آخرین به روز رسانی : 23 شهریور 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

سربازان جمعه ندارند(ویژه نامه داستان جنگ)

مهتاب شده است. سرباز بي‌رمق افتاده عمق سنگر. ترس دارد از جاي‌اش تكان بخورد. به سلامت گوش‌هايش شك كرده. باور ندارد جهنمي كه تا چند ساعت پيش ميان‌اش دست و پا مي‌زد تمام شده باشد. ماه را تماشا مي‌كند كه غريب‌تر از هميشه در هلال كامل با سپيدي خيره‌كننده‌اي بر پهنه‌ي سياه آسمان نشسته و دارد دل‌ربايي مي‌كند. ستاره‌ها انگار پرنورتر از هميشه كنار هم چيده شده‌اند. از صداي رگبار گلوله‌ها و انهدام بمب‌ها خبري نيست. صداي چرخ تانك‌ها فروكش كرده و رگبار مسلسل‌ها ساكت گشته. دشت زير عطر مرگ خاموش خفته است. صداي فريادها و غوغاي نيروها و گريه و ناله‌ي زخمي‌ها جاي‌ا‌ش را داده به صداي ممتد جيرجيرك‌ها. جهنم تمام شده و سكوتي باورنكردني تمام منطقه‌ي جنگي را فراگرفته. گويي سرزميني كه تا چند ساعت پيش كشتارگاه انسان‌ها بود، اينك چونان برهوتي بي‌آدم در بستر كره‌ي خاكي خود را به مظلوميت زده. سرباز نمي‌توانست باور كند كه چند ساعت پيش درست در هم‌اين نواحي، دو ارتش با تمام قوا با هم در جنگ بوده‌اند. مجهز به تمام تجهيزات نظامي با گلوله‌هاي آتشين به جان هم افتاده‌اند و از سربازان هم كشته‌اند و نابود كرده‌اند و از روي لاشه‌هاي كشته و زخمي گذشته‌اند و براي دست‌يابي به اهداف از پيش‌ تعيين‌شده‌ي نظامي پيش آمده‌اند. اما حالا ديگر از آن برزخ خون و آتش خبري نيست. حالا همه جا در سكوتي باورنكردني غرق گشته. سرباز گوش تيز كرد تا شايد در دل تاريكي و سكوت شب صدايي بشنود. صدايي كه بتواند كمك‌اش كند، تا شايد بداند كجاي جبهه قرار دارد. توي خاك خودي يا درون خاك دشمن؟ هيچ صدايي نبود. انگار توي دنيايي به اين بزرگي جز سرباز و جيرجيرك كسي زندگي نمي‌كرد. سرباز با خودش فكر كرد شايد صداهاي ديگر به ته سنگر نمي‌رسد. شايد بايد بلند مي‌شد و روي پا مي‌ايستاد تا صداهاي بيرون از سنگر را مي‌شنيد. سرباز با خودش فكر كرد كه توي تمام مدتي كه جبهه بوده هرگز منطقه را اين همه ساكت و آرام نديده. آن‌هم بعد از عملياتي با اين‌همه درگيري و كشتار. به زور تكاني به پاي‌اش داد. اما پيش از آن كه بتواند حتا يك قدم از جاي‌اش تكان بخورد درد تمام بدن‌اش را فراگرفت. قدرت تكان‌خوردن نداشت. فقط مي‌توانست مثل خزنده‌ها روي زمين سينه‌خيز برود. فكر كرد كه اگر نيروهاي خودي توانسته باشند تا اين نقطه از خاك پيش بيايند ديگر جاي نگراني نيست. حتماً تا صبح سروكله‌ي نيروهاي خودي و هم‌رزم‌هايش پيدا مي‌شد. آن‌وقت سنگر را جست‌وجو كرده و او را پيدا مي‌كردند. جاي زخم خنجر روي پاي‌اش را كه مي‌ديدند به حتم او را سوار آمبولانس مي‌كردند و براي مداوا تا پشت خط مي‌فرستادندش عقب. سرباز با خودش فكر كرد كه آن جا ـ روي تخت بيمارستان ـ اولين چيزي كه خواهد خواست يك قلم و كاغذ سفيد است تا براي فاطمه چند خطي بنويسد. 