خب بياد! مثل بقيه كه تا مقر مي آن و وقتي مي فهمن از اونجا به بعد از دستشويي و آينه و سرويس بهداشتي خبري نيست بر مي گردن» و باز هر دو خنديديم. همان قدر كه از مليكا چيزی نمي دانستم رضا را مي شناختم. خيلي پيشتر از جنگ. خيلي پيشتر از آنكه به عنوان آقاي مهندس خبيري رئيس موسسه مان باشد. حتي پيشتر از آنكه فرماندهي گروهانمان شود. هردو در يك دانشگاه درس خوانده بوديم. از همان اوايل جنگ با هم جبهه رفته بوديم و روزها و شبهايمان را با هم گذراندهبوديم تنها در مجروحيتها كنار هم نبوديم و مرخصيها. به اين ترتيب او كه مي رفت من مي ماندم و او كه مي ماند من و البته بسياري از مرخصي هايش را من جاي او ميرفتم تا مادرم بيش از حد دلتنگي نكند. رضا هم مثل من هيچوقت نه فرصت ازدواج پيدا كرد و نه به خانواده اش اجازهي انتخاب داد. اصولاً شخصيت خاص او مانع از دخالت ديگران حتي پدر و مادرش در امور شخصياش ميشد. اوقات فراغتش زمان جنگ شده بود شناسايي مقرهاي دشمن و شبيخون هاي شبانه، زمان صلح هم تفحص شهيدان و پاكسازي مناطق جنگي. شايد رضا در نظر ديگران مرد عجيبي بود. با آن هيكل تنومند و محاسن انبوه. با انگشتري عقيق درشتي كه هميشه بر دست راست داشت و پلاك شناسايياش كه حتي زمان صلح نيز بر گردنش ميآويخت. با غيبتهاي گاه به گاهي كه در فواصل تفحصها از جمع بچه ها داشت و هيچ كس نميدانست در اين مدت كجاست و چه ميكند حتي من. به قول دوستان احتمالاً در غار حرايش به عبادت و راز و نياز ميپرداخت. در سمت رئيس زمين تا آسمان با سمت فرماندهي اش در گروه تفحص تفاوت داشت. هرگز كسي در موسسه فريادش را نشنيده بود، هيچ كارمندي را به سختي توبيخ نكردهبود و جز در موارد ضروري به كسي دستور نميداد. اما در منطقه رضاي ديگري بود. فرماندهي بود سختگير و خشن كه اگر قدمي به اشتباه ميرفتي، اگر ذرهاي از مسووليتت شانه خالي ميكردي به سختي توبيخت ميكرد. ميگفت: «اين خاك مقدس است. اينجا حرم يار است. اينجا همان طور موسي است». هرگز نديده بودم با پوتين در منطقه راه برود. نرسيده به مقر پوتينها را ميكند و كناري ميانداخت و براي خودش زمزمه ميكرد:«فخلع نعليك! انك بالواد المقدس طوي». رضا براي ديگران هرچه بود براي من از برادر نزديكتر بود و از پدر مهربانتر. نه تنها دوست بوديم كه چشم و گوش هم شده بوديم. از دو برادر به هم نزديكتر بوديم كه سر و كلهي اين دخترك پيدا شد.
رضا خنديد و گفت: «گفته فردا حضوري خدمت ميرسم تا شرايط و مقدمات را بدانم. حالا چه طور فردا بهش بگم كه خانوم محترم اونجا يك منطقهي نظاميه كه اين وقت سال پشه نميتونه از شدت گرما توش پرواز كنه؟» . من صدايم را نازك كردم و با عشوه گفتم: «وا! خب اين كه چيزي نيست برادر رضا! من با خودم بادبزن ميآرم.» . رضا به قهقهه خنديد و گفت: «خوبه نگفتي كولر گازي ميآرم!». با اين حرف شليك خنده مان به هوا رفت.
دخترك بسيار آراسته و موقر روي صندلي نشست. به سرعت از دفتر بيرون دويدم. رضا در آبدارخانه براي خودش چاي مي ريخت. عادت داشت هميشه خودش چايش را بريزد. هيچوقت نميگذاشت آبدارچي موسسه برايش چاي ببرد. مش ابراهيم هميشه سر اين موضوع از رضا گله داشت. تا مرا ديد گفت: « شما يه چيزي بهش بگين آقا مرتضي! آخه رئيسي گفتن. مرئوسي گفتن. اينطور كه نمي شه كه. پس منو براي چي استخدامم كردين حاجي؟» . رضا خنديد و با محبت به شانه اش كوفت: « به خاطر صفات مشدي!» و چايش را با دو حبه قند هميشگي برداشت كه دست روي شانه اش گذاشتم و به اتاقش اشاره كردم. مش ابراهيم كنار من ايستاد و در حالي كه دور شدنش را نگاه ميكرد گفت « مرتضي! به خدا اين مرد جواهره. خودش حفظش كنه». خنديدم و گفتم:.«براي كي؟ براي من؟». مش ابراهيم سري تكان داد و خنديد. گفتم: «حالا رئيسمون نميذاره براش چايي بريزي واسه ما هم نميريزي؟».
به سرعت چاي داغ را سركشيدم و به اتاق رضا رفتم. بوي خوش عطر دخترك هواي اتاق را سنگين كرده بود. رضا با سري فرو افتاده و ابرواني گره خورده به حرفهايش گوش ميكرد.
