آخرین به روز رسانی : 17 دی 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از مینا درعلی

می رفت و زیر لب غر می زد .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کرد توی این هوای مه آلود چه کار می کند.چند قدمی اش پیدا نبود .کسی هم نزدیک تر از چند قدمی اش نبود تا خاکستر دورش را کمتر کند.نمی توانست چیزی را ببیند . بوی نم بینی اش  را پر کرده بود.چشمش فقط خاکستری می دید.به یاد چند روز پیش افتاد.توی اتاق. هوای دم کرده و دود هایی که هر کدام به شکلی به هوا می رفتند، حلقوی ،گرد ،حلقه ای و گاه دایره و انگار فقط یکی بود که از دهان خودش زودتر از همه به هوا می رسید و مثل یک طناب ، او را به مهردادوصل می کرد . رویش را به سمت هم اتاقی هایش کرد  .دود های گره خورده شان مستقیم تا دیوار می رفتند و باز هم بر می گشتند !

بهار گفت :حالا نمی شه این بازی رو بذاری کنار و گوش بدی؟!

صدایی نبود ،فضای مه آلود هم  نمی گذاشت کسی را ببیند.از ترس فریاد زد:

-          آهای کسی اینجا نیست؟!

نمی دانست در این فضای مه آلود برای چه به این باغ آمده بود. انگار همه در خاکستری این مه غرق شده بودند .هیچ کس نبود .تنها می رفت .همیشه همین بود ،تنها و تک رو! مهرداد گفت و باز هم گفت که انگار او به دنبال چیزی است توی این خاکستری هاو به دود خیره شد و چیزی برای یافتن ندید !نگاهش را به سمت مهرداد چرخاند  و نگاه مهرداد را دید که غرق در ساق پای بهار بود !

بعد ها گفته بود که چیزی پیدا نبود.لایه ای خاکستری و ضخیم همه چیز را پوشانده بود و هر لحظه ضخیم تر هم می شد!

یکی از هم اتاقی ها که کمی فاصله دار تر از من  بود گفت :

-          این اتاق مرموز است .دیوارهایش در عین ضخامت ،لطافت دارند . ببینید دود ها را با چه لطافتی به آغوش می کشانند و دوباره پس مان می دهند! صدای خنده ها به سقف اتاق برخورد کرد و در فضا پخش شد!

-          اتاق مرموز و راز دار؟! خودم این را گفته بود.بهار عادت داشت همه چیز را مرموز ببیند!عینک اش را جا بجا می کرد و با ژست هایی که مخصوص خودش بود آرام آرام سرش را کج می کرد و می گفت :

-          من مطمئنم!

حلقه های  دود ِحلقوی و گرد دو نفر در هم گره خوردند. باز هم همه خندیدند . مهرداد بود و او که بازی دود را شروع کرده بودند !

انگار برای خندیدن باید دور هم می بودند. گفته بود فقط برای خندیدن !مگر دور هم بودن بهانه می خواهد.بهار گفته بود :

-بی بهانه هم مگه می شه دور هم جمع شد ؟!

در خلوت ِ هیچ کدام خنده با صدا بیرون ریخته نمی شدفقط بعضی وقتها  به صورت محو یا به قول مهر داد " فسیل خنده" خودش را نشان می داد. فقط او این را می دانست. مهرداد هم تازگی ها فهمیده بود .  

باز هم توی باغ قدم زد.صدای جنبیدنی آمد .اما کسی نبود.بهار می گفت همیشه دچار توهم است !

اما او  صدای جنبیدن را شنیده بود .همه می گفتند بیهوش او را پیدا کرده بودند . صدا آمده بود .توی اتاق هم گفت که صدا را شنیده و حتی دستی که از پشت سر جلو دهان اش را گرفته بود.

صدای زنگ تلفن همه را از جا پراند . صد دفعه با خود عهد کرده بود که وقت خلوت اش تلفن را قطع کند !

-          چاپ جدید "ژان کریستف" به بازار اومده .داشتم صفحه 296 رو میخوندم که یادت افتادم.

-          ..."در این روزها بود که مینا کارهایی می کرد تا عشقش رو به کریستف ثابت کنه ..."

بهار گفت :کیه ؟!

گفتم: "رومن رولان ".باز هم بهار گفت : توهم زدی بابا !

به توهم بهار فکر کرد که بی رودر واسی همیشه پاچه اش را می گرفت .به خودش ،به مهرداد و بقیه ی بچه هایی که همیشه در جمع بودند و به تازگی هیچ کدامشان نبودند !

دیگر از کسی صدایی نمی آمد .هر کس در گوشه ای به خواب رفته بود.بهار هم توی اتاق بغلی پهلوی مهرداد خوابیده بود.

بیست روزی بود که عقد کرده بودند.بالاخره مهرداد تن به عقد داده بود.

غلت زد و روی دست راست خوابیدو دوباره فکرها هجوم آوردند.

سایه های عجیبی روی دیوار افتاده بود. انگار یک نفر داشت کسی را خفه می کرد. محکم .از پشت . جلو دهانش را گرفته بود . با جیغ کشیدن اش همه چیز شکل دیگری به خود گرفته  بود.

هوای باغ کاملآ مه آلود بود و مرموز ! وسعت باغ آنقدر زیاد بود که هر چه می رفت قدم های کوچک اش آن را تمام نمی کرد! هیچ کس پیدا نبود .خاکستری مه همه چیز را پوشانده بود .او می رفت  و نمی دانست که بعدها باید جیغ هایش را برای مهرداد بکشد!