10 روز مي‌شد كه براي فاطمه نامه ننوشته بود. فرصت‌اش را پيدا نمي‌كرد. نامه‌نوشتن تمركز مي‌خواست. نمي‌شد هر كلمه‌اي كه هم‌آن ابتدا به ذهن خسته‌اش خطور مي‌كرد را روي كاغذ بنويسد و بفرستد براي فاطمه. دوست داشت جوري براي فاطمه بنويسد كه فاطمه بتواند خودش را توي جبهه و جنگ حس كند. دوست داشت براي‌اش بنويسد كه اولين عمليات واقعي جنگي را از نزديك ديده و ديگر هرگز دوست ندارد چنين صحنه‌هايي را حتا توي خواب و يا توي فيلم‌ها تماشا كند. دوست داشت بنويسد كه چه‌گونه پاي هم‌رزم‌اش روي مين رفته بود و سر به‌ترين دوست توسط يك گلوله منهدم شده. دوست داشت از بوي گوشت سوخته و باروت بنويسد. از اين كه دل و روده‌ي يك نوجوان بسيجي شانزده ساله ريخته است روي سر و صورت او. خيلي چيزها براي نوشتن داشت، اما دل‌ا‌ش نمي‌آمد همه را براي فاطمه بنويسد. شايد هم عوض اين چيزها مي‌نوشت كه براي اولين بار توي زندگي‌اش يك آدم را كشته. يك سرباز عراقي را. چند سطري درباره‌ي گلاويزشدن با سرباز عراقي مي‌نوشت. از اين كه هيچ‌كدام‌شان فشنگي توي اسلحه‌هاشان نداشتند و فقط با سرنيزه به جان هم افتاده بودند. دوست داشت توي نامه براي فاطمه بنويسد كه چه‌گونه در كشاكش آن جدال تن به تن كه دو دشمن با سرنيزه‌هاي‌شان به جان هم افتاده بودند، او ياد فيلم‌هاي مستند تلويزيون افتاده بود. تصاوير راز بقاء كه دو حيوان وحشي را نشان مي‌داد كه براي تصاحب قدرت و قلم‌رو ... دوست داشت توي نامه بنويسد كه در آن لحظه شايد هيچ مجالي براي انديشيدن نبود. در يك آن يا مرگ و يا زندگي بايد انتخاب مي‌شد. اما او در اوج‌ درگيري داشت توي ذهن‌اش دو جانور وحشي را مي‌ديد، يوزپلنگ و گاو وحشي را كه با هم در جنگ و گريزند. حتماً فاطمه از خواندن اين داستان ناراحت خواهد شد. سرباز با خودش فكر كرد چه لزومي دارد تمام ماجراي عمليات و كشته‌شدن هم‌سنگرهايش و كشتن سرباز عراقي را براي فاطمه بنويسد. مي‌شد نوشت «ملالي نيست جز دوري و دل‌تنگي شما». شايد اصلاً نيازي به نامه‌نوشتن نبود. شايد دكتر وضعيت وخيم پاي او را مي‌ديد و دستور مي‌داد سرباز را براي مداوا مي‌فرستادند تهران. در اين صورت بزرگ‌ترين شانس زندگي‌اش را مي‌آورد. به خاطر زخم پاي‌اش باقي سربازي را معاف مي‌شد و عروسي‌اش هم جلو مي‌افتاد. شايد به خاطر زخم خنجر چند سالي پاي‌اش مي‌لنگيد اما هرچه بود از ادامه‌ي ماندن در اين جهنم به‌تر بود. صداي تك‌تيري در فضاي برهوت پيچيد و سرباز را ترساند. صدا از دور بود. سرباز انتهاي سنگر را نمي‌ديد. ترسيد. نكند سرباز عراقي جان گرفته باشد و... حتا فكرش را ادامه نداد. سينه‌خير، با درد، در عمق سنگر پيش مي‌رفت. با وجود آسمان مهتابي هنوز عمق سنگر تاريك بود. دندان‌هايش را محكم به هم فشار داد و پيش رفت. رد خون پشت سرش بر خاك كف سنگر ماند. با خودش فكر كرد اگر نيروهاي خودي نتوانسته باشند اين منطقه را بگيرند و دشمن هنوز بر اين نواحي تسلط داشته