- شما توي دانشگاه هم اين رو گوشزد كرديد كه بسياري از خانومها به دليل رقت احساساتشون به محض شنيدن حرفهاي شما براي اومدن به مناطق جنگي به شما مراجعه كرده اند و باقي قضايا. اما باور كنيد من عزمم راسخ است. اگر شما هم منو با خود نبريد با گروه ديگهاي مي رم.
رضا سرفهاي كرد و از پنجره به دورها نگاه كرد.
- من خدمتتون عرض كردم خانوم سجادوند كه شما ميتونيد با كاروانهاي زيارتي تشريف ببريد. اجازه بديد ما اين منطقه را پاكسازي كنيم بعد با خيال راحت براي ... براي يافتن گمشدهتون بريد.
دخترك پا عوض كرد. برق كفشهاي سياهش چشم را ميزد. چادرش را مرتب كرد و با طمانينه پاسخ داد: « ببينيد حاج آقا! اين سفر براي من خيلي مهمه. من نمي تونم همهي دلايلم رو اينجا خدمتتون بگم. اگر شما از اين مي ترسيد كه من هم نيمه راه خسته بشم و زحمت برگردوندنم به دوش شما بيفته مطمئن باشيد كه اينطور نخواهد شد. به فرض محال هم كه اينطور باشه من همهي هزينهها و خسارات احتمالي رو تقبل ميكنم. خوبه؟ صورت رضا يك لحظه تيره شد. براي اولين بار سر بلند كرد و به دختر نگاه كرد. در نگاهش برق شماتت و خشم را ديدم. ميدانستم كظم غيظ ميكند. با صدايي بم و خفه گفت: «من از هزينه و خسارت حرفي نزدم. من از گلهايي حرف مي زنم كه در دل اون خاكها دفن شده اند. بي كفن و بي وطن و شايد اين اولين و آخرين باري باشه كه كسي دنبالشون مي گرده و سراغشون رو مي گيره».صورت دخترك سرخ شده بود. چادر را محكمتر روي صورتش كشيد و با صدايي لرزان گفت:«نامزد من هم يكي از همين...» و حرفش را نيمه كاره فرو خورد. لرزش شانههايش به رضا فهماند كه سخت رنجيدهاست. با كلافگي نگاهم كرد. شانه بالا انداختم. صداي رساي دخترك سكوت را شكست.
- من مصرم كه با شما به اين سفر بيام. ظاهرا نتونستم شما رو متقاعد كنم. با اين وجود مي تونم بپرسم فرماندهي شما كيه؟ شايد ايشون شرايط و دلايل منو بهتر درك كنند.
بي اختيار خندهام گرفت. با ديدن چهرهي برافروختهي رضا خندهام را فرو خوردم و براي اولين بار به حرف آمدم: «ميبخشيد. حاج رضا خودشون فرماندهي گروهان هستند. به ايشون در اين زمينه اختيارات تام داده شده».
دخترك آهي كشيد. دستههاي كيفش را در مشت فشرد. از روي مبل بلند شد و بي كلامي به سمت در رفت. رضا يكباره صدايش كرد
- خانوم! لطفا چند لحظه بنشينيد.
دخترك برگشت و به استفهام نگاهمان كرد. چشمهاي روشنش از من به رضا چرخيد.
- حالا به عنوان فرمانده مي تونم دلايلي رو كه مي خواستيد شرح بديد بدونم؟
سرخي شرم بر گونههاي دخترك دويد. يك لحظه به من نگاه كرد و بعد به رضا. معناي نگاهش را هر دو به وضوح دانستيم. از اتاق خارج شدم تا راحتتر گفتگو كنند. فكر ميكردم رضا حتما به من خواهد گفت!
نگفت!
بعدها مليكا اشكهايش را با سرانگشتانش سترد و برایم تعريف کرد:«انسان مومن و مبارزي به نظر ميرسيد. اواخر جنگ بود که از من خواستگاري كرد. بي تامل پاسخ مثبت دادم. پدر اما به دلیل خون اشرافی و وابستگی اش به دربار سابق به شدت مخالفت کرد».
سيگاري آتش زدم و دودش را از دهان به بيرون فرستادم.
- چرا عازم جبهه شد؟
مليكا درچشمهايم نگاه كرد. مثل وقتي كه رضا نگاهم ميكرد تنم لرزيد و سرد و گرم شدم. گفت: «چه اهميتي داره ؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم. بگذار آبروش محفوظ باشه».از وراي دود سيگار نگاهش كردم. چقدر شبيه رضا حرف ميزد. انگار در همين چند ماه همسفر شدن با او همهي خصوصياتش را به خود گرفته بود.
- مي خوام بدونم.
و با سرسختي در چشمهايش خيره شدم. كنجكاوي را در چشمهايم مي خواند. لبان خشكش را با زبان تر كرد و آهي كشيد: «راستش هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم كه چه شد كه پدر يكباره بعد از اونهمه دعوا و مرافعه و تنها با يك گفتگوي خصوصي با مهديار به ازدواجمون رضايت داد. بعدها وقتي رفتار دو گانه اش رو ديدم پي به اهدافش بردم. در خانه نماز نمي خوند. خيلي از مقدسات رو به تمسخر ميگرفت. برعكس در مجامع عمومي مسلمانتر از او پيدا نمي شد. به عنوان مهندس ماشينها و ادوات جنگي راهي جبهه شد. ميگفت براي تضمين آيندهي شغلياش ضروريه. ميگفت بايد از جبهه هم يه عكس يادگاري داشته باشه به عنوان مدرك. پدر هم با او موافق بود. در واقع به داشتن چنين داماد دوراندیشی افتخار ميكرد. خوب با هم جور بودند». با اين حرف ابرو در هم كشيد و با تنفر سرتكان داد.
بي اختيار نعره زدم: «تو چي گفتي؟ قبول كردي كه با ما بياد؟»
-آره!
-حاجي! جان مادرت! گرفتي ما رو؟
خنده اي كرد: «نه به جون مرتضي!»
با دلخوري از روي صندلي بلند شدم تا به اتاق خودم بروم. در ميان چارچوب برگشتم و گفتم: «حاجي! جان من چي گفت كه گذاشتي بياد؟»
باز هم خنديد و گفت:« چه اهميتي داره؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم». خواستم جوابش را بدهم كه فريادهاي مردي در راهرو پيچيد: «اين حاجي اي كه ميگين كجاست؟ اين مرتيكه كجاست؟» هر دو بهت زده به هم نگاه كرديم. من به سمت راهرو دويدم. پيرمرد شيك پوشي در حالي كه فرياد ميزد عصا زنان پيش ميآمد.
- كجاست اين مرتيكهي قرمدنگ؟
چند نفر از همكاران سعي داشتند بازويش را بگيرند و آرامش كنند كه صداي رساي رضا متوقفشان كرد.
-با من كار دارين آقاي محترم؟
پيرمرد عصايش را به سمت رضا نشانه گرفت و فرياد زد: «مرتيكه! تو فكر ميكني كي هستي؟ دامادم رو كه به كشتن داديد و دخترم رو بيوه كردين بس نبود؟ حالا مي خوايد دخترم رو هم ازم بگيرين؟ چي توي گوش اين دختر معصوم خوندي كه مي خواد بياد منطقهي مين گذاري شده رو ببينه؟» رضا در حالي كه به اتاقش اشاره مي كرد گفت « بفرماييد داخل اتاق تا با هم صحبت كنيم». پيرمرد با خشم فرياد زد: «من با امثال تو هيچ حرفي ندارم. امثال تو با همين ده من ريش و ده تا انگشتر عقيق توي دستتون هستيد كه اين مملكت رو داغون كردين. همين شماهاييد كه...»رضا نگاه نافذ و منكوب كنندهاش را در چشمهاي پيرمرد دوخت.
-درست صحبت كنيد آقاي محترم. اگر حرفي داريد من در خدمتتون هستم. چند لحظه بشينيد تا آروم شيد بعد صحبت مي كنيم.
پيرمرد يكباره به سمت من چرخيد. شايد چون تنها من در آن جمع ريش نداشتم. همان صبح زده بود. هر وقت عازم منطقه ميشديم مادرم مجبورم ميكرد ريشهايم را بزنم تا وقتي برميگردم به قول خودش شبيه غول بيابانيها نباشم.
-آقا من بد ميگم؟ نه؟ بد ميگم؟ اين آقا با اين هيات رفته توي دانشگاه دختر من. سر كلاسشون يك مشت چرت و پرت گفته و اين دختر احساساتي رو خام كرده...
به زحمت جلوي خنده ام را گرفتم. سرفه اي كردم و سر تكان دادم: «خب پدر جان! ايشون اشتباه كرده اما دختر شما چرا خام شده؟»
سنگيني نگاه عصباني و سرزنش بار رضا را بر خودم حس كردم اما به رويم نياوردم. زير بازوي پيرمرد را گرفتم و به سمت اتاقم كشاندم.
- اي آقا! چي بگم كه اين دختر منو پير كرد. اون از ازدواجش كه...
در اتاق را که ميبستم رضا يكبري نگاهم كرد. دستهايم را از طرفين باز كردم و شانه بالا انداختم. انگشتش را سمتم تكان داد و زير لب چيزي گفت كه نفهميدم.
همهي لوازم و مايحتاج سفر را بار كرده بوديم. خنديدم و گفتم: «بچه ها حالا خانوم با ده تا چمدون و ساك وارد مي شه. ميگين نه تماشا كنين!» همه خنديدند. منتظر رضا بوديم كه روي سكوي جلوي قرارگاه نشسته بود. بدون كت و شلوار در آن لباسهاي خاكي مهيبتر به نظر ميرسيد. به قول بچهها وقت برگشتن امكان نداشت كسي بشناسدش. كنارش نشستم.
- رضا جان چرا دل دل مي كني حاجي؟ با اون بابايي كه من ديدم اين دختره نميآد. با بي تفاوتي گفت: «در هر حال پنج دقيقهي ديگه هم صبر ميكنيم كه مديونش نباشيم».
-ولي نبايد قبول ميكردي مسووليتش رو. بابا اين دختره توي پر قو بزرگ شده. نديدي مگه سر و وضعشو؟ اين عمرا بتونه يه روز تاب بياره. درست همان وقت سياهي چادرش را كه از در وارد شد ديدم. با دهان باز نگاهش كردم. به همان آراستگي چند روز قبل بود. با همان چادر براق و بي چروك. با همان مقنعهي مشكي كه چشمهاي درشت و روشنش را درشتتر نشان ميداد. تنها يك ساك سفري كوچك با خود حمل ميكرد. بي اختيار گفتم: «بابا اين كارش درسته! اما آخه با اين سر و وضع نميآن منطقه جنگي كه!». با سقلمهي رضا به پهلويم ساكت شدم و جلو رفتم تا ساكش را بگيرم.
