آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از محمود قلی پور




اینکه بیست روز یا بیست سال مانده بود به انقلاب هیچ تاثیری در کلیت ماجرا نداشت و اینکه از نظر ارتش کورش یک سرباز فراری محسوب می شد نیز هیچ تغییری در وضعیت او ایجاد نمی کرد. اگر بهتر بخواهیم ببینم اوضاع روحی کورش آنقدر خراب بود که به هیچ چیز جز دگرگونی بزرگی که حدود یک ماه قبل اتفاق داده بود فکر نمی کرد. شاید به گمان همه اطرافیانش او تنها به این دلیل که ناگهان دوران خدمتش را نیمه کاره رها کرده، خودش را در خانه زندانی کرده اما آنچه در ذهن او می چرخید و باعث می شد خانه نشین شود تنها فکری بود که یک ماه قبل به ذهنش رسید. حتی کورش به جنایتی هم که کرتکب شده بود، فکر نمی کرد.

ذهن آشفته و نگران کورش آتش پرور بزرگترین و تنها میراث او از یک خانواده اصیل و معمولی بود. بزرگ از آن جهت که هیچ چیز دیگر در نظر او اهمیتی بدین مقدار نداشت و تنها چون که کاری به دیگر چیزها نداشت. حتی آن خانه بزرگ با درختان سرو چندصد ساله اش. اگر قرار باشد زندگی هر کسی به گونه ای از هم بپاشد و تمام تلاش هر شخص برای زیستن درلحظه ای از زندگی متلاشی شود شاید منصفانه تر از از سرنوشت کورش آتش پرور باشد که در یک ماه برای رسیدن و درک  مفهوم لغاتی که در یک روز داغ و دلگیر و سرد تابستانی به آن رسید به نظر بیاید. یک ماه سعی و تلاش و در درون فرو رفتن برای رسیدن به لحظه ای که شاید می توانست، تصادفی ناگهانی، یا سکته ای نابهنگام و یا شنیدن خبری بزرگ باشد.

در آن یک ماه، صبح زود از خواب بلند می شد و کتابی را اتفاقی از کتابخوانه اش برمی داشت و جلو صورتش می گرفت و کلمات را گم می کرد و به فکر فرو می رفت. به اینکه چکونه راضی شد ماشه تفنگ را درست روبروی صورت رنگ پریده ای بگیرد و او را بکشد هم فکر نمی کرد به اینکه چه چیز باعث شد تا از او یک قاتل بسازد فکر می کرد.

آن روزها و در آن پریشانی سراسری که تک تک لحظه های کورش آتش پرور را فراگرفته بود هرگز به این فکر نمی کرد که میراث قرزندانش جز ذهن آشقته و نگران اجدادش که همیشه به دنبال راهی برای فرار و عزلت بودند چیز دیگری هم است. کتاب های کتابخوانه او. کتاب هایی که کلماتش پرواز می دادند روح کورش را به کوچه ای در حوالی میدان ژاله و در غروبی دلگیر و قرمز. در حالیکه دختر جوان می دوید تا صدای گام های بلند و وحشتناک سربازان به صدای شلیکی دقیق و درست، دقیقا پشت سر تبدیل نشود. دختر می دوید و نفس نفس می زد و کورش در اتاقش به نفس نفس می افتاد و تب می کرد و می میرد و زنده می شد و به فکر فرو می رفت.

از لابلای خطوط سفید به جا مانده از کتابی که حتی نمی دانست اسمش چیست، انگار سوار موسیقی ملایمی پرواز می کرد و خودش را وسط جمعیتی می دید که به سرعت از ماشین پیاده می شدند و چون بوفالوهای عصبی یک مراسم آیینی در اسپانیا به سوی مردم حمله می کردند. به محض پریدن از کامیون توی خیابان تفنگ را سمت جمعیت نشانه می رفتند و انگار شاخ بوفالو به پهلوی کسی بخورد، یکی از مردم را  نقش زمین می کرد.

انگار یکی آرشه ویولونش را ناشیانه روی سیم های ویولون بکشد و استاد بخواهد دستش را بگیرد که اشتباه است و اصلاحش کند، این بار کورش صحنه را با جزئیات بیشتر و به مراتب با رنج افزون تری می دید و در تخت فلزی اش بیشتر فرو می رفت و کتاب در دستش بی معنی تر از هر زمان دیگری می شد.

