آخرین به روز رسانی : 11 مهر 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

داستانی از یوسف علیخانی

تا هوا گرفت ، گرگعلی چوپان ، گله را برگرداند میلک . هر کسی آمد و گوسفندانش را برد طرف طویله اش . داد نسترنه درآمده بود . به گرگعلی فحش می داد :

_ به تونوم میگن گالش ؟ هر دفه یکی از مالانم کمه .

عده ای کنار در تعاونی نشسته بودند . علیخان از گرگعلی پرسید :

_ باز چی شده ؟

_ چه بدانم . هر دفه یه دانه از بی صاحب مانده هاش گم و گور می شن .

نسترنه با چوب زد به ساق پای گرگعلی :

_ بی صاحاب مانده ها ، بی صاحاب مانده های خودته .

و به علیخان که داشت به آسمان نگاه می کرد ، گفت :

_ این بز من نیامده .

علیخان انگار نشنیده باشد، گفت :

_ خوب کاری بکرد بیاوردشان . هوا حسابی بارانی یه .

_ خاک توی سرم !

نسترنه گوسفندانش را راهی کرد طرف پایین محله . هوا بوی خاک می داد . در چوبی طویله را زد کنار و جان جان گویان ، بردشان داخل .

راه افتاده بود طرف بیرون محل . کبلایی عاتقه پرسید :

_ کجا دختر ؟ الانه که هوا انقلاب بکنه .

نسترنه جواب نداد . کبلایی عیسی گفت :

_ هر جا باشه ، خودش ورگرده.

میرزاعلی جعبه های جلو تعاونی را جمع می کرد . گفت :

_ عقل نداره که ورگرده . گرگ خور میشه اگه گیر نیاد.

علی نجات پرسید :

_ می خواهی یکی ره برسانم دمبالش ؟

نسترنه جواب داد :

_ خودم پا دارم .

_ عقل در سر نباشه جان در عذابه .

همه خندیدند و نسترنه چوبش را زد به چپر آخرین خانه محل و از باغراه رفت طرف راهی که مالان آمده بودند . مشدی فیروزه گفت:

_ خدا دانه و اعمال بندگانش . شیر زنه به امامزاده اسماعیل !

نسترنه پایش را از باغستان بیرون نگذاشته بود که فکر کرد سه کوه آن طرف تر باران تمام بشود ، رنگین کمان در می آید .

چوب می زد لای چپر بین راه که نکند بز ، سر به خوردن ، همان جاها مانده باشد اما فکرش سه کوه آن طرف تر بود که بعد بارندگی به آنجا می رسید. به کوه آله منگ درآیو .

میلکی ها می گویند « هرکی بتانه وقت کمان بستن آله منگ ، از زیرش رد بشه ، به نرسیده هاش می رسه . »

خیلی سال نبود که فکر می کرد یک روزی با جوانی که نمی دانست کی هست ، دست بچه هایش را خواهد گرفت و تنها خانه پایین محله شلوغ می شود ، اما نه مردی قسمتش شده بود و نه پدر و مادرش مانده بودند .

_مادرجان این که نشد زندگی ؟

_ پس چی زندگی یه ؟

_ چه بدانم !

مگر دست او بود که دست کسی را بگیرد و بیاورد خانه . پدرش هم می خندید .

_ آقاجان !

_ ها ، دختر ؟

_ این چی میگه ؟

_ برای خودش گویه .

کی دختر کبلایی قربانعلی را می گرفت ؟ از اول در پایین محله تک افتاده بودند . به مادرش گفته بود :

_ خب بفروشیم اینجا ره و بریم بالا محله .

_ خلی ؟

_ کی بخره ؟

یک شب تن مادر سنگین شد و باد کرد . صورتش رنگ کاهگل دیوار شد و تمام کرد . گفتند اوشانان ، خودشان را به او نشان داده بودند :

_ خدا نکنه اوشانان به آدم رو بدن .

_ ها . شایدم بدها نبودن ، اما مگه چقدر زال داره ؟

_ پس چی ، زهره ترک میشه .

کبلایی قربانعلی هم چند وقت بعد از بالای توت دار افتاد زمین .رفته بود برگ بچیند برای گوسفندانی که برای قصابی آذرماه پروار می کرد . غروب روز بعد که پیدایش کردند ، دیگر کمر نداشت . نسترنه گفت بود :

_ دست بین شده بود .

راست می گفت . باید لقمه می گذاشت دهانش . دستش را می گرفت. بغلش می کرد . سر سنگ مستراح می نشاندش و بعد هم مرد .

