آخرین به روز رسانی : 16 دی 1388

  • Currently 4.6/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4.6/5 (8 : کل آرا)

داستانی از تیمور آقا محمدی

- « به کجا؟ اصلاً كجا را داريم مگر؟»

زن مي‌گويد:

- « نمي‌دانم؛ ولي بايد رفت.»

- « من مي‌ترسم.»

زن دست مي‌برد سمت گل هاي رزي كه بايد فردا كه از خواب بيدار مي‌شود، اولين چيزي كه مي‌بيند، آن ها باشد و ذوق كند و حالا كه پلاسيده اند و خسته مي‌شود زود.

مرد دو تا سيگار روشن مي‌كند. زن كه مثل گنجشك باران خورده اي زير پرهاي مرد فرو رفته و مي‌لرزد، واژه‌ي سيگار را مي‌گيرد.  سيگارشان هيچ ماركي ندارد.

زن مي‌ماند كه چه طور «او» او را از هيچ، وجود داده است بر سفيدي دلهره آور كاغذ و حال كه خسته است از همه چيز و حتا از «او».

- «من نمي‌خواهم آن كاري را بكنم كه «او» مي‌خواهد. مي‌خواهم به مسافرت بروم. گل هاي زرد پرورش بدهم . اسپاگتي مرغ درست كنم. مي‌خواهم زير باران، دراز بكشم روي سنگفرش حیاط، تا باران به درون ام نفوذ كند. من سرنوشت خودم را خودم باید ورق بزنم.»

-« فكر مي‌كني من نمي‌خواهم؟»

-« پس يك كاري بكن؛ من ديگر نمي‌توانم ادامه بدهم.»

مرد، دست مي‌برد ميان موهاي خود؛ سرد است. هر چه مي‌كند نمي‌تواند كلمات مو، زلف، گيسو يا هر چه هست را گرم نگاه دارد.

تنها به كشف حسي نزديك مي‌شود، شبيه حلول شعر در اواخر يك شب باراني.

-« وقتي كه مثل يك قزل‌آلاي نر، چرخ مي‌خورد و لگد مي‌زند، لرزه‌هاي‌اش به رگ‌هاي‌ام نفوذ مي‌كند. دوست اش مي‌دارم و تو را بيش تر.»

زن دستي به كمر، مايل به سمتي و خسته، مي‌رود زير نگاه مرد و گونه هايش به سرخي مي‌گرايد، نمی‌بیند ولی کاملاً حس‌اش می‌کند.

زن سطرهای جاری در کتابی از گنجه را زمزمه می‌کند؛ و بعد:

-« چه كار كنم؟ مگر تو هيچ وقت دل ات براي امیررضایمان تنگ نمي‌شود؟»

- «چرا... ولي...»

-« ولي چي؟ چون حالا زنده نيست و من ادا درمي‌آورم؟ چون از بچه، فقط واژه اش متعلق به ماست، نه چيز ديگري؟»

زن دراز مي‌كشد كف آشپزخانه. مرد سيگار ديگري روشن مي‌كند و مي‌گذارد گوشه ي لب خود.

-« نمي‌خواهم . ديگر هيچ چيز نمي‌خواهم . نه از تو، نه از زندگي.»

در سطرهای میانی، زن برای همیشه چشم‌هایش را از دست می‌دهد و مرد، تنهاتر از قبل باید به زندگی ادامه دهد. «او» مجدانه از آن‌ها می‌خواهد تا بچه‌شان را در یک عصر آبان‌ماه در بیمارستانی در پاراگراف‌های بعدتر، سقط کنند و مرد فقط بیرون بیمارستان بایستد و سیگار به سیگار کند تا شب هی، منگ.

مرد فكر مي‌كند براي لمس زندگي، به هواي بيش‌تري احتياج دارد. پنجره‌هاي پذيرايي را باز مي‌كند؛ هواي بيرون سنگين تر است و روشنايي كوچك‌شده‌اي آن دورها پيداست.

«نه هگل

            نه اسپینوزا

           نه مارتین هایدگر

من

من گلایولی برای‌ات فرستادم

سرخ

سبز

من

من کنار آن ساحل گرم

ایستادم و برای‌ات اشک ریختم

مرد می‌گوید و به چشم‌های حالا نداشته‌ی زن نگاه می‌کند.

