آخرین به روز رسانی : 16 دی 1388

  • Currently 1/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
1/5 (1 : کل آرا)

داستانی از قاسم رستمی نیا

سوالهای بسیاری ست که دارم  نجويده قورتشان می دهم .همه ی این سوالها هم با آن فشار دست و آن نگاه دم مرگ بوجود آمده اند . بعد از مدتها فکر کردن راجع به همه ی احتمالها و همه ی معانی آن لحظه که فقط چند ثانیه طول کشید دیگر بی خیال شده بودم یعنی خودم را به بی خیالی زدم . جعفر می گفت : شورش را در آوردی از ننجون بنده که خرافاتی تر نیستی هستی ؟ گفتم : سایه ها توی تاریکی به وحشتم می اندازند. چشمهايش حرف داشت . عین یک جغد نگاه می کرد .مهسا مات من بود که چطور زل زده بودم به او. حاجیه خانوم ملک تاج داشت سوره ای از قرآن را می خواند . تا رسید به انتهای سوره پنجه ی نحیفش با فشار دستم را گرفت . روزی گفته بود : شیرم را حلالت نمی کنم اگر خانه پدرت را بفروشی . فروختم . نا چار بودم .

 گوشه ی سمت چپ تابوت را من بلند کردم . نیمه راه نرسیده به گورستان محله حالم بد شد . چقدر مثل بچه ها حرف شنو شده بود . نمی خواستم خوار و خفیف ببینمش با اقتدارش خو کرده بودم . جای پدر بود برایم . مثل شیر جلوی بچه های کوچه که اذیتم می کردند می ایستاد. با پدرهایشان دهن به دهن می شد . اینجور وقتها اگر بهش می گفتند : تو زنی با زن جماعت دهن به دهن نمی شویم می گفت : مرد نیستی که این حرف را می زنی.

  یادم نیست که چه روزی آن فشار دست و آن نگاه را فراموش کردم  تا اینکه این خواب را دیدم :نشسته بود بالای سرم سرحال بود با همان اخم همیشگی دوران جوانی اش که وقتی پیر شد جای شیارش حتی وقتی می خندید هم بین دو کمان ابرویش پیدا بود.همیشه     می گفت شبیه پدر خدا بیامرزت هستی . تو را که می بینم به یادش می افتم .  می گفت پدر چاقوی شریف  بی شرف که سینه اش را شکافت دم آخری بهش گفت : به دنیا که آمد اسم مرا رویش بگذارانتقام مرا بگیرد. با نام پدر به دنیا آمدم مادر هیچ وقت راجع به انتقام گرفتن چیزی نمی گفت . ماجرا را از عمو صفدر شنیدم . جوان بودم شاید بیست یا نوزده ساله که به من گفت . به مادر که گفتم خندید بلند بلند آنقدر خندید که گوشه ی چشمهایش خیس شد . آرام که شد زد زیرش .

- جرئتش را داشتی کاری بکنی ؟

- شور که بود جرئت هم بود .مادر اگر سپر بلا نبود شاید جور دیگری تربیت می شدم . خمیر مایه اش بود اما کم کم خشکید .

- بچسب به کارت . زن داری صبور ٬ دختر داری غمخوار به اندازه کافی غصه هست با خیالات بیشترش نکن . می کشی ؟

- دارم

 

 وآنها به اندازه سهم بی قراریشان از زندگی درد می کشند .

-          دیدی چطوردود پیچ و تاب می خورد ؟ و کم کم محو می شود ؟

-          پیدا و ناپیدا . هست و نیست می شود . جمع تناقضها. مثل من و تو

-          ببین چه گرم گرفته اند آن دو تا آن گوشه ی گورستان

-          یکی تازه وارد است . گویا خورده حسابی از قبل با هم داشتند می شناسیشان؟

-          یکی شان  برادر کسی ست که دوستش داشتم . تهدیدم کرده بود  پایم را  از زندگی خواهرش بیرون بکشم . وقتی  تیغ روی رگم گذاشتم قیافه اش جلو روم بود . خون از مچم روی انگشتهام سرازیر شد . بالاخره خودش تیغ شریف - همان تازه وارد - توی کمرش رفت .

 

روی سطح اولیه ی حیات بر خاک گوری تازه کنده شده مرگ زبان زندگی را    می فهمد: مورچه ای لاشه سوسک مرده ای را کشان کشان می برد .ریشه ها به نمناکی خاک چنگ زده اند . هوای گورستان بوی خاک باران خورده دارد. باد سرشاخه ها را به هم می ساید . و صدای خش خش برگها روی سکوت فضا خط می اندازد .

 گوشه اي از گورستان پس و پناه بوته هاي قد كشيده و لابه لاي سنگ گورها آنجا كه سايه ها در هم فرو رفته اند پچ پچه هاي وهم گونه اي بي صدا هم كلامند:

-          هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشی که از پشت تیغی بکشی روم

-          به آنجام اگر لگد نمی زدی من که کاریت نداشتم

-          جایی سراغ داری برویم ؟. کافه ای پارکی؟

-          خسته نیستی ؟

-           امروز که هرچه بود بیکاری بود . برویم .

