آخرین به روز رسانی : 8 اسفند 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از حسین علی جعفری

  هشتمين جايي بود كه مادر آرام ايستاده بود و من نگران و پارچ به دست و مثل يك سرباز گوش به فرمـان. مي ترسيـدم مادر بگويد:« يوسف من اينجا نيست.» كه جوان گفت: « نمي دونم كدومه.» 

نزديك بود پارچ آب از دستم بيفتد كه دسته اش را محكم چسبيدم. دوست داشتم آب را روي سرت خالي كنم. آن وقت موهاي خرمايي ات مي ريخت روي پيشاني بلندت و من مي گفتم:« چقدر خوشگل شدي، آقا پسر؟» و غش غش مي خنديدم.

مادر آرام مي زد به صورتش و مي گفت:« واه! خـدا مرگـم بده. اين كارا  چيه كه مي كني؟»

پدر اخم مي كرد و مي گفت:« مؤدب باش، دختر!»

تو اول بر و بر نگاهم مي كردي و بعد دنبالم مي كردي و با صداي بلند كه پدر بشنود، مي گفتي:« خودم ادبش مي كنم. شما كه دلتون نيومد ادبش كنين.»

مادر گفت:« يكبار ديگه.»

بار سوم بود كه قرآن را مي بوسيدي و از زيرش رد مي شدي. دوست نداشتي توي كوچه خداحافظي كني و مي گفتي:« همين جا توي حياط.»

فقط من اجازه داشتم پارچ به دست پشت سرت با ده قدم فاصله بيايم و آب را توي كوچه بريزم و بگويم:« به سلامت.»

مادر طاقت نمي آورد و مي آمد كنارم مي ايستاد و آن قدر نگاهت مي كرد كه بپيچي به خيابان و ديگر ديده نشوي.

هي مي گفت:« خدايا! به تو سپردمش.»

تو كه مي رفتي دل مادر هم همراهت مي رفت و ديگر دستش به كار نمي رفت.

پارچ قرمز پرآب دست من بود و دوست داشتم مثل بچگيهامان جرأت مي كردم و روي سرت خالي مي كردم. تا نزديك در حياط رفتي كه پدر تو را برگرداند:

ـ نبايد از خواهرت خداحافظي كني؟

ساك زيتوني رنگ برزنتي را كنار در گذاشتي و برگشتي. آمدي رو به رويم ايستادي؛ چشم در چشم. از چشمهـات فهميدم كه باز هم مي خواهي بد جنسي كني اما نمي دانستم چه جوري.. صورتم را تند و تند بوسيدي و من هم ريش نرم و تنك تو را بوسيدم. بغض كردم و مي خواستم سرم را بگذارم روي شانه ات و گريه كنم كه از روي چادر نماز موهايم را كشيدي و فرار كردي. جيغ من در آمد. تا به خود بيايم و آب را روي سرت بريزم سـاك را برداشتي و در را پشت سرت بستي. در را سريع بـاز كردي و زبـان  در آوردي. دمپايي از پا در آوردم و برايت پرت كردم. پشت در قايم شدي و دمپايي به در خورد. سرت را از پشت در بيرون آوردي و گفتي:« باي باي، كوچولو!» و دست تكان دادي و شكلك در آوردي و رفتي.

مادر پارچ را از دستم گرفت و برد زير شير و پر آبش كرد و پشت سرت آمد كوچه. رفته بودي و مادر آب را پاشيد توي كوچه خالي و گفت:« خدايا! به تو سپردمش.»

پدر كه هنوز مي خنديد، گفت:« امان از دست اين بچه!»

من كه روي پله نشسته بودم و گريه مي كردم گفتم:« بچه؟ شما به مرد گنده مي گين بچه؟»

مادر آمد و گفت:« پشت سر مسافر گريه نكن، شگون نداره.»

پدر گفت:« مي خواست اين خداحافظي يادت نره.»

مادر كه مي رفت رختهاي روي بند گوشه حياط را جمع كند، نگفت:« كار اين دوتا به آدميزاد نرفته.» كه هر وقت مي گفت. تو مي گفتي:« كار من كه به فرشته ها رفته.»

مادر مي گفت:« فرشته ي بدجنس ديگه نوبره.»

اگر مسافر نبودي آن قدر غر مي زدم تا به مادر ثابت كنم كه تو بدجنس هستي و حق با من است. فقط نشستم روي پله و گريه كردم. مادر گفت:« بس كن ديگه.»

