آخرین به روز رسانی : 17 دی 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از محمود قلی پور



به در اتاق خواب‌مان تکیه داده‌ام. به تو نگاه می‌کنم که هنوز پشت به من، روبروی آینة میز آرایشت موهای خیست را خشک می‌کنی. صورتت خیس است.

آب ، عرق و اشک. از چهره متفکرت پیداست که می‌خواهی کار بزرگی کنی.

از آن خیسی گذرایت هرگز هیچ چیز نفهمیدم.

تنها توی اعوجاج آینه، لبهای ترک خورده‌ات به خوبی معلوم است که با لرزش چیزی زمزمه می‌کنند. انگار هرگز خشکی لب‌هایت درمان نمی‌شود. به من نگاه می‌کنی. از انعکاس تصویرم همه چیز را می‌فهمی. سرت را برمی‌گردانی و نگاهم می‌کنی. بی‌آینه. صدایم می‌زنی یا سرم داد می‌کشی؟ نمی‌دانم. شاید هم محبت می‌کنی. شاید هم گله. صورتت دیگر آن حس و حال چند سال پیش را ندارد. چند سال پیش بود؟ باور  نمی‌کنی اگر بگویم حتی نمی‌توانم از روی حالت صورتت بفهمم چه می‌خواهی بگویی. بلند می‌شوی و بغلم می‌کنی. تازه می‌فهمم که هنوز هم دوستم داری و با هیچ چیز عوضم نمی‌کنی. تازه می‌فهمم که تمام این لب جنباندن‌ها و برگشتن‌ها یک جور ابراز علاقه بود. به دست‌هایم فشار می‌آورم که از تنه‌ام فاصله بگیرند تا شانه‌هایت را برای یک بار دیگر بگیرند تا من هم نشانت دهم که چقدر دوستت دارم.

نمی‌توانم.

صبح زود از خواب بلند شدیم. تو زودتر بلند شدی و پتو را کنار انداختی. ساحل که تابستان و زمستان نمی‌شناسد. سر صبح همیشه باد دارد. ساعت پنج صبح رو به دریا نماز می‌خواندی. سلام آخر نمازت بود. سرت را چرخاندی به راست، بعد هم چپ، باز هم چشم‌های بازم را دیدی. چیزی گفتی. لباسم را پوشیده‌بودم. صبح سردی بود. جداشدن از تو را می‌گویم. بدنت داغ بود. هنوز هم داغی.

توی سنگر سه نفر هستیم. من، سیاوش و محسن. محسن از سه تا پنج کشیک می‌دهد و بعد همه بیدار می‌شویم. شب عملیات است و هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی خشم هیچ کس را بگیرد، حتی امیرعلی که هیچ وقت خشمگین نمی‌شد. هر کسی جای ما بود، همین‌طوری می‌شد. حتی امیرعلی که هفت ماه است منتظر امیرحسین شان است.

توی سنگر چهار نفر بودیم. به سختی می‌توانستیم با هم بخوابیم. اما با هم بودن غنیمتی بود که اینجا بدست آوردیم. ساعت یک تا سه آن شب نوبت علیرضا بود که کشیک بدهد. ساعت سه صبح باید مرا بیدار می‌کرد. بعد از او نوبت کشیک من بود. بیدارم نکرد، خیلی مهربان بود. بیدار که شدم نور آفتاب مستقیم از روزنه بالای سنگر می‌خورد به چشم‌هایم. چشم‌هایم را مدام باز و بسته کردم تا به نور عادت کنم. ناگهان متوجه شدم که سر علیرضا روی سینه‌ام است. ترسیدم. اگر خوابش برده‌باشد و مرا بیدار نکرده‌باشد، بی‌شک دشمن از ما عبور کرده و گزارش هم که نداده‌ایم، فرمانده ما را مقصر می‌دانست. 