باشد تكليف‌اش چه مي‌شود. حتماً اول صبح موقعيت او لو مي‌رفت و عراقي‌ها پيدايش مي‌كردند و اسير مي‌شد. از اسارت بدش مي‌آمد. دوست داشت بميرد اما اسير نشود. آن‌هم اسير عراقي‌ها. اگر سربازي‌هاي عراقي مي‌آمدند و جنازه‌ي هم‌وطن خود را در كنارش مي‌ديدند معلوم نبود با او چه مي‌كردند. شايد توي هم‌آن سنگر سرش را مي‌بريدند. از دوستان‌اش شنيده بود كه به يكي از سربازهاي ايراني تجاوز كرده‌اند و او را آزاد كرده‌اند كه برود. آن سرباز هم خودش را با تير زده بود. مي‌دانست عراقي‌ها با اسرا رفتار مناسبي ندارند. آن‌قدر اسير را شكنجه مي‌كنند تا اسير از درد و رنج بميرد. يا اگر روزي هم قرار بر آزادي‌اش باشد، او را بيمار رواني بيرون خواهند داد. اگر قرار بر مردن بود، سرباز ترجيح مي‌داد توي هم‌اين سنگر بميرد تا توي اردوگاه‌هاي دشمن. فكرش رفت پيش فاطمه. حجله‌ي خودش را سر كوچه ديد. فاطمه ايستاده بود كنار حجله و داشت برابر قاب عكس بزرگ‌اش شمع روشن مي‌كرد. هم‌سايه‌ها يكي‌يكي از كنار حجله رد مي‌شدند و عكس‌اش را نگاه مي‌كردند و فاطمه را برانداز مي‌كردند و چيزي به فاطمه مي‌گفتند و مي‌رفتند. مردهاي غريبه هم از كنار فاطمه مي‌گذشتند و بي ‌آن‌ كه به قاب عكس توجه كنند فاطمه را نگاه مي‌كردند. حتماً چند روز بعد يا چند هفته بعد براي‌اش خواست‌گار مي‌آمد و... فاطمه هنوز جوان بود. جوان و زيبا. سرباز تحمل تصور ادامه‌ي اين فكر را نداشت. از فكر بيرون آمد. به بالاي سنگر نگاه كرد. از باريكه‌ي بالاي سنگر منوري را در آسمان ديد كه با نور زرد زيبايي آهسته و آرام، رقص‌كنان پايين مي‌آمد. آسمان روشن شد. از عمق سنگر تنها ستاره‌ها و گوشه‌اي از آسمان پيدا بود. منور پشت ديواره‌ي بلند سنگر گم شد. سرباز توي دل‌اش گفت:
«منور را چه كسي زده؟ خودي‌ها يا عراقي‌ها؟»
اگر مي‌توانست بايستد و سمت و سوي منور را ببيند شايد چيزي دستگيرش مي‌شد. اما ناي ايستادن نداشت. يك‌بار اسلحه‌ي سرباز عراقي را مثل عصا زير دست‌اش تكيه داده بود و تا لبه‌هاي سنگر خود را بالا كشيده بود تا بداند آن بيرون چه خبر است و دنيا دست كيست. اما تندي سرش گيج رفته بود و افتاده بود كف سنگر. زخم پاي‌اش عميق بود. خنجر تا نيمه در پاي‌اش فرو رفته بود. با اين‌كه زخم پاي‌اش را بسته بود اما هنوز خون بيرون مي‌زد. به زحمت خودش را به انتهاي سنگر، كنار جنازه‌ي سرباز عراقي رساند. به پشت روي خاك دراز كشيد. نفس عميقي كشيد. چشم‌هايش را بست و دندان‌هايش را به‌هم فشرد. درد پاي‌اش يك لحظه هم رهايش نمي‌كرد. دوست داشت از زور درد چنان نعره‌اي بكشد كه تمام برهوت صدايش را بشنوند. چشم باز كرد و سرباز عراقي را نگاه كرد. سرباز عراقي آرام و بي‌صدا خوابيده بود. بي آن كه كاري به كارش داشته باشد. خواست مطمئن شود سرباز عراقي جاني براي انتقام‌گرفتن ندارد. هنوز ترس آن جدال باورنكردني رهايش نكرده بود. شانه‌ي سرباز عراقي را گرفت و تكان‌اش داد:
«اخوي... اخوي...»
لش سنگين سرباز عراقي تكان اندكي خورد، اما سرباز عراقي چيزي نگفت. جان نداشت. حرفي هم براي گفتن نداشت. چشم‌هايش هنوز باز بود. داشت سرباز را نگاه مي‌كرد. ته چشم‌هاي سرباز عراقي غم غريبي موج مي‌زد. هنوز خنجر روي سينه‌اش بود. تا دسته در سينه‌اش فرو رفته بود و خون سرخ يك طرف پيراهن‌اش را خيس كرده بود. سرباز با خودش فكر كرد اگر لحظه‌اي غفلت كرده بود حالا خودش به جاي سرباز عراقي افتاده بود اين‌جا و خنجري در سينه‌اش فرو رفته بود. دل‌اش گرفت. تصور مرگ، آن‌هم با خنجري توي سينه او را ترساند. شايد هم‌اين واهمه بود كه قدرتي شد توي بازوهايش تا خنجر را توي سينه‌ي سرباز عراقي فرو كند. دوباره ياد آن لحظه‌ي وحشت‌ناك افتاد. هر دو خنجر را رو به سينه‌ي ديگري فشار مي‌دادند و نفس‌نفس مي‌زدند. چشم در چشم‌ هم. دست‌ها زور مي‌زدند و چشم‌ها با رعب تماشا مي‌كردند. انديشيد كه اگر توسط سرباز عراقي كشته شده بود و براي هميشه از فاطمه دور مي‌شد چه بايد مي‌كرد؟ زير لب گفت:
«مردن توي اين عمليات واقعاً نامردي بود.»
روزهاي آخر بود. اين روزها را به عشق و اميد تمام‌شدن سربازي و رسيدن به فاطمه مي‌گذراند. به آسمان نگاه كرد. ستاره‌ها را ديد. دوباره سر چرخانيد طرف سرباز عراقي. به خنجر فرورفته توي سينه‌اش نگاه كرد و بعد به چشم‌هايش. گفت:
«خدا را شكر جاي تو نيستم!»
سرباز عراقي در سكوت خوابيده بود. از تصور تماشاي جنازه‌ي خودش وحشت كرد. سرباز عراقي را در ذهن مجسم كرد كه بالاي جنازه‌اش ايستاده و دارد پيروزمندانه شادماني مي‌كند. اما او اصلاً احساس شادي نكرده بود. خنجر را كه توي سينه‌ي سرباز عراقي فرو كرده بود. پس رفته بود و به دست‌هاي لرزان‌اش نگاه كرده بود. زده بود زير گريه. سرباز عراقي مبهوت نگاه‌اش كرده بود و جان كنده بود و مرده بود. خيلي از رفقايش دوست داشتند توي يكي از هم‌اين عمليات‌ها خنجري توي سينه‌شان فرو مي‌رفت و شهيد مي‌شدند. اما او نمي‌خواست. بارها سر هم‌اين موضوع با هم به بحث نشسته بودند و او هميشه طرف‌دار زنده‌ماندن بود.
«بميرم كه چه بشود؟! فاطمه منتظرم است. بايد برگردم.» اسم‌اش را گذاشته بودند خاكي. مي‌گفتند تو از آسمان دل برداشته‌اي و به خاك وابسته شده‌اي. دل‌اش از حرف رفقايش مي‌گرفت، اما چيزي براي گفتن نداشت. با خودش فكر كرد شايد تا به حال هيچ‌كدام از رفقايش عاشق نشده‌اند و نمي‌دانند دو چشم منتظر چيست. فقط 90 روز تا پايان سربازي‌اش مانده بود. از فرمانده قول گرفته بود اگر توي عمليات از خودش رشادت به خرج دهد باقي خدمت‌اش را ببخشند. توي آخرين نامه‌اي كه براي فاطمه نوشته بود خواسته بود تا فاطمه براي‌اش دعا كند. فاطمه هم براي‌اش نوشته بود كه دعا خواهد كرد، نوشته بود خواب ديده است كه به اتفاق او و يك پسر به زيارت امام‌رضا رفته‌اند. نوشته بود دوست دارد اگر روزي بچه‌دار شدند، اگر بچه‌شان پسر بود اسم‌اش را بگذارند رضا. توي ذهن‌اش رضا را تصور كرد. رضاي بزرگ‌‌شده‌اي كه عصاي دست پدر بود. حالا از دور، از انتهاي سنگر رضاي بزرگ‌شده را ديد كه پيش مي‌آمد و پدر را از زمين بلند مي‌كرد:
«چي شده بابا؟ بلند شو!»
