آخرین به روز رسانی : 12 مهر 1388

  • Currently 3.4/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3.4/5 (8 : کل آرا)

دو شعر از علی اسداللهی

به جای کوبیدن فیش های آب و برق/به شکل رگبار و صاعقه بر میز/به جای اشک ریختن بر پیانویی/که در غیاب انگشتهای تو/به عنکبوتهای سمساری عادت کرده/به جای باطل کردن بلیطها در مشت...









پیانیست

 

 

به جای کوبیدن فیش های آب و برق

به شکل رگبار و صاعقه بر میز

به جای اشک ریختن بر پیانویی

که در غیاب انگشتهای تو

به عنکبوتهای سمساری عادت کرده

به جای باطل کردن بلیطها در مشت

 

به آمبولانسی نگاه کن

که در این ترافیک

          چشمهایش به دنبال راه فرار می گردند

بعد نعره ای بزن از خوشحالی

که حنجره ات هنوز کوک نشده روی سکوت

قلبت از تکرار حرفهای خونینش، به لکنت نیفتاده

و هیچ پزشکی نگفته

           چشمهایت را ببند

            تا کمی بالاتر بکشد رو انداز سفیدت را...

 

برو خدا را شکر کن!

در این خیابان گره خورده

                تصعید نمی شوی در آمبولانس

و نهایتاً تنِ بی حالت را

آویزان کرده ای از قناره ای در اتوبوس...


در بدترین شرایط با این مسیر

به اداره ای می رسی

که از پیانیستی شکست خورده

                    تایپیستی موفق خواهد ساخت

و بخاریهای یک خط در میانش یعنی

هنوز

به سردخانه نرسیده ای...

 

نعره ای بزن از خوشحالی

و مشتهایت را

با فرمان حمله بالا ببر

به صندلیهای مترویی فکر کن

که با پایان وقت اداری

              باید به فتحشان بروی...

 

---------------------------------

 

All rights reserved

 



از چهره ی درهمم
پليسها ريسه می روند
بس که عصا كوبيده ام به زمين
و گره ای از اين          ترافيک باز نشده

 

از چهارراه که بگذريم

هر بار حسرت معراجی ناقص
                                   که در گلوی

                                             آسانسور گير کرده

 

نمی دانی چقدر سخت است
گوش سپردن به آژير سرخ ماشينی
که نشان آتش به سینه دارد
و جای آب،
گُل روی ساختمانهای کباب شده می ریزد...

 

وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار يک انگشت
              سيل را قطع و وصل خواهد کرد


وقتی پيامبري تنهايي

که تمام معجزه هايش لو رفته...

.

.

.
نمی دانی چقدر سخت است
نمی دانی
چقدر حوصله ام سر رفته...


بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/402



نظرات (15)



سلام علی عزیز
ممنون از دعوتت
خواندم
برای حرف زدن
اگر حرفی بود
بازمیگردم
موفق باشی همچون قبل



شعر دوميه خدا بود من خيلي خوشم اومد

"وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار يک انگشت
سيل را قطع و وصل خواهد کرد

وقتی پيامبري تنهايي

که تمام معجزه هايش لو رفته..."




جفت شعرات مثل همیش عالی بود . ولی شعر اولی و کاملا باهاش مواجه شدم . انگار یه جورایی حرف دل منه .....



