستني مي خري؟». طفلك مي ترسد از او بخواهد. مي گويم: «بابا برات مي خره. مگه نه؟» و به چشمهاش نگاه مي كنم. لبخند مي زند.

-چوبي يا ليواني؟

امين مي خندد. دستش را از دست من در مي آورد و مي رود كنار او. دستهايشان در هم قلاب ميشود.

-چوبي.

مي‌خندم: «براي مامانش هم ليواني». امين يك لحظه مي ايستد. ما هم. مي گويد: «بابا! ديگه ماماني رو نمی زنی؟». لب مي گزم. به صورت ياسر نگاه مي كنم. لبهايش مي لرزند. صورتش سرخ شده است. دست دراز مي كند به سوي امين. امين عقب مي رود. من بي اختيار يك گام به جلو بر مي دارم. دست امين را مي چسبد. صدايش مي لرزد: «گل رو که نمي شه زد پسركم... گل رو که نمي شه زد»

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/590



نظرات (3)



سلام نوشته تان بسيار بر دل مي نشيند صادقانه نگارش شده و تيتر آن نيز انتخابي احسن بوده است موفق باشيد تا هميشه!



سلام نوشته تان بسيار بر دل مي نشيند صادقانه نگارش شده و تيتر آن نيز انتخابي احسن بوده است موفق باشيد تا هميشه!



شاکله داستان خوب طراحی شده ولی چند تا ایراد جزئی دارد . از جمله اینکه خیلی رسمی است ، بعضی جاها توضیحات و یا تاکیدات اضافی دارد ، خیلی « می گویم » « می گوید » دارد . اما در کل خوب نوشته شده و به دل می نشیند . موفق باشید .



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)