با يك بغل رخت و لباس آمد و ايستاد بالاي سرم و گفت:« مگه تير غيب خوردي؟ يه شوخي باهات كرده. مگه چي شده؟»

از كنارم پله پله بالا رفت و گفت:« بيا صبحانه ات رو بخور.»

صداي پايش كه قطع شد، شنيدم:« بايد بري مدرسه.»

پانزده سال منتظرت ماندم مثل پدر كه فقط پنج سال طاقت آورد و يك شب از خواب پريد و چند بار صدايت زد و افتاد. سه ماه اين بيمارستان و آن بيمارستان برديمش و بي فـايـده. از آن شب به بعد يك كلمه هم حرف نزد. فقط نگاهمان مي كرد و پلك كه مي زد، اشكش مي ريخت روي ريش سفيدش. هيچ وقت نفهميدم كه چه خوابي ديده و چرا صدايت مي زده. پدر كه رفت نگران مادر شدم. پدر كه نتوانست طاقت بياورد، مادر مي توانست؟ مادر اما طاقت آورد و چشم به راهت ماند.

مي گفت:« دلم روشنه كه يوسف من مي آد.»

مي گفتم:«مادرجون! همه اسيرا آزاد شدن. اگه يوسف اسير بود كه...»

مسعود مي گفت:«شايد باز هم اسير داشته باشن.»

بعد من را به كناري مي برد و مي گفت:« بگذار دلش خوش باشه. چي كار به كارش داري تو؟»

مثل تو، نه اصلاً مثل همه مردها مي خواست نشان بدهد كه از من بيشتر مي فهمد. من را كه مي شنـاسي. هنـوز هـم همـانم كه بودم. نمي خواستم كـم بيـاورم كه نمي آوردم.  مي گفتم:«داره خودش را گول مي زنه.»

مي گفت:«مي دونم.» كه از اين مي دونم گفتنش حالم به هم مي خورد و باز هم احترامش را نگه مي داشتم و چيزي نمي گفتم.

مي گفت:«اين جوري بيشتر زنده مي مونه. مي خواي اون هم مثل باباي خدا بيامرزت واقعيت رو بفهمه و تمام؟»

مسعود، آن دوست عزيز و همكلاسي تو، هنوز هم فيلسوف مآب است و مؤدبانه حرف مي زند. شما چه جوري با هم دوست بوديد؟ تو با آن همه شور و شر و مسعود هم اين جور آرام يا به قول خودش متين؟ خودم هم نمي دانم چه جوري بِهِش بله گفتم. شايد به خاطر اين كه دوست تو بود. اگرچه اصلاً پشيمان نيستم و خيلي هم خوشحالم. اگر مسعـود هـم مثل تو بود چي مي شد؟ از تو كه حرف مي زنم، مسعود باورش نمي شود و مي گويد:« يوسف كه اين جوري نبود.»

مي گويم:« نبود؟ خودت آروم بودي فكرمي كني او هم آروم بوده.»

مي گويد:« شلوغ بود اما اذيت نمي كرد.»

مي گويم:« پس فقط منو اذيت مي كرد.»

مادر مي گويد:« نه كه تو اذيتش نمي كردي.»

مي گويم:« هميشه طرف اون رو بگير.»

قايم موشك كه بازي مي كرديم، پايم را توي يك كفش مي كردم كه اول تو چشم بگـذاري. قبـول مي كردي و اول تو چشم مي گذاشتي و من مي رفتم قايم مي شدم؛ زير راه پله، توي گنجه، زير تختخواب. زود پيدايم مي كردي. نوبت تو كه مي شد جايي قايم مي شدي كه عقل جن هم نمي رسيد. يكبار رفتي روي خرپشته و همان جا دراز كشيدي؛ توي آفتاب ظهر مرداد. يكبار هم رفتي خانه همسايه. در حياط را آن قدر آرام بستي كه متوجه رفتنت نشدم. اعتراف مي كنم كه دو سه بار هم وقتي از پيداكردنت نااميد شدم، نشستم و گريه كردم.. گاهي هم كه پيداكردنت دير مي شد پاورچين پاورچين مي آمدي پشت سرم و دستهـايت را دور دهـانت مي گرفتي و صـدايت را كلفت مي كردي و داد  مي زدي:« مي خورمت.»

مي ترسيدم و جيغ مي كشيدم و داد مادر در مي آمد:« باز چي شده؟» انگار هر آن منتظر اتفاق بدي بوده.