خیلی دوست داشتم که همه چیز خواب باشد. بیدار نشدن من، خواب بی‌موقع علیرضا و عبور دشمن، مواخذه فرمانده. نه! اصلاً دوست داشتم وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم همه چیز خواب باشد. حتی جنگ. دوست داشتم وقتی چشمم به نور عادت می‌کند و کامل بازش می‌کنم، فقط تو را ببینم که پرده را کنار زده‌ای و نور را مستقیم تابانده‌ای به چشم‌هایم و خودت نشسته‌ای پای جانمازت، رو به دریا نماز می‌خوانی. ای کاش بعد از باز شدن کامل چشم‌هایم، می‌دیدم که دریا آرام است و همه مردم دنیا مهربان شده‌اند. مردم کشور آن‌طرف دریا که بیدار می‌شوند برایمان دست تکان بدهند و به هم صبح بخیر بگوییم. به نور خورشید عادت کردم.

چشم‌هایم باز شده بودند. بدجور به واقعیت عادت کرده‌بودم. سر عیلرضا روی سینه‌ام بود. خیلی مهربان بود. وقتی نوبت کشیکش می‌شد تا صبح جای همه کشیک می‌ماند. روی سینه‌ام خوابیده بود، رویا! وسط جنگ بودیم. دستپاچه بلند شدم. سر علیرضا از روی سینه‌ام سُر خورد و رفت روی شکمم و لغزید روی پاهایم و افتاد کف سنگر و خورد به سر سیاوش و کشیده‌شد روی دستهای محسن. همه بلند شدیم. سقف سنگر کوتاه بود. کوتاهِ کوتاه. علیرضا دم ورودی سنگر نشسته‌بود. دست‌هایش دو طرف بدن رها بود. سرش زیر پاهای ما. سینه من و سر سیاوش و دست محسن و لباس علیرضا خونین بود. هیچ اتفاقی نیفتاد. پشت سری‌هایمان فرماندهی را خبردار کرده‌بودند. مثل باران‌های کنار دریا روی سرمان بمب ریختند. آسمان خیلی نزدیک شده‌بود. سقفش کوتاه شده‌بود. وقتی برگشتیم عقب همه را تنبیه کردند. حتی یک نفر نخواست که برای دلداری آن سری که از روی سینه‌ام لغزیده بود، لبش را جمع کند و یک پلک بزند یا دو دستی محکم بازویم را بگیرد و بگوید... نمی‌خواستم چیزی بگوید اما باورت می‌شود رویا! آمد و گفت.

« هتل رفته بودید؟»

ما سه نفر فقط همین یک خاطره را داریم. همه بچه‌ها اینجا از این خاطره‌ها دارند. سنگر کنار ما هم سه نفر هستند. چهار نفر بودند. همه‌شان تازه از یک مدرسه دیپلم گرفته‌بودند. روز اوّلی که آمدند، هواپیماها برای خوش آمد گویی آمدند بالای سرشان. چه ذوقی کرده‌بودند. شرط می‌بندم جز تَرکه ناظم مدرسه تاکنون هیچ چیز خشنی را به این نزدیکی ندیده‌بودند. فقط چند ثانیه ذوق کردند. خندیدند. اما حالا دو ماه است که سه نفرشان، فقط سه نفرشان بهت زده‌اند. وقتی کنسروهای شام را پخش می‌کردم دیدم که لب به غذای نهارشان نزده‌اند و بهت زده به کوله دوست‌شان خیره هستند. ما هم دو ماه فقط به کوله علیرضا نگاه کردیم.

بوی نهارت همه خانه را پر کرده‌است. برنج را روی میز می‌گذاری و بشقاب قیمه را بینمان. برای من هم غذا می‌کشی. می دانم خسته هستی که اصلاً نگاهم نمی‌کنی. هفته قبل فهمیدم که کلی با مدیر مدرسه‌تان صحبت کرده‌ای تا قبول کند که برای نهار بیایی خانه. دستم حرکت نمی‌کند، رویا! قاشق را دهانم می‌گذاری. ادویه‌اش را زیاد ریخته‌ای. با مانتو و مقنعه تند تند غذایمان را می‌خوریم و مرا سر جایم می‌گذاری و می‌روی دوباره سر کارت. دیشب گفتی که باید تلفن همراه بخریم. تا همیشه از حالم خبر دار شوی. اما بعدش سرت را توی بالش فرو بردی. شانه ات می‌لرزید. خیلی زور زدم که از جایم حرکت کنم و بیایم و کنارت بنشینم و دست بگذارم روی سرت و نوازشت کنم. اما این کار را هم خودت کردی. آمدی و مرا بردی کنارت. از صدای قلبت فهمیدم که تنها نصف این گریه برای بی‌حرکتی و گم بودن من است. بقیه‌اش به خاطر حرف‌های مادرت بود.

