آخرین به روز رسانی : 8 اسفند 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

غزلی از صالح سجادی

وقتي كه به رقص آمده در تو هيجان ها وقتي كه جنون ات به خيابان زده باشد/آشفتگي شهر دگر چيز بدي نيست حتي اگر اين موج به طغيان زده باشد/اين بار كه سبزند درونت هيجانها بي دغدغه ي رنگ چراغان حركت كن/چون سكته بپردر وسط نبض خيابان هر چند به تو تهمت حيوان زده باشد







وقتي كه به رقص آمده در تو هيجان ها وقتي كه جنون ات به خيابان زده باشد

آشفتگي شهر دگر چيز بدي نيست حتي اگر اين موج به طغيان زده باشد

 

در شهر سرازير شو بي هيچ دليلي در موج تن رهگذران از چپ واز راست

تو قايقي از كاغذ يك دفتر شعري وقتي به سرش زد كه به طوفان زده باشد

 

لذت ببر از همهمه ي شهرو شلوغي بگذار صدا توي سرت خوب بپيچد

لبريز شواز شهر وسرريز شو در شهر حتي اگر اين شهر ز انسان،زده باشد

 

اين بار كه سبزند درونت هيجانها بي دغدغه ي رنگ چراغان حركت كن

چون سكته بپردر وسط نبض خيابان هر چند به تو تهمت حيوان زده باشد

 

از تو چه به جامانده در اين شهر دهاتي؟ چوپاني وغارت شده اي بره به بره

در هيبت گرگي به تو رو كرد تمدن گرگي كه پس از گله به چوپان زده باشد

 

ازتو چه به جامانده در اين شهر بترسي؟ از تو چه به جا مانده كه از دست ندادي؟

وقت است كه چون باد بياشوبي وروح ات در هر گذري پرچم عصيان زده باشد

 

پيچيده وبي نظم وكثيف ومتكلف چون دفتر اشعار مدرن است خيابان

برگرد از اين همهمه بگذار كه روح ات امشب به سرش (طاهرعريان)زده باشد

 

اين شهر همين است دهن لق وگزنده بهتر نكند صبروسكوت تو از اينش

جز تو سري وسرزنش وتوپ وتشر نيست حرفي هم اگر پتك به سندان زده باشد

 

                   ******

سهم تو از اين شهر اتاقي ست دو در سه بنشين وبه اين چند وجب فاجعه خوش باش

هر چيز كه بيرون اتاق است دروغ است مكر است اگر دست به كتمان زده باشد

 

از پنجره برگرد مكش پرده ي شب را بنشين كه فروكش بكند اين هيجانها

از وسوسه ي اين در خناس رها شو بنشين تو اگر او به خيابان زده باشد

امشب اگراز خانه به بيرون بزني، نه از رهگذرو كوچه وميدان خبري نيست

تنها هيجان را به هدر مي دهي آري چون ابر كه بر بهت بيابان زده باشد

 

آنسوي دراز شهر اثري نيست كه انگار داخل شده اي دردل خميازه ي غاري

داخل شده اي در دل يك نعره ي مسموم يا دردل يك خيمه كه شيطان زده باشد

 

ازشهر اثري نيست واين فوج چراغان چشمان تب آلوده ي خفاش وثمور اند

سيگار تو يك مشعل كم نور وحقير است يك مشعل كم نور، كه باران زده باشد

 

خاموش ومصيبت زده متروك وسيه پوش در شهر كسي نيست تو تنهايي وتنها

چون روح تهمتن كه پس از كشتن فرزند برگشته كه يك سر به سمنگان زده باشد

 

جز زوزه ي كفتاري وخميازه ي جغدي در شهر صدايي كه جوابت بدهد نيست

هم نيست بجزسكسكه ي چشم شغالان برقي چو دراين قلعه ي ويران زدده باشد

 

بيهوده به بيرون زدي از خلوت خود مرد! دستان تو خالي ست پس از اينهمه اميد

دستان تو خالي ست چنان حسرت دست هيزم شكني كه به بيابان زده باشد

 

يرگرد كه اطراف تورا وهم گرفته ست جز كلبه ي تو هرچه دراين شهر دروغ است

اين شهر كتابي ست پر از سفسطه شايد تاريخ براو نقطه ي پايان زده باش

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/586



نظرات (2)



صالح سجادی عزیز


بسیار عالی بودو بازم کتابتون تبریک می گویم



فوق العاده بود
غزلتان بر جنونمان افزود



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)