دختر رعنا درست وسط آینه است. سبزهی روی سنگ آشپزخانه یک طرف سینهاش را گرفته. خم که میشود تا یک فال دیگر از پرتقالش را بردارد و بگذارد توی دهانش، نصف سرش هم میرود و پشت سبزهها قایم میشود. هیکلش شاید به پدرش رفته. کمی تپل است .مخصوصاً ساق پایش که از شلوار جین کوتاهش بیرون زده.
شبیه رعناست؟ انگار نیست! از رعنا فقط سفیدی انگشتهایی کشیده یادت هست و سیاهی چادری بلند و باریک.
دختر رعنا درست وسط آینه است. رعنا اما فقط صدایش پیداست و دست راستش که روی دستهی مبل است و هیچ شباهتی به آن دست لاغر و سفید که از او به یاد داشتی، ندارد. دست یک زن دم چهل سالگی است با انگشترهایی که برقشان میخواهد جای خالی سفیدی رنگ پریدهی پوست شانزده سالگی را پر کند.
- راستی پسرعمو نادر کجاست؟ چیکار میکنه؟
زنگ صدایش چقدر عوض شده! مثل زنها حرف میزند. سنگین و شمرده. اما هنوز توی صدایش چیزی است که توپِ سنگین و دردناکی را پشت استخوان پیشانیات داغ میکند.
کاسهی چینی آجیل، ازچپ میآید توی آینه و به دنبالش، سر ناصر.
- توی اتاقه. خوابیده.
دختر رعنا خم میشود یکور که راه را برای دست ناصر باز کند. برای یک آن، دیگر نصف سینهاش پشت سبزه نیست. دست رعنا بلند میشود و قاشق توی کاسه را میگیرد و توی پیشدستی بلوری که فقط یک گوشهاش توی آینه است، خالی میکند.
- هنوز هم نمیتونه...؟
باسن ناصر میآید روی تصویر دختر رعنا.
- بعد چند سال فیزیوتراپی و ورزش، الحمدلله دست راستش تا دهن بالا میآد. خودش میتونه غذاشو بخوره.
دست دختر رعنا که با قاشق خالی توی کاسه برمیگردد، باسن ناصر هم از روی او و انگشترهای مادرش کنار میرود.
- خدا از سر تقصیراتشون نگذره الهی که جوونهای مثل دسته گل مردم رو اینطور بدبخت کردن.
دست چپ مامان از پشت چادر رنگیاش، یک آن توی گوشهی چپ آینه میآید و دوباره برمیگردد.
- خودش خواست زنعمو جان. خودش خواست. تقصیر کسی نبود. خودش خواست. وگرنه هنوز درسش تموم نشده بود. هنوز وقت سربازیش نبود.
فقط به ناصر گفتهبودی میخواهی بروی. وصیت نامهات را نوشتی و دادی دست ناصرو گفتی میخواهی بروی. انکار کردن نداشت. میدانست برای چه میروی. آویزان شد که نرو. التماس کرد که، به جهنم که رعنا عروس شد؛ دنیا که به آخر نرسیده. گردن گرو گذاشت که تا چند ماه دیگر همه چیز یادت میرود. قسم خورد که اگر بخواهی بروی به مامان و آقاجان میگوید. اما میدانستی که نمیگوید. اگرچه جانش به جانت بسته بود، از همان اول همیشه احترام همان نیم ساعت سن بیشترت را داشت.
- به مادرم بگویید برای جوان ناکامت گریه... به پدر بگویید فرزند خیره سرت را حلال... به اقوام و آشنایان بگویید اگرچه دلم را ... اگرچه روزم را... اگرچه عمرم را... اما از هیچکدام گلایه... و تو برادرم، تو به جای من...
دست کم ده دفعه نوشته بودی و پاره کردهبودیش. ساعتها روی تک تک کلماتش فکر کردهبودی و از تصور قیافههای پشیمان و ماتم زدهای که قرار بود تک تک این کلمات را بشنوند و جگرشان کباب شود، جگرت خُنک شدهبود.
شناسنامهات را که خواستی یواشکی از توی صندوقچهی سر کمد برداری، مجبور شدی قدبلندی کنی. دستت هنوز درست و حسابی به سر کمد نمیرسید. هیچوقت هم دیگر نرسید. به جایش هنوز که هنوز است، هروقت ناصر میرود از رویش چیزی بردارد یا بگذارد، نگاهش میکنی.
- آخ ناصر، ناصر... اگه تو نبودی من خودمو تو کدوم آینه میدیدم؟
ناصر با کاسهی آجیل میآید همهی آینه را پر میکند. وقتی برمیگردد، سبزه دیگر روی دختر رعنا نیست.
