آخرین به روز رسانی : 11 مهر 1388

  • Currently 5/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
5/5 (7 : کل آرا)

چند شعر کوتاه از رضا مرتضوی

از مرز که می گذریم ،/سرت را می آوری نزدیک چمدان و آهسته می گویی :/زندگی هر چقدر که بزرگ باشد ،در چمدانی جا می گیرد ...






معجزه یعنی

کسی برای کشتنت می آید

و تو خانه نیستی

-------------------------


در ارتفاع دو هزار پایی

بر سطح فلزی تو

تصویر شهری منعکس می شد

که منفجر شدن را در آغوشش

تمرین می کردی



هیروشیما من بودم       که منفجر شد

و تو هنوز با تلفن حرف می زنی


-------------------------


پستچی که در می زد

هیجان در من قدم می زد       تا باز کنم بسته را

بسته ای که باز تو را در آن می یابم

این بار به شکل کودکی برهنه در خواب   



اکنون به پارک می روی

یا شاید جایی کنار خیابان

و به کارتنی مقوایی می خزی

تو مردی هستی که هنگام خواب آرزو می کند

او را پست کنند    این بار اما به آدرسی دیگر


--------------------


از مرز که می گذریم ،

سرت را می آوری نزدیک چمدان و آهسته می گویی :

زندگی هر چقدر که بزرگ باشد ،در چمدانی جا می گیرد .



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/385



نظرات (6)



salam
sher akhar bi nazir bood
.marhaba



sherat haamash ghashange,makhsosan avalio akharii!!:)



شعرها فوق العاده اند . چرا تا به حال اشعار اين شاعر را نخوانده ام ؟ حيف !
كشف هاي تصويري و طرح هاي بديع شاعرانه ، مخاطب اين شعرها را ذوق زده و غافلگير مي كند .
حالا بگذريم از اين كه كار اول علي رغم تكان عاطفي به مخاطب اساسن يك پيش شعر است و گزاره ي «كسي براي كشتنت مي آيد / و تو خانه نيستي» پس از هر نهادي مي توانست بيايد . يا اين كه سطر آخر شعر دوم از شعر خارج مي زند و شخصيت پردازي سنجيده ي شعر را به هم مي ريزد . يا اين كه در شعر سوم بايد به جاي « به كارتن » بگوييم « بر كارتن » و صفت « مقوايي » اساسن حشوست . يا در شعر چهارم شخصيت « من » بيكاره است و نقشي در پيشبرد شعر ندارد و حداكثر يك راوي تماشاگرست .
با اين همه جسارت شاعر در ارايه ي شعر بدون هرگونه جذابيت صوتي و بصري ( فريب مخاطب با فرم ) و حواله كردن شعريت به آفرينش يك جهان نو با روابط معنايي بكر بين واژه ها ، از هر شاعري برنمي آيد . كاش باز هم از اين شاعر بخوانم و بشنوم !



آدرس وبلاگ ایشون رو می نویسم برای دوستانی که نمی دونند :

http://termination.blogfa.com



در شعر اول :
معجزه یعنی
کسی برای کشتنت می آید
و تو خانه نیستی / و پلاک خانه ات عوض شده / و تو در را باز نمی کنی / و تفنگش خالی است / و تفنگش را فراموش کرده است / و پشیمان می شود / و کسی را با تو اشتباه می گیرد / و ... / و ... / و ...
کاش شاعر برای انتخاب سطر سوم این شعر دلیل محکمی داشته باشد . گوستاوفلوبر نویسنده ی مادام بواری می گوید همیشه یک جمله و تنها یک جمله است که بهترین است . آن را پیدا کنید .

در شعر دوم :
هم همینطور است . به جای سطر و تو هنوز با تلفن حرف می زنی می شود جملات دیگری ( و حتی جملات بهتر دیگری ) را جایگزین کرد .

در شعر سوم :
اول اینکه دلیل موجهی برای درهم ریختگی اجزای جمله پیدا نمی کنم / جملات اطناب دارند / پشتوانه ای برای تشبیه مخاطب شاعر به کودکی برهنه در خواب نمی بینم / واژه ی مفوایی حشو است .

و در شعر آخر :
آوردن سر نزدیک چمدان دلیل منطقی ندارد . می توانست سرش را نزدیک همسفرش ببرد .
آهسته گفتن هم همینطور .
من معتقدم استفاده ی دست و دل بازانه از انواع قیود ( زمان / مکان / حالت / کیفیت / و... ) برای شعر ما معضلی شده .



با سلام
کارهای عمیقی بود .مضمون را خوب در سطرها جا دادید. زبان کار و شکل متن هم قابل پذیرش ....مرسی!



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)