چند بار سعي كردم كه غافلگيرت كنم و بترسانمت، نتوانستم. مي ديدم كه توي فكري يا بي خيال نشسته اي، پاورچين پاورچين مي آمدم پشت سرت و جيغ مي كشيدم. پوزخند مي زدي و مي گفتي:« آمبولانس بهشت زهرا.»

شد كه از تو بخواهم وقتي مي ترسانمت، واقعاً بترسي. خوب نقش بازي مي كردي و باز من بهانه جويي مي كردم كه كم ترسيدي و مي گفتم:« بايد بيشتر بترسي.»

مي خنديدي و مي گفتي:« غش بكنم؟» كه يك دفعه غش كردي. قرار بود كه بيشتر بترسي تا از پول توجيبي خودم برايت بستني بخرم. فكر مي كردم واقعاً غش كردي. آن قدر ترسيدم كه نگو. منِ ساده را بگو كه چقدر جيغ كشيدم و گريه كردم.

بار اول كه رفتي جبهه، من مدرسه بودم. خانه كه آمدم سراغت را گرفتم. هميشه خانه كه مي آمدم سراغ تو را مي گرفتم. مادر كه معلوم بود گريه كرده، گفت:« رفت.»

كيف آبي كه تو برايـم خريـدي و مي گفتي رنگ رويـاست، از دستـم افتـاد. گفتم: « كجا؟»

مادر كه داشت سبزي پاك مي كرد، با آستين پيراهن سبزش نم اشك گوشه چشمش را نصفه نيمه پاك كرد و گفت:« جبهه.» صدايش گرفت و به سرفه افتاد. پريدم و يك ليوان آب دادم دستش.. آب را خورد و گفت:« يا امام حسين! يوسفم رو به تو سپردم.» و با همان صداي گرفته اش گفت:« برو لباست رو عوض كن و بيا كمك. مي خوام آش پشت پا براش بپزم.»

اول جدي نگرفتم و سعي كردم خودم را بي خيال نشان بدهم كه نشد. به قول مادر در و ديوار خانه گرگ شده بود كه بخوردمان؛ از تنهايي، از غم، از سكوت. بچه هاي مدرسه كه پرسيدند پدر و مادرت چه جوري رضايت دادند خودم را زود رساندم خانه و از مادر پرسيدم.

مادر گفت:« گولم زد.»

گفتم:« آخه چه جوري؟»

مـادر گفت:«داشتم پيـاز پوست مي كنـدم كه يوسف اومـد پيشـم و گفت: مامـان! مي خوام برم اردو. گفت: بايد همين الان امضاء كني. گفتم: باشه پدرت امضاء كنه. گفت: همين الان مي خوام. اون قدر گفت كه سرم رو برد. من هم امضاء كردم. چه مي دونستم مال جبهه اس.»

گفتم:« نمي بايستي بخوني؟»

گفت:« داشتـم پيـاز پوست مي كنـدم. چشمهـام پر اشك شده بود. همه جا رو تار مي ديدم.»

با مشت كوبيدم روي ميز و گفتم:« فرشته بد جنس!»

از وقتي رفتي جبهه، به تو مي گفتم: « فرشته بد جنس.»

اولين بار كي گفتم؟ آهان! اولين نامه ات را كه برايم فرستادي. در را كه باز كردم پستچي كه يك مرد ميانسال بود دو تا نامه داد به من؛ نامه هاي تو. يكي براي پدر و مادر و يكي براي من. جيغ كشيـدم و دويدم توي خانه. پدر و مادر دويدند جلو كه چي شد. گفتم:« نامه يوسف. نامه يوسف ...»

نامه ات را بردم توي اتاق خودم و چند بار خواندم. چند تا از خاطراتمان را نوشته بودي كه به يـادم بيـاوري. همـان خـاطراتي كه تو سر به سرم مي گـذاشتي و جيـغ من را در مي آوردي؛ خط زدن دفترهام، به هم ريختن اتاقم، جا به جا كردن كتابهام، قايم كردن كيفم. نامه را كه خواندم مي خواستم بگويم:« اي بد جنس!» از دهانم پريد: « اي فرشته بد جنس!»

به دلم آمد كه تو يك فرشته اي يا فرشته مي شوي. نامه هاي بعدي تو بزرگ شدنت را نشان مي داد. در هر نامه بزرگتر شدنت را حس مي كردم. مي نوشتي:« به فكر خودت باش. هميشه سعي كن خودت به خودت احترام بگذاري. نه مغرور باش و نه زبون.»

مي نوشتي:« از دوستي با كسي كه براي خودش شخصيت قائل نيست، دوري كن.»