 

مورچه ها بال سوسک را تا سوراخ لانه شان کشیده اند  . قسمتی از لاشه جا مانده است . پیرزنی از لابه لای سنگ قبرها می گذرد . سمت بید می رود و بعد می پیچد سمت دیوار فروریخته . سید مرده شور روی سکو تسبیح دانه مقصودی لعل گونش را توی مشتش فشار می دهد . گویا چند دقیقه ای هست که منتظر حاجیه خانوم ملک تاج است .

-          آن طرفها صدایی نشنیدی؟

-          صدای ضجه ی باد بوده سید خیال برت داشته باز. این چند روز همه اش وهم و خیال به سراغت می آید چرا؟

-         دیشب خواب آقاجانم را دیدم . گفت دلم برایت تنگ شده . حاجی و این حرف؟ برام خیلی عجیب بود ذوق کرده بودم  رفتم سمتش بغلش کنم فهمیدم عجیب بوی خاک می دهد . یکهو يادم آمد آقاجان خیلی سال است فوت کرده . از ترس بيدار شدم .

-          به دلشوره ام انداخته ای سید !

 

 

-         من خرافاتی نیستم . ولی چیزهایی هست که انکارشان که کنی می شوی کبکی که سر زیر برف فرو برده . بعضی چیزهاست كه حس می کنی فقط حس مي كني حقیقتی پشتشان است وانکارش که کنی دوباره مثل درختی سربريده که نخشکیده جوانه می زند . بعضی خوابها هم چنان به واقعیت چسبیده اند که مثل دو قلو های به هم چسبیده به نظر می آیند . فرقی توی شباهتشان هست که قابل انکار نیست و ارتباطی بین فرقهايشان باهم  که آن هم قابل انکار نیست .گاهی شده بگویم نکند ما توی بعضی خوابهایمان هوشیارتریم تا توی بیداری . هوشیاری توی این جور خواب ها از جنس علم خود آگاهانه به ظاهر اشیا نیست یا به دلیل وجود تفاوت میان اشیا . از جنس روح مشترک میان چیزهاست و شباهتشان با هم  که با کلمات و تصاویر گره می خورند و روی دار ذهن ما فرشی از تار و پود خود آگاهی و ناخودآگاهیمان  می سازند .

-          همین حرفها را می زنی که مهسا نگرانت شده . من که از این چیزها سر در       نمی آورم . نسکافه ات را بخور

-           بهت گفتم شريف تا چند روز پيش زنده بود؟

-          نه ! چه بلايي سرش اومده  ؟

-          به نظرت مي شود توي خواب كسي را كشت و بعد ...

-          بعد چي ؟

-          بعد توي بيداري فرداش بفهمي درست روز بعد از اينكه تو توي خواب او را كشتي مرده

-          خب اتفاقي ست پيش مي آيد

-          شايد! و شايد هم نه .

-          نسكافه ات را بخور

-          توي خواب بود . شريف  داشت از خيابان رد مي شد . خون توي رگهاي پيشاني ام دويد .سمت پنهان وجودم دلش مي خواست ثابت كند مي توانم انتقام بگيرم. عصا دستش بود . غروب بود . پا رو پدال گاز گذاشتم وقتي شريف افتاد روي سنگفرش خيابان بيدار شدم . چند روز بعد بود كه شنيدم درست فرداي همان روزي كه خواب را ديدم . تصادف كرده ،ضربه مغزي شده ، فوت كرده .

 

زير درخت بيد روي خاك گور تازه كنده شده اي خم شده قرآن مي خواند.            

سرشاخه هاي بازيگوش بيد با باد تكان مي خورد . با وزش بادي شديدتر دسته اي موي حنايي رنگ از زير روسري ملك تاج بيرون مي آيد . 

فاتحه اي زير لب مي خواند دست روي خاك مي كشد :

-        حتما آقاجانت را درست و حسابي بغل كرده اي سيد نه ؟ ! ديشب خوابت را ديدم . بين يك عده جماعت نامحرم آمدي سمتم بغلم كردي .دم گوشم گفتي نگرانم هستي همين زودي ها مي آيي مرا با خودت مي بري كه از تنهايي در بيايم .



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/518



نظرات (1)



زبانی به شدت موجز و تراشخورده که مو لای درزش نمی رود. از یک طرف ایجاز داستانهای مدرن و از طرف دیگر وراجی در توصیفگری و فلسفه بافی کلاسیک در آشتی با هم و بدون ذره ای پس زدن خواننده و سرآخر

داستان کوتاهی که بلند می شود و زبان می آموزد.

و اما شما عزیزان هشتاد! شما نظر می خواهید یا نام!؟ که این را می شود از هزار راه جعل کرد و آن را در طبله ی هر عطار دغل کاری نمی توان یافت. مگر نامهای جعلی ِ ارزنده تر از هر اصل ِ پسوا یادتان رفته؟!



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)