فرمانده با شلاق به بدنهای لخت سربازان می کوبید و تشنه نگهشان می داشت. نمی گذاشت یک ماه به مرخصی بروند. و یک ماه بود که هیچ زنی را ندیده بودند. طعم لبخند زنانه از ذهنشان بیرون رفته بود و حالا انبار شده بودند در کامیونهایی با درهای بسته و از پادگان بیرونشان می بردند. درخت های خیال و رویای روبروی کتاب وارونه در دست کورش سبز نبودند و هوا بوی باروت سوخته می داد و لبهای چروکیده شان از تشنگی حتی برای لختی از هم باز نمی شد. اما به سرعت نفس می کشیدند و چیزی در اعماق وجودشان فریاد می زد که اگر در آهنی کامیون باز شود تمام تشنگی و عطش شان از دوری تمام می شود. و تمام دلشوره  و دغدغه کورشش از همین لحظه شروع شد. از درد دوری. دوری بزرگترین مفهوم ذهنی اش شده بود. دوری از چه چیز؟ به این فکر می کرد و باز در آن اتاق تاریک، روبروی کتاب نیمه باز و ناخوانده به این فکر می کرد که دوری از چه چیزی؟ و یک ماه به این فکر می کرد که دوری از چه چیز؟

دوری برایش هربار در آن یک ماه یک معنی داشت. دوری از خانواده، دوری از دوستان و علایق شخصی و شاید هم دوری از شرارتی کودکانه که در وجود هر جوانی به جا مانده است. و اینها هیچ کدام جواب سوال نبودند که او هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه و شاید هر دم به آن فکر می کرد که دوری چیست که هزار معنی دارد و هیچ یک ذهن نگرانش را آراام نمی کرد. یک بار دوری برایش شبیه دیدن چهره آشنای مردی در صف نانوایی - در کودکی اش-  بود  و سلامی گرم و نرم از سوی غریبه و رو کردن به کورش و گفتن.

« به خانواده سلام برسونید.»

و کورش تا پایان آن یک ماه هم نفهمید که با چه کسی هم کلام شده بود یا هم کلام شده است. آیا او را می شناخته و یادش رفته؟ و یا مرد غریبه شوخی بزرگ  زندگی اوست. و هر روز به آن فکر می کرد و در آن یک ماه بیشتر که او که بود یا  کیست. ماجرای دوری از آنجا شروع می شد که هر روز مرد غریبه را می دید و وقتی با خانواده اش از محل قرارهای هر روز با غریبه می گذشت، مرد نبود که نشانش بدهد به پدری، مادری یا آشنایی که این کیست که هر روز برایتان سلام می رساند.

دوری همین بود. جنسش مرطوب و بوی نمش در تمام دیواره ذهن فرو می رفت. به این فکر می کرد که دوری هیچ ارتباطی با خانواده و دوستان ندارد.

و روز بعد معنای جدید می یافت. وقتی با لباس بد بوی سربازی اش که اتفاقا اولین لباسش بود که بوی گه سیگار می داد چهره مادرش را دید، حتی نخواست بغلش کند و ببوسدش. از دوستانش یزار شده بود و دوستی برایش مفهومی در حد به دست آوردن و از دست دادن اسباب بازی کودکی بود. یا چیزی شبیه کنار زدن پرده برای دیدن بیرون و بعد دوباره انداختن پرده و بی خیال نشستن و  تماشای تلویزیون و چای نوشیدن.

کامیون تکان می خورد و به جلو می رفت به روبرو می تاخت. جلو رقتنش را نمی دید و تنها به قضاوت الگوهای پیشینش می دانست که ماشین ها را ساحته اند که به جلو جرکت کنند. و این ندیدن آنچه در پیش رو است، تشنه ترش می کرد. کنارش نوزده مرد نشسته بودند. اگرچه تفنگ ها در دستهای آنها بود اما نمی دانست چرا سهم ترس او آنقدر زیاد است. اگر او اینقدر می ترسید پس آدمهایی که آن پایین منتظر بودند تا بیست جوان اسلحه به دست برسند تا بکشندشان چقدر ترسیده اند. که میان خیال و رویای آن روز تاریک و قرمز در کوچه پس کوچه های شهر، اطراف میدان ژاله و بعد روبروی کتاب نخواندنی اش در اتاقی تار و تیره به سه چیز فکر کرد، در سه چیز فرو می رفت. ترس و دوری و چیزی که نمی دانست اسمش چیست و او را فروتر می برد. دوری او را سمت اینهمه می برد. از زندگی دورش می کرد و به درونش نزدیک. به فجایعی که تا کنون بی خیال از کنارشان می گذشت. به تمام نظریه پردازانی که با یک جمله، چند پاراگرافو یک کتاب و حتی با یک کتابخانه مفهومی را می نوردند. حال آنکه از نظر کورش در آن یک ماه سیاه کلمات آجرهایی بودند که اندیشیدن به آنها برایشان حکم زلزله داشت. اندیشدن، زلزله، آجر و سیمان و چوب و کلوخ و زندگی، آوار کشنده.

روزی دگر فرا می رسید، از پس شبی بی خوابی و گرسنه خوابیدن و به سقف سفید زل زدن و فرو رفتن. تا فردا تعبیری، تفسیری و آرزوی نجاتی هرچند خام فرا برسد و فردا روز سخت تری بود. روز درک ترس. روزی که قرار است برای لحظه ای جای قاتل و مقتول عوض شود تا تنها اندکی، فقط اندکی سهم ترس مقتول به قاتل برسد. به مقتول خوش شانس که ترسش تمام می شود و قاتلی که برای درمانش، نه، فرارش از اندکی ترس برای چکاندن ماشه، ناگزیر می شود خودش ار جای مقتول هم بگذارد. ترس آدم را فرو میبرد و آدمیکه در زمین زندگی می کند، از سطح دور می شود. دوری این بود. روزی از آن یک ماه دوری این بود. دوری بی شک، این نیست، این بود. مثل میل فرود برای پرنده، به آرامش رسیدن، آرمیدن، خستگی از تن به در بردن و گاهی خندیدن، سرمستانه خندیدن، بیهوده خندیدن، بی دلیل به ترک دیوار خندیدن. دوری از لحظه آرامش، دوری بود. وقتی صدای فرمانده توی گوشش می پیچید که فریاد می زد.

« پیچید توی کوچه. از اون طرف.»

و آدمهایی که شاید اگر وقت خدمت سربازی شان نبود، شاید خود در میان جمعیت از دست سربازان فرار می کردند، اینک به دنبال دیگران می دویدند.

و آن شک و تردید در همان دقایق شکل گرفت، چون خزیدن نخستین ریشه در میان خاک. اگر چرخ دنیا بیشتر می چرخید، فقط کمی بیشتر می چرخید تا جای یکی از جوان ها با کورش آتش پرور عوض شود، آنگاه به کدام دلیل او می دوید و دنیا برایش روی تخت گوشه اتاقش، دلگیر می شد و بیهوده یا سریر افتخار و فخرفروشی به دیگران که از ترس در دخمه هایشان لمیده بودند؟

بعد از چند روز یا یکی، دو هفته، کورش آتش پرور برای رسیدن به معنای دور از ذهنی چون دوری به مفاهیم جدیدی رسید. شاید فکر کنیم که اندیشیدن بیش از حد به این کلمات کار درستی نباشد. اما او می اندیشید بدون اینکه من یا شما بخواهیم در اراده یا تقدیر او به اندیشیدن تغییری اجاد کنیم.

یکی از همان روزها وقتی کورش از خواب بیدار شد، بدون اینکه دست و صورتش را بشوید به این نتیجه رسید که دیگر راه بازگشتی ندارد. راه بازگشت به زندگی عادی و آرام. او دور شده بود. از تمام زندگی اش. اینک ذهنش، بدنش و تمامی زندگی اش در مسیری قرار داشت که نمی دانست زیباست یا زش است. گویی او را در تاریکی قرار داداه باشند بر دورنمایی از دشتی، با باد خنکی به تنش می خورد و از او می پرسیدند.

« نظرت چیست؟ منظره زیباییست، نه؟»

کورش کنار کتابخانه اش نشست و در تعجب بی اندازه خودش از رفتارهای غیراردای اش، به ئنبال کتابی گشت که حتی نمی دانست، اسمش چیست. کتاب ها را یکی یکی از قفسه ها در می آورد و نگاهشان می کرد و بعد بی اراده آنهارا به دو دسته تقسیم می کرد. بسیار اتفاقی کتاب را باز می کرد و چند خطی می خواند.پرتاب می کرد و در طرفی دیگر کتاب ها را مرتب روی هم انبار می کرد.

در همان لحظه ها هم گاهی سرعتش زیاد می شد، مثل سرعت دودن دختر در کوچه های اطراف میدان ژاله و خوشحالی گنگی به او دست می داد. خوشحالی ای که نمی دانست برای چیست درست شبیه دودین با گام های بلند به دنبال آدمها و بعد صدای شلیکی که در خیابان ها می پیچید و بعد بازگشت سمت فرمانده و هم قطارانش. فرمانده نگاهش می کرد و لبخند می زد. و او بی اراده لبخندش را با کمی انقباض عضلات صورت پاسخ می گفت. گاهی دست زیر چانه می زد و گردنش را کج می کرد. مایوس از نتوانستن. از اینکه در آن روز نتوانسته بود به دنبال همه مردان و زنانی برود که قرلار بود سمتشان گلوله شلیک شود. اگر سر برمی گرداند و می دید که یکی از همان بیست نفر پشت کامیون دنبال کسی می دود، غمگین می شد.

فرمانده فریاد زد.

« همه پایین. آتش.»

هنوز ماشین نایستاده بود که فرمان آتش صادر شد. با عطشی فراوان پیاده شد. یکی از هم قطارانش می گفت.

« برای سرباز این چیزها فرقی ندارند. برای سرباز آزادی مفهوم بیشتری دارد تا برای یک محکوم به حبس ابد.»

می دوید و دنبال آدم ها می رفت و بعد گلوله اش را به خطا به کلاغی، دیواری یا تنه درختی می کوباند. کورش به هیچ چیز فکر نمی کرد. تمام خشمش را به این معطوف کردهخ بود که به محض پیاده شدن یا پریدن هیچ گلوله ای را هدر ندهد. همان درس اولی که در ارتش به او داده بودند. درست برعکس آنچه هم قطارش انجام می داد، او تمام تلاشش را می کرد که هیچ گلوله ایب را به هدغ نزند.

« فرمانده باری من که سرباز هستم فرمانده نیست برای خودش فرمانده است. برای کسی که او را به فرماندهی گماشته است فرمانده است. من سربازی هستم که امروز از پادگان بیرون آمده ام. چه فرقی می کند این بیرون آمدن با دوستانم باشد یا هم قطارانم.»

کورش روی یک زانو و یک کف پایش نشست و مگسک اسلحه را روی پای مردی جوان نشانه رفت. دوستش گفت.

« اگر می خواهی بزنی بزن اما لطف کن و راحتش کن. زجرکشش نکن. تو که نمی خواهی با پای لنگش او را روی زمین بیندازی و بعد همه دوستانش بروند و تو آهسته آهسته به او نزدیک شوی تا سایه مرگ را به آهستگی روی سرش پخش کنی؟ این رامی خواهی؟ به پایش بزن.»

مرد بود روی مگسک. تقریبا سی ساله. شاید زنی داشت و شاید هم فرزندی. شاید هنوز قسط خانه تازه اش شروع شده باشد. شاید دوست داشت روزی ماشینی بخرد و همسرش را سوار کند و بورد فشم. مرد پایی داشت که درست ساقش حالا روی مگسک می لغزید. دوستش گفت.

« و شاید حتی مرد فرصتی می خواهد برای خیانت به همسرش برای بیشتر عاشق شدن. شاید مرد می خواهد دختری داشته باشد که وقتی به دبیرستان می رود همکلاسی هایش بگویند چه پدر جوانی دار. ممکن است مرد عشق دختری را که همسن دخترش است در سر بپروراند. تو فکر می کنی این مرد آدم منحرفی است. برای انحراف نباید به او فرصت بدهی؟»

تفنگ را تکان داد و یک چشمش را دوباره بست و با چشم دیگرش خیره شد به صحه کتابی در تاریکی صبحی که پای کتابخانه بود. از میان کتاب ها گذشت و خاکشان را تکاندو زنی افتاده بود روی زمین. وسط شلوغی نتوانست درست بدود. کفشش ساده بود. نزدیک بود. روسری سرش نبود. کورش مگسک را کنار زد و گمان کرد اگر دستش را دراز کند می تواند گیسوی سیاه زن را در مشتش بگیرد. صدای چند گلوله بلند شد. جمعت جیغ زدند. فرمانده که با کلت کمری به سوی جمعیت شلیک می کرد هم به سربازان گفت که به این دقت برای شلیک نیاز دارید. اما کسی روی زمین نیفتاده بود. کورشش رفت روی شانه زن. انگشت اشاره اش می لرزید. خواست بزند. به دوستش نگاه کرد. دوستش گفت.

« شانه؟ دردش زیاد است. بزن به سینه اش. به قلبش. به آغوش. به قیافه اش می خورد زنی میانسال باشد. مادر است.»

کورش در میان فریادها داد زد.

« نه جوان است. موهایش توی مشتم بودند.»

 دوستش دست کورش را گرفت و به کوچه ای برد. دور از چشم فرمانده. کورش مردم را از مگسک نگاه می کرد. همقطارش که حالا دیگر دوستش شده بود گفت.

