آخرین به روز رسانی : 22 شهریور 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

مرور(ويژه نامه داستان جنگ)

موهایش دیگر سفید شده و هیچ نشانی از جوانیاش باقی نماندهاست. هوا تاریک است. جمعیت حوالی ایستگاه موج میزند. آدمهایی که خسته از راه آهن بیرون میآیند به او    میخورند. سعی میکند تعادلش را حفظکند. صدای مسافرکشها هنوز به گوش میرسد که داد میزنند. نگاهش به مرد مسنی میافتد که بین مسافرها با حالت معصومانهای مسافری جستجو میکند. میایستد، به مرد خیره میشود. مرد مسن ناگهان و غیرارادی عصبانی میشود و داد میزند.

-انقلاب یه نفر. یعنی یه نفر نمیخواد بین شماها بره انقلاب؟

هر چه فکر میکند، یادش نمیآید کجا او را دیدهاست. بیخیال میشود. وارد ایستگاه میشود. سمت قسمت کنترل بلیط میرود. سوار قطار میشود. فکر میکند تاکسیچی عصبی را بیست و هفت، هشت سال پیش همین جا دیدهاست.

قطار پر از سرباز است. یک عده میگویند و میخندند. یک عده غمگین گوشهای کز کردهاند و به یادداشتی یا عکسی و یا دوردست خیره هستند. روبروی در کوپهای کف قطار وامیرود. چیزی یادش میآید. تمام کوپهها پر هستند. جلوی در یکی از کوپهها مینشیند. صدای خنده سربازهای داخل کوپه اعصابش را به هم میریزد. میخواهد بلند شود که در کوپه باز میشود و سربازی عقب عقب میآید و میخندد و میگوید.

-میریم، حالش رو میبریم. برمیگردیم مییایم. کی گفته ما میریم جنگ؟ همش عشق و حاله داداش.

سرباز به او میخورد و نگاهشان در هم گره میخورد. رئیس قطار دوباره صدایش میکند.

-چرا اینجا نشستی آقا؟ بلیطت رو بده ببینم.

ناتوان و خسته با همان یک دستش بلیطش را از جیب کتش در می‌آورد و دست رئیس قطار می‌دهد. بلیط را سوراخ می‌کند و در کوپه را باز می‌کند و با دست اشاره می‌کند که بفرمایید

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/363



نظرات (1)



متن را خواندم... متشكر از ايجازي كه بكار بردي... فضاي داستان را دوست داشتم... حالت وهم انگيزش من رو جذب كرد



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)