هواي داخل مقر به شدت گرم بود. تنها كولر گازي محوطه كار نميكرد و پشه ها در گرمي هوا بيداد ميكردند. گردنم به شدت به خارش افتاده بود. رضا خنديد: «پشه چو پر شد بكشد فيل را». با لحني تهديد آميز گفتم: «خدا نكشدت حاجي كه اين دختره رو وبال گردنمون كردي. نمي تونيم با زيرپوش باشيم. نمي تونيم خودمون رو هروقت خواستيم بخارونيم. آخه اينم شد زندگي؟» باز هم خندهاي كرد و از اتاق بيرون رفت. خودم را روي تخت فنري انداختم و بالش را زير سرم مچاله كردم كه صداي نعرهاش به گوشم رسيد.
- به چه حقي پوتينها رو واكس زدي؟ به چه حقي لباسها رو شستي؟ از كي اجازه گرفتي؟
فكر كردم كدام احمقي اين همه زحمت كشيده آن هم براي چنين فرمانده اي؟! پوزخندي زدم و براي روح بنده خدايي كه مورد توبيخ قرار گرفته بود طلب آمرزش كردم كه صداي ظريف و بغض آلودهاي از جا پراندم.
- ببخشيد! به خدا نمي دونستم ناراحت ميشيد. خواستم اجري ببرم. حالا كه زحمت سفرم به دوش شما است...
سرم را از پنجره بيرون بردم. رضا مشت گره كردهاش را ميفشرد. صورتش كبود شده بود. تشت لباسها از روي لبهي تنها حوض كوچك حياط قرارگاه واژگون شد و همهي لباسهاي درونش روي زمين ريخت. درست در يك لحظه هر دو خم شدند و دست دراز كردند و به همان سرعت پس رفتند. رضا زير لب لاالهالاالله گفت و از ميان دندانها غريد: «بريد تو خانوم! اين يه دستوره! از اين به بعد هم فقط دستوراتو اجرا مي كنين. اينجا هيچ كسي سر خود و بي اجازه كاري نمي كنه!» دخترك به سرعت به درون ساختمان دويد. رضا غرغركنان لباسها را برداشت و توي تشت انداخت. آستينها را بالا زد و با دستهاي بزرگش به جان لباسها افتاد. فرياد زدم: « حاجي! بيام كمك؟» يك لحظه به سويم نگاه كرد و يكباره فرياد كشيد:« مرتيكه تو مگه نميخواستي بخوابي؟ از اون موقع تا حالا پاي پنجرهاي؟» و لباس خيس را با قدرت تمام به سويم پرتاب كرد.
نزديك ظهر بود. خستگي و تشنگي امانم را بريده بود. اولين روز جستجو هميشه سختترين روز بود. بعد از چند ماه خوردن و خوابيدن يك روز طاقت فرسا آن هم در دل اين كوير بي آب و علف با آفتابي كه تا مغز استخوان آدم را ميسوزاند تاب و توان هر آدمي را ميگيرد. دخترك در پناه آلونكي كه درست كرده بوديم نشسته بود. حاجي قدم زدنش را در محوطه قدغن كرده بود. مدام بلند ميشد و در همان مربع كوچك چند قدم راه ميرفت و باز مينشست. خيلي دلم ميخواست صورتش را ببينم. مي خواستم بدانم هنوز از سايهي چشمها و سرخي گونههايش چيزي مانده است؟ مي خواستم بدانم اينجا هم زبانش همانقدر تيز است و عزمش همانقدر استوار؟ رضا با دقت زمين را جستجو ميكرد. لودر را چندين كيلومتر آنطرفتر رها كرده بوديم. حاجي صلاح نديده بود همراه بياوريمش. اگر با يك مين به هوا ميرفت تنها وسيلهي كندنمان را از دست ميداديم. كنارش روي زمين زانو زدم
-حاجي بچهها خستن...
صورتش را از زمين برداشت. محاسنش رنگ خاك به خود گرفته بودند. با خستگي خنديد: «منظور از بچه ها خودت بودی نه؟» و بلند شد. خاك لباسش را تكاند و فرياد زد: «علامت بذارين و جمع كنين بريم يه چيزي بخوريم. نماز رو هم همينجا ميخونيم. برادرا آب كمه تو وضو گرفتن مراعات كنين». نزديك چادر كه رسيديم بي اختيار از حركت مانديم. دخترك توي چادر نبود. رضا هراسان چشم گرداند. من هم. ديدمش كه از پشت چادر به سمت تپهها مي رفت. با انگشت نشانش دادم. رضا به سرعت و نعره زنان دويد. به روي بقيه كه نگاهم مي كردند خنديدم و گفتم: «خدا بهش رحم كنه! حاجي جفت گوشاشو مي بره ميذاره كف دستش!» هيچكس نخنديد. همه با نگراني به آن دو كه شبيه دو خط باريك ديده ميشدند نگاه كردند. زماني كه برگشتند لرزش اندام دخترك حتي در چادر سياه هم به وضوح ديده ميشد. حاجي آن روز لب به غذا نزد. كنسروش را همانطور باز نشده روي خاكها رها كرد و رفت. به سمت دخترك نگاه كردم كه گوشهاي نشسته بود و در دفترش چيزي مينوشت.
-خانوم! حاجي ما توي منطقه خيلي سختگيره. شما ببخشيد. مسوولتيش خدايي سنگينه. اينه كه...
دخترك لب گزيد و آهسته گفت: «تقصير من شد اما فكر كردم آن منطقه را پاكسازي كردهايد». سر تكان دادم.