مي نوشتي:« تو با حجاب و عفاف خودت، همرزم شهيدان مي تواني باشي.»

وقتي مي نوشتي:« به مادر شهيد پرورم سلام برسان.» دلم مي ريخت. در جوابت نوشتم:« تو مگر فقط براي شهيد شدن رفتي؟»

نوشتي:« رفتم كه تكليفم را انجام بدهم ولي شهادت آرزوي من است. دوست دارم شهيد از دنيا بروم البته هر وقت خدا بخواهد.»

نوشتي:« دوست دارم جوري شهيد شوم كه خدا دوست دارد.»

ديگر به خط خرچنگ قورباغه من گير نمي دادي و حرفهايت رنگ و بوي ديگري گرفته بود. شايد باورت نشود كه گاهي احساس مي كردم نويسنده نامه را نمي شناسم. آخر نامه ات نصيحتم مي كردي و من در جوابت دوسه بار درشت و پررنگ نوشتم:« چشم، بابابزرگ! »

پانزده سال منتظرت ماندم كه نيامدي و اين جوان را فرستادي. مي گفت كه تو فرستادي اش. مي گفت كه نشاني خانه را از تو گرفته. مي گفت كه تو شهيد شدي. حرف كه مي زد، دستي به موي بلنـدش يا به سبيل نازكش مي كشيـد و  بعد تسبيح مي چرخاند بي آن كه سرش را بلند كند.

مادر يكبند مي گفت:« چرا به خواب من نيومد؟»

جوان گفت:« حتمني مصلحتي بوده كه...» و ساكت مي شد.

به مادر دلداري دادم و گفتم:« شايد چون نمي خواستي قبول كني كه  شهيد شده به خوابت نيومد.»

مسعـود گفت:« هـر چـي بگيـم حـدس و گمـونه. مـا كه نمي تونيم از اين چيزا سر در بياريم.»

جوان كه بِهِش نمي آمد از اين حرفها هم بلد باشد، ته ريشش را خاراند و تسبيح چرخاند و گفت:« شهيدان را شهيدان مي شناسند.»

مادر گفت:« چطور به خوابت اومد؟»

جوان كه سرش پايين بود و با تسبيحش بازي مي كرد، چيزي نگفت. انگار نه انگار كه ما همه منتظر جوابش هستيم. شايد ته دلش ذكر مي گفت. لبش كه نمي جنبيد. شايد هم پيش خودش داشت سبك و سنگين مي كرد كه چه بگـويـد و چه جــوري بگـويـد. مي خواستم از اين حال و روز در بيايد كه به مسعود اشاره كردم كه باز هم چاي و ميوه تعارفش كند.

مسعود گفت:« چايي تون سرد شد.»

اصلاً خوشم نمي آيد كه چايي سرد شده مهمان را عوض كنم و مسعود اين را خوب مي داند. اصلاً چرا چايي را نمي خورند كه سرد بشود؟ از اين جور افاده ها بدم مي آيد. البته اين مهمان با همه فرق داشت كه پاشدم و چايي اش را عوض كردم.

مسعود گفت:« بفرما ميوه. اجازه مي دين كه براتون پوست بكنم؟»

تشكر كرد و استكان چايي را برداشت و به لب برد و يك هورت نوشيد و گذاشتش توي نعلبكي.

مادر گفت:« نگفتي چطور اومد به خوابت؟» و با گوشه چادر اشكش را پاك كرد.

جوان گفت:« يه حاجتي داشتم. خب ... خب اون شب اومد به خوابم..»

مادر مي خواست بداند تو چطوري بودي، چي مي گفتي، چي كار مي كردي؟ يكبند سـوال مـي كـرد و اشك مي ريخت. جــوان كـه هنـوز هـم اسمـش را نمـي دانـم ، گفت: « راستياتش من اعتقادي به اين چيزا نداشتم ...»

چي مي شنيـدم؟ يك آدم لا ابـالي مي آيـد زير تـابوتت را مي گيرد و حاجتش را مي دهي؟ مي روي توي خوابش و با او كلي حرف مي زني كه به زندگي اميدوارش كني، كه به قول خودش به زندگي برگرداني اش، كه سلام به خانواده ات برساند؟ انگار خجالت مي كشيد گريه كند. آب دهانش را قورت مي داد و زبانش را به لبهاي خشكش مي كشيد و گاهي هم كف گوشه دهانش را پاك مي كرد و مي گفت:« مث اين كه يكي به من گفت برو زير تابوت رو بگير.»

مي گفت:« گفتم اگه تو شهيدي و اين چيزا كه از شهيدا مي گن راسته، كاري برام بكن. دستم رو بگير.»