و سرباز لبخند مي‌زد:
«چيزي نيست پسرم. زخمي شده‌ام. يك زخم ساده است.»
شايد رضا پدر را به كول مي‌انداخت و از سنگر مي‌زد بيرون. در دل تاريكي تا اعماق برهوت پيش مي‌رفت و براي سرباز از دل‌تنگي‌هايش مي‌گفت:
«من و مامان دل‌مون برات تنگ شده بابا!»
صداي تك‌تيري از دوردست‌ها اوهام سرباز را محو كرد. با خودش فكر كرد اگر فاطمه اين‌جا توي سنگر بود و اين صحنه‌ها را مي‌ديد چه مي‌كرد؟ با آن روح لطيف تاب تماشاي زخم خنجر و تماشاي جنازه‌ي خونين سرباز عراقي را ندارد. توي نامه براي‌اش نوشته بود مسئول شستن ظرف‌ها و نظافت محوطه است. هم‌اين هم بود. كاري بيش‌تر از اين نمي‌كرد. اصلاً قرار نبود بيايد خط مقدم. اما درست يك روز پيش از عمليات همه‌شان را سوار يك كاميون كرده بودند و آورده بودند خط مقدم. فرمان‌ده‌هاشان براي‌شان توضيح داده بودند كه عراقي‌ها در فكر عمليات سختي هستند و آن‌ها بايد زودتر از عراقي‌ها دست به كار شوند و منطقه را با سربازهاي فراوان اشغال كنند. اما حالا اگر فاطمه عوض آش‌پزخانه او را اين‌جا توي سنگر با اين‌همه خون رفته مي‌ديد چنان جيغي از ترس مي‌كشيد كه بعيد نبود جنازه‌ي سرباز بي‌چاره‌ي عراقي وحشت كرده و حتا از توي سنگر بزند بيرون. سرباز عراقي را نگاه كرد. سرباز عراقي داشت توي چشم‌هايش نگاه مي‌كرد. سرباز لبخندي زد و گفت:
«چرا اين‌جوري نگاه‌ام مي‌كني؟»
دست پيش برد و خواست خنجر را از توي سينه‌ي سرباز عراقي بكشد بيرون:
«اذيت‌ات مي‌كنه؟»
هرچه زور زد نتوانست. نيروي چنداني توي دست‌هايش نداشت. توي چشم‌هاي سرباز عراقي نگاه كرد و گفت:
«باور كن من اصلاً منظوري نداشتم! اگر از سر جات تكون نمي‌خوردي من اصلاً متوجه نمي‌شدم كمين كردي.»
دست‌اش را گذاشت روي سينه‌ي سرباز عراقي. خون هنوز گرم بود. ساعت مچي سرباز عراقي توجه‌اش را جلب كرد. داشت زنگ مي‌خورد. مچ دست سرباز عراقي را بالا گرفت و زير نور مهتاب توي ساعت دقيق شد. سه ساعت از نيمه‌شب گذشته بود. توي چشم‌هاي سرباز عراقي خيره شد:
«شايد فكر مي‌كني قبلاً ديده بودم‌ات؟ يا شايد هم دشمني داشتيم؟ من هم مثل خودت سربازم. جنگ هم‌اينه! كشتن. يا من تو رو مي‌كشم و يا تو من را.»
با دست موهاي بلند سرباز عراقي را از جلوي پيشاني‌اش كنار زد:
«اگر من جاي تو افتاده بودم روي خاك و اين سرنيزه توي سينه‌ام بود هيچ‌وقت از دست تو ناراحت نبودم. چون مي‌دونستم اين جنگ به اراده‌ي من و تو اتفاق نيافتاده.»
