همه چیز از خواب های بی بی شروع شد ، قبلا هم گاه گاهی شده بود که حس کنی یکی از انگشت های پایت می خارد. توی خواب مثلاً، شروع می کردی به خاراندنش، آنقدر که بیدار می شدی . بعضی وقت ها این خارش یا قلقلک به بیداری هم راه پیدا می کرد و انگار کسی کف پایت را قلقلکت بدهد، مثل دیوانه ها می خندیدی و بی بی با چشم های نمدارش نگاهت می کرد. می خندید. با چشم های پر از اشکش می خندید و گریه می کرد . ولی باز هر روز خواب هایش را برایت تعریف می کرد. می گفت بعد از چند سال که از مردن آقا سید گذشته خواب دیدم زنده شده به مرور خواب و بیداری اش با هم قاطی شد. دیگر نه در خفا که علنی با سید. حرف می زد اسمش را صدا می کرد. دوسه ماهی بیشتر نگذشت که از پا افتاد و بعد از چند روز مرد . حالا دیگر نیست که وقتی از درد پا طاقتت تاق شد سرت را روی سینه اش بگذارد . موهایت را نوازش بکند. مثل زمانی که بچه بودی، وقتی گوش هایت درد می گرفت، بغلت می کرد . سیگار می کشید و دودش را فوت می کرد توی گوش هایت. دود سیگار گوشت را داغ می کرد و می رفت توی بینی و گلویت و به سرفه ات می انداخت، شاید گرمای دود آن سیگار ها برای درد پا هم خوب بود . شاید از گوشت می رفت توی پنجه پایت که از سرما کرخت می شود. تیر می کشد، آنقدر که مجبور می شوی بلند شوی و از خانه بزنی بیرون
مي نشستنی روي ويلچيرت و سري به آن مغازه هاي تك و توك سابق که حالا راسته سمسار ها شده بود می زدی و مثل همه کسانی که گذرشان به آنجا می افتاد و دست خالي بر نمي گشتند چيزي بين خرت و پرت هايشان پيدا ميكردی . عادت كرده بودی كه غروب ها سري به آنجا بزنی و گاه گاهي چيزي بخری كه معمولا هم به هيچ دردت نمي خورد . یک لنگه پوتین نو، صندلی راحتی تاشو، ضبط خبرنگاری و . . . سر گرمي جديدت هم شده بود پيدا كردن رابطه خويشاوندي بين آنها كه شبكه به هم پيچيده ای از نسبت هاي سببي و نسبي آنها را به همديگر پيوند داده بود. به ندرت شده بود زن هايشان را ببينی ، پسر بچه ها ولي وقتي عمو يا پدرشان با وانت هاي اغلب زهوار دررفته براي خريد جنس مي رفتند توی مغازه مي ماندند . دوسه روزي بود كه آن را مي ديدی ، تكه كاغذ كوچكي كه رويش با خطي كج و كوله نوشته بودند
"یك عدد كيسه خواب امريكايي اصل شصت و نه هزار و هفتصد و پنجاه تومان"
كاغذ خيلي كوچك بود در حداقل اندازه اي كه بشود رويش چيزي نوشت كه قابل خواندن باشد و به چشم بيايد. مبلغش را البته به عدد نوشته بود ، می خواستی بپرسی چرا عدد را گرد نكرده ، اگر هفتاد هزار تومان بود هم فرقي نميكرد البته فوت و فن هايي توي كارشان دارند ، مثلا قيمت چيزي را با ريزترين رقم يكان و دهگانش مي گويند ، جوري كه مشتري آنقدر برود و بيايد تا بالاخره آن را بخرد .
تو هم بعد از چند روز بي اعتنايي عاقبت نتوانستی مقاومت كنی و رفتی جلو ، مثل هميشه دوسه نفری جمع شده بودند توي مغازه ای ، اغلب عبوس اند وكم حرف و كاري به كار مشتري ندارند تا همه چيز را خوب وارسي كند و بالاخره جنسي را قيمت كند و آنوقت يكيشان زير لب مبلغي رامی گويد .
كيسه خواب يشمي رنگ بود ودو لايه ، زيپ زنبوري قوي و درشتش به راحتي سر مي خورد و دندانه هاي فلزي را در هم چفت ميكرد . سمسار گفت از فروشنده دوره گردي آن را خريده - ديده بودی- فروشنده هاي كرد دوره گردي كه اغلب كاپشن آمريكايي تنشان ميكنند و ساعت و ادكلن خارجي ميفروشند ، قضيه وقتي برايت جالب شد كه فهميدی كيسه خواب مال سربازهاي ارتش امريكاست ، كنجكاو شده بودی آن فروشنده دوره گرد آن را از كجا آورده ، ساعت را كه لب مرز كيلويي مي خریدند ممكن بود اين را هم از مرز ايران و عراق خريده باشد ؟ شماره تلفنت را به سمسار ها دادی تا هروقت سرو كله اش پيدا شد خبرت كنند. مي گفتند قرار است براي شان چاي صندوقي بياورد ، بالاخره يك روز تلفن كردند و تو به سختی و با عجله رفتی. کرد كاپشن آمريكائي سبز رنگي تنش بود شلوار سندبادي كردي گشادی هم پايش ، شال مشكي اكليلي به كمر بسته بود ، سبيل پرپشتش را رنگ كرده بود و موهاي بيرون خزيده از زير دستارش نشان مي داد موهايش را هم رنگ كرده
گفتی کیسه خواب رو از کجا خریدی پدر جان
گفت : از مرزعراق خریدم اصل آمریکاس
گفتی مگه شغلت چیه
گفت : دست فروشم ، قاچاق ميكنم ، چاي ، موز
یکی از سمسار ها گفت حاجی بگو قبل از اینکه قاچاقچي بشي چکار می کردی ؟
گفت : لوطي بودم
گفتی يعني چي ؟
گفت: توی عروسی ها می خواندم ، تمبك ميزدم
يكي از سمسار ها گفت : عاشيق بوده دیگه
گفت : نه عاشيق مال شما تركاس
گفتی مطرب بودی؟
گفت : آره ولی حالا توبه کردم و مطربی نمی کنم
گفتی چرا توبه کردی پدر جان؟
گفت : یک پسر دارم، زندانه
گفتی : حاجی اون هم قاچاق چی بود
گفت : نه اون دمکرات بود، توی خواب گرفتنش . حالا زندانه
سمسار گفت : پاي اينم توي منطقه كردستان از سرما سياه شده و مجبور شدن جفت پاهاش رو ببرن
گوشه سبيلش را جويد و به پاچه هاي خالي شلورت نگاه كرد
گفت : تو همون سرما ما الان ميريم از مرز چاي مي آريم موز مي آريم
گفتی قبل از اينكه بروی جبهه خودتان چاي كاري مي كرديد ، ولي وقتي ديديد همه كارخانه هاي چاي دارند ورشكست مي شوند زمين هايتان را فروختيد و آمديد تهران
گفت : چای نمیخوای؟ عطر و ادکلن هم دارم؟
گفتی اگه تخفیف بدی شاید مشتری شدم
گفت : کمتر صرف نداره
یکی از سمسار ها گفت : حاجی یک کلامه
شصت و نه هزار و هفتصد و پنجاه تومان را شمردی و دادی دستش گرفت بوسید و نشمرد و چپاندش توی جیب شلوارش هرچقدر سمسار ها اصرار کردند بخواند گفت : حوصله ندارم یاد پسرم افتادم
وقتي رفت يكي از سمسار ها گفت : از یکی از همین کردای دوره گرد شنیدم پسرش مرده ولی این هنوز باور نمی کنه
چايي كه برايشان آورده بود زياد خوب نبود . دوسه جور چایی
را با هم قاطی کرده بودند. به سمسارها نشان دادی که چطور پلاستیک رویه صندوق چایی
را باز کرده اند و دوباره با چیزی داغ چسبانده اند. كيسه خواب هم نو نبود. شروع
كردی به شكافتنش . کنار زیپ درشت زنبوری جایی نزدیک زیر گلو سوراخ کوچکی بود که به
طرز ماهرانه ای دوخته شده بود. از داخل محل پارگی هم آمده بود و مثل یک کورک بیشتر
به چشم می آمد. از بیرون رد داغی بود که خوب کوک خورده بود. حتما پسر پیر مرد توی
همین کیسه تیر خورده بود . بوي تنش در نسوج آن تنيده شده بود، حس اينكه ممكن بود
مرده اي توي اين كيسه خواب بوده و شايد هم خونش به آن نشت كرده خواب را از چشم هايت
گرفته بود. نشستی و لايه هاي به هم دوخته پارچه را از هم جدا كردی ولايه هاي پشم
شيشه فشرده را از هم شكافتی ، ولي هيچ چيز نبود مثل همان باد خنكي كه گه گاه حس مي
كنی از جايي از اتاقت مي وزد تمام درزها و منافذ را وارسي کرده ای ولي هر چه ميگردی
چيزي پیدا نمی کنی. حالا داخلش ميخوابی براي فرار از آن نرمه باد لعنتي زيپش را تا
زير چانه ات بالا مي كشی ولي هنوز هم سرما را توي پاهايت احساس مي كنی آنقدرکه
انگشت كوچكت از سرما كرخت ميشود و هیچ دکتری هم نميداند چطور پايي كه ديگر وجود
ندارد را مي شود گرم كرد

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر