ترجمه شعري از تد هيوز
نخستين اندوه پاييز
بدرود آهستهي باغ
كه ديري در غروب ايستاده
با شقايقي قهوهاي
و ساقههاي ياس
كه هنوز ياراي رفتن ندارند.
اندوه دوم
پنجههاي برهنهي قرقاول
كه همراه برادرهايش
به قلاب آويخته،
پرهايش پخش بيشهي طلايي رنگ
و سرش درون كيسهاي
اندوه سوم
وداع پر درنگ خورشيد
كه پرندهها را جمع كرده
و آخرين دقايق غروب را نگه ميدارد
طلايي و مقدس ايستاده
در زمينهي عكس
اندوه چهارم
حوض سيه فام
كه اقليم آبها را ويران و غرق كرده
كاخ سوسكها
و مقبرهي سنجاقكها
اندوه پنجم
بدرود آرام جنگل
كه بي صدا
اردوگاهش را برميچيند
يك روز كوچ ميكند
تنها زبالهها به جا ميمانند
با هيزمهاي نيم سوخته
و ميخ چادرها
اندوه ششم
اندوه روباه است
و تفريح شكارچيان و سگهاي شكاري
و سمهايي كه همهمه ميكنند
تا گوش زمين
به روي دعاهاي روباه بسته بماند
و اندوه هفتم
بدرود آرام چهرهاي پر چروك
كه از پشت شيشه نگاه ميكند
وقتي سال بار برميبندد
مثل سيرك درب و داغاني
كه براي بچهها برپا بود.
ترجمه 3 شعر كوتاه از رابرت فراست:
1
از باران به باد:
من ميكوبم تو پيشروي كن!
و اينچنين باغ را در هم شكستند.
تا گلها به زانو درآمدند
و درازكش تسليم شدند و جان بدر بردند.
حال گلها را من ميدانم!
2
ندايي گفت:
مرا در ستارهها ببينيد!
اي زمينيان!
راستي زاده شدن
به بهاي اين همه جاي زخم كه بر جان وتن داريد
خيلي گران نيست؟
2
جنگلها
تاريك، ژرف، زيبا
من و عدههايي كه به گردن دارم
و فرسنگها براي رفتن
قبل از خواب
فرسنگها براي رفتن
قبل از خواب

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
مسلم عزیز ترجمه های خوبییند و همیشه کاراتون دنبال می کنم
موفق باشی شاعر جوان
سلام مسلم جان
خواندم و لذت بردم عزیز.