خودش را بالا كشيد و سعي كرد به ديواره‌ي سنگر تكيه دهد:
«ما توي خونه مشغول خودمون بوديم كه شما شروع كردين. من فقط اومدم براي دفاع. دفاع از خودم.»
به آسمان نگاه كرد و ادامه داد:
«تا صبح وقت زيادي نمونده. به‌تره با هم گپ بزنيم تا زمان بگذره.»
به اندام تنومند سرباز عراقي دقيق شد. از او قوي‌تر مي‌نمود‌:
«چه طور با اين هيكل بزرگ‌ات نتونستي كلك منو بكني؟»
رو به سرباز عراقي چرخيد. حالا هر دو، رو به هم به گپ نشسته بودند.
«اسم‌ات چيه؟»
جيب سرباز عراقي توجه‌اش را جلب كرد.
«توي اين جيب‌ات چي داري؟»
دكمه‌ي خوني‌اش را باز كرد. كارتي بيرون كشيد و زير نور مهتاب نگاه‌اش كرد. كارت ‌شناسايي بود. زبان عربي را خوب بلد نبود.
«يه چيزهايي راجع به مدرسه نوشته. تو معلم بودي؟»
به عكس كارت نگاه كرد:
«خوش‌تيپ بودي! چه جوري سر از جنگ و اين سنگر درآوردي؟»
لكه‌ي خون را از روي كارت كنار زد و اسم سرباز عراقي را خواند:
«سعيد عبدالله. اسم تو سعيد عبداللهِ؟ چه جالب! اسم من هم سعيده!»
دست‌اش را دراز كرد و با دست بي‌جان سرباز عراقي دست داد.
«از آشنايي‌ات خوش‌حال‌ام. كاش مي‌شد جاي ديگه و يه جور ديگه باهات آشنا مي‌شدم!»
كارت را كناري گذاشت و ادامه داد:
«بعضي چيزها روي پيشوني آدم‌ها نوشته شده و به‌هيچ‌وجه نمي‌شه ازش فرار كرد. مثل آشنايي من و تو توي اين سنگر. هيچ‌وقت فكرش را هم نمي‌كردم كه يه رفيق عراقي داشته باشم. ببينم؟ ما رفيق‌ايم ديگه! مگه نه؟!»
دست‌اش را توي جيب سرباز عراقي گرداند و گفت:
«من ازدواج كرده‌ام. نامزد دارم. بيست و يك سال‌مه. سرباز وظيفه‌ام. سرباز وظيفه مي‌دوني يعني چي؟ يعني به خواست خودم نيومدم كه تو رو بكشم. دستور از مافوق بود. مي‌دوني كه منظورم چيه؟»
چيزهايي كه توي جيب سرباز عراقي بود را بيرون كشيد.
«تو سربازي يا داوطلب؟ بهت نمي‌آمد داوطلب باشي؟ ازدواج كردي؟»
به كاغذها و كارت‌هاي توي دست‌اش كه از جيب سرباز عراقي بيرون كشيده بود نگاه كرد.
«من يك سال و نيم مي‌شه كه نامزد كردم. اسم‌اش فاطمه است. نگاه كن!»
دست مي‌كند توي جيب و عكس فاطمه را بيرون مي‌آورد و جلوي صورت بي‌جان سرباز عراقي مي‌گيرد.
«ايناهاش. انتخاب مادرم بود.»
عكس را برگرداند.
«پشت‌اش هم زيارت عاشوراست. سفارش فاطمه است كه روزي يك‌بار بخونم‌اش.»
فاطمه توي عكس به درخت انار تكيه داده و دارد مي‌خندد. روسري آبي خوش‌رنگي روي سرش گذاشته و پيراهن سفيدي به تن كرده و دامن بلندي به پا دارد. سرباز ادامه داد:
«عشق كه مي‌دوني چيه؟»
توي صورت سرباز عراقي نگاه كرد و عكس فاطمه را گذاشت روي سينه‌اش و گفت:
«تا به حال عاشق شدي؟»
منتظر جواب نماند. آهي كشيد و درحالي‌كه عكس را روي سينه‌اش مي‌فشرد گفت:
«درازي اين روزها اذيت‌ام مي‌كنه. خيلي دل‌ام براي‌اش تنگ شده. هواش رو كردم. دوست داشتم الان كنارش نشسته بودم و سرم را گذاشته بوم روي شونه‌هاش و داشتم با گيس بلندش بازي مي‌كردم. عاشق شونه‌كردن گيس‌اش‌ هستم.»
