آخرین به روز رسانی : 17 دی 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از علیرضا محمدی نیا

البته بهانه ي آسايشگاه معلولين چيز ديگري بود. مثل پرخاشگري و عصبانيت.و تو گزارش خدا را شکر کرده بودند که توان جسمي ندارد.ترکش خورده بود به مخچه اش.ربطي به واحد ما نداشت.معلول حسي حرکتي است، نه بيمار رواني.

مي گويد:«ييييييه جُک»

اين يعني بايد بروم و دفترش را نگاه کنم.نوشتن برايش سختر است تا حرف زدن.اما وقتي چيز خاصي مي خواهد بگويد به هر زوري شده مي نويسدش.مي گويد نمي خواهد با حرف زدن قناصش بريند توي مطلب. حتي اين را هم نوشته.صفحه ي اول دفترش.هرکه مي پرسد :چرا مي نويسي؟ صفحه ي اول دفتر را نشانش مي دهد.

تنها چيزي که دکترهاي ما تا امروز برايش پيدا کرده اند افسردگي است.چيزي که من مي گويم نصف مردم دارند.ولي آسايشگاه معلولين حتي حل نشدن مشکلات جسمي اش را به خاطر اختلال روان مي دانست و کلي در باب ارتباط جسم و روان شرح و تفصيل داده بود.به هر حال همه ي ما مي دانستيم قضيه چيز ديگريست.خيلي ساده تر از اين حرف ها بود.رييس بخش جانبازان بهزيستي رييس آسايشگاه معلولين هم هست.شايد حتي احتياج به نامه و گزارش هم نبود.چون در واقع مخاطب نامه خود او بود.او بود که بايد براي اين مسئله تصميم مي گرفت.مسئله هم اين بود که رييس بخش حوصله ي دردسرهاي يک بيمار را ندارد و نمي خواهد مسئوليت مستقيم دردسر را داشته باشد.براي راضي کردن بخش ما هم يک پرستار توانبخشي همراه سامان فرستاده بود.

مي گويم:«به يه شرط ميام جکتو بخونم»

لازم نيست منتظر بمانم که بپرسد چه شرطي و بعد بگويم

_:«به شرطي که هر وقت دستشويي داشتي بهم بگي»

سرش را با تيک هايي که دارد مي چرخاند طرف ديوار.دفترش را هم مي بندد.اما مدادش را گذاشته لاي دفتر.يعني منتظر است شرطم را پس بگيرم تا جک را نشانم بدهد. چندمين بار است که به هر بهانه اي اين شرط را برايش مي گذارم.پرستار توانبخشي که باهاش فرستاده بودند ثريا بود.براي آنکه سامان قبول کند بينشان صيغه خوانده بودند، دو هفته بعد از طلاق ثريا از شوهرش.شرعي و قانوني درست نبود،بايد عده اش مي گذشت.اگر سامان مي دانست نمي گذاشت.اما يک هفته اي هست که ثريا مرخصي گرفته.براي زايمان.تا ماه ديگر هم بعيد است بيايد.من شده ام پرستار مسئول سامان.اما اجازه نمي دهد.هر بار تنگش مي گيرد سينه خيز راه مي افتد توي راهرو.اما تقريبا هميشه نرسيده به توالت کنترلش را از دست مي دهد.به زور مي گيريمش و تميزش مي کنم.

مي روم و مي نشينم کنارش،روي تخت.

مي گويم:«چرا اينقدر اذيتم مي کني.اين يه ماه رو با من راه بيا، بعدش از شرّم خلاص مي شي»

نگاهم مي کند:«ششششر  ن نننه»

مي خندم:«خب انگار واست شرّم ديگه.نمي ذاري هيچ کاري واست بکنم»

دفترش را باز مي کند و شروع مي کند به ورق زدن.نمي تواند تند ورق بزند.حواس به مداد هم هست که نيفتد.اين دو کار همزمان واقعا برايش سخت است.مي دانم کجا را مي خواهد بياورد.با هزار زحمت برايم يک صفحه ي تمام نوشته، که ناراحت نشوم.نوشته که من خيلي خانمم و خوبم، اما نا محرمم.گفته بودم من که بالاخره بايد تميزش کنم.بهتر نيست قبل از اينکه توي راهرو آبروريزي کند، خبرم کند که برايش لگن بگذارم. و باز نوشته بود که وقتي زورش بهمان نمي رسد که نگذارد گناهش گردن او نيست.

دفترش را مي بندم و دستم را مي گذارم روش.

مي گويم:«مي دونم چي مي خواي بگي» و بلند مي شوم که بروم بيرون.

سعي ميکند داد بزند:«نننه...»

برميگردم.

مي گويد:«اوو و ون نه»

به خودش فشار مي آورد که بلند بگويد.مي روم نزديکتر.

مي گويد:«ممممثه ثرييييا»

_:«چي؟»

سعي مي کند درست تلفظ کند:«صصصيغه»

نگاهش مي کنم.مي خندم:«چي؟»

مي خواهد باز بگويد.

_:«شنيدم نمي خواد بگي.مخ ثريا رو زدي بست نيست؟ چند تا زن مي خواي»

مي خندد.وقتي مي خندد گلويش خس خس مي کند.اگر صورتش را نگاه نکني فکر مي کني صداي هق هق و گريه است.بر مي گردم که از اتاق بروم بيرون.بايد مجيد را صدا کنم بيايد براي ماساژِ سامان.

