آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 4/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4/5 (1 : کل آرا)

خسرو عباسی خودلان










حكماً براي فرار از گرما بوده كه رفته و در فضای دخمه مانند زیر لوله توپ 125 فرانسوی نشسته. خیره شده به  سایه چهارخانه های سایه بان درشت بافت استتار توپ روی خاک داغ. تفنگش را حمايل گذاشته بين پاهايش. دو زانويش را ستون آرنجهايش كرده. قنداق را تكيه داده به پاي چپش . زل زده به هواي دم كرده ای که تبخير می شود و  از سطح آسفالت كهنه چغر  جاده جلوي پادگان ، لرزان و در هم پيچان در فضا ناپديد  مي شود. سرش را برده عقب و تكيه اش داده به تنه گرم سدری رنگ توپ  . حتماً به كلاه آهني اش هم فكر كرده كه توي باجه كوچك نگهباني جا مانده بوده . گرماي داخل باجه اين روز ها - ظهر- به حد تحمل ناپذيري مي رسد . کلاه را که با خودت بیآوری و بر عكس بگذاری روی زمین و توی گودي كلاه بنشینی، به راحتي به هر طرف كه دلت بخواهد می چرخد، مثل یک صندلي گردان. بعد گوش تيز كرده ولي ديگر حتي صداي گنجشك ها هم نمي آمده. توي آن سكوت اگر ماشيني از دور هم نزديك بشود ، صدايش را مي شود شنيد و فرصت هست بلند بشوی و بروی سر جايت و شروع كنی جلوي حصار  نرده اي قدم زدن .

آفتاب ظهر تابستان همه جا را فتح مي كند به غير از فضاي خالي زير لوله  توپ كه می شود به آن پناه برد از آفتاب تابستان و سرد بادهاي زمستاني. ولی توپ ناگهان انگار به طرف مواضع دشمنی فرضی قراول رفته باشد یکی دو قدم جلو آمده بود و یحیی را توی آن فضای تنگ گیر انداخته بود . جسد را که بیرون کشیده بودند، مثل عروسكي پارچه اي بوده  كه ميانه تنه اش از پنبه خالي شده باشد . فقط لايه هاي نازك پارچه میان تنه اش را نگه داشته بوده. دست ها و پاهايش به موازات هم ختم  مي شده به كمرش که لق مي زده و انگار هيچ وقت سر پا نبوده. خميده. قوز كرده در خودش چند ساعتي مشخص نيست كه همانطور مانده . وزن توپ آنچنان سنگين بوده كه كمرش را شكسته از انتهاي ستون فقرات .

روزی که پدر و مادرش آمدند ما از مرخصی برگشته بودیم . مادرش بي قراري كرد. اصلا خوب نمي توانست حرف بزند و بغض آنقدر زياد بود كه كلمات تكه تكه مي شد و مشخص نبود چه مي گويد , پدرش که عينك ته استكاني به چشم داشت. قبل از انقلاب از سربازي به خاطر ضعف یبنایی چشمهايش معاف شده بوده. گفت يحيي هم باید معاف  می شده ولی سخت گیری دکتر های کمیسیون معافیت باعث شده ته تغاری شان را بفرستند به سربازی . مادر یحیی خیلی جوان تر از شوهرش به نظر می رسید . گفت که ذکریا باید یحیی را قاچاقی می فرستاد خارج پیش خواهر و برادرش و بعد از حال رفت . ذکریا چادر زن را جمع و جور کرد و و رگ های روی شانه زن را مالید وقتی زن چشم هایش را باز کرد من من کرد :

-      گفتم توفیق اجباری نصیب ماشده . شاید تو سربازی یحیی مرد بشود، شخصيت متزلزلش مستحكم تر بشود، او را فرستادیم. اصلا فكرش را هم نمي كردیم چند سال بعد از جنگ هم ممكن است خطري باشد .

 از كوره در رفت و مثل معرکه گیر ها شروع کرد دویدن توی محوطه صبح گاه 

-                  پسر مثل دسته گل بزرگ كني و آخرش شماها این طوری پرپرش کنید . . 