-« سنگ‌دل‌ترين قاتلان هم دليلي براي كارهاي‌شان دارند. اما من چي؟ بدون هيچ دليلي بايد بارها تو را بكشم، در هر كجا از این داستان لعنتی كه باشي. حتا مورسو هم دليلي براي قتل‌اش داشت: آفتاب. من بدبخت ترين قاتل دنيا هستم. شبیه مرا در هیچ کتابی نخواهی یافت؛ حتا دليلي منطقي براي نگه‌داشتن اسلحه در كشوي ميز تحرير يا در ته يك چمدان سورمه‌اي يا هر جاي ديگر ندارم.»

با خواندن هرباره، شخصیت‌ها زنده می‌شوند و بچه‌شان سقط می‌شود، زن چشم‌هایش را از دست می‌دهد، مرد به چشم‌های زن شلیک می‌کند در یک صبح بهاری و برای قدم زدن به پارک پشت شهرداری می‌رود و به اردک‌های سفید و سیاه غذا می‌دهد. هر بار و هر بار. بعد از پایان خواندن، زندگی آن‌ها در تاریکی ادامه می‌یابد تا خوانشی دیگر که باز جان بگیرند و به اجرای سرنوشت محتوم خویش بپردازند.

حوصله ي زن سر مي‌رود. دل‌اش خورشت خلال بادام مي‌خواهد با دانه‌هاي درشت غوره؛ اما گرسنه اش نيست. يعني هيچ وقت نبوده، مگر در مواقعي كه «او» بخواهد، آن وقت شروع مي‌كند به خوردن چيزي كه هيچ طعمي‌ندارد و بايد. زن به آن بعدازظهري فكر مي‌كند كه براي اولين بار بستني‌شان را از آخرین طبقه آن بستنی هفت طبقه‌ي هلندي  انتخاب کردند، با مرد، در ساحل يك درياي گرم و فهميد كه چقدر عاشق خانواده‌اش است،  و گريه كرد.

- « اي كاش كمي‌خودمان بوديم، آن وقت... .»

مرد، كونه ي سيگار را پرت مي‌كند  به تاريكي ميان كلمات، كه به چيزي برخورد مي‌كند و ريزه‌هاي نور به اطراف پخش مي‌شوند. دست زن را مي‌گيرد: سرد است.

- « خوبي خوانش اين بود كه لااقل هيچ وقت سردمان نمي‌شد.»

- «تحمل سرما به تن دادن به کارهای اجباری می‌ارزد. وقتی کسی سطرهای زندگی ما را می‌خواند، دچار رعشه می‌شوم و دلم می‌خواهد کلمات درون‌ام را در حاشیه کتاب بالا بیاورم.»

- «من، تو، «او» ... .»

- «بلند شو برويم. ديگر كسي نمي‌تواند منصرف‌ام كند؛ نه «او» و نه هيچ نویسنده‌ی ديگر؛ دهان هیچ فیلسوفی نمي‌تواند قانع ام كند. باید رفت. آن جا کسی هست که ما را می‌فهمد، می‌دانم.»

- «امشب چه كلمات سردي دور و برمان است؛ من می‌لرزم.»

- «برويم؛ ديگر نمي‌توانم به چشم‌هاي تو شليك كنم نه در این داستان، نه در هیچ‌جای دیگر.  من دوستت دارم؛ تو مخاطب شعرهاي مني!»

- «وقتی «او» آخرین نقطه داستانمان را گذاشت، زندگی ما شروع شد؛ تاریک و روشن. با هر خوانشی کار ما آغاز می‌شود و در فاصله‌ي دو خوانش گم می‌شویم در فضا... می‌ترسم.»

 زن سعي مي‌كند كلمه‌ي عشق را در لابه‌لاي ذهن‌اش گرم نگه دارد، دستي در دست مرد و دستي ديگر بر شكمِ حالا بر آمده‌اش، راه مي‌افتد به سمت خالي كلمات.

زن پناه می‌برد به آن تصویر برگرفته از کتاب‌های در گنجه و آویزان آن ضریح مشبک نقره‌ای می شود در ذهن، تا روشنایی چشم‌هایش را از او بجوید تا بتواند از مرگ فرزندِ در شکمش جلوگیری کند در سایه مهر او:

- «السلام علیک یا ضامن آهو

زن و مرد بیرون از فضای داستان، پا مي‌گذارند بر واژه‌‌ي خشن خيابان. نوری آن دورها پیداست، مرد نگاهی به تابلوی کنار خیابان می‌اندازد:   مشهد مقدس..... 10 کیلومتر

آرام‌آرام و به ناگاه، کورسویی از کبوتری سفید، چرخ‌زنان آن دورها مقابل چشمان زن جان می‌گیرد و او نوری بلند بالا را می‌بیند که به سمت او گام برمی‌دارد،‌ آرام آرام... .



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/521




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)