آخرین به روز رسانی : 8 اسفند 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از عباس موذن

مي‌‌بيني؟ آهان، همان جا، به ته سياهي نگاه كن. به تاريكي پشت پلك هايت وقتي كه پهلو گرفته‌اند. دو پرده ی نازك چشم هايت را روي هم گذاشته‌اي تا كمي آرام گيري. نه تاريك است و نه كاملاً روشن. حالا چيزهاي ريزي مثل مورچه‌هايي سفيد، شايد هم حشره‌هايي سياه كه در كاسه ی ماستي وول مي‌خورند، جلو چشمان ات مي‌آيند و مي‌روند وبعد غيب شان مي‌زند. مثل کلمه هایی که در راهروهای باریک یک کتاب آسمانی انتظار می کشند تا تو را از دروازه های سبز بهشت بگذرانند. حالا ديدي؟ سعي كن همين موقعيت را حفظ كني. به نگاهت فرصت بده تا عادت كنند. بايد چيزي را كه مي‌بينند، بپذيرند تا به كشف شهودي ديگر، متفاوت با آنچه پيران كم سن و سال در گوش ات خوانده‌اند برسند. فرصت بده تا بزرگ شوند، بزرگ ببينند.

گفته بودي، اگر به سياهي نگاه كنم، او هم به من نگاه مي‌كند. آنقدر نگاه مي‌كند تا من هم بتوانم او را ببينم. حالا بگو تو به چه مي‌انديشي؟ آرام باش و بگو. گفتي؟

عاشق نشدن كه هنر نيست! گناهي بزرگ است. يك سیاهي، يك نشان. لکه ای كه تصادفاً بر تو نشسته است و آنقدر آهسته شروع به خوردن ات كرده، كه يكهو در زمانی که می خواهی تصمیم مهمی بگیری متوجه ‌شده اي آن لكه ی درشت، خودت هستي، خودت!

عاشق شدن نور است. مثل زندگي خوب است. مثل بودن، جهيدن، اوج گرفتن به جايي در بالا. البته قبل از آن بايد بداني بالايي كه مي‌گويم، كجاست؟ براي يك بار هم كه شده، نه كه بگويم ديده باشي، بايد آن جا را حس كرده باشي. به گونه‌اي كه از شهادتِ به بودنش، از نامحرمي، نترسي و دِق نكني.

 فقط گفتي: آخ...

و خنديدي. لبخند زدي، همانجا نشستي و نگاه كردي. اين بار بلند خنديدي. مثل قناري بي‌بي عصمت قهقه زدی. نمي‌دانم كي بود؟ اما چطور یک پدر، به شيطنت كودكش مي‌خندد، تو هم نمي‌خواستي اعتراض كني. شايد هم نمي‌توانستي. دوست داشتنِ پارة تن، هزينه دارد. كفاره‌اي زياد. هم دوست اش داري و هم نمي‌خواهي او را بيازاري. كنارت نشستم و كف دستم را به مقطع ساق پاي ات فشردم. هنوز  رنگ صورتت داشت سفيدتر مي‌شد. نگاه کردم، خاک های دستم با خون تو قاطی بود و گرم. مثل وقتی که از آرزوهایت می گفتی.

می گویی: آب...

بعد هم می گویی: كجاست؟

هر دو نگاه می کنیم. نه آب است و نه پاي گم شده‌‌ات. این بار فقط من هستم که نگاهت می کنم. بي هوش هستی. افتاده است آن طرف خاك ريزي كه مهرداد خوابيده. بر خلاف تو كه تكه‌اي از پاي ات سرجايش نیست و هنوز نفس مي‌كشي، او همه ی بدنش سالم است اما خودش نیست. نفس اش گم شده است.

حالا مي‌گويي، خسته‌اي. اولين بار است که خمياز مي‌كشي و مثل ببري كه پس از چرت بعد از ظهر خود پنجه هايش را روي زمين مي‌كشد و آنها را براي شكار آماده مي‌كند، كش و قوس مي‌روي.

فاطمه می گوید: زن ها غصه مي‌خورند، بچه‌ها غصه مي‌خورند، اما رنج كشيدن مال مردهاست.

ايران كشور قشنگي بود. آمريكاي دهه هفتاد كشور قشنگي بود. روسيه ی تزارها و فرانسه ی بناپارت هم همین طور. من در زندان هستم، حالا اين مهم است!

وسط چهار ديوار كه هر كدام يازده‌متر از هم فاصله دارند. ممكن است فاصله‌ها را زياد يا كم گفته باشم. آن ها را با قدم هايم متر كرده‌ام. داشت يادم مي‌رفت، تا حالا گربه‌اي چشم درشت، جلو تو خميازه كشيده است؟ ديروز درست جلوي نانوايي، يك گربه سياه ولگرد آنقدر توي چشمانم نگاه كرد و  هی خميازه كشيد كه من هم خميازه‌ام گرفت. آن قدر خميازه كشيدم تا از ايستادن در صف نان صرف نظر كرده و به خانه ‌برگشتم. پرده‌ها را كشيدم و چشم بندی كه فاطمه از لباس كهنه مريم برايم دوخته است را روي چشمانم گذاشتم و براي اولين بار راحت و آسوده به خواب رفتم. به این خاطر می گویم راحت و آسوده كه پس از مدت‌ها، روياها با خواب هایم آشتی کرده بودند.