« ولش کن. تو جوونی دختر. بسه. تا کی می‌خوای این کارها رو ادامه بدی؟ یه نگاه به خودت کردی؟ بلند شو برو جلو آینه خودت رو نگاه کن. بلند شو...»

به زور بلندت کرد و برد جلو آینه. بازویت را محکم گرفت و کشید سمت آینه. بازویت درد گرفت یا نمی‌خواستی خودت را ببینی که صورتت را درهم کشیدی؟ نمی‌توانستم نگاهتان کنم. انگار یکی پا گذاشته‌باشد روی گلویم. اما چه کنم که نمی‌توانم تکان بخورم. مجبور بودم به تو نگاه کنم. پشت به در و رو به آینه.

« همه پوستت چروکیده شده، بدبخت! داری دیوونه می‌شی.»

پدرت لبه تخت نشسته‌بود. می‌ترسیدم نکند بیفتد. سرش را تکان داد. بلند شد که ازاتاق برود بیرون، جلویم ایستاد. سرش را انداخت پایین و آرام گفت.

« دیدی؟ چیکار باهاش کردی؟»

یعنی واقعاً تو فکر می‌کنی همه چیز تقصیر من بود و هست؟ مادر علیرضا هم همین را به من گفت.

« با پسرم چیکارکردی؟»

مادرت دو دستی شانه‌هایت را تکان داد که مجبور شوی خودت را توی آینه نگاه کنی. سرت را بلند کردی. مادرت دستش را برداشت. شانه‌هایت تکان می‌خورد.

« شدی مثل پیرزن‌ها. تمام صورتت چروکیده شده.»

گریه کن. صورتت هنوز مثل چند سال پیش جوان است. فقط لبهایت خشک است. کمی آب می‌خواهند. گریه کن. شانه‌هایت را بیشتر تکان بده. لبهایت را ببین. حسابی تشنه‌اند.

همه اینها را وقتی فهمیدم که صدای گریه‌ات آهسته می شد. بعد حرف های مادرت یادت می‌آمد و بعد دوباره هق هقت تمام خانه را زیر و رو می‌کرد.

شب عملیات که همه چیز زیر و رو می‌شد. من و سیاوش و محسن کنار هم بودیم. ده دقیقه که گذشت دیگر هیچ‌کدامشان را ندیدم.

گریه‌ات که تمام شد، سرت را کمی عقب بردی و به صورتم نگاه کردی. هنوز زیبایی. روی تخت رهایم کردی و رفتی جلو آینه و حسابی خودت را آرایش کردی. آمدی، بغلم کردی. صورت و پیراهنم سرخابی شده‌بود. تنها تشنه  بودی.

ساعت یازده شب است و ما سه ساعت است که وسط محوطه بین سنگرها ، روبروی چادر فرمانده نشسته‌ایم. یک ساعت گذشت، وسط راه بودیم. محسن آرام زیر لب گفت.

« داریم می‌ریم کربلا.»

سیاوش لبخندی زد و بلافاصله گفت.

« کدوممون شبیه اون هفتاد و دو نفر هستیم.»

محسن ترسید. سیاوش کم کم فهمید که می‌رویم که برنگردیم. سه ساعت بعد من کنار سر شکسته سیاوش بودم. سرشکستگی‌اش برای من مانده‌بود. وسط سینه شکافته محسن خبری از ترس جمله‌های سیاوش نبود. فرمانده را دیدم که آمد بالای سرم و لبخند زد و رفت. باورت نمی‌شود اگر بگویم که وسط این همه خون و خاک هوس قیمه بادمجان مادر را کرده‌بودم. وقتی هم که بابا را می‌بردند غسالخانه، مادر آمد خودش را انداخت توی بغلم و زار زار گریه کرد. پیراهنم خیس اشکش شده‌بود و نم را روی پوستم حس می‌کردم. گفت.

