چشم هایم هنوز بسته بود، صدایی نمی آمد ، آخرین صدایی که شنیدم آنقدر توی خودش داد و جیغ و شکستن و خرد شدن داشت که چیزی برای بعد نماند.
همه ی صداها توی چند لحظه پیچید و من دیگر نشنیدم تا وقتی که فهمیدم جایی که فکر می کردم پایین داشبورد و صندلی باشد چمباتمه زده ام نه اینکه خودم خواسته باشم چمباتمه بزنم و هیچ حرکتی نمی کردم، بی آنکه خودم خواسته باشم. هیچ دردی هم احساس نمی کردم فقط انگار توی یک قوطی کنسرو فشرده شده بودم.
اخر سر چشم هایم را باز کردم ، به حالت جنینی پایین داشبورد و زیر صندلی گیر افتاده بودم. گردنم را تکان دادم و درد از پشت گوش هایم تا اخرین مهره های ستون فقراتم ریخت پایین و باز از درد چند ثانیه ای چشم هایم را بستم. دوباره که نگاه کردم چشمم خورد به سقف ماشین و بعد صندلی های عقب. سرم را به راست گرداندم و رسیدم به صندلی راننده که پر بود از شیشه های خرد شده. کیف پولش افتاده بود
لابه لای شیشه خرده ها. پس خودش حتما" پرت شده بود بیرون. حالا یا از شکستگی شیشه ی جلو بیرون افتاده بود یا از سمت در.
هنوز نمی دانستم.
هرجا که بود صدایش در نمی آمد، انگار که بیهوش باشد. این آدم تمام زندگی اش را بیهوش بود چه برسد به وقتی که در گیر و دار دعوا و مرافعه ماشین کوبیده بشود به گاردریل کنار جاده و بعد هم سقوط و آخرش هم سکوت.
من به سکوتم عادت داشتم اما خودش که مدام حرف می زد و داد می کشید فقط بیهوشی می توانست ساکتش کند. خواب هم که بود حرف می زد. به کسی فحش می داد که توی خوابش التماس می کرد بگذارد بچه را نگه دارند. به خودش فحش می داد که نمی گذارد بچه را نگه دارند. از خواب می پرید و چاک دهانش را می کشید تا زمین و زمان بی نصیب نمانند.
حتما" بی هوش شده بود.
همان وقت ها که صبح علی الطلوع مدارک ماشین را سهوا" و حلقه را عمدا" جا می گذاشت بیهوش بود با چشم های باز و من به هوش بودم با چشم های بسته. اما می دیدم داریم سقوط می کنیم و از اول تا اخرش هم فقط سکوت است و دردی که پایین ستون فقراتم بود می پیچید دور کمرم و بعد می رفت سمت مطب دکتری که جنین را با یک آمپول از شکم من می گرفت و جایش دردی می گذاشت که از دور کمرم می ریخت روی تخت ، سرریز می شد کف اتاق و روی تمام سرامیک ها را پر می کرد، پایین تا بالای دیوارها را پر می کرد، قفسه های آشپزخانه را پر می کرد، توی سطل برنج و طبقه های فریزر را پر می کرد و من با طعمش غذا درست می کردم
بوی داغی اش می پیچید توی هوا و خوب که جا می افتاد تا در قابلمه را بر می داشتم انگار چیزی مثل یک توده توی شکمم، که از جنین سه هفته ای و جفتش هم بزرگتر بود از بودنش کنده می شد و کمتر از یک نفس کشیدن می رسید به حلقم. اما دستم را که می گرفتم جلوی دهانم بیرون نمی ریخت و همانجا می ماند. اسمش که می شد بغض خودش آرام آرام می رفت پایین تا دفعه ی بعد که زیر گاز را خاموش کنم و در قابلمه را بردارم.غذا حاضر می شد و بخارش هوا را پر می کرد. منتظر می ماندم تا از دهان بیفتد . خوب که سرد می شد داد می کشید و دستم لیوانی را پرت می کرد به جایی تا قاب های روی دیوار بیفتند. گریه می کردم تا وقتی اشک می رسید لب پلک ها و تصویرش از نگاهم می افتاد.
من افتاده بودم ته دره. جاده بالاتر از من بود.از مسیر زده بودم بیرون و خودش هم حتما" بیهوش شده بود یا اینکه بالاتر از من ایستاده بود و نگاه می کرد تا وقتی اشک برسد به لب پلکهایش و بیاید پایین.