فرمانده ها دوره اش كردند و کهنه سرباز گفت كه تقصير از پسر خودش هم بوده كه ترك پست كرده و آمده زير اين لوله توپ نشسته. توپی كه از جنگ دوم جهانی همینجور همان جا بود  و حالا كه تصميم گرفته شده مرگ پسرش را شهادت محسوب كنند ، او به عنوان پدر يك شهيد بايد به حكم الهي گردن بگذارد وگر نه كي فكر مي كرده توپي كه سال هاي سال همانجا مستحكم و پا بر جا بوده يكهو تكاني بخورد و راه بیافتد

-                  فرض بگير جنگ تمام نشده بود و پسرت توي منطقه كشته شده

بعد زن و مرد راه افتادند به سمت جایی که توپ را گذاشته بودند . چادر برزنتی کهنه ای هم کشیده بودند رویش . روکش را که کنار زدند و بدنه سدری رنگ توپ که نمایان شد . زن دوباره از هوش رفت و ذکریا حمله کرد به توپ لگد می پراند و به همه فحش می داد . وقتی آرامش کردند نوبت زن بود که تازه به هوش آمده بود . رفت و خیره شد به جایی که یحیی توی آن پنهان شده بود . بعد با ترس لوله توپ را لمس کرد و دستش را حلقه کرد دور لوله و گریه کرد. انگار به زیارت امامزاده ای آمده باشد با احترام به بدنه توپ دست کشید و آنقدر گریه کرد که از حال رفت . وقت رفتن زن توی گوش ذکریا پچ پچ کرد و ذکریا هم توی گوش فرمانده پیری که لقبش کهنه سرباز بود و چند روز بعد بازنشست می شد. کهنه سرباز سرش را به علامت نفی تکان داد . مرد اینبار با تحکم بیشتری  خواسته اش را گفت و دوباره کهنه سرباز و هیئت همراه اش با شدت بیشتری رد کردند و مرد شروع کرد به داد و بیداد . فهمیدیم خواسته ذکریا و زنش این بوده که به تقاضای مادر یحیی به جای دیه یحیی این توپ بلژیکی را بدهند به آنها .ذکریا و زنش را سوار ماشین کردند و ما درباره یحیی حرف زدیم. تعجب کردیم از اینکه  يحيي چقدر به مادرش شبیه است. یحیی سبزه بود با چشمهاي ميشي سياه - ريزتر از چشم هاي مادرش - كه عينك جلایشان را گرفته بود.بعد درباره عکس دختری حرف زدیم که توی جیبش پیدا کرده بودند. هیچکس حتی مادرش و حتی تر ما هم نشناختیمش. دست آخر هم کسی به صرافت این نیافتاد که صاحب عکس کی بوده ولی حکماً کسی بوده که یحیی  خیلی خاطرش را می خواسته. بیشتر از مادرش . عکسش را گذاشته توی جیبش و نترسیده از خشم شب که یکهو بریزند و آن را توی جیبش پیدا کنند و چند روزی مجبور بشود توی انفرادی شب را روز کند . مطمئن شدیم حتما به او فكر مي كرده و درست لحظه اي كه گوشت ضخيم عينك را بين دو انگشتش احساس مي كرده، توپ از جايش غلتيده و مثل آوار از پشت بر فرق سرش روي تيره پشتش فرود آمده، صورتش را چسبانده به خاك. خون از بيني شايد هم از گوش ها بيرون زده و همانجا روي سطح خاك سفت آنقدر مانده تا خشكيده و پاسبخش كه آمده و كنارش زانو زده مورچه ها را ديده كه چطورخون دلمه شده را محاصره كرده بوده اند .

شرط بستیم حتماً داشته عينك ته استكاني اش را پاك مي كرده كه عينك به فاصله يك قدمي افتاده بوده روي خاك داغ . نور هم از شیشه زره بینی اش متمركز شده بوده و برگ پنجه ای سبزه گیاه گياه هرزی را سوزانده بوده. گیاهی که خاك هاي كنار ريشه اش را شايد يحيي به قصد يافتن لانه مورچه ها پس زده بود. . . . .

                                            ***

بعد از چند روزكه از تک تک ما بازجویی کردند که بفهمند کدام یک از ما با انگولک کردن یکی از همان پیچ ها باعث لق شدن چرخ های توپ غنیمتی پدافندی شده بود. همان کهنه سرباز تصميم گرفت براي از بين بردن دلشوره سربازهايش -  وجود توپ حتي از زير پوشش برزنتي اش مضطرب و نگرانمان مي كرد - قطعاتش را از هم باز كنند و يكي يكي ببرند به انبار يدكي تعميرات و درست جايي كه يحيي نشسته بود  و حتما به چيزي فكر مي كرد  چون عينكش را برداشته بود  و همه چيز را اگر نگاه هم  مي كرد ، تار مي ديد ، مجسمه ای بگذارند که ایستاده و تفنکش را محکم توی دست هایش گرفته و با چشم های مفرقی اش از داخل قاب خالی و بی شیشه  عینک فلزی اش به جایی نگاه می کند که هیچ کس نمی داند کجاست .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/467




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)