آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 3/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3/5 (1 : کل آرا)

داستانی از مریم منقاد













همیشه اول از همه پری تاس می انداخت.تا وقتی تاس در هوا می چرخید دل تو دلش نبود.تاس زمین که می رسید و نقطه های سیاه را که می شمرد ،هنوز اضطراب داشت.شماره خانه ها به مار ختم می شود یا پله؟

این بار به پله رسیده است.به چهار ماشین پارک شده در پارکینگ که نگاه می کند، احساس می کند تاسش قل خورده رفته زیر یکی از آنها و گمش کرده است.چراغ راه پله را روشن می کند.مثل آن وقتها که شماره خانه ها را می شمرد،پله ها رامی شمرد.یک،دو،سه،چهار و خیره به پله ها بالا می رود.به پله پانزده که می رسد سرش را بالا می کند.به اولین در چوبی رسیده است.در خانه شماره پانزده پیرمردو پیرزنی زندگی می کنند که همین پانزده پله را هم به زحمت بالا می آیند و اصلا و ابدا مایل به ادامه بازی نیستند.بر عکس پدر بزرگ او که عاشق مار و پله بود.آنقدر با ذوق از پله ها بالا می رفت که انگار نه انگار پایش درد می کند.وقتی مارها می بلعیدندش این پری بود که ذوق می کرد.آن وقت پدر بزرگ با عصا برایش خط و نشان می کشید.شانزده،هفده،هیجده،چراغ های پایین را خاموش می کند و چراغ های طبقه دوم را روشن.پری دوباره به پله ها خیره می شود.در بازئی شرکت کرده که مار ندارد.با تاسی که گمش کرده،همش پله می آورد.این را مدیون مادرش است.اگر اصرار او نبود که پدر نمی گذاشت تنها بیاید شهر دیگر و درس بخواند.بیست و نه،سی،باز سرش را بلند می کند.علی کوچولو روی پله  ها ماشین بازی می کند.روی پله های سی وسه و  سی و چهار دارد بالا می رود.خانواده اش در خانه شماره سی زندگی می کنند.علی و خواهر سه ساله اش پری را یاد خواهر و بچه هایش می اندازد.تا همین روزهای آخری که پیششان بود با دختر خواهرهای قشنگش مار و پله بازی می کرد.آنها هم سه ،چهار ساله هستند و یا صفحه های بازی را پاره می کردند یا مهره ها را گم.خواهرش می ترسید بچه ها تاس را قورت بدهند.پری نگاهی به پسرک کرد که تا پله چهل بالا رفته بود.احساس کرد تاس را قورت داده است.با سرعت بالا رفت، کنار پسر که رسید گفت:"مار و پله بلدی؟" پسر نگاهی به همسایه جدیدشان کرد و گفت:"ماشین و پله بازی می کنم"پری باز هم بالاتر رفت.خانه شماره چهل و پنج زن و مرد جوانی زندگی می کنند.زن حامله است و پری دیده است که چطور از خرید می آید،دست به نرده ها می گیرد و خودش را بالا می کشد.حالا پری هم بدش نمی آید دست به نرده ها بگیرد.این هم یکجور مار و پله بازی کردن است.

پنجاه و سه،پنجاه و چهار،دست از نرده ها بر می دارد و روی سینه اش می گذارد.اصلا شماره پله ها یادش می رود.

