آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 4/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4/5 (1 : کل آرا)

داستانی از حمیدرضا اکبری شروه



باد بوره مي كشيد ميان نخلستان و لا به لاي شاخه ها مي پيچيد.زردي خورشيد تا لب بام آمده بود. زن با مو هايي حنايي و پنچه هايي زمخت،تكيه به نخل داده بود و حصير مي بافت.
-چقد دير كردن،بايس حالا مي اومدن. زير لب گفت.
با صداي در برخاست. كلون در را انداخت، لبخند زد و گفت:
-دلم شور زد،گفتم نمي يان!
مرد با هيكل درشتش تو شد.زن پرسيد:براهيمبات نيس مگه؟
خليفه پكر در جواب گفت:
گذاشتمش تو خور سر جهاز بمونه،پيش سالم و بقيه.
زن برگشت سر جايش و ادامه داد:
-موتورش درس شد؟
-نه بوا،ئي موتوري كه مو بينم،خرج داره.
خيري مشغول بافتن كه بود،دست از كاركشيد،سرش را بلند كرد،انگار چيزي يادش آمده باشد.
-راستي سيد گفت سري بهش بزني.
مرد دستي به موهاي فرفريش كشيد،نگاه به چهره آفتاب سوخته زن انداخت و پرسید:
-نگفت برا چي؟
-نه !
خليفه آبي به دست ورويش زد، رفت به اتاق.بيرون كه آمد،كنارخيري نشست.سيگاري آتش زد وميان لبهايش گرفت.
-سيد ول كن معامله نيس،حتما ميخواد براش آدم رد كنم،فكر رسوائيش نيس!
پريار مي گفتن خوش رفته لومون داده،وختي بهش گفتم،قسم خدا و پيمبر كه مو نبودم و...
خيري توي حرف خليفه دويد:
-حالا برو پيشش،تا به وخت اوقات تلخي پيش نياد.
-باشه ميرم،اينم برا خاطر تو.
زن دست از كار كشيد،نگاهي به چهره گندم گون مرد انداخت:
-اما جلدي بيا!
خليفه از قاب در بيرون زد.
ستاره هابه آسمان هجوم آورده بودند.صداي بادا ز قوت افتاده بود و تاريكي همه جا دويده بود.از خم كوچه ها رد شد،مقابل دریا يستاد.پلك هايش را بر هم چلاند وبا مشت گره شده چند ضربه به درکوبید.با صدايي به خودش آمد.
-سيد خونست؟
دختری در را باز كرد،دستي به مقنعه اش كشيد.خليفه چشم هاي ميشي اش را به دختر دوخت و سلامي داد.
-با بوات كار دارم!
دختر نگاهش را زير انداخت،لته در را بيشتر كشيد و جواب داد:بفرماين، بوام انتظارتون مي كشيد.
به پيشبازش سيد لبخند بر لب،از روي تخت پايين آمد.نگاهش را به نگاه خليفه گره زد.
-خوش آمدي،پيغام رسيد،ها!
-ها سيد! انشاء ا...خيره...خليفه روي جاجيم فرش شده روي تخت نشست!
سيد دستي به شال سياه دور سرش كشيد،و در حالقليان دود كردن آهي سرداد.
-ئي هوا هم ساسمون رو در آورده.خليفه نگاهی به خرماهاي آونگ نخل حياط انداخت،لبخندخشكي زد و گفت:اي بوام بچه دريا وئي حرفا سيد!؟
سيد خنده اش گرفت،دستي به شانه خليفه زد،قليان را تعارف كرد وگفت:خب،شنفتم جهازت تو خور مونده!؟
شرجي شده بود.خليفه قليان را گرفت،پك محكمي زد. چيزي جلوي گلويش را گرفته بود.نمي توانست دود را قورت بدهد. سرفه اي كرد و در سينه اش سوزش شديدي حس كرد،با كمي مكث گفت:
ها سيد! موتورش خرابه و سرفه سختي سر داد. سيدچشم هاي خمارش را مالش داد وگفت:
-درس مي شه،اگر خودت بخواي،انشاء...!
***
نگاهش را به خيري داد، خواب پلكهايش را برده بود.باقي حرفش را خورد.پلكهايش را بر هم نهاد.هوا بوي نم مي داد.هنوز ساعتي نگذشته بود كه با صداي كوبيدن در هراسان شد. چشمهايش را ماليد.خيري هم از خواب پريد. كلون در ر ا انداخت، سالم بود. صورتش رنگ داده بود و نفس نفس مي زد.خيلي دويده بود. بريده بريده چيزي به خليفه گفت ورفت.خليفه تو آمد،رنگش پريده بود.توي چشمانش رگ خوني زده بود بيرون.گرمي هوا را بيشتر حس مي كرد و از نگاهش اضطراب مي باريد، يكسره به اتاق رفت.بيرون كه آمد،خيري روي جا نشست،با خستگي كه از بد خوابي بود،پرسيد:
-ئي وخت شو كجا ميري؟!
مرد لرزشي تند در تنش حس مي كرد، با گيجي و دلهره گفت:
-ميرم درمونگاه!!
نمي خاست بگويد،گيج شده بود،زن منگ و هراسان از جا پريد، و ذهنش رفت پيش ابراهيم.با صداي بغض آلود و لرزان گفت:ابريم...
عبايش را سر كرد و دنبال خليفه زد بيرون،كوچه ها خلوت بود.صداي ناله خيري توی شب با پارس سگها همراه مي شد ودر فضاي سنگين و سربي مي پيچيد و در گوش سنگين مي نشست.
 درمانگاه جا شوهادوره بودندودر گوشي،دهان مي چرخاندند.ت نها صداي پچ پچشان مي آمد،تو شدند،دهانها از پچ وپچ افتاد.از دهان ابراهيم كف بيرون مي ر یخت؛ می لرزید و ناله هاي دلخراشي سر مي داد. دستهايش را گرفته بودند.خليفه طاقت نياورد و  ويش را گرداند.بدنش مور،مور مي شد.خيري وقتي صحنه را ديد،جيغ كشيد وبه سر وصورتش مي زد.
-اي بوام،اي رودوم، روزم سياه،اي رود، اي رود...
اشكهاي جمع شده در چشمان خليفه،چشمانش را آتش مي زد.با دستپاچگي گفت:
-چي سرش اومد ها!؟
يكي از جا شوها كه صورتش به سرخي مي زد،باصداي لرزان گفت:
-از قماره كه در اومد.يهو ولو شد وسط حهاز!
پزشك وارد اتاق شد.همه را بيرون كرد.دستهاي ابر اهيم را به تخت با طناب بستند.دقايقي بعد ديگر صدايش نمي آمد.اما هنوز زنجموره های خيري  گوش را می خراشید .خليفه روي زمين زانو در بغل چمباته زد.اشك هايش بر گونه هايش شيار مي زد و بر پيراهنش فرو مي غلتيد. توي دلش آتش بود.
****
روز شب را بلعيده بود.خليفه كنار خيري نشست و سيگاری دود آتش زد. ابراهيم هنوز روي جا پهن بود.
-ميگم به خير رد شد!
خيري با صدائي خسته گفت:
-دكتر گفته چيزيش نيس.ميگم ببريمش پيش ملا عباس!
خليفه ابرودر هم كرد.نگاهش را از  آتش سيگارش چرخ داد رو به خيري گفت:
به ئي زودي يادت رفت؟اي روزگار.
خيري تلخي شديدي در دهانش حس كرد.خليفه باهمان صداي رگه دارش ادامه داد:
-چي بهش داديم،بدبخت خدا نمي خواس،به زور چيونديم تو دهنش.با دستهاي خودمون خلاصشكرديم.اگه حالا بودش موئي طور نبودم.یه ور دستي داشتم.چطور ازدهنش خين (1) مي زدبيرون،يادته،ها؟اشك توي چشمانش جمع شد.سعي كرد پشت دود سيگار،چشمانش را پنهانكند.اما با نرمه بادي كه مي آمددودها مي رقصيدند توي فضا.خيري زل زد تويچشمانش:-هر وقت مي اومد يادخالومي افتادم. داغ به دل شدیم ...حرف دهانش خلاص نشدهبود،كه با صداي ابراهيم از جا جستند.
ضجه مي زدوچنگ به موهايش مي انداخت.خسته كهشد، دراز کشید وتف از دهانش بيرون زد.خيري خشكش زده بود.خليفه بالاي سر پسر آمد، پاست كرد و نگاهش را  به چشمهاي خاكستري ابراهيم  دوخت وناليد:
-خاك به سرم شد.روم سياه،چه كردم،اي بخت ... وسر مي جنباند و قطره هاي درشت اشك گونه هاي زخمي اش را سوز مي داد.همسايه ها همه جمع شدند.خليفه را كه ديدند،فكر كردند كه ابراهیم مرده.
***
سيد و ملا احمد سلامي دادند و كنار خليفه توي هشتي نشستند.سيگار دود مي كرد و توي خودش بود.سكوت بود.سكوت گوش سيد را آزار مي داد:نگاهي به خليفه دادو  گفت:
-مو تازه شنفتم،از كي ئي طوره؟
خليفه نگاهش را از زمين گرفت و دوخت به صورت سيد.
-  او شو كه اومدم پيشت،وختي برگشتم،هنوز خواب چشمم نرفته بودكه خبرش آوردن.
ملا احمد زير لب كلفتش استغفروا...يي گفت و در حالي كه تسبيح مي انداخت،به چشمهاي سياهش شكلي داد و گفت:
-ئي طوري كه هست باد (2)مركبش كرده! خليفه نگاه خسته اش رابه تسبيح ملا انداخت ودر حالي كه در دلش آشوب لهله مي زد دهان گشادش را چرخي داد و گفت:-فكرشو مي كردم.با كمي مكث ادامه داد:
سيد! فكرامه كردم، با خودم مي برمش كويت،ب اآدمات، اونجا بهتره، ميگن باباهاشم اونجاست، ميرم پيشش....و دوباره پكي به سيگار زد و خيره شد به پيش هاي پهن نخل توي حياط و حصيرهاي نا تمام خيري كه تكيه ديوار بودند. سيد كه در انتظار این حرف بود.نفس نكشيد تا صورتش رنگ عوض كرد.حالت نگران به چهره گرفت و ادامه حرف خليفه را گرفت.
-هابوام،آدم بايد بره دنبال  درمون درد.
ملا احمد نگاهي به سيد انداخت وتكاني خورد،گفت:
-انشاءا...بخير بگذره .دستي به شال سبزش کشید. مي خواست دوباره چيزي بگويد كه صداي دلخراش ابراهيم بلند شد. خليفه پيشاني به دست گرفت وناليد.خيري هم مويه كرد.سيد ازضجه هاي ابراهيم در گوشش لرزشي احساس مي كرد،بي اختياربه خليفه تند شد:
-خودت راه درمونه مي دوني، په چرا در مونش نمي كني ها!
***
سيد روي فنه (3) لنج نشسته بود و نگاه به دريا مي اندخت، آفتاب صورتش را مي سوزاند. خليفه از قماره درآمد. سيد چرخي خورد و گفت:
-آفتاب سيزده هميشه داغ بوده .خليفه كه لبخندي خشك گوشه لبش را پر كرده بود،سري تكان داد و گفت:
-موتورشه استا يدو خوب درس كرده ها!
سيد كه ازدوسه (4) لنج تا مي شد جواب داد:
-ناخدا،بگو دس مريزاد...
خليفه تنش از گرما كرخت شده بود.عرق نشسته بر پيشاني اش را گرفت و رو به سید گفت:
-سيد،ايوبته بسپار دس خودم و اشاره كردبه سالم تا موتور لنج را روشن كند.
موتور كه روشن شد.لنج تكاني خورد.خليفه هنوز ذهنش براي ابراهيم مي پريد،پيش باقي توي قماره بود.دريا آرام بود وآسمان ابري،لنج سينه آب را مي شكافت وجلو مي راند.توي قماره ايوب و دو نفر ديگر کنار ابراهيم بودند.صدایي نبود،تنها صداي سلالها (5) مي آمد و درگوش مي نشست وصداي آبهايي كه خودشان را مي زدند به تنه لنج.
خيري براي بدرقه نيامده بود،خليفه سفارش كرده بود.تنها سيد از كنار ساحل پر شن بدرقه شان كرد،آن هم بخاطر ايوب.از ساحل تنها تل عاشقون (6) نمايي داشت.سالم رفت روی فنه نشست وخيط انداخت.ايوب هم از قماره بيرون زد وكنار خليفه كه مات دريا شده بود،ايستاد. ابرها جمع تر شده بودند. نگاهي به آسمان انداخت،خليفه گفت:
-خدا كند به سلامت برسيم.
سالم با خيط بازي مي كرد و زياد تكانش مي داد.ايوب نگاه ملايمش را به سالم انداخت.
-سالم ئي همه تكونش نده،فرار مي كنن ها،بذار آروم بمونه.
سالم تكاني به هيکل پرش داد و در جواب گفت:
-حالم گرفته  دريا به ئي پهني انگار ماهي نداره،ديشب رفتم خضروالياس (7) حتمن بايد بگيروم.
باخيط ديگر بازي نكرد.وزد به شروه.با صداي كلفتش،داغ مي خواند.
بيا جا نادمي ترك جفا كن           دلخوش كرده ما را دوا كن
بيبين آميزش پروانه با شمع        بت فايز تو همرحمي به ما كن
خليفه دلش رفته بود پي فايز و زير لب چیزی زمزمه مي كرد.
مرا در پيش راهي پر ز بيم است    ازاين ره در دلم خوني عظيم است
دلش كمي آرام گرفته بود:نگاهي به سالم انداخت كه دهانش ديگر به شروه باز نبود.
-مي برمش كويت ،اول سراغ عيسي رو مي گيرم، بعد جاي باباهاشم رو ازش مي پرسم، باباهاشم هر چند روزكه بگه مي مونم تا وختي كه مجلسش (8)  تموم بشه.
-ناخدا بمبك (9)!
خليفه نگاهش را داد به دريا گفت:
-بمبك شومه،خدا بخير رد كنه!
موجي بلند خودش را به پهلوي لنج ماليد.توي قماره ابراهيم سرش درد گرفته بود.آفتاب توي دريا فرومی رفت.ابرها فشرده تر شده بودند.سالم كه خسته شده بود،از جا برخاست،خيط را كشيد بالا و با صداي بلند گفت:
يه چمو (10) هم گيرمون نيومد و توي قماره برگشت .
شب از نيمه گذشته بود.كه صداي لرزان سالم بلند شد:-ناخدا ، براهيم!!
پسر به خود مي پيچيد،مثل مار زخم خورده و ناله مي كرد.آب دهان وبيني اش يكي شده بود.صداي رعد بلند شد،انگار آسمان می خواست فروبريزد.خليفه با لرزش صداي سالم هراسان شد،سكان را در دست يكي از جا شوها دادوداخل قماره شد.ايوب با پارچه اي اطراف دهان ابراهيم را پاك مي كرد،حا ل يكي از مسافرهابه هم خورد.صداي رعد وخروش آب با هم يكي شده بود.موجها شلاقي به تنه لنج ميخوردند،ولنج را مثل گهواره مي جنباندند.هيچ چيز معلوم نبود.چشمهاي ابراهيم برگشته بود و تنش سرد شده بود.خليفه با لرزشي كه در بدن داشت از قماره بيرون زد و بغضش را فرومي خورد. توي دلش چيزي سخت تر از تلاطم دريا در خروش بود.باد موهايش را به هم می ریخت.سالم هم بيرون آمد،نگاهي به  هم انداختند.خليفه با  بغض گفت:-وا مي گرديم سالم!وا مي گرديم.!
صداي جا شوئي كه سكان دستش بود،از ترس به فايز كمي بلند بود.
يقين روز از دل تقدير فايز            به آب غم عجين گرديده خاكم
گله از تو نباشد يار ز ما نيز          شكايت ها ز بخت واژگون ست
------------------
پي نويس:
1-بر وزن كين- يعني خون
2-زاربه شخص جن زده می گویند
3-جلوی لنج را می گویند
4-نوعی تخته بزرگ
5-نوعی پرند ه در یایی در جنوب
6-محلی تاریخی در بوشهر
7-نام قدم گاهی در آبادان
8-مراسمی که برای بیرون کردن زار از تن بیمار جن زده می گیرند
9-درجنوب به کوسه بمبک می گویند .
10-نوعی ماهی سبیلدار که قابل خوردن نمی باشد .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/472