شکل رعناست؟ حالا که داری نگاهش میکنی، میبینی که هست. کم کم دارد یادت میآید که هست. شکل نشستنش، شکل چیز خوردنش، شکل خندیدنش، همه چیز جز هیکلش شکل خود رعناست. یعنی رعنا هم زیر آن چادر باریکش...؟
بعد رفتن رعنا، به تنها چیزی که فکر میکردی، چادر باریکی بود که بالای سر جنازهی تو، روی شانههای لاغرش میلرزد؛ و گاه شاید صورت مادرت که دارد روی دست جاریِ قُمپُزیاش از حال میرود. توی مدرسه، توی آموزش، توی منطقه، توی بیمارستان، روی این تخت، روی همین تخت لعنتی... همه جا چادر رعنا بود که سالهای سال روی شانهها لرزید و لرزید تا کم کم باد و باران و آفتاب رنگش را برد و غبار سالهای دراز شکلش را محو کرد. انگار زیر آن چادر باریک، فقط باد بوده که داشته میوزیده.
اما حالا دختر رعنا درست وسط آینه روبرویت نشسته. از پوست و گوشت و استخوان. پایش را انداخته روی پایش و دستهایش را زده زیر سینهاش. هرازگاهی خم میشود و پستهای برمیدارد یا فندقی. بازش میکند و یواش با نوک انگشتها می گذارد توی دهانش و باز دستهایش را به سینه میزند و تکیه میدهد به پشتی مبل. گاه یواش دستش را بالا میآورد و طرهی مویی را که افتاده روی پیشانیش، جابجا میکند و گاهی هم یک آرنجش را میگذارد روی دستهی مبل و چانهاش را سبُک تکیه میدهد پشت انگشتهایش و یواش یواش میجود. خیلی یواش. انگار دارد راز کوچکی را زمزمه میکند.
خم که میشود طرف چپش تا چیزی به مادرش بگوید سیمی نقرهای روی دندانهایش برق میزند و زنجیر طلایی ظریفی روی سفیدی گردنش که از زیر بالهای شال قرمز معلوم میشود. پاچهی شلوارش بالاتر میرود و مانتوی تنگ و براق طوسی، بیشتر روی تنش کش میآید.
گوشهی نرم بالش کنار پایت را چنگ میزنی و خودت را کمی بالاتر میکشی. چیزی توی کمرت تیر میکشد. چشم میدوزی به آینه و گوشهی نرم بالش را هی توی مشتت میچرخانی. صدای موزیک لطیف عاشقانهای بلند میشود و به دنبالش صدای دختر رعنا:
- الو... سلام. یه دیقه گوشی...
چشمهایت را میبندی و گوش میکنی به صدای پاهای دختر رعنا که روی پرزهای قالی کشیده میشود؛ صدای در که باز و بسته میشود؛ نرمی تماس ته کفشهایی، گویا کتانی، با کف راه پله و به صدای آرامِ حرف زدنها و خندیدنهای دختر رعنا که توی راهپله میپیچد و مبهم و نامفهوم میشود و از پنجرهی نیمهباز روی دیوار یواش میخزد توی گوشهایت. صدایش طنینی نامفهوم است و آرام. کلمه ندارد. جمله ندارد. فقط لحن دارد. لحنی که مثل موج میآید، بلندت میکند و تابت میدهد. یعنی رعنا هم پشت آن لرزشهای محجوب صدایش...؟
- کجا رعنا جان؟ میموندید ناهار خدمتتون بودیم!
صدای خداحافظی بلند میشود و موجهای لطیف را زیر میکند و میبرد. هنوز شناوری. نمیخواهی چشمهایت را باز کنی. صداها برمیخیزند و میایستند و راه میافتند. قدم به قدم جلوتر میآیند. حالارعنا باید روبروی مامان باشد. شوهرش حالا پشتش به این طرف است. ناصر لابد سرش را پایین انداخته و دارد کفشها را جفت میکند که صدایش اینطور میپیچد توی راه پله. رعنا حالا درست جلوی آینه است. درست جلوی آینه. اما انگار رویش آنطرف است.
- ای وای، پسرعمو. زحمت نکشید تو رو خدا!
طاقت نمی آوری و چشمهایت را باز میکنی. ناصر گوشهی آینه ایستاده و آینه پر است از سیاهی چادری که دیگر باریک نیست.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
آیا باید داستان را نقد نمود .؟از چه جنبه ای باید نظر داد .؟بنده بیشتر اشعار این نویسنده گرامی را میشناسم و مایل هستم اشعاری از ایشان را برایم ارسال نمایید .درباره این داستان هم نظر خواهم داد اگر بدانم که این نقد و نظر به کجا می انجامد.محمد پاک نهاد.با سپاس و آرزوی بهروزی برای همه ی داستان نویسان.