سامان داد مي زند:«ک ک کجا؟»

بر مي گردم:«وقت ماساژته»

مي گويد:«جوووااب؟»

مي خندم:«نکنه مي خواي بگي جدي گفتي؟»

اينقدر حرف زدن برايش خسته کننده است.قيافه اش در هم مي رود و سر مي چرخاند.مي روم نزديکش. مي خواهم شوخي کنم که ناراحت نشود.مي گويم:«آخه اگه صيغه ت بشم بعدا جواب شوهرمو چي بدم»

مي خندد:«ک ک کو شووهر»

اول صبر مي کند ببيند چه مي کنم. مي خندم، بلند.و از خنده مي افتم روي تختش.او هم بلند مي خندد.کمتر پيش مي آيد اينطور بخندد.خنديدنش مثل نفس نفس زدن مي شود، با صداي خس خس سينه.

اين يکي را بيراه هم نمي گفت.سي و چهار سالم بود و هيچ خبري نبود.

مي نشينم روي تختش.مي گويم:«ثريا دلخور مي شه هوو بياري سرش ها»

مي گويد:«بيياد طلاقت»

اين يکي را نخنديد و گفت.ثريا را دوست داشت.ثريا هم خيلي هوايش را داشت.آنقدر که براي سامان وقت مي گذاشت براي شوهرش گذاشته بود طلاق نمي گرفت.دو ماهي از طلاقش مي گذشت که فهميد حامله است.مدام بد و بيراه مي گفت پشت سرش.که يک عمر بچه نخواسته و اين دم آخري از حرص دلش اين را وبال گردن ثريا کرده.مي گفتم: جاي بد و بيراه برو بهش بگو که بچه داري ازش، بگو خرجش با اونه.مي گفت حوصله اش را ندارد.مي گفت بگويد هم قبول نمي کند، بي چشم و رو است و آبروريزي مي کند.بايد دادگاهيش کند و حوصله ندارد.

مي گويم:«پس وفات همينقدر بود؟ ثريا که بياد منو مي ندازي دور؟»

سرش را مي اندازد پايين.

نزديکش مي شوم.مي گويم:«چي شد؟ ناراحتت کردم؟ شوخي مي کردم به خدا...»

آرام سرش را مي چرخاند و بالا مي آورد،مثل عقربه ي ثانيه شمار ساعت که سربالايي برود بين 7 تا 10، تيک، تيک، تيک.

دنبال چيزي مي گردم که بگويم و خوشحالش کنم.

پيدا مي کنم.

مي گويم:«آ... ديروز با ثريا حرف زدم.تلفني»

سرش را به چپ و راست تکان مي دهد:«چچي...»

_:«چي گفت؟ الان مي گم.اول همه حال تو رو پرسيد»

لبخند مي زند.

_:«بهش نگفتم اذيتم مي کني»و چشمک مي زنم.

مي خندد.مي گويد:«حا حا ...»

_:«حالش خوبه؟آره، خوبه خوب»

_:«بببچ...»

_:«بچه شم خوبه»و مي زنم روي زانوش و مي خندم.

اخم مي کند.سعي مي کند با دستهايش آستينم را بگيرد و بکشد.دستم را تند مي کشم:«آخ ببخشي.حواسم نبود»

کسي در مي زند.از روي تخت بلند مي شوم.تند مقنعه ام را مرتب مي کنم.داد مي زنم:«بله؟»

در را باز مي کند و مي آيد تو.مجيد است.سلام مي کند.

_:«سلام.چرا در مي زني.ترسيدم»

مي خندد.نزديک مي آيد،نزديک سامان.

مي گويد:«در زدن مگه ترس داره؟»

مي گويد:«خب آقا سامان، تو چطوري؟» و پنجه هايش را توي هوا مي گيرد و مثل اينکه خمير ورز بدهد انگشتهايش را تکان مي دهد.

سامان مي خندد و سعي مي کند دراز بکشد.مجيد کمکش مي کند.تا دو هفته پيش ثريا خودش سامان را ماساژ مي داد.قبل رفتنش به مجيد ياد داد چه بکند.مي دانست سامان نمي گذارد دست من بهش بخورد.مي روم و دفتر را از کنار پاي سامان برمي دارم.مجيد پاي چپ سامان را راست مي کند و پيژامه اش را تا انتهاي ران بالا مي دهد.و از مچ پا، انگار که سيخ کباب درست کند، نرم مي گيرد و بالا مي رود.دفتر را مي گذارم روي عسلي فلزي کنار تخت که بروم بيرون.

داد مي زند:«اِ... جک»

«ج» و «ک» هيچ کدام کش ندارند، راحت مي گويد جُک.

مي گويم:«آها، کجا بود؟» و دفترش را از روي ميز برمي دارم.

مجيد مي گويد:«اِ ؟! جکم مي گي واسش؟» و مي خندد، آرام.

دفتر را باز مي کنم.آنجايي که مداد کنارش است.توي همان صفحه است.اول ريز مي خندم.بعد بلند مي خوانم:«يه روز يه P  حامله مي شه، مي شه B»

مي خندم.مجيد هم مي خندد.ياچه ي ديگر پيژامه اش را هم بالا زده.کف پاهاي سامان را گذاشته توي سينه اش.آرام جلو عقب مي برد و زانوهاش را خم مي کند.

 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/524




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)