درود
باز هم شعر های زیبایی خواندم علی جان.
برایم جالب بود که از نظر مفهوم این دو شعر در تضاد هم بودند و به نظرم بهتر بود دومی را اول می آوردی و اولی را دوم!
این چندمین شعر یست که از راه خانه تا اداره ات می گویی ....انگار شاعرانگی زیادی دارد!
شعر اول امید به زندگی را فریاد می زند که البته تمامن به دنبال این است که از کلیشه گویی جدا شود
و شعر دوم زندگی سخت و بی حوصله بودن را نشان می دهد که پیامبری هم دیگر او را راضی به ادامه حیات نمی کند.
شاعر در شعر اول آگاهانه از حروف ربط استفاده می کند که برای تکه تکه کردن موضوعات هر بند مناسب واقع می شود
آب و برق در کنار سیل و صاعقه زیبا بود.
درین سطر "(به جای اشک ریختن بر پیانویی) به جای "بر" اگر ، "برای" بیاید بهتر است یا اگر خواسته ی شاعر ضربه زدن به کلید پیانوست باید زمان فعل "عادت کرده" را تغییر دهد چرا که کمی غیر قابل لمس است ... مثلن: (روزی به عنکبوتهای سمساری عادت خواهد کرد)
تشخیص چشم آمبولانس عالی ست. این قسمت را اینگونه می خواندم بهتر بود :
(بعد نعره ای بزن از خوشحالی
چرا که کوک حنجره ات هنوز تمام نشده
قلبت از تکرار حرفهای خونینش
به لکنت نیفتاده
و هیچ پزشکی نگفته
چشمهایت را ببندی
تا کمی رو انداز سفیدت را بالاتر بکشد...)
بعد از برو خدا را شکر کن علامت تعجب بر شعاری نشدن مضمون پافشاری می کند.
تصعید در آمبولانس و قناره در اتوبوس بسیار شاهکار بود.. (ایهام ناخواسته ی بی حالت هم جالب از آب درآمد)
از پیانیست به تایپیست ....و وجود یک خط درمیان بخاری تفکر بکری ست...
(نعره ای بزن از خوشحالی) دو بار آمده برای تاکید بیشتر و مهمتر در انسجام کلام.. و همین طور در شعر بعدی هم این نکته دیده می شود..
در آخر به فتح زندگی معمولی فرا می خواند که عین جنگ به تصویر کشیده می شود که البته می توانست به جای صندلی به ایستادن اشاره می کرد چرا که ارجایی زیرکانه ای هم به مشت پیدا می کند..
به هر حال این کار آفرین دارد علی جان ..ببخشید به شعرت دست زدم ...انقدر زیبا بود که ناخواسته صورت گرفت..

شعر دوم... شعر بار دو وجهی بسیار قدرتمندی پیشرفت می کند و استعاره و نماد و تلمیح و ...به خوبی از صناعات ادبی بهره می برد..
شاعر به طور بسیار حرفه ای و متفکرانه بند های کشف شده ی ذهنش را کنار هم می چیند . اثری بی نظیر را از نظر من به دنیا می آورد..
موسی... (باز شدن دریای ترفیک)
محمد.... (رسیدن به بالای برج)
ابراهیم... (آتشسوزی و گل باران)
نوح... (بالابر شیشه ماشین)
...
پاراگراف دوم به جای فعلی خالی نیست؟
و اینکه سخت بودن این بند را متوجه نشدم: ( وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار يک انگشت
سيل را قطع و وصل خواهد کرد) چرا؟
علی جان جای یک نفر خالی ست درین شعر...! قبول داری؟ مثلن حرف زدن برف پاکنی که تازه کار است و نوزاد ... یا نجار اتاقک ماشین!

نمی دانی چقدر سخت است
نمی دانی
بدرود



درود
باز هم شعر های زیبایی خواندم علی جان.
برایم جالب بود که از نظر مفهوم این دو شعر در تضاد هم بودند و به نظرم بهتر بود دومی را اول می آوردی و اولی را دوم!
این چندمین شعر یست که از راه خانه تا اداره ات می گویی ....انگار شاعرانگی زیادی دارد!
شعر اول امید به زندگی را فریاد می زند که البته تمامن به دنبال این است که از کلیشه گویی جدا شود
و شعر دوم زندگی سخت و بی حوصله بودن را نشان می دهد که پیامبری هم دیگر او را راضی به ادامه حیات نمی کند.
شاعر در شعر اول آگاهانه از حروف ربط استفاده می کند که برای تکه تکه کردن موضوعات هر بند مناسب واقع می شود
آب و برق در کنار سیل و صاعقه زیبا بود.
درین سطر "(به جای اشک ریختن بر پیانویی) به جای "بر" اگر ، "برای" بیاید بهتر است یا اگر خواسته ی شاعر ضربه زدن به کلید پیانوست باید زمان فعل "عادت کرده" را تغییر دهد چرا که کمی غیر قابل لمس است ... مثلن: (روزی به عنکبوتهای سمساری عادت خواهد کرد)
تشخیص چشم آمبولانس عالی ست. این قسمت را اینگونه می خواندم بهتر بود :
(بعد نعره ای بزن از خوشحالی
چرا که کوک حنجره ات هنوز تمام نشده
قلبت از تکرار حرفهای خونینش
به لکنت نیفتاده
و هیچ پزشکی نگفته
چشمهایت را ببندی
تا کمی رو انداز سفیدت را بالاتر بکشد...)
بعد از برو خدا را شکر کن علامت تعجب بر شعاری نشدن مضمون پافشاری می کند.
تصعید در آمبولانس و قناره در اتوبوس بسیار شاهکار بود.. (ایهام ناخواسته ی بی حالت هم جالب از آب درآمد)
از پیانیست به تایپیست ....و وجود یک خط درمیان بخاری تفکر بکری ست...
(نعره ای بزن از خوشحالی) دو بار آمده برای تاکید بیشتر و مهمتر در انسجام کلام.. و همین طور در شعر بعدی هم این نکته دیده می شود..
در آخر به فتح زندگی معمولی فرا می خواند که عین جنگ به تصویر کشیده می شود که البته می توانست به جای صندلی به ایستادن اشاره می کرد چرا که ارجایی زیرکانه ای هم به مشت پیدا می کند..
به هر حال این کار آفرین دارد علی جان ..ببخشید به شعرت دست زدم ...انقدر زیبا بود که ناخواسته صورت گرفت..

