سروش امامی راد نویسنده ی جوانی ست که در سال جاری اولین مجموعه داستانش را راهی بازار نشر کرده است . این مجموعه داستان را نشر افراز در 1000 نسخه به چاپ رسانده است .نام این مجموعه داستان «گام محال» است و آن چه واضح است خودآگاهی نویسنده به برداشتن اولین گام است که به این شکل در ابتدای مجموعه داستان بیان می شود : همیشه اولین گام ، محال به نظر می رسد .
اما با مروری بر این اثر درمی یابیم که مولف گام محالش را محکم برداشته است .
من نهایت سعیم را دارم که ( به جز در یکی دو مورد ) به دور از کلی نگری و با دیدی دقیق راجع به این اثر بنویسم . این تلاش برای دور شدن از کلی نگری مرا واداشت تا راجع به هر داستان به شکل مجزا چند سطری بنویسم .
«شاه ماهی» داستان «عباس» پسر نوکرزاده ای است که پس از مرگ پدرش به ارباب پدرش خدمت می کند و به «پری» دختر ارباب دلبستگی دارد . در صحنه ی داستان عباس از طرف پری فراخوانده و مامور صید ماهی برای میهمانی آن روز می شود . و میهمان کسی نیست جز «کامبیز» پسر مغرور و تحصیل کرده ی یکی از تجار بزرگ منطقه . این داستان تنها اثر در این مجموعه است که دارای صدر نوشت است . بیتی از حافظ : یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب / کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
و این خود به تنهایی تسلط فراروایت «عشق» را بر این داستان نشان می دهد و به مخاطب پیشنهاد برخوردی خاص با اثر را می دهد. اگرچه نویسنده گوشه چشمی به مسئله تضاد طبقاتی دارد و در یک فلاش بک یک صفحه ای به شکلی رقیق(و نه در ارتباط با قصه داستان) به بیان آن می پردازد ولی تسلط فراروایت عشق بر داستان ، به داستان اجازه نمی دهد (علی رغم پتانسیل موقعیت) به بیان و نشان دادن فاصله های طبقاتی بپردازد .
معمول است که نویسنده در چنین موقعیت های داستانی ( وجود دو احتمال : آیا پری واقعا به عباس علاقه ای نشان خواهد داد یا خیر) همانند شعبده بازی که توجه تماشاگران را به دست خالی خود جلب می کند ، به تقویت احتمالی که رخ نخواهد داد بپردازد . اما نویسنده به دنبال چنین کاری نیست و حاصل کار همان می شود که او می خواهد . مخاطب به جای غافل گیری در پایان اثر ، از میانه ی داستان به بعد با لبخندی تلخ به عباس می نگرد و در پایان شاهد مرگ شاعرانه ی اوست . به هر حال اصرار نویسنده بر سوق دادن فضای اثر به سمت شاعرانگی سبب کندی ضرباهنگ داستان شده است .
داستان در فضاسازی موفق است و اتمسفر داستان در جهت کارکرد مد نظر نویسنده شکل گرفته است .
«می شه سکوت کرد !» داستان خانواده ی کوچکی است که میهمانی دارند : یک دوست قدیمی که در گذشته به زن میزبان علاقه مند بوده و در دوران دانشجویی با وی رابطه داشته است و داستان اشاره هایی کوتاه به رابطه ی فرشاد (میهمان) و شهین (همسر میزبان) دارد . تلویزیون که در ابتدای داستان در حال پخش تصاویر جدال دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده است ، تلمیح جالبی به قصه اصلی داستان دارد .
داستان در صحنه حضور فرشاد در خانه پرویز (شوهر شهین) آغاز می شود . پرویز هنوز از محل کارش به خانه بازنگشته و آن چه معلوم است این که فرشاد به صورت سر زده به این مهمانی آمده است . اشاره های کوتاه داستان به خوبی و به دور از مستقیم گویی نشان دهنده معذب بودن فرشاد و شهین در کنار هم و در عدم حضور پرویز است . فرشاد حتی در نگاه کردن به شهین مردد است :
«شاید یک روسری ، شالی سفید با طرح گل های ریز سبز یا آبی کمرنگ و یک پیراهن بلند راه راه مردانه ، با خط های صورتی یا گل بهی روی یک دامن بلند سیاه و یا یک شلوار گشاد سیاه . و لب هایی سرخ که غنچه شده بودند ؛ که شاید گفته باشند :«نوش جان!»
و اما زن هم مثل مرد معذب است :
«... تک زنگ صدای آیفون برخاست . زن به یکباره از آشپزخانه به طرف آیفون کنار در ورودی دوید ؛ گوشی را بلند نکرده دکمه را فشار داد . »
و سعی می کند به همسرش توجه نشان بدهد و یا توجهش را به همسرش نشان بدهد !
دوربین فیلم برداری نویسنده در نزدیک ترین مکان به شخصیت ها کار گذاشته شده است ( که موقعیت داستان این گونه می طلبد ) و گاه کلوزآپهایی را به ما نشان می دهد که در پرداخت شخصیت ها موثرند :
« فرشاد بی درنگ تکه ی بزرگی از نان جدا کرد ... روی گوشت درون لقمه ابتدا کمی نمک ، سپس کمی فلفل قرمز و دست آخر چند قطره آبلیمو ریخت . و شاید متوجه نبود که در تمام این مدت دستش می لرزید .»
« فرشاد زیر چشمی متوجه دست چپ پرویز شد که دست سفید شهین را گرفته بود . انگشتان در هم قلاب شده بود .»
تعلیق ابتدای داستان تا قبل از ورود پرویز به خانه یکی از امتیازات اثر است . همچنین صدای موسیقی و اشعاری که در خلال داستان از دستگاه پخش به گوش می رسد در انعکاس آن چه در ذهن شخصیت فرشاد می گذرد موثر است . آنجا که پرویز با سوالی در رابطه با دوران دانشجویی فرشاد بسیار به راز میان او و همسرش نزدیک می شود ، می شنویم : دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان ... .
داستانی کم افت و خیز که با مرور خاطراتی که نمی توان فراموش کرد ادامه می یابد و با این دیالوگ به پایان می رسد :
«فراموش که نه ، اما می شه سکوت کرد !»
و این خود نشان دهنده ی موقعیت بغرنجی ست که فرشاد و شهین در آن گیر کرده اند . این جمله هم در ارتباط با کلیت اثر و هم در صحنه ی وقوع داستان کارکردی قابل توجه دارد .
موفقیت اصلی اثر در بیان چیزهایی است که در داستان گفته نمی شوند ولی مخاطب آن ها را درمی یابد و بدین ترتیب در کشف اثر و کامل کردن پیرنگ داستان با مولف همراه می شود .
«مورچه» به نظر من ضعیف ترین داستان در میان داستانهاست و مشکل اصلی اثر را می توان در یک عبارت خلاصه کرد : شتابزدگی در روایت و بی توجهی به پرداخت .
پدر و مادر کودکی که گوش درد دارد او را به دکتر برده اند . «دایه» مادربزرگ کودک که از روستا آمده است میهمان آن هاست و هنگامی که از مطب دکتر برمی گردند مخالفت خود با روش های درمانی جدید را اعلام می کند و پیش از آن که پدر کودک از داروخانه برگردد چند قطره روغن محلی و موم در گوش کودک می چکاند . صبح فردا دایه که برای خواندن نماز صبح بیدار شده است مسیر مورچه هایی را می بیند که از روی بالش تا گوش کودک کشیده شده اند .
این داستان درواقع یک داستان مینی مالیستی است که دیالوگ های بیش از اندازه ای دارد . اگر بحث بین دایه و پدر و مادر خلاصه شود ما با یک داستان مینی مال خوب در نقد خرافه روبرو خواهیم بود .
«سقوط» ساعاتی از زندگی همسر یک خلبان است که در پایان داستان از سقوط هواپیمای همسرش با خبر می شود . داستان در توصبف صحنه و آن چه یک زن در تنهایی در خانه اش انجام می دهد بسیار موفق است . اما انتخاب کانون روایت نمایشی که راهی به ذهن شخصیت نمی برد سبب شده تا مخاطب چیزی از درگیری ذهنی شخصیت نداند و حتی سه بار ناکامی زن در برقراری تماس با همسرش و شنیدن جمله های تکراری :
« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد»و« شماره ی مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد» هم کوچک ترین درگیری ذهنی نه برای شخصیت و نه برای مخاطب ایجاد نمی کند . در نتیجه تنها جنبه ی جذاب داستان برای مخاطب تا رسیدن به یک سوم انتهای اثر ، تصویر پردازی جز به جز رفتارهای زن در خانه است .اگرچه دیر ولی بالاخره در پایان داستان با وارد شدن سایه اثر از مسیر یکنواخت خود خارج شده و داستان به ژانر شگفت پهلو می زند. مسئله این جاست که مخاطب برای سهیم شدن در این داستان حتی با یک احتمال هم در مورد آن چه در پایان داستان برای این زن اتفاق خواهد افتاد روبرو نیست .
