آخرین به روز رسانی : 17 دی 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از لیلا صبوحی خامنه

دختر رعنا درست وسط آینه است. سبزه­ی روی سنگ آشپزخانه یک طرف سینه­اش را گرفته. خم که می­شود تا یک فال دیگر از پرتقالش را بردارد و بگذارد توی دهانش، نصف سرش هم می­رود و پشت سبزه­ها قایم می­شود. هیکلش شاید به پدرش رفته. کمی تپل است .مخصوصاً ساق پایش که از شلوار جین کوتاهش بیرون زده.

 شبیه رعناست؟ انگار نیست! از رعنا فقط سفیدی انگشت­هایی کشیده یادت هست و سیاهی چادری بلند و باریک.

دختر رعنا درست وسط آینه است. رعنا اما فقط صدایش پیداست و دست راستش که روی دسته­ی مبل است و هیچ شباهتی به آن دست لاغر و سفید که از او به یاد داشتی، ندارد. دست یک زن دم چهل سالگی است با انگشترهایی که برقشان می­خواهد جای خالی سفیدی رنگ پریده­ی پوست شانزده سالگی را پر کند.

 - راستی پسرعمو نادر کجاست؟ چیکار می­کنه؟

زنگ صدایش چقدر عوض شده! مثل زن­ها حرف می­زند. سنگین و شمرده. اما هنوز توی صدایش چیزی است که توپِ سنگین و دردناکی را پشت استخوان پیشانی­ات داغ می­کند.

کاسه­ی چینی آجیل، ازچپ می­آید توی آینه و به دنبالش، سر ناصر.

- توی اتاقه. خوابیده.

 دختر رعنا خم می­شود یک­ور که راه را برای دست ناصر باز کند. برای یک آن، دیگر نصف سینه­اش پشت سبزه نیست. دست رعنا بلند می­شود و قاشق توی کاسه را می­گیرد و توی پیشدستی بلوری که فقط یک گوشه­اش توی آینه است، خالی می­کند.

- هنوز هم نمی­تونه...؟  

باسن ناصر می­آید روی تصویر دختر رعنا. 

- بعد چند سال فیزیوتراپی و ورزش، الحمدلله دست راستش تا دهن بالا می­آد. خودش می­تونه غذاشو بخوره.

دست دختر رعنا که با قاشق خالی توی کاسه برمی­گردد، باسن ناصر هم از روی او و انگشترهای مادرش کنار می­رود.

- خدا از سر تقصیراتشون نگذره الهی که جوون­های مثل دسته گل مردم رو اینطور بدبخت کردن.

دست چپ مامان از پشت چادر رنگی­اش، یک آن توی گوشه­ی چپ آینه می­آید و دوباره برمی­گردد.

- خودش خواست زن­عمو جان. خودش خواست. تقصیر کسی نبود. خودش خواست. وگرنه هنوز درسش تموم نشده بود. هنوز وقت سربازیش نبود.

فقط به ناصر گفته­بودی می­خواهی بروی. وصیت نامه­ات را نوشتی و دادی دست ناصرو گفتی می­خواهی بروی. انکار کردن نداشت. می­دانست برای چه می­روی. آویزان شد که نرو. التماس کرد که، به جهنم که رعنا عروس شد؛ دنیا که به آخر نرسیده. گردن گرو گذاشت که تا چند ماه دیگر همه چیز یادت می­رود. قسم خورد که اگر بخواهی بروی به مامان و آقاجان می­گوید. اما می­دانستی که نمی­گوید. اگرچه جانش به جانت بسته بود، از همان اول همیشه احترام همان نیم ساعت سن بیشترت را داشت.

- به مادرم بگویید برای جوان ناکامت گریه... به پدر بگویید فرزند خیره سرت را حلال... به اقوام و آشنایان بگویید اگرچه دلم را ... اگرچه روزم را... اگرچه عمرم را... اما از هیچکدام گلایه... و تو برادرم، تو به جای من...

 دست کم ده دفعه نوشته بودی و پاره کرده­بودیش. ساعت­ها روی تک تک کلماتش فکر کرده­بودی و از تصور قیافه­های پشیمان و ماتم زده­ای که قرار بود تک تک این کلمات را بشنوند و جگرشان کباب شود، جگرت خُنک شده­بود.

 شناسنامه­ات را که خواستی یواشکی از توی صندوقچه­ی سر کمد برداری، مجبور شدی قدبلندی کنی. دستت هنوز درست و حسابی به سر کمد نمی­رسید. هیچوقت هم دیگر نرسید. به جایش هنوز که هنوز است، هروقت ناصر می­رود از رویش چیزی بردارد یا بگذارد، نگاهش می­کنی.

- آخ ناصر، ناصر... اگه تو نبودی من خودمو تو کدوم آینه می­دیدم؟

ناصر با کاسه­ی آجیل می­آید همه­ی آینه را پر می­کند. وقتی برمی­گردد، سبزه دیگر روی دختر رعنا نیست.

