آخرین به روز رسانی : 16 دی 1388

  • Currently 5/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5/5 (1 : کل آرا)

دو شعر از حامد رحمتی

مثل ماری ترس خورده/میان گل های ملافه می خزیدم/هوا در آغوشم بو/وقتی تصمیم گرفت/به گرمای زمین پی ببر...








مثل ماری ترس خورده

میان گل های ملافه می خزیدم

هوا در آغوشم بود

وقتی تصمیم گرفتم

به گرمای زمین پی ببرم

 

مادرم     گوشه ای نشسته بود

و دست هایش چقدر

آشنا به نظر می رسید

همان دست هایی که رویِ شانه هایم

مانده است.

 

جیر جیرک ها

 دنیای مرا در عمقِ همین شب

زیر و رو کردند

 

ماه    مثل هندوانه ای کال

درون حوض می چرخید    می چرخید

و برقِ چاقو  چشم ماه را می زد

 

خواهرم

زانوهایش را بغل کرده بود

و زیر لب چیزی زمزمه می کرد

شاید دعا  می خواند  

شاید گریه می کرد !

 

این تصویرها

هنوز از برابر چشم هایم می گذرد

من از خواب پریده ام

و باد  پنچره را به هم می کوبد.

 

 --------------------------

از نردبام بالا می روم

تا به فرشته ها سر بزنم

و حال خدا را بپرسم

 

از این بالا

همه چیز آرام به نظر می رسد !

انگار همه به خواب رفته اند

و زندگی کسی را

کلافه نکرده است.



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/503



نظرات (1)



و زندگی کسی را کلافه نکرده است...

زیبا...



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)