جیغ کشیده بود .پدر و مادر بیرون آمده بودند. درختهای باغ در آن مه غلیظ  ، خاکستری بودند. پدر چیزی ندید و به سرعت به اتاق بر گشت.مادر به همراه سرایدار باغ او را بیهوش دیده بود.

-          آهای کسی اینجا نیست ؟!

نیمه بیهوش بود اما انعکاس صدایش را می شنید ! صدا در سرش چرخ میزد ،می پیچید و دویاره جیغ می کشید !

مهر داد چشمش را باز کرد ،غری زد و به اتاق بغلی رفت!

 بهار هم بیدار شده بود ، برای رفتن به دستشویی. گفت :بهار ،دستهاش به بزرگی دست پدر بود.

بهار دوباره ضربه ای به در دستشویی زد :

-          کسی این تو هه؟!

-          گیر داره محکم فشار بده .

 بهار گفت احمقانه است پدرت قبل از به دنیا اومدن تو از دنیا رفت .

اتاق کنار دستشویی برایش سرگرمی تازه ای ساخت .به خصوص صداها ی عجیب و متفاوت اش و این باعث شد که فشار آن همه فکرهای بیهوده کمتر شود و او دوباره بخندد ! این بار مهرداد بود که به دستشویی می رفت .

بعد از بیرون آمدنش گفته بود: از قیمه پلویی است که به خوردشان داده. خندید .کمی گیج بود . .همان شب بود که مهرداد به ساق پای در حال رفت و آمد بهارخیره شده بود و گفته بود امشب می شه هر زهر ماری رو سر کشید!

بهار تنها دوست دوران کودکی او و مهرداد بود که برایش باقی مانده بود. هر دو می دانستند که مهرداد سیزده سالی از هر دوشان بزرگتراست .

وقتی که بهار از ماجرای پشت پرده ی پدر مهرداد با بعضی از زنهای محل می گفت ،او به دهان کودکانه ی بهار خیره می ماند که با چه آب و تابی حرفها را جویده جویده بیرون می داد .


بهار پرسید :راستی کی بود زنگ زد ؟!

-          نمی دونم ! فقط صداش آشنا بود. شاید یه زمانی می شناختمش. چهره اش رو به یاد ندارم. اما صداش!

یادش آمد که عاشق صدا یش بود.وقتی که خیلی بچه تر از حالا بود .وقتی که مهرداد برای لی لی بازی کردن اش یک پایش را به زور از پشت سر بالا می گرفت و او نقش بر زمین می شد و صدای خنده های مهرداد در باغ می پیچید! داشت چرت می زد که مهرداد گفت :خره ، ژان کریستف رو که خودم بهت دادم.

همه جا ساکت بود . برای آخرین بار مهرداد در دستشویی را باز کرد  و بست .دو دهای پشت سرش هنوز در هوا معلق بودند .پنجره را که باز کرد. چیزی از  باغ بغل خانه شان پیدا نبود. مه  ، همه جا را پوشانده بود . او برای دیدن کسی چشم هایش را به ته باغ دوخت ! انگار داشت می رفت.صدای قدم های کودکانه اش در سرش پیچید .دوباره بی خوابی به سرش زده بود .نوعی بیگانگی با خودش را حس می کرد .برخی از لایه های خودش را به یاد نمی آورد و برخی از لایه ها از او فاصله دار تر بودند . کشدار. آنقدر که سالها یا قرن ها از او دور شده بودند!

 رو به بهار گفت:

-مهرداد نمی تونه بیاد !

بهار حرفی نزد . فکر کرد وقت آن رسیده که واقعیت زندگی اش را بپذیرد. گفت مهرداد هرگز نخواهد آمد .مدتی به دیوارها و سقف خیره شد .همه چیز در سکوت مطلق و تنهایی اش تکرار می شد .درست مثل شبهای قبل و در ادامه گفت :

-          می رم توی باغ هوایی بخورم !

می رفتم و زیر لب غر می زدم .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کردم توی این هوای مه آلود چه کار می کنم! کسی هم نزدیک تر از چند قدمی ام نبود تا خاکستر دورم را کمتر کند.نمی توانستم چیزی را ببینم . بوی نم بینی ام  را پر کرده بود.چشمم فقط خاکستری می دید.به یاد چند روز پیش افتادم.توی اتاق. هوای دم کرده و دود هایی که هر کدام به شکلی به هوا می رفتند، حلقوی ،گرد ،حلقه ای و گاه دایره و انگار فقط یکی بود که از دهان خودم زودتر از همه به هوا می رسید و مثل یک طناب ، من را به مهردادوصل می کرد...



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/526



نظرات (6)



داستان خوبی بود. با پرداختی خوب. زبان را هم بسیار پسندیدم. واقعا لذت بردم.

پایدار بمانی



خواندمش.بسيار زيبا بود.در دود خاكستري تعليقش غرق شدم.مثل هميشه



داستان در فضایی سورئال آمیخته با رئالیسم شکل می گیرد که خاطراتی دارد یاد آوری می شود.سه کار از خانم درعلی خوانده ام که با همین سبک و سیاق است که در نوع خود موفق بوده فضاهای مه آلود آدم را میبرد به شمال و دم کرده های نم ناک اش!
داستان موفقی بود.



با سلام و احترام و سپاس از محبتتان


یاد آوری :


دوم بهمن ۸۸ اولین روز تولد شعر جدید

به نام زلال

 

داستان خوبی بود ولی کاش بعضی مداخله های نویسنده در متن هم نبود .



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)