آخرین به روز رسانی : 23 شهریور 1388

  • Currently 3/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3/5 (1 : کل آرا)

عينكي براي خواب‌هايم(ويژه نامه داستان جنگ)

آخرين روز جنگ وقتی داشتیم عقب نشيني می کردیم توی تير رس قرار گرفتيم. از آسمان و زمين گلوله‌هاي رنگارنگي مي‌آمدو بو‌هاي مختلفي مي‌زد زير دماغمان. خوب مي‌دانستم در جبهه‌ي جنگ، رنگ‌هاي زيباتر خطرناك‌ترند. انگار وقتي سرم را به عقب برده بودم تا پلاكم را داخل يقه‌ي پيراهنم فرو كنم، سيمينوف شليك كرده بود. به قول فرمانده مان، مهم‌ترين تفاوت تفنگ‌هاي روسي با آمريكايي در همين است. تفنگ‌هاي روسي شيك و تر و تميز آدم را تحویل خاک می‌دهند ولي آمريكايي‌ها، لَت و پارش مي‌كنند. به خاطر همين اسم تفنگ «ژ3» را گذاشته بوديم توپ انفرادي!  فقط ُعیب‌شان این است که هميشه وسط تيراندازي گیر مي‌كنند.

متوجه نشدم كي و چطور گلوله به او اصابت كرد! كنارش روي صندلي نشسته بودم. ماشين را استارت زد. هنوز راه نيافتاده بوديم. بهش گفتم: برو.

يكهو سر و سينه‌اش افتاد روي فرمان ماشين و انگار كه دچار برق گرفتگي شده باشد روي آن به شدت تكان خورد. فكر كردم، مثل هميشه دارد با من شوخي مي‌كند. وقتی به جدی بودن ماجرا پی بردم که از سرش مثل تانکر پر از آبی كه تركش به آن اصابت كرده باشد، روي فرمان و داشبورد خون جاري شد.

يك هفته بعد جنازه‌ي او به خانواده‌اش سپرده شد. مراسم خاك‌سپاري اش با شكوه و جلال هرچه تمام‌تر برگزار شد و زمين قهرمان ديگری را بلعيد. من و برادرش محرم بزرگه، به همراه پدرش او را شستيم. مثل  پسر بچه‌اي كه در خواب عميقي فرو رفته باشد، بدون حتا يك خراش روي بدنش. سوراخي كه روي گيجگاهش توسط تك تيرانداز  دشمن ايجاد شده بود آن‌قدر كوچك و تميز  روي سرش جا خوش كرده بود كه فكر مي‌كردي از زمان تولدش خال سياهي آنجا نقاشي شده است. محرم بزرگه گفت: « فقط من موندم.»

روزهاي اول، به همراه او هر روز مي‌رفتم سر مزار. بعد، پنج شنبه هاي هر هفته و حالا  فقط به هنگام سالگردش مي توانم بروم خاكستان. چشم هايم باعث شده كمتر از خانه بيرون بروم. اگر هم برايم كاري پيش بيايد بايد از يك هفته قبل  به بهاره خبر بدهم. او بايد كلاس‌هايش را طوري انتخاب كند تا بتواند در طول راه عصاي من باشد. از فاطمه هم انتظاري ندارم. انگار دارد روز به روز آب مي رود و كوچك تر مي شود. هرچند خستگي‌اش را به من ابراز نمي‌كند.

فكر نمي‌كردم چشمانم ضعيف شده باشد. البته همسرم به تغييراتي كه در حركات روزمر‌ه‌ام بوجود آمده بود اشاره هايي مي‌كرد ولي من آن را احساس نكرده بودم.

گربه پلنگي خانه‌مان كه پنجه هايش را كشيد روي دستم تازه متوجه شدم دچار كورچشمي شده ام! دمش را لِه كرده بودم و او نمي دانست از اين كار منظوري ندارم.  از مدت ها پيش سردردهاي خفيفي مي آمد سراغم و مثل مته پنجِ الماسه‌اي كه چند روز پيش براي سوراخ كردن قاب عكس رفيق دبيرستاني‌ام محرم كوچيكه از آن استفاده كردم به شقيقه هايم فشار مي‌آورد.

با اصرار فاطمه به مطب چشم پزشك رفتم. پس از معاينه و  چند سئوال وقتي گفتم، از مطالعه‌ي روزنامه و كتاب حالت تهوع  مي گيرم، نسخه ي عينك را برايم صادر كرد. به نظر او سردردهاي من  از حالت هاي عصبي است. ولي اين انكار ناپذير بود كه چشمانم به عينك نياز دارد. به چندين مغازه ي عينك فروشي سر زدم اما شماره اي كه در نسخه‌ي چشم پزشك تجويز شده بود را نتوانستم پيدا كنم تا اينكه بالاخره به پسر عمويم در تهران سپردم و او برايم تهيه كرد. البته ناچار شدم براي راست و ريس كردن آن چند بار خودم به آن‌جا سفر كنم.