«سنور» روایتگر صحنه فرار پسر جوانی از کشور است که مرتکب قتل شده است . بهترین دوست دوران زندگیش به خواهر او علاقه مند شده و وی در یک درگیری او را کشته است . این تنها چیزی است که ما از سرگذشت پسر می دانیم و ایجاز شدید داستان مانع از آشنایی بیشتر ما با وی می شود . این بار هم نویسنده در پرداخت فضا و تصویر کردن مکان داستان و انتقال سرمای کوهستان های مرزی موفق است و اتمسفر داستان کاملا با هدف نویسنده همراهی می کند . نقطه قوت دیگر این داستان آن جاست که کانون توجه (البته فقط برای لحظه ای ) از پسرک به راننده ی کامیون که قصد کمک کردن به پسر را دارد برمی گردد و پسر از راننده می پرسد :
«تو هم فرار می کنی ، درسته ؟!»
تعلیق قوی اثر یکی دیگر از نقاط قوت آن است . خواننده تا پایان داستان برای کشف علت حضور پسر در این کوهستان سرد مرزی و علت فرارش با داستان همراه می شود . اما آنجا شخصیت قصد تعریف کردن داستان زندگیش را دارد مولف چشم های خیس او را نشانمان می دهد و باز داستان در ایجازی نابه جا فرو می رود .
«مرغ عشق» را می توانم قوی ترین داستان این مجموعه بنامم . چرا که بهترین پرداخت را در میان داستان ها دارد .
مردی با عجله خود را از زیر باران به قهوه خانه می رساند و بسته ی روسری پیچ شده ای را روی اولین میز می گذارد . زیر روسری چیزی پنهان نیست جز یک قفس که دو مرغ عشق در آن هستند . مرد پرنده ها را از پرنده فروشی روبروی قهوه خانه خریده است و بخاطر جفت گیری نکردن آنها قصد پس دادنشان را دارد . بین قهوه چی و دو سه نفری که در قهوه خانه هستند بحث های زیادی درمورد پرنده ها در می گیرد . در جریان این بحث ها هرکدام از شخصیت ها کاملا معرفی می شوند و هر لحظه جذابیت بحث برای مخاطب بیشتر می شود . علی رغم مدعی بودن دو تن از مردهای داخل قهوه خانه در پرنده شناسی در پایان اثر گره کار به دست زنی که از ابتدا به همراه مردی در گوشه ی تاریک قهوه خانه نشسته بوده باز می شود :
« زن گفت :«عجیبه، شما چطوری متوجه نشدید؟!» و با انگشت های کلفت و ناخن های گردش به بینی چاق و گوشتیش اشاره کرد :«این مرغ عشقا جفتشون نرن !» و یکدفعه زد زیر خنده ؛ آنچنان که چادر از روی سرش پس افتاد .»
شخصیت ها به خوبی معرفی می شوند و رفتارهایشان به روشنی مقابل دیدگان مخاطب قرار می گیرد و خلاصه نویسنده از شتابزدگی در پیشبرد روایت می پرهیزد و هر آنچه در موقعیت داستانی ارزش دیدن دارد را به مخاطب نشان می دهد :
« پیرمرد که همچنان گوشه قهوه خانه چرت می زد با صدای گرفته ی قهوه چی سر بلند کرد :«چه مرگشونه؟!» قهوه چی با صدای بلندی داد زد : « هیچی بابا ... میگه جفت گیری نمی کنن ! » با گفتن این جمله زن و مرد یک لحظه سکوت کردند . مرد برگشت . جوان زیبایی به نظر می رسید . با نور سرخ سیگار گوشه ی لب که نصف سبیل نازکش را روشن کرده بود و چهره ی تاریک زن که در نیم روشنایی قهوه خانه به مرد خیره شده بود ؛ مرد زیر نگاه محو اما سنگین زن ، خجالت زده سرش را پایین انداخت .»
نمی توان گفت با داستانی فمینیستی طرف هستیم اما داستان با این اشاره در لایه ی زیرین به گوهری خاص در ذات زن اشاره می کند به کشف آنچه مرد در نمی یابد نائل می شود .