- درسته ولي شما به اين منطقه آشنا نيستيد. تازه تا وقتي اينجا حاجي دستور نده كسي حق جدا شدن از بقيه رو نداره. شما كه زنيد و ...
با ديدن نگاه سردش حرفم را فرو خوردم و سر به زير انداختم.
-ميتونم يه سوالي بپرسم؟ كجا داشتين ميرفتين؟
چشمهايش برقي زدند.
-راستش يه حس عجيبي منو بالای اون تپه ها ميكشوند. نمي دونم چي. اصلا نمي دونم. آقا رضا هم كه به حرف من گوش نمي كنن. حس مي كنم جسد مهديار اونجاس.
با تعجب نگاهش كردم. آب دهانم را فرو دادم و پرسيدم: «از كجا اينقدر مطمئنيد؟»
سر تكان داد و گفت: «نميدونم. نميدونم. نپرسيد».
سر و كلهي رضا كه از دور پيدا شد فهميديم وقت ادامه كار است. موقع خارج شدن از چادر به سويش چرخيدم.
-براي چي دنبال جسدش ميگرديد؟ البته اگه فضولي نيست.
با شرم سر تكان داد و با لكنت گفت: «زياد خوابش رو مي بينم. انگار كه آرامش نداره. ميخوام پيداش كنم تا... تا لااقل...» به سرعت گفتم:« ببخشيد! انگار سوال سختي بود. مهم نيست» و از چادر خارج شدم و دويدم تا به گروه ملحق شوم.
باز هم صداي فرياد رضا از آشپزخانه به گوش ميرسيد. ديگر دعواهاي بين او و دخترك برايمان عادي شده بود. در اين چند روزه بارها دخترك را توبيخ كرده بود. روز اول دخترك ترسيده بود و كوتاه آمده بود اما اين بار جوابهاي دندان شكني كه به رضا ميداد تحسين همه را برانگيخت. همگي پشت پنجرهي آشپزخانه جمع شده بوديم و گوش ميكرديم.
- خانوم محترم! من به چه زبوني بگم اينجا هركسي كار خودش رو مي كنه. اين لندهور ها اگه غذا بخوان خودشون ميآن داغ ميكنن ميخورن. اينجا كسي براي كسي غذا نميپزه. مگه اومدين اردوي تفريحي؟
پقي زدم زير خنده كه ده تا دست دراز شد و دهانم را بست. يكي از پشت محكم زد توي سرم.
-هيس! مي خواي مجبورت كنه صد دور كلاغ پر بري؟
-مي دونم شما فرماندهي اينجا هستين. همهي اينها رو صد بار گفتين. من هم از حفظ شدم. شما فكر ميكردين من دووم نمي آرم آوردم. حالا هم ميخوام اون كاري رو بكنم كه بايد. من ميخوام كار كنم. نميخواين يك ذره از اجري كه میبرید به من برسه؟
عبدلله زير زيركي خنديد و گفت: «آره والله خوب دووم آورده! شده يه پوست استخون از دست اين فرمانده! طفلي دختر مردم گير كي افتاده!» و همه با دندانهاي به هم فشرده از ترس فرمانده خندههايمان را خفه كرديم.
-من حرف آخرم رو ميزنم و ديگه تكرار نميكنم. شما هيچ وظيفهاي نداريد. فقط خواهشا زير دست و پاي ما هم نباشيد. من كه نمي تونم بيست و چهار ساعته مراقبتون باشم.
-اگه منظورتون پريروزه كه من فكر ميكردم اون منطقه رو پاكسازي كردين. مگه اينكه به كار خودتون اطمينان نداشته باشين.
يكباره عبدالله سوتي كشيد. محمود دستهايش را به هم زد و فرياد كشيد: « خانوم دم شما گرم!» محكم زدم توي سرشان.
-اي بدبختها! آخر نتونستين جلوي زبون صاب مردهتون رو بگيرين. ده دربرين ديگه! وايستادين بياد؟
صداي جيرجيركها لحظهاي قطع نميشد. رضا با خستگي خودش را روي تخت انداخت.
- هيچي! امروز هم هيچي! انگار خدا نمي خواد تو اين سفر دستمون پر باشه.
كنار ديوار چمباتمه زدم و گفتم: «مي گم حاجي! به حرف اين دختره گوش كن! بالای اون تپه رو بكن. شايد گمشدهي اين بنده خدا اونجا باشه! ها؟» جوابي نداد. فكر كردم خوابش برده. بلند شدم كه آهسته گفت: «مرتضي! جان خودت سيگار مي خواي بكشي به جاي كلهات كل هيكل مبارك رو ببر بيرون باشه؟ دودش اذيتم ميكنه!». زير لب غر زدم:« حالا كي خواست سيگار بكشه؟» و سيگارم را گوشهي لبم گذاشتم و از در بيرون رفتم. پشت محوطه جاي دنجي داشتم كه مخصوص سيگار كشيدن من بود. يك حياط خلوت كوچك با يك نيمكت كه مي توانستم رويش لم بدهم و به ستاره ها نگاه كنم كه در كوير درخشانتر به نظر ميرسيدند. هنوز ساختمان را دور نزده بودم كه چشمم به چادري سپيد افتاد. دخترك سر بر سجاده گذاشته بود. آهسته عقب گرد كردم. در دل دعا كردم دود سيگارم را حس نكرده باشد. وارد اتاق كه شدم رضا چرخي زد و زير لب غريد: «بازم كه برگشتي تو؟». خودم را روي تخت انداختم.