مي‌زند به خنده.
«تا به حال موهاي زن‌ات رو شونه كردي؟»
به سرباز عراقي دقيق مي‌شود:
«بهت مي‌آد زن داشته باشي. ازدواج كردي، مگه نه؟»
توي كاغذهاي ميان دست‌اش دنبال چيزي مي‌گردد. ناباور آن‌چه را كه پيدا كرده بالا مي‌گيرد تا بل‌كه زير نور ماه مطمئن شود كه اشتباه نكرده. يك برگ زيارت عاشورا. ناخودآگاه مي‌خواند تا مطمئن شود اشتباه نكرده: السلام عليك يا اباعبدالله ... السلام عليك يابن رسول الله ... السلام عليك يابن اميرالمؤمنين ... دل‌اش گرفت. تمام تن‌اش به سردي رفت. دست‌اش لرزيد. دعا را بوسيد و چسباند روي پيشاني‌اش. توي چشم‌هاي سرباز عراقي دقيق شد.
«اين دعا توي جيب تو چه كار مي‌كنه؟»
سرباز عراقي با غم داشت توي صورت‌اش نگاه مي‌كرد. ادامه داد:
«باورم نمي‌شه! مگه تو كافر نيستي؟»
دوباره دعا را خواند. حس كرد آب سردي را روي سرش ريخته‌اند و حالا تمام تن‌اش دارد اندك‌اندك رو به سردي مي‌گرايد. با لرز رو به سرباز عراقي گفت:
«يعني تو هم مثل من شيعه‌اي؟!»
تمام ذهن‌اش به‌هم ريخته بود. حس كرد درد زخم پاي‌اش بيش‌تر شده.
«پس ... توي خاك ما چه كار مي‌كني؟ توي خاك يه كشور شيعه‌ي ديگه؟!»
سرش به شدت درد مي‌كرد. دست‌اش برگه‌ي زيارت عاشورا را برگرداند. عكس يك زن جوان و يك پسر را ديد. عكس را زير نور مهتاب اين طرف آن طرف كرد تا خوب چهره‌ي زن را ببيند. زن عرب با روسري آبي خوش‌رنگي زير يك درخت ايستاده بود. پيراهني سپيدي به تن داشت و دامن بلند سياهي به پا. توي دل‌اش گفت:
«چه‌قدر شبيه فاطمه است!»
توي بغل زن، يك پسر كوچك داشت رو به دوربين مي‌خنديد و دست دراز كرده بود. رو به سرباز عراقي گفت:
«اين‌ها بايد زن و پسرت باشن. هر دو قشنگ‌اند!»
عكس را از جداره‌ي نايلوني بيرون كشيد و پشت‌اش را خواند:
«فاطمه و رضا. اول رمضان...»
مبهوت توي چشم‌هاي سرباز عراقي نگاه كرد:
«اسم زن تو فاطمه است؟!»