«لاک پشت آهنی» نیز همچون مورچه به اعتبار طرح کوتاه و سر راستی که دارد یک داستان مینی مال است که دیالوگ های زیاد حجم آن را بیش از معمول کرده است . چند کودک روستایی در کنار رودخانه ای بر سر تصاحب یک شی فلزی گرد که پیدا کرده اند با هم جرو بحث می کنند . در پایان «طاهر» پسر کدخدا ، که حاضر نمی شود لاک پشت آهنی را به دیگری بدهد آن را به زمین می کوبد و با انفجار این مین خنثی نشده داستان به پایان می رسد . قدر مسلم مرافعه ی بچه ها بر سر تصاحب لاکپشت آهنی می توانست کوتاه تر از این باشد و دوربین نویسنده می توانست کمی دورتر از بچه ها قرار بگیرد تا احتیاجی به ذکر جزئیات دعوای بچه ها نباشد . حتی اگر «دادا نیشتمان» به صحنه وارد نمی شد اتفاق خاصی نمی افتاد کمااین که پس از ورود او هم اتفاق خاصی نمی افتد و بالاخره کشمکش بچه ها به همانجایی ختم می شود که باید بشود . البته نویسنده با معرفی کردن طاهر به عنوان پسر کدخدا گوشه چشمی به بیان کردن یک دیدگاه اجتماعی در این داستان ضدجنگ دارد .
اگرچه مطمئنا صدای این انفجار که تاکیدی بر زشتی و ویرانگری جنگ است در تمام این روستا شنیده شده است اما نویسنده در فراز پایانی داستان لرزیدن شیشه های خانه کدخدا را برای نشان دادن به مخاطب انتخاب می کند تا دیدگاه اجتماعی خود را هرچه واضح تر بیان کند :
«صدای انفجار شیشه های خانه ی کدخدا را لرزاند. زن کدخدا با عجله بیرون دوید: « بلا به دور ... این صدای چی بود ؟!»
کدخدا از طویله سر بیرون آورد :«از طرف دره بود؛... به گمونم باز حیوونی چیزی رفت روی مین !»
«برای ماری عزیزم، با عشق و نفرت» یکی دیگر از داستان های ضدجنگ مجموعه «گام محال» است . یک معلم به همراه افراد دیگری که همه جور کسبه در میان آنها حضور دارند به صورت اجباری به میدان جنگ فرستاده شده است . داستان با زاویه دید نامه نگاری نوشته شده است و ما سه نامه از نامه هایی که این معلم برای همسرش می نویسد را می خوانیم . وی دیدگاهی فیلسوفانه_شاعرانه به زندگی دارد و از بیان اعتقادات فلسفی اش در نامه ای عاشقانه به همسرش پرهیز نمی کند :
« آه ، ماری ... سوگند به خدا ، من دیگر برهنه خواهم زیست تا زمانی که خیاط فرق دوختن و پاره کردن را از هم نداند. و تا به آخر عمر لب به گوشت نخواهم زد ؛ از هر قصابی بیزار خواهم ماند و از هر نانوایی که نانش آغشته به خون این مردم بی پناه است ... »
مخاطب با مرور این سه نامه در می یابد که اوضاع روز به روز در حال وخیم تر شدن است . معلم که در نامه ی اول ابراز امیدواری برای بازسازی شهر ویران شده شان می کند در نامه دوم خبر اعدام دسته جمعی تعدادی از اسرای دشمن به دست افراد غیرنظامی و سرپیچی اش از فرمان مافوق را به همسرش می دهد . این سرپیچی باعث فرستاده شدن وی به خط مقدم جبهه می شود و در نامه سوم ما آخرین زمزمه های معلم قبل از حمله و دغدغه ی وی در قبال همسرش بابت دریافت نکردن نامه را می خوانیم . با داستانی خواندنی و روان روبرو هستیم و نویسنده در اجرای لحن نامه یک معلم شاعرمآب موفق بوده است .
نویسنده با قرار دادن انسان های غیر نظامی در صف جنگ و با نشان دادن رفتار غیر انسانی آن ها در این موقعیت موفق می شود مخاطب را به فکر کردن درباره علت این همه تغییر در رفتار انسان ها وادارد .
