دیروز یک خانم آمد اینجا. دست یک پسر بچه را گرفته بود توی دستش. کفش های پاره اش را می کشید بین قبر ها جلو می آمد. اول برگ ها را از توی صورتم زد کنار، بعد شلوار پسر را که داشت یک تکه نان را سق می زد کشید پایین: مگر تنگت نیامده بود؟ خب جیش کن.
پسر هم تا می توانست فواره زد و شاشش حلقه زد لای شیارهای اسم و تاریخ شهادت و سرازیر شد.
خبرت را داشتم که هر شب صدای خنده ات از خانه بلند است. این را عزیز گفت که هر پنج شنبه اینجاست و بی خیال ما هم نمی شود. می نشیند روی لبه ی سیمانی زل می زند بهم و هی بلند بلند گریه می کند: برایت بمیرم مادر و مدام دماغش را با پر چادرش محکم می گیرد.
آن وقت ها هم خیلی هوای تو را داشت. موهایت را که می ریختی روی شانه ات، آرنجت را می گذاشتی روی پایم، می گفت: آدم زن جوان بر و رو دار را تنها نمی گذارد، شش ماه شش ماه نیاید خانه.
به خدا ساغر معرفت این مورچه ها و موریانه ها که اینجا با هاشان ایاق شده ام از تو بیشتر است که بعد چند ماه آمده ای گلاب می پاشی توی چشمم و دست بندت می خورد به لبه ی گلاب پاش و جرق جرق صدایش را در می آوری. آمده ای که چه؟ چادرت را که شل و سفت می کنی می خواهی برای من گریه کنی یا داری از آن عشوه ها می آیی که جلوی فیلم بردار تلویزیون که به تابلو لا اله الا الله تکیه داده بود آمدی و گفتی اینجا منزل ابدی شهید...
آخر خانه ی من اینجاست یا آنجا که کرده ای اش ....
حالا چرا آمده ای از من اجازه بگیری؟ مگر برای کارهای دیگرت گرفتی که حالا می خواهی برای این یکی هر چند قبلااز اینکه بروم آن دنیا از راه دور هم که شده اجازه می گرفتی. چند تا یاس از ساقه جدا شده می گذاشتی توی پاکت نامه، می نوشتی اگر موافقی بردار برای خودت. و گر نه وقتی نامه ام را جوای می دهی بگذار توی پاکت.
اصلا مگر این یکی چه فرقی با بقیه دارد که به خاطرش این همه راه آمده ای تا اینجا. او اسیرت کرده یا تو دلش را برده ای؟
اگر هنوز توی فکر چشم هایت نبودم و آن لب ها که هی زیر چادر قایمشان می کنی و در می آوری می آمدم به خواب دوستی، آشنایی، کسی، می گفتم یک فصل سیر بزندت و تمام صورتت را سیاه و کبود کند که دیگر نتوانی...
خودت هم که می دانی همان فردا صبحش می آمدند سر وقتت، بالاخره خواب شهید است و رد خور ندارد.
دستت را بکش و هی انگشت هایت را نمال روی اسمم. هر چند که تو قبر من را نمی شویی داری انگشت های سفید و کشیده ات را نمایش می دهی.
وای که چه قدر دلم می خواست می توانستم مثل خانم کفش پاره ی دیروزی که تمام آب دهان عمرش را جمع کرد، پاشید توی صورتم من هم تف می انداختم هم روی این یاس ها که دور اسمم چیده ای، هم توی آن آقا که عکسش را گذاشته ای توی کیفت. خودم دیدمش. همان موقع که کیفت را باز کردی پول بدهی به قرآن خوان. پولت را هم بگذار جیبت. آن موقع که منتظر الرحمانت بودم خدا می داند داشتی...
حالا نمی خواهد صدایت را نازک کنی و جلوی مردم تند تند آب دهانت را قورت بدهی.
تا لب هایت را ببندی و آرام بازشان کنی، ها کنی به صورتم،
شیشه ی جلوی چشمم را پاک کنی رفیق هایم حلقه زده اند دور گلها. و تا کیفت را
برداری، مورچه ها دم یاس ها را گرفته اند آمده اند طرفت. کاش گل ها را که بر می
داری، رویت را که می کنی بهم، فقط یک لحظه چادرت از سرت بیفتد، فقط تا روی شانه
هایت.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر