آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 5.0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5.0/5 (8 : کل آرا)

داستانی از فاطمه زنده بودی









اینبار قطاری که بر عکس می رود. عکس مرا روی شیشه همراه خودش می کشاند.

 دست تکان داده نداده مادرم حرکت کرده بود. فقط ریل را می دید که می افتد زیر پایش. صدای قطار رنگی به ضمختی کویر گرفته بود. 

مادر بزرگم به شیشه ای که شوهرش ایستاده بود پشتش نگاه می کرد که ادامه ی خط نگاهش رسیده بود روی ریلی خالی که هر چند ساعت قطاری قرار بود برود رویش.

 مرد داشت نفس نفس می زد زیر خاک و عرق نمی ایستاد. مادرم می رفت و زیر رد خاکی که می کشاند پشت سر نمی دیدش.

 صورتم افتاده روی شیشه. نگاه مادر بزرگم است که خاک ننشسته بود به صورتش یا مادر که می خواست یکبار بُرده شود.

مهم نبود مسیر، همان مسیر پدر بزرگ باشد. این راه یک طرفه بود. مادر داشت می رفت. مثل هر روزش. او مسیر رفت را می راند و آنقدر خسته می شد که هرگز کویر را از این سمتی که من می آیم ندیده بود.

 آفتاب می تابید روی بدنه ی فلزی قطار و داغی از زمین بلند می شد تا بالا تر از پنجره. مسافران که سوار می شدند رفتن را می آوردند. مردی که شاید دیگر قطار سوار نشد گرمش بود. توی ایستگاه مادر را دید و داغی زمین را کشید به تنش. اول سرش گرم شد بعد دست و چیزی نگذشت که عرقش. تن مادر خیس شد. 

مسافری می آید. رو به رویم می نشیند. چشم می اندازد به من. نگاه مادر بزرگم و دست های مادر و رحمی که قبل تر از این ها با من بوده را با نگاهش چاک می زند.

پدر بزرگ رفته.  مادر بزرگم ایستاده راه برگشتنش را خیره شده. خاک از تن زمین بلند می شود و می نشیند روی مادربزرگ.

مادر راه خودش را می رود.مرد برای آخرین بار قطار را ترک می کند.

بیرون قطار گردباد چرخ گرفته. با هر چرخش می کشد سمت خودش. هر چه را که ساکن است حرکت دوران دار می دهد.

مادر به حرکت می اندازد قطار را. مرد می دود به دنبال مادر و بخشی از خودش که مادر می برد.می دود. بلند می کند خاک را قطاری که مادر می بردش و مرد زیر خاک می رود. خاک تصویر مرد را می گیرد و مرد خاک می شود و می دود به دنبال بخشی از وجودش و مادر که می برد.

من مثل همه ی لحظه های زندگی ام در قطار می روم.

مادر بزرگ صدای گلوله ها را می شنود. چشم می دوزد به ریل که تام شدن جنگ را بیاورد.

مادر  نگاهی که دیگر پدر بزرگ را ندیده باز می کشاند روی ریل و صدای قطار را قاطی می کند با صدای گلوله هایی که قرار بود پدرش را برگردانند.

 

 

صدایی شبیه ریختن. شیشه می شکند. تکه هایش می ریزد.خاک می رسد و روی قطار را می پوشاند. نگاه مادر بزرگ از زیر خاک دست های خونی مادر را می بیند و  تکه ها ی شیشه که فرو رفته در  رحمم .


بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/471



نظرات (5)

 

خیلی جالب. واقعا این استعداد ذاتی شما مایه شگفتی است. دستتان درد نکند



salam
bebakhshid sabke dastaneton che???
rasti in nimchehre vaghee khodetonee

chera tamam rokh neshan nemidid

vagheiatesh man az dastaneton hichi nafahmidam

chand vaghte shoro be neveshtan kardid 



چهار شنبه گذشته 2/10/88 واقعه تهوع آوري بود از حركات بچه گانه اين پيرزنها از خودم شرمم شد و براي عرصه ادبيات بوشهر متاسفم همگي متاسفيم




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)