عينك را روي دماغم گذاشتم و از پشت آن نگاه كردم. فرقي نكرد. هنوز نزديك‌ترين اجسام را  نمي‌توانستم ببيبنم. دوباره به تهران آمدم و چشمانم را به  چند پزشك ديگر نشان دادم. بالاخره  دكتر توتونچی پس از معاينات دقيق و اسكن كردن مغز و دل و روده‌ام نتيجه گرفت، از ضربه هايي كه در هنگام جنگ به سرم وارد شده است شبكيه هاي چشمم آسيب ديده اند و نمي‌توانند تصويرهايي را كه از بيرون مي گيرند به درستي به عصب هاي مغزم منعكس كنند، در نتيجه پيام هايي كه از دنياي بيرون مي‌گيرند را مبهم و تار جلو چشمانم منعكس مي‌كنند. سئوال كردم: چاره چیست؟ گفت: بايد صبر پیشه کنم شايد علم پزشكي به رشد چشم گيری برسيده و علاجي براي آن پيدا شود. فقط مي توانم براي شما چند دارو تجويز كنم تا كمكي براي عينك شما باشد.

روزهاي اولي كه از دارو استفاده مي‌كردم  چشمانم به حالت طبيعي برگشت. پس از گذشت چند سال داروهايم كاربرد خود را از دست داده‌اند. باز هم  يك مه راكد و نامریي جلو چشمانم مي نشيند. گاهي، جرقه هايي از درونشان به بيرون مي‌جهد و بيشتر آزارم مي دهد.

اگر اين مرض مادرزادي بود با آن كنار مي‌آمدم، اين را  آقاي توتونچی گفت. مي‌گويد: «آن‌هايي كه كور به دنيا مي آيند نگاهشان، آزوهايشان، حتا رؤياهايشان با ما فرق دارد. ولي تو  كه روشنايي را مزمزه كرده‌اي، خب البته بايد عادت كني.» 

حالا كه فكر مي‌كنم مي بينم درست مي‌گويد. بايد به خيلي چيزها عادت كنم. دخترم ادبيات مي‌خواند. بعضي وقت‌ها سر به سرم مي‌گذارد.  به شوخي مي‌گويد:

«تو مثل كتابي هستي كه ترجمه شده است.» و مي خندد. وقتي تعجب مي كنم مي گويد:

«اين گونه كتاب ها، نه مثل اول‌شان مي شوند و نه مثل زباني كه به آن ترجمه شده‌اند، هميشه بين مبدا و مقصد پا در هوا هستند.»

باز هم منظورش را نمي فهمم! سرم را تكان مي دهم و اين دفعه من به او مي خندم. البته كورچشمي امتيازاتي هم برايم دارد. گوش هايم تيزتر شده و احساس مي كنم صداي حركت سايه ها را روي ديوار مي‌شنوم. خواب‌هايم هنوز مثل گذشته پر نور است. خورشيدي كه چشمانم را مي‌آزرد حالا در خواب اذيتم نمي‌كند، خيلي ملايم و آرام است. ولي زياد طول نمي‌كشد چون صداي گريه‌هاي زن جوان طبقه‌ي بالايي‌مان كه يك روز در ميان از شوهرش كتك مي‌خورد را به خوبي مي‌شنوم و نمي‌توانم بخوابم. وقتي گريه مي‌كند، من مي‌ترسم. خيلي شبيه بهاره مي‌گريد! از بعضي بوها وحشت دارم. مثل بوي ترياكي كه در راهرو آپاتمان مي‌پيچد و از لاي در به داخل نفوذ مي‌كند.

چند بار ديگر اقدام به مداوا كردم، افاقه نكرد. حالا علم چشم پزشكي پيشرفت زيادي كرده و  به راحتی خوردن يك ليوان آب مي‌تواند اين بيماري را مداوا كند. دكتر توتونچی مي‌گويد:

«ممكن است براي چشمان تو ديگر دير شده باشد چون عضلات آن‌ها پير و اقدام براي مداوا‌ي‌شان مثل ريختن پول توي چاه دَرَك است.»

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/366



نظرات (1)



سلام
شروع داستان خوب بود اما پایان داستان جالب نبود برای من
تشکر از نویسنده داستان



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)