آخرین به روز رسانی : 9 شهریور 1388

  • Currently 3.8/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3.8/5 (4 : کل آرا)

دو شعر از ابوالفضل جلال

-من اعترافی به گناه های نکرده ام/این را شاعری گفت/که از صلح نفرت داشت /که خون های بسیار به خاطر آن ریخته شد...

 
 
 
 
 
شعر اول   "به پایی که در دهان کوسه های اروند جا ماند"


1

-می خواستم کودکی باشم

که در بازیهاش

می جنگید

بی آنکه بداند دشمن است

باید می مردم

تا تو شادمانی فتح را به خانه ببری

و من طعم شکست را به تاریکی اتاق



- تو مرده ای پسر

جنازه ای که زیر پل پیدا شد

با پتویی به جا مانده از جنگ های جهانی

با لبخندی کج به جهان



-من مرده ام

در کودکی ام

با آخرین گلوله امیر علی

با نوازشی که بوی خدا حافظی می داد

من مرده ام


2

-می خواستم شاعری باشم

که در پنجشنبه ای سرد

عاشق شد

و در خیابان در پی گیسوانی رها در باد

                                          می وزید

دلتنگم امیر علی

شهر در محاصره مریم هاست

و تو نیستی که به لبخندی

مرا به میهمانی جهان ببری



-برگرد این راه به جایی نمی برد

هیچ غربتی در انتظارت نیست

تو را دیده اند

که نام دختری را به ذکر برداشتی

وخودت را در تاریکی اتاق گم کرده ای

برگرد



-من اعترافی به گناه های نکرده ام

این را شاعری گفت

که از صلح نفرت داشت که خون های بسیار به خاطر آن ریخته شد


3

-می خواستم امیر علی باشم

وشبها پا به پای زخمهایم

                        سر باز کنم



-نترس تمام کوچه های شهر تو را می شناسند

و از دستهای خداحافظی ات

                         قطاری می گذشت



-باید برگردم

بی پایی جا مانده در دهان کوسه های اروند.



--------------------
شعر دوم
 
 


آمدنم را از خیابان بپرس

شهر از دردهای من پر است

از فریاد های شبانه مردی که روی دیوارهای شهر عربده می کشید

پیاده رو مسیر دلتنگی است

از صدای پای کسی نمی توان فهمید

در کجای خیابان گم خواد شد

از خیابان به فراموشی پناه می برم

سرم به هیچ سقفی قد نمی دهد

به هیچ غربتی نمی کشاندم این راه

خسته ام

آغوش باز کن

گریه امانم نمی دهد
 
 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/347



نظرات (2)



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)