آن شبی که ماه گرفت یادت هست؟ فاطمه هنوز مریم را در شکم داشت. گفت: مادرم گفته است:

 در وقت خسوف، زن باردار نباید دستش روی شکم اش باشد؛ ممکن است روی صورت نوزاد سایه ی ماه بیافتد. نوزاد اگر دختر باشد آن وقت باید تا آخر عمر از نگاه کردن توی چشم مردم خجالت بکشد و در حسرت خواستگار بماندتا بسوزد.

آن شب تا صبح نخوابیدی که نکند فاطمه خوابش بگیرد و کف دست اش جا بماند روی شکم اش.

بالاخره  یک خروس اذان گفت. دلنشین آواز می خواند.

فاطمه گفت: به صبح مسجد نمی شود اعتماد کرد. خروس که اذان گفت، نماز ات را بخوان.

گفتی: هرچه محله را نگاه می کنم مرغ و خروسی نمی بینم. فقط صبح به صبح صدایش می آید.

مریم گفت: البته به قوقولی قوقوی او هم نمی شود اعتماد کرد. خروسی که در تهران زندگی کند ممکن است خُلقیات اش با اجدادش فرق کند و هوای دودگرفته ی شهر باعث بشود تا نتواند خواب سحری را رها کند.

گفتی: بعید است! خروس نمی تواند وظیفه اش را فراموش کند. همه چیز در این جا تغییر کرده به جز رفتار این پرنده ی آتشین. وقتی در آخرین منزل سحر صدایش را می شنوی با خودت می اندیشی، صدای خروس چقدر شادی آور است!

وقتي رفتي با خودم گفتم: چه روز هولناكي‌ست، عمر!

یک روز و یک عمر چه تفاوت می کند اگر درون چاهی باشی که به نام مصر تو را درونش هُل داده اند!

مريم گفت: درون تاريكي چاه، یک روز چقدر طول مي‌كشد!

مي‌شود اندازه گرفت؟ وسيله‌اي كه بتوانی تاريكي را اندازه بگیری فقط انگيزه‌هايي‌ست که داری. براي تو كه مي‌خواستي خوب باشي، فرقي ندارد چقدر طول بكشد اما براي فاطمه كه انتظارت را مي‌كشيد، نمي‌دانم. از قول دخترت گفتي:

 تنفرو تقدس تعريفي هم دارند؟ اصلاً چرا يك نفر مقدس و دوست داشتني ست اما يكي ديگر تنفر انگيز و پست!؟

فقط خاطره هایی که آن شب از ذهن ات گذشت باعث شد تا از لالایی سرما خوابمان نگیرد. هنوز هم از زندگی خاطره ای داری؟  

نخلستان پدرت يادت هست، آن نخل ماده‌اي كه ملك محمد زير سايه‌اش گاهي يك فنجان چای مي‌خورد و عرق‌اش را خشك مي‌كرد؟

بي بي عصمت عصباني شد و ‌گفت:

 برايم هوو گرفته‌اي!

ملك محمد خندید: اين نخل، خواهر من است. بركت دارد. اگر ناراحت‌اش كنی ممكن است باردار نشود و به جاي خرما، خارك بزايد. از آن روز به نخل ماده ی نخلستان گفتيم،«عمه نخل.»

 بلند بود و خرمايش درشت و كُپُل. نخلستانتان، فقط سي نفر نخل بود. بيست و پنج تاي آن ها خرما مي‌زاييدند و پنچ تاي ديگر، مثل مردان قبیله ای در آن سوی ابدیت، جایی که خدا تنها نشسته است- نگاه می کنند. به ابدیت فکر می کردم که جنگ، نخل ها را سر بريد و سوزاند. عمه نخل هم مرد. ملك محمد گفت:

نخل ها هم شهيد می شوند.

گفتي: مگر درخت‌ هم می داند زنده بودن یعنی چه؟

گفتي: قيامت فقط مال آدم هاست.

گفتی: باید تکه های زمان را بشناسی. باید بدانی در وقت مناسب از قهر صاحب جهنم به رحمتِ مالک بهشت فرار کنی تا شاید آن جا پناهی بجویی.

گفتی: حنانه را فراموش كرده‌اي، همان ستون گِلي كه به پهلوي پيامبر عادت داشت؟ خب، عمه نخل هم به من عادت کرده. اُستُن حنانه با پيامبر- و نخل من با من. برای خدا که کاری ندارد.

حالا مي‌گويي، هر وقت پدرت را مي‌بيني، زير سايه عمه نشسته است و با او از خاطرات دنیا می گوید.

این جا خيلي انتظار كشيد تا دوباره سبز شدنش را بگیرد. بار دار نشد. بي بي‌گفت:

یاد هست؟ مريم، همان مادر عيسي را نخل خشکی نجات داد. پس خواهر پدرت هم می تواند.

اما نتوانست، اصلاٌ زنده نبود. راست راستي عمه نخل مرده بود. احساس می کنم او هم دلش برای دنیا تنگ شده است چون گاهی وقت ها توی خواب هایم می روید و بیدار که می شوم او هم غیبش می زد.

انجام اسفند86

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/588




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)