-دختره داشت پشت محوطه نماز ميخوند. همچين رفته بود سجده كه انگار راز و نيازش تمامي نداشت. آخه مگه اتاق رو ازش گرفتن؟ اه! گيري افتاديم ها!
يكباره از جا جست.
- يك ساعت پيش هم كه من ديدمش سرش به سجاده بود. نكنه بلايي سرش اومده؟ شايدم خوابش برده سر سجاده. خوب نيست تا صبح اونجا باشه...
چشمهام از تعجب گرد شدند. نيشم باز شد.
- ما رو باش كه...! فرمانده؟ شما هم افتادي تو كوزه؟
يقهي لباسم را گرفت و بالا كشيد.
- جاي اين جفنگيات بيا بريم ببينم چيزيش نباشه. گيري افتادم. عجب غلطي كردم مسووليت قبول كردم.
از در اتاق كه بيرون رفتيم. دخترك سجاده زير بغل در راهرو بود. سلام كرد. هر دو به لكنت افتادیم.
- س... س... سلام.
من زودتر دست و پايم را جمع كردم و پرسيدم: «شما كجا بوديد؟ كمكم داشتيم نگران ميشديم». دخترك با شرم سر به زير انداخت.
- سر سجاده خوابم برده بود. خدا رو شكر كه بيدار شدم. اينجا شغال و گرگ هم داره نه؟» بي اختيار گفتم: «ب... بله داره». رضا ضربهي محكمي به پهلويم زد. درد در شكمم پيچيد.
- نه! نداره! خيالتون راحت باشه. تازه ما هستيم و...
كه رضا مرا به داخل اتاق انداخت و در را بست.
ديگر به حضور دخترك عادت كرده بوديم. به قول بچهها در همين يك هفته به خوبي از پس اخلاق گند فرمانده برآمده بود. ديگر نه تنها مسخره اش نمي كرديم بلكه با تحسين از او حرف مي زديم. همه ميدانستيم رضا تا زمان پيدا شدن شهدا بداخم و سختگير باقي خواهد ماند. هميشه همينطور بود به خصوص وقتي با وجود جستجوهاي طولاني به نتيجهاي نميرسيديم عصبانيتر و كلافهتر ميشد. روزهاي پاياني ماموريت ديگر نميشد با او حرف زد. همه از ته دل اميدوار بوديم كه خدا پاسخ راز و نيازهاي مادران چشمانتظار را بدهد و پيدايشان كنيم. دخترك مثل هر روز بي هيچ بهانه گيري دنبالمان آمد. علي رغم همهي تهديدهاي فرمانده برايمان با آنچه ذخيره در انبار مقر داشتيم غذا ميپخت و با خود ميآورد. همه از اينكه مجبور نبوديم كنسرو بخوريم خوشحال بوديم به جز رضا كه لب به غذاي دخترك نميزد. به رضا نگاه كردم. دخترك را كه دورها نماز مي خواند مي پاييد.
-خب ميذاشتي بره پشت تپه بخونه راحت باشه. جوابي نداد و دوباره سرگرم كار شد.
-رضا! ميگم بهش پيشنهاد كن برگرده.
يك لحظه صورتش را بالا آورد و نگاهم كرد. بعد از مدتي مكث پرسيد: «چرا؟» كلنگ را انداختم و نزديكش ايستادم.
-چرا؟ خودت نمي دوني چرا؟ نمي بيني؟
با صدايي كه از خشم مي لرزيد غريد: «خودش خواست! مگه من محبورش كردهبودم؟». با تعجب نگاهش كردم: «چرا اينقدر عصباني هستي رضا؟ خب حالا كه آمده گناه كه نكرده! به قدر كافي هم مونده. بيشتر از اين موندنش صلاح نيست. خودت مي دوني اينجا جاي مناسبي براي يك زن نيست. اون هم او...
-مگه اون چه فرقي با بقيه داره؟
يكباره روبرويم ايستاد. صدايش به طرز عجيبي بم و خفه بود. با چشمهاي نافذش نگاهم كرد.
-دوستش داري مرتضي؟
خون به صورتم هجوم آورد. گلويم را صاف كردم و غريدم: «درسته كه فرماندمي و حرمتت واجب ولي ديگه حرف بي خود نزن» و به سرعت كلنگ را برداشتم و از او دور شدم.