آمدم نگاه کنم به در سمت راننده که صدایی شنیدم و چشم هایم را باز تر کردم. صدای پا بود که داشت با عجله از یک سرازیری پایین می آمد. نزدیکتر که شد صدای پا دور سرم چرخید. تا دیدم خودش نیست چشم هایم را بستم. داد زد: (( زنه اینجاست))
صدای دیگری رسید و گفت:(( آروم بیاریدش بیرون ، فقط خیلی مراقب باشید، ممکنه کمرش شکسته باشه))
کسی انگار خم شد روی من ، دستش را گذاشت روی دردها و محکم نگهشان داشت تا من را بگیرد و بعد همین طور درد بود که پخش و پلا می شد. صداهایی که می شنیدم اما نمی فهمیدمشان بلند تر می شدند و آمبولانس می خواستند انگار یا شاید هم دکتر یا شاید آمپول فشار برای سقط یا شاید قرص مسکن برای خواب یا شاید آب...آب... تشنه بودم. بعد از کلی تقلا که دردها را از پایین داشبورد کشیدند بیرون و با سایه هاشان دور و برم را گرفتند کسی با صدای خش دار و جمله های نصفه و نیمه می گفت:(( جناب سروان من نزدم، هفت قدم به کعبه من نزدم، یعنی نه اینکه نزده باشم ، زدم، اما یواش، نه اونقدر که... جناب سروان به این وقت ساعت آروم زدم، نه اونقدر که بیفته اینجا راننده خودش پیچید . خودش حواسش پرت بود ...)) ما افتاده بودیم و مرد داشت قسم می خورد که تقصیر او نیست.
کاش کسی می رفت سراغ مقصر اصلی و دست می گذاشت روی دردهایش بلکه به هوش می آمد و داد می زد و به هوارهای قبل از سقوطش ادامه می داد . دلیل می تراشید و از سکوت من فرار می کرد تا بی قراری چهره اش از نگاهم بیفتد.
حالا اینجا بهتر می توانستم دنبالش بگردم. شاید اینجا نقطه ی آخر سقوط بود و می شد باز هم حرفی بزنم، نگاه کنم، بفهمم، توجیه بشوم آن وقت ها که می توانست دو تا قاب عکس را به جان هم بیندازد چه برسد به من و خودم را، برای سقوط بود. وقتی مثل دیوار شکسته بودم و نمی توانست به من تکیه کند برای سقوط بود. اگر تخم و ترکمان را سپردیم دست دکتری که دست می گذاشت روی درد و از رگ و پی شکم من جدایش می کرد برای سقوط بود. سقوطی که شاید به آخر رسیده بود.
آمدم چشم باز کنم که دوباره دردها را گرفتند و بلندم کردند گذاشتند روی برانکارد. بعد رفتم بالاتر، تاب خوردم و بی وزنی جای فکر و خیالها را می گرفت. باز هم بالاتر و بعد دوباره سقوط و شیب آرامی که به جای خنک تری می رسید با ماسکی روی بینی و دهانم و دری که بسته می شد تا من نبینم نشنوم نفهمم خیلی وقت است کسی توی آن شلوغی ها گم شده و پیدایش نیست، توی کیف پولش که لای شیشه خرده ها افتاده عکس من نیست، تا می خواهم نگاهش کنم دردم می گیرد تا می آیم حرفی بزنم باز پیدایش نیست. قسم مردی که صدایش خش داشت راست بود، آرام زد، زد که حالیمان کند داریم سقوط می کنیم و راننده باید پایش را بگذارد روی ترمز. اما راننده خودش رفت. خودش مرا برد. خودش گم تر شد. به آن وقت ساعت که نمی دانستم چه وقتی است قسم، زد که حالیمان کند. زد که درد از شکم من همه جا را بگیرد و کسی که منتظر شلوغی است راحت تر گم بشود. از هوش برود و پژواک فریاد قبل از سقوطش از صخره ای همین حوالی بیفتد.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
سلام خانم هوشیاری. با اجازه من داستان شما را برداشتم و احتمالا از چکیده ی آن در وبلاگم استفاده کنم. ضمنا من هم داستان هاییی می نویسم و دوست دارم از شما کمک بگیرم. لطفا داستان .راوی می گویید . مرا بخوانید و مشکلاتم را بگویید. مرسی.