گریه نسترنه که تمام شد، افتاد به گرداندن علایق خانه . خیلی هم طول نکشید تا با سکوت پایین محله کنار بیاید . فقط مشکلش گم و گور شدن گوسفندانش بود که این هم به مرور برای خودش کاری شده بود برای شکستن غروب که بعد برگردد خانه ، چیزی بخورد و کلون در را بیندازد و بخوابد .

علیخان می گوید :

_ این بی صاحاب مانده هم هرچی جوان داشت ، بفرستاد قزوین .

جوان های میلکی را می گفت که وقتی می رفتند قزوین، دیگر به زن گرفتن از میلک میل نشان نمی دادند .

نسترنه خیلی وقت بود تک دانه ریش های چانه اش را نمی کند. قبلا می رفت پسینی ، جایی و با ناخنش زور می زد تا مو از ریشه کنده بشود اما خیلی زود باز سر می زدند توی چانه اش . روسری سفیدش مثل زن های چند شکم زاییده بود. رغبت نمی کرد روسری رنگی سر کند. می ترسید بگویند :

_ رنگی دستمال سر بکنه ، قر قمیش بیایه ، بیفته بغل مردانه جماعت .

باران شره می کرد . کفش هایش توی گل فرو می رفت و شرت شرت صدا می کرد . پاچه های شلوارش را ورمالیده بود .

_ این وارش هم مکافاتیه .

سر به آسمان گرفت تا خنکی باران را بیشتر احساس کند. باران روسری اش را چسبانده بود به موهایش . چند دسته مو از زیر روسری بیرون مانده و روی پیشانی اش را خط انداخته بود .

رسیده بود به سنگلاخ غار . خواست برود داخل تا باران بند بیاید . با دخترها و پسرهایی که هر کدام چوپانی گوسفندهای خودشان را می کردند وقتی بوی خاک بلند می شد ، گله را می آوردند اینجا و می بردند توی غار .

با خودش گفت :

_ گیرم الآن بند بیایه ، یا دو ساعت دیگرم بباره ، چه توفیری ؟! باید وقت آله منگ ، برسم کوه آله منگ درآیو .

دو کوه آن طرف تر بود . حتی نایستاد آبی را که توی کفش های گالشش جمع و گلی شده و شرت شرت صدا می کرد ، خالی کند . چوبدستی را کرد پر چادر شبی که بسته بود کمرش . از سنگراه لیز باران خور ، پا برداشت .

سنگ ها سر بودند . پا را نگه نمی داشتند . کفش ها هم صابونی شده بودند . آن ها را درآورد . پر چادرشب کمرش را باز کرد و کفش های گلی را کرد تویش . نشست توی سنگراهه . دست ها را کرد گیره دیواره سنگی و کون سره ، کون سره ، پیش رفت . باران مثل جوالدوز از آسمان پرت می شد طرفش . یک طرف صورتش سوزن سوزن شده بود . جوالدوزها با شتاب می رفتند توی دره . تا ته دره را می توانست ببیند . تمام راه ، سنگی بود ، آب دره هم به سرخی می زد توی نقره ای باران و کوه سنگستان که تمامی نداشت .

نشیمنگاهش داغ و سفت شده بود . پا که گذاشت به گل پایین سنگ راهه ، " آخ ننه " ای گفت و راه افتاد . صدای باران از بالای کوه می رفت توی دره و می پیچید و دوچندان باز دوباره برمی گشت بالا . باران می رفت لای شاخ و برگ درخت های زالزالک . کفش ها را درآورد و کوبید به تنه درخت کنار راه . آب و سنگ ریزه و گل پاشیده شد زمین .

زن شعبان وقتی کوچ شان را می برد قزوین ، گفته بود :

_ دختر ، شهر بزرگه ! شایدم خدا ره چی بدیدی ، قسمت تو هم اونجا بود . چیه اسیر و عبیر این بی صاحاب مانده ها بمانده ای ؟

برادرش قزوین بود . گفته بود بیاید ، او را هم ببرد ، خانه ای بگیرد و دم پر خودش باشد .

زن شعبان گفته بود :

_ اگه ایجوری یه ، همینجا بمان . میلک بمانی هزار برابر شرافت بداره تا بیایی قزوین و اون ، بند به ساعت ، سرش را بندازه زمین و مثل گاو و خر بیایه پهلوت . که چی ؟ که مثلا آقا ، آقا بالاسرته . نخواستی .