نظرات (7)



درود
داستانی اقلیمی با یک نوستالوژی که حامل فرهنگ قومی وجغرافیایی خاص بود.
بدرود

  

سلام
فضاسازی و شخصیت پردازی در داستان حرف اول را می زد .تصویر سازی هم ملموس بود . فضای حاکم بر داستان عاطفی بود و احساس برانگیز .مهمترین حسن داستان سنتی بودن ان است که بخوبی بعد زبان و مکان در ان رعایت شده . البته ممکن است ضعف هایی هم داشته باشد اما بیشتر نکات قوت و محاسنش به چشم می اید.
کاش من هم حوصله گذاشتن داستان هایم را در وبلاگم داشتم و از شما می خواستم نظر بدهید .ایزد نگهدارتان .



داستان را یک نفس خواندم .
جمع و جور دارای آغاز و پایانی قابل پیش بینی.باز گفت داستانی اگر نه حقیقت اما دارای بیشترین شباهت با حقیقت .
ما و قصه ای از قصه های جنوب
قصه ای پراز خاطرو خاطره ی انگیز
اگر چه نویسنده برای فهم مطالب در بیان داستان گویشی بینابینی را برگزیده است اما این گویش افراد بومی و خوانندگان غیر بومی قابل قبول است و به توان نویسنده صدمه نمی زند
بیان مشکلات اقتصادی
بیان راه و رویه همیشگی امرار معاش مردمان جنوب
و اشاره ای به پسماند های سنتی در مواجه با ناملایمات و مریضی
داستان دارای یک شروع است دو اوج
اوج اول رابطه ای که بین خلیفه و سید وجود دارد و آدمی منتظر اتفاقی نابهنگام و غیرمنتظره است
اوج دوم مریضی ابراهیم
و نهایتا اقدام پدر برای نجات فرزند
دریا
خطر و دریا
و اینکه خیلی اوقات دریا دوست خوبی نیست
و این بار هم
در کل نویسنده در بیان داستان داری توان و تبحر قابل تحسینی است که علی رغم تکراری بودن تم داستان
خواننده را خسته نمی کند



سلام داستان رو کامل نخوندم ان شا ا... دوباره برای خوندن میام . ولی تا اینجایی که خوندم خیلی خوب بود . قلم ذهنتان پر جوهر
تا بعد یا حق



عالي بود . هم شعرها و هم داستان هاي شما بي نظيرند



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)