مي گفت كه با او روبوسي كردي. مي گفت كه خيلي نوراني بودي. مي گفت كه مي خنديدي. مي گفت كه توي يك باغ بزرگ و سرسبز بودي و با او قدم زدي. پس چرا خوابهاي من اين جوري نيست؟ دوست داشتم اينجا بودي و از پشت سر مي آمدم و ناغافل  يك پس گردني آبدار مي زدمت. از همانهايي كه گاهي مي زدمت و تو هم پس گردني مي زدي و هم فلفل توي دهانم مي ريختي. مسعود فيلسوف مآبانه سعي مي كند مشكلم را حل كند و مي گويد كه خوابهاي من همان خاطرات من و توست كه هر بار يك تكه اش را به خواب مي بينم. فكر مي كنم كه حق با اوست و به روي خودم نمي آورم.

آخرش گل از گل جوان شكفت وگفت:« كلي با هم حرف زديم. خيلي با حال بود.» و سرخ شد.

پرسيدم:« مشكلتون حل شد؟»

گفت:« چه جور هم! »

خيلي دوست داشتم بدانم كه مشكلش چي بود. به مسعود درگوشي گفتم. اخم كرد و آرام گفت:« تو رو سنه نه؟ »

گفتم:« من كه منظور بدي ندارم.»

گفت:« اگه لازم بود خودش مي گفت.»

هشت ساعت راه آمديم كه زيارتت كنيم. هشتمين جايي بود كه مي آمديم سراغ تو. مادر مي گفت:« من رو ببرين پيش شهيداي گمنام.» مي گفت:« هر جا دلم آروم گرفت، يوسف من همون جاس.» سر مزار شهداي گمنام كه مي رفتيم، اول آرام مي ايستاد و بعد مي گفت:« يوسف من اينجا نيست.» فاتحه اي مي خواند و مي گفت:« من مطمئنم يوسف من خودش مي آد.»  مادر مردد بود و من نمي توانستم طاقت بيارم. هفت مزار كه بردمش و گفت:« يوسف من اينجا نيست.» نااميدشدم و به حال خودش گذاشتمش. مسعود گفت:« از اول مي بايست به حال خودش رهاش مي كردي. بگذار با اميد و انتظار زندگي كنه.»

بالاي تپـه كه رسيـديم چنـد نفري كه منتظـرمـان بودنـد، خيلي تحويـل گرفتنـد و مي خواستند از ما پذيرايي كنند كه مادر گفت:« يوسف من كو؟»

يك روحاني ميانسال خوش آمد گفت وگفت:« اين هم پسراي شما.» و اشاره كرد به پنج قبر همشكل كه روي سنگ مرمر زيبايشان نوشته شده بود: شهيد گمنام فرزند روح الله.

من كه نفهميده بودم منظورش چي بود به مسعود آرام گفتم:« حاج آقا چي گفته؟»

مسعود اشاره كرد به پنج قبر همشكل و گفت:« هيس! »

سنگهاي مزار از تميزي برق مي زد. انگاري كه چند ساعت پيش شسته بودند. يك پارچ قرمز پر آب روي قبر وسطي بود. پارچ را برداشتم كه روي سرت خالي كنم. هشتمين جايي بود كه مادر آرام ايستاده بود و من هم نگران و پارچ به دست و مثل يك سرباز گوش به فرمان كه مادر گفت:« يوسف من كدومه؟»

دسته پارچ را محكمتر چسبيدم. جوان كه گفت:« نمي دونم كدومه.» به مادر نگاه كردم. نزديك بود پارچ آب از دستم بيفتد كه دسته اش را محكم چسبيدم. مادر همان جور آرام ايستاده بود.

جوان گفت:« يكي از ايناست.»

مانـدم كه آب را روي سر كـدامتـان خـالي كنم. دلـم مي خواست مثل بچگيهـامان ده بيست سي چهل كنم كه اگر تنها بودم شايد اين كار را مي كردم. دل به دريا زدم و آب را روي اولين قبر خالي كردم. مسعود چهار بار ديگر پارچ را پر آب كرد و داد دستم و من هم ريختم روي تك تك قبرها.

مادر نشست و سرش را گذاشت روي سنگ خيس وسطي و دستهاش را دراز كرد روي چهار سنگ خيس ديگر و وقتي مطمئن شد كه هر پنج پسرش را بغل كرده، گفت:« يوسف هاي من.»       

                        

 سمنان- 14/2/1386

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/589




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)