و من بزرگ/آنقدر كه تمام/اتفاقات را/خودم ته فنجان مي آورم!/بازي هاي بچگيمان جنگ شده/اي كاش جنگيدن را در بچگي مي آموختيم/و تمام بازي ها را مي برديم...
ديگر بزرگ شده ام
آن قدر كه تو را
از دورترها
به ته فنجان مي آورم
و به پدر
نشانت مي دهم!
صبر كن پدر
ته فنجان كسي است
كه مثل شما مرا...
دوست دارمش.
چشمانت كم سو تر شده
و من بزرگ
آنقدر كه تمام
اتفاقات را
خودم ته فنجان مي آورم!
بازي هاي بچگيمان جنگ شده
اي كاش جنگيدن را در بچگي مي آموختيم
و تمام بازي ها را مي برديم.
دستمال سفيدت را در بياور
تا همه بفهمند كه اين بار بازي را من برده ام
***
پدر مي خواهد
بزرگ شدنم را ببيند!!!

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
درود
اول می گویم آفرین!
حس فوق العاده ای را به من القا کرد طوری که تمام دردهاتان را برای این جنگ فهمیدم..
شاعر در این دستو پا می زند که بزرگ شدن خود را ثابت کند...حتا به خودش..
و موفق هم می شود.آغاز کار نوید جریانی شگرف را میداد..
در دو جا فعل برداشته شده بود که به قرینه هم نبود و واقعن لازمه ی این کار محسوب می شد و خوب نشست..
این بخش توضیح اضافه بود و به مخاطب اجازه رمز گشایی نمی داد:
"و تمام بازي ها را مي برديم"
و پایان بدی شعر که از تمام شعر جدا ماند و حرفش را خوب نتوانست بیان کند
و من با این همه علامت تعجب هم موافق نیستم!!!!!
لذت بردم
بدرود
سلام و سال نو مبارک
شعر از استخوان بندی خوبی برخوردار است و سرشار از ناگفته های تلخ که در لابه لای سکوت و نقطه چین و سکون رخ می نماید.
پردازش و تصویر سازی ذهنی خوبی دارد و حس هم ذات پنداری را در خواننده ایجاد می کند.
متشکرم و خسته نباشید.