«شکار» به زندگی یک شکارچی کهنه کار می پردازد . راوی هر از چندگاهی به خانه ی این شکارچی پیر و بیمار می رود تا او فرصت داشته باشد یک بار دیگر با افتخار و غرور ماجرای شکار گوزنی که شاخ هایش را به دیوار منزلش زده است برای راوی داستان تعریف کند . این داستان یکی از تاویل پذیرترین داستان های سروش رهگذر در این مجموعه می باشد .پیرمرد شکارچی به قتل می رسد و در نگاه اول همان گونه که در داستان و از زبان راوی گفته می شود همه ی شواهد برعلیه زن جوان شکارچی است . او (احتمالا) عضو یک گروه حمایت از محیط زیست بوده است و حال از زندگی یکنواخت خود که در آوردن سر وقت قرص های یک پیرمرد شکارچی باشد به ستوه آمده و انگیزه ی کافی برای ارتکاب قتل را دارد . اما ماجرای جدال گوزن پیر و گوزن جوان و سپس ماجرای شکار شدن گوزن جوان به دست شکارچی که در ابتدای اثر آمده و همچنین صحنه ی پایان داستان که ما راوی را در حال نوشیدن شربت و نگاه کردن به سوراخ گلوله بر روی جمجمه ی گوزن روی دیوار می بینیم این دریچه را بازمی گذارد تا مخاطب از خود بپرسد «آیا شکارچی پیر داستان توسط راوی شکار شده است ؟» و البته قرائن لازم برای توجیه این نظر در اثر یافت می شود.
داستان شکار علی رغم این که کوتاه ترین داستان مجموعه گام محال است اما داستانی کامل ، تاثیرگذار و تاویل پذیر است . آنچه به نظر من در این داستان نا به جاست ذکر ناگهانی و یک باره ی «جوانک شکاربان» است . نویسنده قصد دارد با این کار شانس ارتکاب قتل برای زن را بیشتر کند اما حتی بدون حضور این جوانک شکاربان هم انگیزه ی کافی در زن وجود دارد .
«خشکی زدگی» داستان یک عشق ممنوع است . دریانوردی که شیفت های کاری طولانی دارد و در نتیجه برای مدت زیادی از همسرش دور است پی به خیانت همسرش می برد و او را به قتل می رساند . داستان در صحنه ی برخورد دریانورد با راوی( که ضلع سوم این مثلث را تشکیل می دهد) می گذرد و در پایان راوی نیز به قتل می رسد تا :
«برای اولین بار ، پیش چشمان شوهرت، بی خیال دستان یکدیگر را بگیریم .»
و بدین ترتیب با روشن شدن این که راوی در حال حاضر مرده است در پایان داستان بر ما روشن می شود که با یک داستان شگفت روبرو هستیم . این جاست که سوال اساسی در ذهن مخاطب مطرح می شود «اگر راوی در صحنه ی روایت مرده است پس چرا نوع آگاهی و بیانش از جنس یک انسان زنده است ؟»
این مشکل فقط با تغییر زاویه دید به دانای کل کاملا برطرف می شد .
با این حال خشکی زدگی داستانی است با تعلیقی تاثیرگذار . در تمام لحظه هایی که مرد ، راوی را به طرف محل کشته شدنش راهنمایی می کند علی رغم این که هیچ دلیل روشنی مبنی بر احتمال قتل وجود ندارد اما بوی خطر به مشام می رسد .
«نهال» در یک مدرسه ی ابتدایی می گذرد . معلمی تاخیر کرده است و مدیر مدرسه تصمیم می گیرد تا رسیدن معلم ، با کاشتن یک نهال درسی به دانش آموزان بدهد . در صحنه ی پایان داستان معلم خواب آلود وارد حیاط مدرسه می شود و مدیر را زانو زده و گریان در مقابل نهالی که دانش آموزان با همکاری هم کاشته اند می یابد. اگر بپذیریم که یکی از وظایف مهم داستان (نمی گویم مهم ترین وظیفه) سرگرم کردن مخاطب است باید به داستان نهال نمره ی پایینی داد . چرا که بخش اعظم داستان در فضایی شعارگونه و باورناپذیر می گذرد و شخصیت اصلی داستان یعنی مدیر مدرسه به یک مدیر واقعی با دردسرها و دلمشغولی های خاص خودش چندان شباهت ندارد :
« آره عزیزان من ( ! ) این ریشه های یک درخته ؛ حالا اگه گفتید کار ریشه ها چیه ؟! »
« حالا هم وقتو از دست ندید . مگه نمی خواید این نهال هرچه زودتر تبدیل به یک درخت زیبا و بزرگ بشه ؟ پس باید هرچه زودتر اونو بکاریم ، آبش بدیم و با جون و دل ازش مواظبت بکنیم تا روز به روز قد بکشه و بزرگتر بشه »
حدود نه دهم اثر با گفتگوی بین مدیر و بچه ها می گذرد و همان طور که خود مدیر می گوید ، قصد دارد به ساده ترین شکل ممکن و در حد دانش آموزان ابتدایی حرف بزند ، پس امکان ندارد این قسمت داستان که بسیار به طول می انجامد جذابیتی برای مخاطب بزرگسال داشته باشد . ضمن این که مدیر بسیار به یک تیپ شبیه است تا یک شخصیت و آنچه وی می گوید تاثیری در پرداخت و معرفی شخصیت وی ندارد .