رضا غيبش زده بود. هر شب چند ساعتي بيرون ميرفت و با خودش خلوت ميكرد ولي اين اواخر غيبتهايش طولاني شده بود تا آن شب. بعد از دعاي توسل كه قرآن هم سر گرفتيم رضا مثل هميشه با صداي گرمش براي خودش خواند و اشك ريخت. بچهها هم دورش جمع شدند. دخترک يك لحظه داخل اتاق سرك كشيد و بعد پشت در نشست. ديدمش كه به ديوار تكيه داد و كتاب دعا را باز كرد. در يك لحظه چشمم به چشمهاي رضا افتاد كه همان مسير را نگاه ميكرد. به سرعت سر به زير انداختم تا نگاهم را نبيند. دعا كه تمام شد هق هق رضا بيشتر شد. ما همه ضجههايش را ميشناختيم. گريههاي رضا معركه بود مثل خنده هايش. اصلا خيليهايمان با گريهي او گريه ميكرديم و با قهقههاش ميخنديديم. وقتي ضجه ميزد ديگر هيچ چيز نميفهميد اما اين بار ضجههايش سوزناكتر از هميشه بود. نديده بودم وقت گريه بلند بلند حرف بزند اما اين بار چنان بلند ناله ميكرد كه همه با تعجب به هم نگاه كرديم. دخترك هم با چشمهايي متعجب و حيران نگاه ميكرد. به خود كه آمد از مقر بيرون زد و رفت. نزديك ظهر كمكم نگران شديم. سابقه نداشت رضا اينهمه وقت ما را بي خبر بگذارد. همه محوطه نزديك مقر را گشتيم اما پيدايش نكرديم. بدون او نميتوانستيم به كار ادامه بدهيم. دخترك كنار پنجره ايستاده بود و به دورها نگاه ميكرد. به عبدالله اشاره كردم:« من ميرم دنبالش. ميشناسينش كه حتما يه جايي با خداش خلوت كرده. شما ها همينجا باشين...». دخترك با صدايي آرام گفت: «دارد ميآيد» و با انگشت نقطهاي را آن دورها نشان داد. سر و رويش به طرز بدي ژوليده و خاكي بود. محاسنش مثل موهاي كم پشت سرش پريشان شده بود. چشمهايش دو كاسه خون بود. كاسهاي آب به دستش دادم: «مومن! كجا رفتي نصفه شبي؟ همه رو نگران كردي؟». پاسخي نداد. دستش را به زانوانش گرفت و روي زمين نشست. هيچوقت اينطور نمينشست حتي در سخت ترين شرايط. اما اين بار از كمر شكست و به ديوار چنان تكيه داد كه انگار اگر نبود فرو ميافتاد. نگاهش كردم. پرسيدم: «رضا؟ ميدونم ناراحتي از اينكه دست خالي بر مي گرديم ولي به خدا تو همه تلاشتو كردي. بچه ها هم همينطور...» با كلافگي سر تكان داد و با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم. لرزش شانههايش نشان از گريه اي ميداد كه به زحمت فرو ميخوردش تا به هق هق مردانه و آشنايش تبديل نشود. در را بستم و به دخترك كه نگران و مضطرب نگاهم ميكرد اشاره كردم كه حالش خوب است.
نميدانستم كجا هستم. انقدر راه رفته بودم كه پاهايم متورم شده بود و دردناك. فرياد زدم: «رضا! كجايي؟». صدايم در سكوت سرد بيابان پيچيد. چشمهايم ديگر جايي را نميديد. در تاريكي محض به سر ميبردم. باتري چراغ قوهام خيلي وقت پيش تمام شده بود. ماه در پس ابرها پنهان شده بود و نميتوانستم عقربههاي ساعت مچي ام را ببينم.انديشيدم:« بي خود راه افتادم تا پيداش كنم. رضا اين بيابانو مثل كف دست ميشناسه. من چي؟ اگه گم و گور بشم كي به دادم ميرسه؟ عجب غلطي كردم». صدايي ضعيف رشته افكارم را بريد. به سرعت به سمت صدا دويدم. رضا بود كه ضجه ميزد. ضجه هايش را ميشناختم.
- اي خدااااااا! اي خدااااا! مگه من چه گناهي كرده بودم كه اين سرنوشت رو برام مقدر كردي؟ كم دنبالت گشتم؟ كم صدات كردم؟ آخه مذهبت رو شكر! معرفتت رو شكر! آخه اين بود قرارمون؟ مگه كم ضجه زدم گفتم الغوث الغوث؟ مگه كم زار زدم كه منو بخواه... منو بخواه.. منو ببر؟ مگه كم دسته گلاتو از زير خاك بيرون كشيدم؟ مگه كم خودم رو به بر و بيابونا زدم تا بلكه بطلبيم؟ تا بلكه مولا دستمو بگيره و ببردم؟ حالا اينه جوابم؟ اينه؟ د آخه مگه دست من بود؟ د آخه مگه دست من بود كه مهرش توي دلم نشينه؟ د آخه خودت فرستاديش. نگو نه! جون آقا نگو نه! خوب جوابي بهم دادي.خوب!
بقيهي كلامش در هق هق شكست. صلاح نديدم جلو بروم. همانجا نشستم و در سكوت گوش دادم. هيچوقت رضا را در اين حالت نديده بودم. بي اختيار من هم گريه ام گرفت. لختي بعد نعرهاش زمين كوير را لرزاند. فكر كردم اين نعره را اگر وقتهاي عادي ميكشيد سنگ روي سنگ بند نميشد.
-جواب اونهمه استغاثهي من اينه؟ كه جاي عشقت رو با عشق اين دختر عوض كني؟ كه به جاي تشنهي جام وصل تو بودن تشنهي نگاه اون باشم؟ د آخه اين نبود قرارمون خدااا! آخه من چه گناهي كرده بودم كه اينطوري جوابم كردي؟ من شهادت مي خواستم. به پير به پيغمبر من به درد زندگي نميخورم. به جدم قسم من به درد اين دختر نميخورم. د آخه پس مهرشو بيرون بنداز از اين دل لامصب. مگه من چيز زيادي ازت ميخوام؟ ميخوام نجاتم بدي از اين برزخ. همين...