طبقه چهارم، خانه نمی داند چند،خانواده آقای موسوی زندگی می کنند.پسرشان هم سن و سال برادرش است با این فرق که میثم موسوی درس خوانده است و ماشین و موبایل دارد ولی برادرش تا سیکل بیشتر نخوانده و دخترشان هم سن خودش .پری یاد آخرین بازی مارو پله با برادرش افتاد.12-10 سال پیش بود.تا آن روز پری همه بازی ها را از برادرش برده بود تا بالاخره یک بار زد و برادرش برنده شدو آن بازی شد بازی آخرشان تا به همه بگوید پری را برده است.حالا رفته سر کوچه شان مغازه زده  و همه چیز می فروشد از لوازم خیاطی گرفته تا دفتر و مداد و اسباب بازی،مار و پله هم می فروشد ولی بازی نمی کند،حداقل با پری.راه پله خلوت است و تاریک.باز چراغ های پایین تر را خاموش می کند و بالایی ها را روشن.به نظر پری خانواده آقای موسوی نمونه یک خانواده تحصیل کرده شهری با کلا س هستند و از آنها برای خواهرش تعریف کرده است.هفتاد و یک،هفتادو دو،به خانه خاله مادرش نزدیک می شود.همان که اتاقی برایش در طبقه بالای خانه شان جور کرده تا پری بر خلاف خواهر و برادر بزرگترش به دانشگاه بیاید.او سالهاست که در خانه شماره هفتاد و پنج زندگی می کند.این پله ها پری را که جوانی بیست ساله است به نفس نفس انداخته داست.به نظر پری خاله مادرش در جوانی این پله ها را بالا آمده و حالا سالهاست اینجا محبوس است.این در چوبی را که رد کند دیگر به محدوده پله های اتاقش وارد شده.جایی که خواهی نخواهی خودش تنها بازیکن بازی خواهد بود.اتاقی کوچک در طبقه ششم.خانه شماره نود.از لحظه ای که فهمید او هم باید ساکن خانه شماره نود با شد و هرگز به خانه صد نرسد،خیلی غصه اش شد.ولی چاره ای نبود.نمی توانست به پدر و مادرش بگوید که غیر از اینکه دلش برای آنها،خانه شان،پدر بزرگ و شهرشان تنگ می شود.دلش برای مار و پله هم تنگ شده و هر روز روی پله های آپارتمان مار و پله بازی می کند.شبها در تنهایی اتاقش که فقط صدای گذر ماشین ها می آید و وزوز مهتابی،دلش بری خانه شماره صد تنگ می شود که مهره آبیش را با غرور درون آن بگذارد و توی بغل پدربزرگ بپرد و پدر بزرگ داد بزند که مواظب باش پایم و تازه یادش بیاید که پا درد دارد.

یک بعد از ظهر سرد بود که از دانشگاه به خانه آمد.خواست توی پارکینگ تاس بیاندازد که دید میثم پسر آقای موسوی از ماشینش پیاده شد و پا روی تاس او گذاشت و این بار او نگذاشت نقطه های سیاه را بشمرد.پری نگاهش را از او دزدید و از پله ها بالا رفت بدون اینکه چراغ را روشن کند،پله ها را بشمرد و حتی به بازی فکر کندولی میثم پشت سرش چراغ را روشن کرد و به فاصله دو پله از او رسیدو گفت:" سلام." پری احساس کرد هم بازیی یافته که دو پله از او عقب تر است پس قدمهایش را تند تر کرد تا از او جلو بزند."ببخشید!خانم کاظمی خاله شما هستن؟" پری پشت سرش را نگاه کرد .هنوز دو پله فاصله داشت " نه،خاله مادرم است." و نمی دانست چرا جواب سلا م نداده بود که هر دو به پیر مرد سلام کردند. به همین زودی به خانه پانزده رسیده بودند و پیر مرد با عصا داشت از پله ها پایین می رفت.پدر بزرگ خدابیامرز پری هیچ وقت با عصا مارو پله بازی نکرده بود.

_"چرا شما صبحها نمی آیید با ما بریم دانشگاه.شما که با خواهرم تو یه دانشکده هستید؟"

_ "ممنون،مزاحم نمی شم با اتوبوس  راحتم." پری فکر کرد کاش حداقل حالا که داشت حرف می زد عقب نمی ما ند تا مجبور شود کج کج نگاهش کند.اولین بار بود که نمی خواست رقیبش عقب بماند.

_ "حتما تنها زندگی کردن تو یه شهر بزرگ  سخته نه؟"پری خانم موسوی را دم خانه خاله خانم زیاد دیده بود.با دخترش هم سلام علیک داشت ولی هیچ کدام این طور برایش دل نسوزانده بودند.هنوز در فکر بود چه بگوید که ماشینی سر خورد و از پله ها پایین آمد و پری خم شد و گرفتش.

علی در حالیکه داشت سیب بزرگی را گاز می زد از پله ها پایین می آمد.پری فکر کرد که امروز همه دارند مار و پله  را از آخر به اول بازی می کنند غیر از او و...

_ "به هر حال اگر کاری داشتید من در خدمتتون هستم به خالتون هم گفتم."