نمي‌توانست باور كند كه تمام اين تشابه‌ها اتفاقي كنار هم قرار گرفته‌اند. اسم‌شان يكي بود. اسم‌ هم‌سرهاشان هم يكي بود. آن‌ لباس‌ها... آن درخت... حتا اسم پسر سرباز عراقي هم رضا بود. نگاه‌اش كرد. دل‌اش براي او سوخت. فكر كرد فاطمه‌ي سرباز عراقي الان يك جاي عراق منتظر شوهرش است. چشم به كوچه دارد تا سعيد عبدالله از خم كوچه بيايد و پسرش رضا را به آغوش بكشد و... اگر سرباز عراقي زنده بود به حتم برمي‌گشت خانه. چشم‌هايش را بست و بازگشت سرباز عراقي را توي ذهن‌اش تصور كرد. سعيد عبدالله از خم كوچه مي‌پيچد و رضا را در چهارچوب در منتظر مي‌بيند. پسر خردسال مي‌دود سراغ بابا. آخرين باري كه پسرش را ديده بود راه‌رفتن نمي‌دانست. سعيدعبدالله رضا را به آغوش مي‌گرفت و او را مي‌بوسيد و مثل قبل‌ترها دست‌اش را مي‌گرفت و او را دور خودش مي‌چرخاند. درست مثل چرخ و فلك. آن‌قدر مي‌چرخيد و مي‌چرخيد تا سرشان گيج مي‌رفت. بعد توي ايوان كنار فاطمه مي‌نشست و سر مي‌گذاشت روي شانه‌ي فاطمه و با دست گيس بلند فاطمه را نوازش مي‌كرد. آن‌قدر با آن موها بازي مي‌كرد تا خواب‌اش ببرد. سرباز با صداهايي گنگ از فكر بيرون آمد. انگار صداي ماشين بود. شايد عده‌اي سرباز براي گشت شبانه آمده بودند. به سرباز عراقي نگاه كرد. كاغذهاي توي دست‌اش را به جيب سرباز عراقي برگرداند. عكس فاطمه‌ي سرباز عراقي را روي خاك گذاشت. خوب به دو فاطمه‌ي عكس‌ها دقيق شد. هر دو زير درخت انار منتظر بودند. سرباز عراقي را نگاه كرد و گفت:
«من تقصيري ندارم. يا فاطمه‌ي من بايد تنها مي‌شد، يا فاطمه‌ي تو.»
سرباز عراقي با اندوه توي چشم‌هايش نگاه كرد:
«اين‌جوري نگام نكن! من نمي‌دونستم زن و بچه‌ داري.»
صداي ماشين نزديك‌تر شد و درست بالاي سنگر ايستاد. صداي پياده‌شدن چند نفر را شنيد. نفس‌اش را توي سينه حبس كرد. سرباز عراقي را نگاه كرد. دست‌اش را در دست سرباز عراقي فشرد.
«حالا ما رفيق‌ايم! بايد مراقب هم‌ديگه باشيم.»
صداي پاها نزديك شد. چند هيكل سياه پريدند توي سنگر. داشتند جلو مي‌آمدند. سرباز دقيق شد. صداي خنده و زبان عربي سربازها را كه شنيد تمام بدن‌اش سرد شد. عراقي بودند. براي آخرين‌بار عكس فاطمه را نگاه كرد و بوسيد و گذاشت كنار عكس فاطمه‌ي سرباز عراقي. برگشت طرف سرباز عراقي و توي چشم‌هايش نگاه كرد.
«ببينم رفيق! مردن سخته؟»
چشم‌هايش را بست. صداها نزديك‌ شد. نزديك و نزديك و نزديك‌تر. صداي گريه‌ي زن‌ها سنگر و آسمان را پر كرد. توي عكس‌ها، دو فاطمه زير درخت انار گريه مي‌كردند.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/365



نظرات (2)



سلام...
جالب بود اما اغراق شده...



ما با یه داستان ضد جنگ خیلی خوب طرفیم
دو انسان از دو طرف جبهه ی جنگ در کنار هم قرار گرفته ن . در حالی که یکی دیگری رو کشته . نویسنده تا جای ممکن شباهت این دو انسان رو به ما نشون میده : هر دو از طبقات پایین جامعه هستن . هم مذهب هستن . هر دو در یک موقعیت خانوادگی هستن . و با نشون دادن این شباهت ها می خواد حرف اثر رو منتقل کنه : انسان هایی همدیگه رو می کشن که نمی تونن برای خودشون تصمیم بگیرن و البته دشمنشون رو نمی شناسن .
تا اینجا واقعا با داستان خوبی روبرو هستیم و فراز دیالوگ سرباز ایرانی با سرباز مرده ی عراقی واقعا تاثیرگذاره . اما اصرار بیش از اندازه ی نویسنده به ایجاد شباهت بین دو سرباز کار رو تصنعی و برساخته کرده . لزومی نبود اسم زن و بچه ی هر دو سرباز یکی باشه یا شکل عکس ها مثل هم باشه . حتی اگه اسم خود سرباز عراقی یا اسم زنش با سرباز ایرانی یکی نبود بازم مفهوم مورد نظر نویسنده منتقل میشد.



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)