« مردم! یادگار علی منه. هرکاری واسه علی من می‌کردید واسه این هم بکنید.»

می‌خواستم به مادر بگویم که فردا قیمه بادمجان درست کند که همیشه برای بابا درست می‌کرد که بغضم ترکید و چادر مادر خیس شد.

هردویمان تشنه‌بودیم. محسن و سیاوش هم که رفتند، حس عجیبی داشتم. این را فقط می‌خواهم به تو بگویم که آن لحظه‌ها فکر می‌کردم که دیگر وظیفه‌ام را انجام داده‌ام. منظورم فرستادن محسن و سیاوش است، به کربلا. و من که جزو آن هفتاد و دو نفر نبودم. از این فکر عذاب وجدان گرفتم. سرم را آرام گذاشتم روی کیسه سنگر و پاهایم را جمع کردم. دست‌هایم را گذاشتم لای پاهایم و خوابیدم. همه می‌دویدند عقب. خوابم می‌آمد و حاضر نبودم این خواب را با هیچ چیز عوض کنم. هیچ وقت به این راحتی نخوابیده‌بودم، رویا!

به هزار زور و زحمت توانستم شماره تلفن مدرسه را از لیست پاک کنم. خانه‌مان هنوز هم کنار دریاست. پرده را کنار زده‌ای و من پشت به در و رو به آینه به سختی می‌توانم بازی بچه‌ها را با آب ببینم. صدای جیغِ ترسشان چند ثانیه بیشتر کش نمی‌آید، بعد تند می‌دوند سمت مادران‌شان و دیوانه‌وار می‌خندند و خودشان را می‌اندازند توی بغل مادران‌شان. وقتی مطمئن می‌شوند که با گرمی آغوش مادرانشان دریا جرات نمی‌کند ‌اذیتشان کند، دوباره می‌روند و پایشان را توی آب فرو می‌برند و باز هم جیغ می‌کشند و هزار بار این کار را می‌کنند تا اینکه یک بار وقت رفتن به آغوش مادر، همانجا خوابشان ببرد.

نیم ساعت تا نهار مانده‌است. ساعت را گذاشته‌ای روی میز آرایشت. دریا آرام است  و زن‌ها کنار هم نشسته ‌ند و با هم  گپ می‌زنند. صدای آواز دختر دایی گمشده ساحل را پر کرده‌است. سر ظهر فقط مسافرها کنار دریا می‌مانند. دریا پریشان است برعکس روزهای جنگ. از این آهنگ هم دیگر خوشم نمی‌آید. دلم آشوب است. این طولانی‌ترین نیم ساعت عمرم است. وقتی رفتم که شماره مدرسه را از دفتر پاک کنم باورم نمی‌شد که بیست و هفت سال است که منتظرم هستی. روی جلد قهوه‌ای بد رنگ دفتر مرد نوشته‌بودند مفقودالاثر. یاد بیست و چهار سال پیش افتادم، همان شبی که پدرت وقت بیرون رفتن از اتاق گفت.

« دیدی؟ چیکار باهاش کردی؟»

دو ماه از آن نیم ساعت می‌گذرد. نه غذا خورده‌ام و نه خوابیده‌ام. امروز پدرت آمد خانه. مشکی تنش بود. چقدر پیر شده دایی. دو دقیقه طول کشید تا از در خانه برسد به اتاق خواب‌مان. مستقیم آمد سراغ من. یک دقیقه تلاش کرد تا بلندم کند و محکم بکوبد زمین. گفت که با دریا ازدواج کرده‌ای. نمی‌فهمم. شیشه‌ام شکست. مطمئنم که یک روز پشیمان می‌شوی. حالا چند پاره‌های سر و سینه و دستم وسط کلی کاغذ غریبه، گیر کرده‌است.  نگرانی‌ام از این است که نکند بعد از آن پشیمانی بیایی خانه و ببینی که عکسم پشت در رو به آینه نیست.

 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/523




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)