گوشهایم بياختيار تيز شدند. باور نميكردم كه رضا عاشق دخترك شده باشد اما شده بود. شنيدن گريههاي چنين مردي كار راحتي نبود. بلند شد. با لگد خاكهاي دور و برش را به هوا فرستاد و نعره زد: «به روح پاك حسنيت قسم. به جان فاطمهات قسم. به مولا قسم اگه جوابمو ندي پامو بذارم تو مقر رك و راست همه چي رو بهش ميگم. مي گم من، حاج رضا خبيري، مرد چهل سالهي عاقل و بالغ كه تمام عمر سجاده آب ميكشيدم و تسبيح ميانداختم، من با اين همه ادعا عاشق تو يه الف دختر شدم. با حاج رضا گفتنت ديوونهام كردي، خدامو ازم گرفتي، ايمانم رو سست كردي، زندگيم رو جهنم كردي. میگم خدا که ما رو نخواست بذار برای تو بمیرم! می رم میگم د آخه تو لعنتي از كجا پيدات شد؟ من كه داشتم زندگيمو ميكردم! من چه آزاري به تو رسونده بودم؟ به خدا اون با مرتضي خوشبختتر ميشه من بهت قول ميدم...اي خدا! ميشنوي؟ ميشنوي؟
اشكهايم صورتم را خيس كرده بود. آهسته از جا بلند شدم و راه افتادم. هوا كمكم روشن ميشد و پيدا كردن راه مقر كار دشواري نبود.
رضا لب باز كرد كه چيزي بگويد. دخترك چادر را محكمتر روي صورت كشاند.
- امروز... خانوم ِ .... امروز روز آخره... متاسفانه خدا جوابمون رو نمي ده.
دخترك ميان حرفش پريد: «اتفاقا حاج رضا! ديشب باز هم دچار همون حس شدم كه بهتون گفتم. تو رو خدا! براي يك بار هم كه شده اون تپه رو جستجو كنيد. مي دونم يك بار جستجو كرديد اما به خاطر من. ايشاا... جوابتون رو مي گيريد». حاج رضا ديگر آن حاج رضاي هميشه نبود. وقتهاي عادي حتما با دخترك مخالفت ميكرد اما اينبار با لكنت تنها يك جمله گفت:«چشم!» و به سرعت برگشت و به بچهها اشاره كرد كه به سمت تپهها بروند. همه با تعجب به هم نگاه ميكردند. تا قبل از آن هرگز پيش نيامده بود كه رضا يك نقطه را دوبار جستجو كند از بس به كار خود اطمينان داشت. از موقعي كه آمده بود مدام از ديدرسش كنار ميرفتم. ممكن نبود بتوانم زير نگاه نافذش تاب بياورم. آن وقت هم آبروي من مي رفت و هم او. رضا بسيار پيش از اين فهميده بود كه من هم به دخترك دل بستهام. نگاهش كردم. روبروي دخترك ايستاد و سرش را به زير افكند.
- خب! پس... آنجا را ميگرديم. اگر بخوايد ميتونيد تماشا كنيد.
دخترك با شادي زايدالوصفي به راه افتاد. براي اولين بار در آن چند روز رضا به شانهي من زد و خنديد :«چه طوري دلاور؟». پاي تپه رسيديم. طبق معمول هميشه همه به فاصلهي چند متر دورتر از رضا ايستاديم تا او از پاكسازي كامل زمين مطمئن شود. از دور نگاهمان كرد و من گمان مي كنم تنها به دخترك نگاه كرد. دستي تكان داد. پلاك و زنجير لابه لاي انگشتانش زير نور خورشيد برق ميزد. با تكان دادن دست او همه تكبير گويان دويديم كه ناگهان انفجار مهيبي زمين كوير را تكان داد. هر كدام خود را به روي زمين انداختيم و دستها را بر سر گرفتيم. آن ميان من نگران مليكا بودم كه چادر بدنش را پوشانده بود و نميدانستم سلامت است يا نه. لختي بعد ديدمش كه از جا بلند شد و گريه كنان به سوي تپه دويد و گريست: «حاج رضا! همهاش تقصير من شد! همهاش تقصير من شد!» به سرعت دويدم و شانههايش را گرفتم تا جلوتر نرود. عبدالله لاالهالاالله گويان و بر سر زنان از تپه بالا رفت. به دنبالش بقيهي گروه به سوي حاج رضا كه مدتها بود به لقاءالله رسيده بود دويدند.
مليكا دستش را روي شانهام گذاشت و گفت: «آقا مرتضي! بسه! اينطور كه نميشه. مطمئنم حاج رضا هم راضي نيست كه اينطور خودت ار عذاب بدهي...» دستش را چنان در دست گرفتم و فشردم كه انگار هر لحظه ممكن است از دستانم ليز بخورند.اشكهايم را با پشت دست پاك كردم و از روي قبر بلند شدم. هر دو دست مليكا را در دست گرفتم و گفتم: «حاج رضا! به قولم عمل كردم. همانطور كه توي وصيتنامهات نوشته بودي. همانطور كه خواسته بودي. به هم نامم قسم كه همهي تلاشم را براي خوشبختياش ميكنم. به رفاقتمان قسم ميخورم رضا!»
مليكا دستم را با محبت فشرد. باد سرد پاييزي وزيد. بازوانش را ماليد و به من تكيه داد و كنارم به راه افتاد. ميدانستم كه رضا جايي آن بالا نگاهمان ميكند و لبخند ميزند. به همسرم نگاه كردم و لبخند زدم. همانقدر كه مليكا را دوست داشتم ، رضا را نيز...
جسد مهديار هرگز پيدا نشد اما مليكا هم ديگر خوابش را
نديد. احتمالا آمرزش خدا شامل حال او هم شده بود.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر