آخرین به روز رسانی : 8 آذر 1388

  • Currently 3/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3/5 (1 : کل آرا)

شعری از رسول پیره

پدربزرگ كه از جنگ جهاني بازگشت/ما ديگر به كتابخانه نرفتیم/انگشتان بلند باران را بوسيديم و/ياد گرفتيم/براي پدرانمان گريه كنيم/به حال فرزندانمان بخنديم/با احترام روي اجساد راه رفتيم/مدادهاي لال را تراشيديم/كه چيزي بنويسم/اما افسوس!










پدربزرگ كه از جنگ جهاني بازگشت

ما ديگر به كتابخانه نرفتیم

انگشتان بلند باران را بوسيديم و

ياد گرفتيم

براي پدرانمان گريه كنيم

به حال فرزندانمان بخنديم

با احترام روي اجساد راه رفتيم

مدادهاي لال را تراشيديم

كه چيزي بنويسم

اما افسوس!

حرفي براي نوشتن نمانده است

وقتي دختر عاشق سرزمين هاي دور آوازي نمی خواند

گاهي بايد به پنجره ها عادت كرد

مثل پيرمردها

تنها پنجره ها مي توانند ساعات طولاني به جهان خیره شوند

بااين حال

مي دانم توهين بزرگي است

اما جهان دهكده اي ست كه هيچگاه ازآن راه نیفتادیم

كتابمان را نوشتيم و به چاپخانه نبردیم

جهان كوچك شد

و فهميديم

صداي كوه از دهان ما نبود



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/450



نظرات (1)



مضمون کار رو دوست داشتم.
ممنون از شما



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)