آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 5/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5/5 (1 : کل آرا)

دو شعر از بهزاد عبدی

رگ های سرم کابل می شوند/وقتی به تو فکر می کنم/سر گیجه هایم همه از امواج توست/آسمان این شهر پر از اسکلت ماهیانی است /که بر بام هر خانه دم می کوبند/کبوتران آنقدر پنجه در تیغه های فلزی می فشارند...





شعر اول:

رگ های سرم کابل می شوند
وقتی به تو فکر می کنم
سر گیجه هایم همه از امواج توست

آسمان این شهر پر از اسکلت ماهیانی است
که بر بام هر خانه دم می کوبند

کبوتران آنقدر پنجه در تیغه های فلزی می فشارند

تا آنتن امواج را به خانه بریزد
صفحه ی تلویزیون بالاو پایین بپرد
یک جهان دست و پا بزند
ومن با تصویر غرق شدنت گریه کنم

باور کن
آنتن ها با پنجه ی کبوتران خواهند رفت

باور کن
امواج مردم به دریای خون رسید

افکارمان جنگل
پرچم هایمان ابر بود
و روی آسمان سپید

دیدی چه ساده آب از سر این شهر گذشت ؟
ما با خانه ها یمان به دریا رسیدیم
تو از زیر آب ها به من نگاه می کردی
برای گونه هایم دست تکان دادی...

هنوز رگ های تنم کابل می شود
وقتی صفحه ی تلوزیون بالا و پایین
می پرد...

-------------------------

شعر دوم:

بچه ها سنگ به دست
در شیشه ها ستاره می کارند
اندوه
که امشب هم این آسمان
خالی است



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/453




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)