« موهایش بوی قورمه سبزی می داد یا توی هوا به این سو آن سو می پرید؟»

دوستش به دیوار تکیه داد و سیگاری روشن کرد. سیگار را از زیر پای فرمانده برداشته بود. وقتی عصبانی فریاد می کشید.

« درست نشونه بگیرید تخم حروم ها.»

دود سیگار دوستش را به سرفه انداخت. انگار اولین سیگارش باشد. کورش دید که موها در هوا تاب می خورند. دوستش همان جا گفت که چربی پخت غذا لای موهای زنان می ماند. زن است. مادر است. گفته بود اگر می خواهی بزن. بزن به سینه اش. به قلبش. به آغوشش.

نتوانست. کتاب ها روی هم انبار بودند و به تمام صفحات نگاه می کرد و ورق می زد. انگار کتاب او را می خواند.

آن روز روی همه چیز نشانه رفت تا اینکه دختری به سرعت از جلواش گذشت و وارد کوچه شد. فرمانده دید که کورش آتش پرور نبش کوچه نشسته است. فریاد زد.

« سرباز برو دنبالش. بدو.»

فریاد زد.

« اطاعت فرمانده.»

 و دنبال دختر دوید. به دوستش نگاه کرد. دوستش گفت.

« خراب کردی. نباید می گفتی اطاعت فرمانده. حالا مجبوری از او پیروی کنی. تو به فرمانده قول دادی که بروی دنبالش. یا می کشی اش یا اسیر می شوی. برو.»

دوستش بلند شد و سیگار را زر پوتینش خاموش کرد. و گم شد. کورش دوید. موهای افشانی داشت.  دختر، موهای افشانی داشت. دختر به کوچه ای پیچید. کورش سرعتش را زیاد کرد. از چند کوچه گذشتند. دختر تند می دوید. کورش یک لحظه فراموش کرد که تفنگ دستش است و نیازی نیست به او برسد تا او را بکشد. می دوید تا به او برسد. می دوید.

دویدن در شب تاریک به خیال دویدن در چمنزاری وسیع آنقدر شیرین است که وقتی صبح از شدت بوی مدفوع حیواناتی که به لبه های شلوار چسبیده، انسان را بیدار می کند نتواند خیال چمنزار را با چراگاه عوض کند. کورش خیال می کرد در شبی تاریک در چمنزاری می دود به دنبال آهوی که تنها صدای نفس هایش شنیده می شود. حال آنکه در چراگاهی می دوید که هرجایش پر بود از مدفوع حیوانات. او به خیال خوشبختی می دوید. حال آنکه بدبختی و یک عمر به  فکر فرو رفتن در کمینش بود.

پای دختر پیچ خورد. کف کوچه نشست. کورش بالای سرش نشست. از آن فاصله نیازی به مگسک و نشانه گیری نداشت. در آن لحظه که چشم های مشکی دختر خیره به نوک اسلحه کورش بود. هزار جمله به ذهنش رسید.

دوستش که دگر نبود.

« انسانها شاید برای مردن آفریده شده باشند اما برای کشته شدن هم آفریده نشده اند. »

و جمله ای از فرمانده اش.

« گاهی برای زنده ماندن یک نفر، لازم می شود هزاران نفر بمیرند.»

و پیرمردی که تفنگ را در انتهای کوچه بن بستی روی شیقیقه اش گذاشت.

« این پول را به دست پسرم می رسانی؟ آمده بودم برایم پول ببرم. وضع مالی اش خراب شده.»

و صدایی از درونش که مدام یادش می آورد دوران خدومتش نامزدش را از او جدا کرده. کنار دختر نشست. به صورت دختر نگاه کرد. لب هایش را نزدیک تر برد. دختر محکم به صورتش کوبید. گویا سربازها انسان نبودند و شاید هنوز هم نیستند. کورش بلند شد و گلوله را وسط صورت دختر جا گذاشت و برگشت. از جلو کامیون ارتش رد شد. تفنگش را روی زمین انداخت و بی آنکه با کسی حرف بزند سمت خانه قدم زد. به این فکر می کرد که چه چیز او را از انسان ها دور می کند. گردش زمانه که در دورانی پرآشوب او را به خدمت سربازی می فرستد و یا مردمی که دچار فراموشی شده اند؟

بعد از آن یک ماه کورش به جای دوری رفت. به جایی که هیچ کس او را نشناسد و هیچ قانونی باعث نشود که انسان ها دچار دوری شوند. شاید جایی مثل همین جا.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/468




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)