پری خواست بگوید خاله مادرم که دید خانم  جوان طبقه سوم هم یک دست به نرده ها گرفته  و و دست دیگر به کمرش و پایین می آید.باز هر دو سلام کردند و پری ناراحت که چرا امروز اینقدر راه پله شلوغ است و این میثم چرا پا به پای او با فا صله دو پله با لا می آید و با او به دیگران سلام می کند.داشتند به طبقه چهارم نزدیک می شدند.پری بدون شمردن ،یکجورایی مطمئن بود خانه 53 است و به زودی از دست کج کج راه رفتن خلاص  خواهد شد.

_ "می خواستم یک چیزی ازتون بپرسم اگه  اشکالی نداشته باشه؟"

_ "خواهش می کنم."

_"شما سال اول پرستاری هستید؟" این را به خواهرش گفته بود."بله"

_ "منم سال آخرمعماری هستم" این را هم خواهرش به پری گفته بود.

حالا دیگر خانه شماره 60 بودند و پری احساس کرد که چه خوب بود که هر روز تنهایی بازی می کرد و لازم نبود نگاه یک نفر دیگر را به فاصله دو خانه از خود تحمل کند.خواست بگوید خداحافظ که دید میثم همچنان بالا می آید.بر عکس هر روز پری ،این بار او بود که به پله ها خیره شده بود.چراغهای پایین را خاموش می کرد و چراغهای بالا  را روشن.

_ "من کار هم می کنم.عاشق هنر و طبیعت و شهرهای کوچیک هم هستم.مثل شهر شما."

حالا داشتند به خانه خاله خانم نزدیک می شدند.پری می دانست خاله خانم یا پای تلویزیون است یا روی مبل کناری پای تلفن و اینکه اورا هرگز در حال بالا و پائین رفتن از پله ها ندیده است.طبق انتظارش در خانه طبقه پنجم بسته بود  و حالا پری داشت فکر می کرد که شاید او که همیشه عاشق مارو پله بوده است،قرار است حادثه عاشقانه زندگیش هم در این بازی روی دهد.ولی حتما میثم هم حرف خصوصی با او دارد که تا اینجا بالا آمده است.حرفی که بعد از او قرار بود خاله خانم و خانم موسوی و دیگر اعضای آپارتمالن از آن خبر دار شوند.

_"شما چی؟شهرهای بزرگ را دوست دارید یا کوچیک را؟"پری می خواست بگوید که چیزی که از همه بیشتردر این دنیا دوست دارد،مار و پله است.ولی بازهم چیزی نگفت.حالا پری روی پله 85 بود پس اگر حرفی بود باید در همین 5 پله زده می شد چون این بازی فقط 90 خانه دارد.پری دیگر طاقت نیاورد.ایستاد این بار نگاهی از روبه رو به پسر همسایه کرد و گفت :"آقای موسوی شما کاری با من داشتید؟"میثم هم سرش را بالا آورد.نگاهی به در چوبی اتاق پری کرد و نگاهی به در فلزی پشت بام و گفت:"من...من می خواستم آنتن تلویزیون را درست کنم."و بعد با سرعت 5 پله دیگر را طی کرد و برنده بازی شد.روی پشت بام رفت و در را محکم پشت سرش  به هم زد یا باد سرد غروب آن را بست.پری داشت ناباورانه به آخر این بازی نگاه می کرد که در آن بازنده شده بود.احساس کرد  همان جا توسط ماری بلعیده شده و پایین رفت.از روبه روی در همیشه بسته خانه خاله خانم،از جلوی نیشخند خانم موسوی و دخترش،از لای دستان خانم حامله که به نرده ها بود،از روی ماشین علی و کنار عصای پیرمرد،تا درون پارکینگ و توی کوچه و خیابان و هنوز هم داشت می رفت،شاید به طرف خانه شان عقب عقب و فکر می کرد چطور تا حالا این مار بزرگ را ندیده و این بازی از اول هم مسخره بود چون به جای  100خانه،90 خانه داشت.

 

 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/470



نظرات (2)



بسیار جالب بود . و جالب تر ازآن که هم فامیلی هستیم .



بسیار جالب بود . و جالب تر ازآن که هم فامیلی هستیم .



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)