میلکی ها افتاده بودند به فروش باغ و گوسفندان و خانه و طویله انبارشان . نسترنه هم خواسته بود خانه را بفروشد اما برادرش گفته بود می خواهی بی اصل و نسب بشیم ؟

گفته بود :

_ ای گه به دل تو سرنوشت ! این چه پیشانی نوشتیه تو داری آخه ؟

شده بود حرف و حدیث این و آن . می گفتند :

_ باز اینه که سر تنها دوام آورده .

_ عنقزی جان ساده ای ! کم آدم برفت خواهش خوانی بکرد برایش ؟

_ ها ولی کی ؟ مثال میرزا علی . اون هم مرده ؟ اون همسال باباشه . خدا به گورش نور بباره .

باران یکریز و مدام می آمد . سرخه کوه را هم رد کرد . با خودش فکر کرد :

_ سنگه کوه و سرخه کوه ره رد بکردم ، حالا مانده آله منگ درآیو .

باران که تمام می شد ، آله منگ از آنجا، کمان می بست و هفت رنگش را مثال النگو ، نشان میلکی ها می داد . نصف النگو توی کوه بود و نصف رنگی اش به دیدار می آمد .

نشست . سیخک های باران می رفت توی سرش و از چانه اش در می آمد . فکر کرد حالا این همه راه هم آمده ، باران هم بند بیاید ، آله منگ هم بزند ، بتواند رد بشود ، که چی ؟

زیر درخت زالزالک نشست . هنوز زالزالک های زیادی رو زمین بودند . باران ، زالزالک های رسیده و نارس را تکانده بود زمین . برادرش گفته بود : " زن و بچه ام ، خیلی دلشان زالزالک می خواد ، یه کم جمع کن و بفرست . "

پرده برگ های درختی که زیرش ایستاده بود سوراخ بود. سوزش بارش مداوم را نه تنها روی دستمال سرش ، روی موهایش ، روی پیراهن گل منگلی اش که روی پوست چروکیده اش احساس می کرد . لرزه اش گرفت . سردش شد . دستش را کرد توی گرمای بین چادرشب کمر و شکمش . گرمای مطبوعی داشت . دستش را برد پایین تر و پایین تر . گرم تر بود .

شده بود شبی نیمه شبی ، توی طویله ای ، وقت نر خوردن میش ها و بزها ، هوس کرده بود دست بکند بین چادرشب کمر و شکمش که گرم تر بود . خیلی وقت پیش نبود که نصفه شبی از خواب پرید ، رواندازی سرش کشیده بود تا سرما نخورد ، زد کنار . به خودش پیچید ، پاهایش را کرد توی شکمش ، شد مثل بچه توی شکم مادرش .

حالا سرما و گرما ، بدنش را مچاله می کرد .

باران کم شده بود . این را وقتی دیگر تق تق باران روی سرش را کمتر احساس کرد ، فهمید .

چوبدستی اش را برنداشت . دوید .

کسی نمی داند رسید یا نرسید ، اما بعدها گفتند رحمان ، پسر مشدی طلا که داشته از ده آن طرف کوه برمی گشته ، بز نسترنه را پیدا می کند و بین راه می رسد به او . خدا عالم است به کردکارشان . یکی می گوید :

_ خدا عمر بده بهش . باز این . خدا خیر به جوونی اش بده .

_ خدا شانس بده .

هستند کسانی هم که می گویند :

_ خب چی داشت مگر ؟ باز اقل کم نسترنه ، خانه ای ، باغی ، علایقی ، چند تا ریزه مالی ، چیزی داشت .

_ می گن چند شب نشده ، پسره و مادرش اونجا لنگر انداختن .

_ خدا ره صدهزار مرتبه شکر ! خدا الهی به حق پنج تن ، همه ره عاقبت به خیر بکنه .

می گویند :

_ کی رسم بوده دختر میلکی ، بی عروسی بره بغل مرد اجنبی ؟

نسترنه ساکت شده . چیزی نمی گوید . گرگعلی هم که گوسفندانش را می آورد ، دیگر نسترنه را نمی بیند . رحمان می آید سر میدانی .

_ رحمان میلکی هو ! مالان گم و گور شده ن یا نه ؟

رحمان می خندد و گوسفندان را می برد طرف طویله .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/390



نظرات (1)



سلام!
ضمن تشکر از تلاشتون، چند درخواست دارم.
1- شعرها و داستانها را به روز کنید.
2- در زمینه نقد، مطالب بیشتری بگذارید.
3- قسمت معرفی کتاب هم داشته باشید، بخصوص در حوزه شعر، داستان و نقد ادبی.

با تشکر فراوان



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)