آخرین به روز رسانی : 11 مهر 1388

  • Currently 2/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
2/5 (1 : کل آرا)

داستانی از سیامک احمدی

روز دوم

او را در کوچه دیدم. لحظه ای چشم هایم در چشم هایش گره خورد. از کنار هم عبور کردیم. ضربان قلبم تند شد. بی شک ضربان قلب او نیز تند شد. ایستادم. برگشتم تا دوباره او را ببینم. در کوچه کسی نبود. بی شک او هم قبل از من ایستاده، برگشته تا دوباره من را ببیند.

روز سوم

چند ساعت در کوچه به انتظار او ایستادم. از او خبری نشد. بی شک او هم قبل از من چند ساعتی را در کوچه به انتظارم ایستاده، وقتی دید از من خبری نشد به خانه اش رفت. من هم  به خانه ام رفتم.  

روز چهارم

به در خانه اش رفتم. کمی منتظر ماندم. بیرون نیامد. زنگ خانه اش را به صدا در آوردم. هیچ کس در را باز نکرد. او در خانه نبود. بی شک او هم به در خانه ی من رفته، کمی منتظر مانده و بعد زنگ خانه ام را به صدا در آورده ..

من که در خانه نیستم. وای .. چه زیباست!  او در آنجا به انتظار من، و من در اینجا به انتظار او. در تمام موارد مثل هم عمل می کنیم. بی شک نیمه گمشده و مکمل یکدیگریم.  

روز پنجم

با خود گفتم .. اشتباه دیروز را تکرار نکنم. به انتظار آمدن او در خانه ماندم. شب شد. او نیامد. بی شک او هم به مانند من خواسته که اشتباه دیروز اش را تکرار نکند. در خانه اش به انتظار من مانده ..

روز ششم

خواستم از خانه خارج شوم که زنگ خانه به صدا درآمد. با خود گفتم حتما خود اوست، آفرین بر او! همیشه یک قدم جلوتر از من است. آمده تا مرا ببیند. او هم  مثل من، دلتنگ شده است.

با عجله در را باز کردم. او نبود. پستچی بود. نامه ای را به دستم داد و رفت. نامه از طرف اوست. بی شک نتوانسته به دیدن ام بیاید، برایم نامه نوشته تا بیش از این در انتظار نمانم.

با ولع فراوان پاکت نامه را باز کردم. در نامه نوشته که دیگر نمی خواهد من را ببیند، حتی نمی خواهد به من فکر کند. نوشته که .. «کاش پایم می شکست و آن روز از آن کوچه عبور نمی کردم، کاش هرگز تو را نمی دیدم ..» و در آخر نامه نوشته که دیگر هیچ گاه به دیدن ام نمی آید. بی شک او اکنون در خانه اش به انتظار من نشسته است. این نامه را هم نوشته تا .. من به دیدن اش بروم .

روز هفتم

به مانند روز اول با سر و وضعی آراسته و حمام ادکُلن ، از خانه خارج شدم

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/389



نظرات (2)



سلام. عالی بود. منم می نویسم. دوست دارم از شما کمک بگیرم. به وب من سر بزنید.



داستان جالبی بود.
سیر تسلسلی داستان و چرخه وار بودنش گویی یک سماع کلماتی و موضوعی را رقم می زد.شروع داستان از اپیزود دوم و رسیدن به اپیزود اول هم جالب بود و این پوچی تنیده در داستان هم دوست داشتنی بود و طنز هم از ویژگی های برجسته ی این متن بود که گاه پهلو به کدی می زد و رفتار های کمیک !
از آن قسمت که احساسات به صورت جمله ی :وای-چه زیباست خوشم نیامد
روی هم رفته داستان خوبی بود.



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)