شکل رعناست؟ حالا که داری نگاهش می­کنی، می­بینی که هست. کم کم دارد یادت می­آید که هست. شکل نشستنش، شکل چیز خوردنش، شکل خندیدنش، همه چیز جز هیکلش شکل خود رعناست. یعنی رعنا هم زیر آن چادر باریکش...؟   

بعد رفتن رعنا، به تنها چیزی که فکر می­کردی، چادر باریکی بود که بالای سر جنازه­ی تو، روی شانه­های لاغرش می­لرزد؛ و گاه شاید صورت مادرت که دارد روی دست جاریِ قُمپُزی­اش از حال می­رود. توی مدرسه، توی آموزش، توی منطقه، توی بیمارستان، روی این تخت، روی همین تخت لعنتی... همه جا چادر رعنا بود که سال­های سال روی شانه­ها لرزید و لرزید تا کم کم باد و باران و آفتاب رنگش را برد و غبار سالهای دراز شکلش را محو کرد. انگار زیر آن چادر باریک، فقط باد بوده که داشته می­وزیده.

اما حالا دختر رعنا درست وسط آینه روبرویت نشسته. از پوست و گوشت و استخوان. پایش را انداخته روی پایش و دستهایش را زده زیر سینه­اش. هرازگاهی خم می­شود و پسته­ای برمی­دارد یا فندقی. بازش می­کند و یواش با نوک انگشت­ها می گذارد توی دهانش و باز دست­هایش را به سینه می­زند و تکیه می­دهد به پشتی مبل. گاه یواش دستش را بالا می­آورد و طره­ی مویی را که افتاده روی پیشانیش، جابجا می­کند و گاهی هم یک آرنجش را می­گذارد روی دسته­ی مبل و چانه­اش را سبُک تکیه می­دهد پشت انگشت­هایش و یواش یواش می­جود. خیلی یواش. انگار دارد راز کوچکی را زمزمه می­کند.

خم که می­شود طرف چپش تا چیزی به مادرش بگوید سیمی نقره­ای روی دندان­هایش برق می­زند و زنجیر طلایی ظریفی روی سفیدی گردنش که از زیر بال­های شال قرمز معلوم می­شود. پاچه­ی شلوارش بالاتر می­رود و  مانتوی تنگ و براق طوسی­، بیشتر روی تنش کش می­آید. 

گوشه­ی نرم بالش کنار پایت را چنگ می­زنی و خودت را کمی بالاتر می­کشی. چیزی توی کمرت تیر می­کشد. چشم می­دوزی به آینه و گوشه­ی نرم بالش را هی توی مشتت می­چرخانی. صدای موزیک لطیف عاشقانه­ای  بلند می­شود و به دنبالش صدای دختر رعنا:

- الو... سلام. یه دیقه گوشی...

چشم­هایت را می­بندی و گوش می­کنی به صدای پاهای دختر رعنا که روی پرزهای قالی کشیده می­شود؛ صدای در که باز و بسته می­شود؛ نرمی تماس ته کفش­هایی، گویا کتانی، با کف راه پله و به صدای آرامِ حرف زدن­ها و خندیدن­های دختر رعنا که توی راه­پله می­پیچد و مبهم و نامفهوم می­شود و از پنجره­ی نیمه­باز روی دیوار یواش می­خزد توی گوشهایت. صدایش طنینی نامفهوم است و آرام. کلمه ندارد. جمله ندارد. فقط لحن دارد. لحنی که مثل موج می­آید، بلندت می­کند و تابت می­دهد. یعنی رعنا هم پشت آن لرزش­های محجوب صدایش...؟

- کجا رعنا جان؟ می­موندید ناهار خدمتتون بودیم!

صدای خداحافظی بلند می­شود و موج­های لطیف را زیر می­کند و می­برد. هنوز شناوری. نمی­خواهی چشم­هایت را باز کنی. صداها برمی­خیزند و می­ایستند و راه­ می­افتند. قدم به قدم جلوتر می­آیند. حالارعنا باید روبروی مامان باشد. شوهرش حالا پشتش به این طرف است. ناصر لابد سرش را پایین انداخته و دارد کفش­ها را جفت می­کند که صدایش اینطور می­پیچد توی راه پله. رعنا حالا درست جلوی آینه است. درست جلوی آینه. اما انگار رویش آن­طرف است.

- ای وای، پسرعمو. زحمت نکشید تو رو خدا!

 طاقت نمی آوری و چشم­هایت را باز می­کنی. ناصر گوشه­ی آینه ایستاده و آینه پر است از سیاهی چادری که دیگر باریک نیست.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/525



نظرات (1)



آیا باید داستان را نقد نمود .؟از چه جنبه ای باید نظر داد .؟بنده بیشتر اشعار این نویسنده گرامی را میشناسم و مایل هستم اشعاری از ایشان را برایم ارسال نمایید .درباره این داستان هم نظر خواهم داد اگر بدانم که این نقد و نظر به کجا می انجامد.محمد پاک نهاد.با سپاس و آرزوی بهروزی برای همه ی داستان نویسان.



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)