شعر دوم... شعر بار دو وجهی بسیار قدرتمندی پیشرفت می کند و استعاره و نماد و تلمیح و ...به خوبی از صناعات ادبی بهره می برد..
شاعر به طور بسیار حرفه ای و متفکرانه بند های کشف شده ی ذهنش را کنار هم می چیند . اثری بی نظیر را از نظر من به دنیا می آورد..
موسی... (باز شدن دریای ترفیک)
محمد.... (رسیدن به بالای برج)
ابراهیم... (آتشسوزی و گل باران)
نوح... (بالابر شیشه ماشین)
...
پاراگراف دوم به جای فعلی خالی نیست؟
و اینکه سخت بودن این بند را متوجه نشدم: ( وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار يک انگشت
سيل را قطع و وصل خواهد کرد) چرا؟
علی جان جای یک نفر خالی ست درین شعر...! قبول داری؟ مثلن حرف زدن برف پاکنی که تازه کار است و نوزاد ... یا نجار اتاقک ماشین!

نمی دانی چقدر سخت است
نمی دانی
بدرود



برای تعریف لکنت دارم
فقط می توانم بگویم آورین ژوان



در شعر اول بار طنزی است که در اجتماع ضدین و نقیضین کمک بزرگی به شعر کرده . که در این شعر تبدیل به طنز تلخ و گزنده ای شده .
نمود چشمگیر این طنز تلخ را در وجه شبه تشبیهاتی که اسداللهی ساخته می بینیم :
تشبیه فیش آب به رگبار
تشبیه فیش برق به صاعقه
تشبیه انگشتان دست به پاهای عنکبوت
تشبیه محیط سرد و بیروح اداره به سردخانه
و . . .
اصلا قوی ترین جنبه ی این بار طنز تلخ در همین دلداری دادن شاعر به مخاطب نهفته است . شاعر مسائل کوچک و بی اهمیتی را (مغرضانه) بزرگ جلوه می دهد تا اتفاقاً کوچک و بی اهمیت بودنشان را گوشزد کند .
بار کنایی این طنز تلخ بسیار قابل توجه است . مثل اینکه بخواهیم به کسی به خاطر داشتن چشمان لوچ دلداری بدهیم و بگوییم در عوض ابروهای قشنگی داری ! تا متوجه شود اصلاً ابرو ندارد .



شعر اول خیلی قشنگ بود!! آفرین



در بدترین شرایط با این مسیر

به اداره ای می رسی

که از پیانیستی شکست خورده

تایپیستی موفق خواهد ساخت

و بخاریهای یک خط در میانش یعنی

هنوز

به سردخانه نرسیده ای...

jalebe...!!!



!!! بازم سلام
جواب سوالهای قبلیمو که نگرفتم!
اما امروز توی تاکسی چیزی به ذهنم رسید.. که اگر توی فکر تو هم قبل از سرودن بوده ، واقعن به هوش شاعرانگیت تبریک می گم..

گفته بودم جای پیامبری خالی ست..(عیسا)....یاد این موضوع افتادم که عیسا بر صلیب نرفت..(حتا به گفته قرآن) ..و روزی باز می گردد...
پس جایش باید دراین شعر خالی باشد...


همینه؟




شیشه وسنگ
او مظهر عشق بود ومن مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به اغوشم تنگ
لرزید دلش شکست ونالید که:آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ!؟



وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار يک انگشت
سيل را قطع و وصل خواهد کرد
علی جان
این سطرواین کشفت خیلی دوست دارم
دوباره هم امدم وخواندم



همینطور داغ میشویم میخوانیمتان



شعر اولت به پختگی دومی نبود ولی قلم شیوا و حس لطیفت رو تحسین می کنم !



درود بر تو .
علی جان خیلی عالی بود امیدوارم قلمت هیچگاه خشک نشود



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)