ما چیزی از آب نخواهیم فهمید/خاک که جای خود دارد/همان طور که نفهمیدیم گداها از گرسنگی/چرا به هر دری می زنند
با اینکه دوزیست نبودیم
ناخواسته ناخدای لنج های بی برگشت شدیم
وقتی دلمان بی گدار به دریا زد
موج ها برای بردنمان
پابوس آمدند
این همه سال موج ها خودشان را به در و دیوار کوبیدند
اما کسی زبان دریا را نفهمید
هیچ کس سوال نکرد
بطری ها از کجا می آیند
ندانستیم وقتی طوفانی غارتگر
شکم دریا را خالی کند
ماهیان مرده را خواهد خورد
از لنج های ماهیگیران
حالا هر روز هزار سوال عجیب از آب در می آید
با سر خدا
ما چیزی از آب نخواهیم فهمید
خاک که جای خود دارد
همان طور که نفهمیدیم گداها از گرسنگی
چرا به هر دری می زنند

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
سلام ماهیچ وقت نمی فهمیم
شعرتان بسیار عمیق بود گرچه به سادگی بیان شده بود
ما چیزی از آب نخواهیم فهمید
خاک که جای خو را دارد...
ممنون سهیل
سلام
اینم میتونست کار خوبی بشه