دیگر این که داستان کاملا در سطح می گذرد و بیشتر از آن چه از زبان راوی بیان می شود چیزی برای کشف کردن باقی نمی ماند . حتی کنتراست بین شخصیت مدیر و معلم در پایان اثر حالتی غیر واقعی دارد.
آنچه می توان از اثر دریافت این که تاکید اصلی مولف بر تحت تاثیر قرار دادن مخاطب از طریق نمایش فاصله ی بسیار زیاد رفتار مدیر به عنوان یک شخصیت فرهیخته و وطیفه شناس با رفتار معلم به عنوان یک فرد بی تفاوت نسبت به سرنوشت جامعه بوده است . اما برای نیل به این هدف تعلیق ، شخصیت پردازی و باورپذیری از دست رفته است .
دیگر آن که محملی برای تغییر زاویه دید در پارت دوم اثر از من راوی به دانای کل وجود ندارد جز آن که نویسنده برای این که نشان بدهد مدیر متوجه ورود معلم نیست و نفوذ به ذهن معلم و بیان خواب آلودگی اش ناچار به این کار بوده است .
آنچه در پایان لازم به ذکر می دانم اهمیت پاسخ به این سوال است : « چه چیزی یک اثر خوب را از یک اثر متوسط متمایز می کند ؟ »
نمی خواهم به امتیازدهی و رتبه بندی بپردازم و نمره ی خاصی به « گام محال » سروش امامی راد بدهم . تنها قصد دارم به نکته ای اشاره کنم که شخصا طی چند سالی که با آثار نویسندگان جوان هم نسل خود سر و کار داشته ام دریافته ام .
عموما ایده هایی که نویسندگان جوان به سراغ آن ها می روند ایده های خاص ، جذاب و تاثیر گذاری است که کمتر می بینیم نویسندگان با تجربه به سراغشان بروند . گاه داستان ها در موقعیت هایی عجیب و غیر منتظره رخ می دهند که به خودی خود برای مخاطب جالب توجه هستند . گاه شخصیت هایی در این آثار ظاهر می شوند که از شخصیت های واقعی بسیار دور هستند و شناختنشان به خودی خود برای مخاطب جذاب است . اما آنچه در اکثر مواقع سبب ناکامی نویسنده ی جوان در خلق یک داستان خوب می شود ، مبذول نداشتن توجه کافی به پرداخت اثر است . به راستی آن چه یک اثر را به یک شاهکار تبدیل می کند یک ایده ی خارق العاده ( به تنهایی ) نیست بلکه پرداخت عالی یک ایده و خلق جهان ، موقعیت و شخصیت هایی ملموس است که مخاطب می تواند آن ها را باور کند و با آن ارتباط برقرار کند . چه بسیار که داستان هایی از نویسندگان جوان خوانده ام که از خلال اثر هویداست ، مولف حتی خود با داستانش ارتباط برقرار نکرده است و تنها قصد هرچه سریع تر پیش بردن ماجرا و غافلگیر کردن مخاطب در صحنه ی پایانی داستان را دارد .
سروش امامی راد در این مجموعه در پرداخت آثارش موفق بوده است . البته باید داستان های «مورچه» ، «نهال» و «لاک پشت آهنی» را از این قاعده مستثنی کنیم .
خواندن این مجموعه داستان را به علاقه مندان داستان نویسی توصیه می کنم و برای سروش امامی راد آرزوی موفقیت روزافزون و چاپ آثار دیگرش را دارم .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر