این آبی روشن /دیوانگی جوهری است /که تنها تو را می نویسد /تو را /تا لحظه ی آخر /که دورش انداخته اند . /آنقدر ساده ای که میتوان /روی تکه پارچه ای رنگت کرد /و در اتوبوسی دیوانه /شهر را نشانت داد...
من چای را در فنجان تو می ریزم
نان را اندازه دهان تو می گیرم
و سیگار آخر را
روی لب های تو روشن می کنم
وطنم !
این آبی روشن
دیوانگی جوهری است
که تنها تو را می نویسد
تو را
تا لحظه ی آخر
که دورش انداخته اند .
آنقدر ساده ای که می توان
روی تکه پارچه ای رنگت کرد
و در اتوبوسی دیوانه
شهر را نشانت داد
سیاه می شوی
سرفه می کنی
و شاید زنبوری گرسنه
رنگ هایت را بدزدد
اما تو همیشه ای
و رنگهایت را به خاطر سپرده ایم
می توان با تو سکوت کرد
تا دو صندلی چوبی
از نو
دور میز کوچکی
روبروی هم بنشینند
شاید فرصت
همین لحظه کوتاه باشد
بهتر است در عکسی دو نفره
لبخند بزنیم
تنها همین قاب چوبی کوچک
ما را به خاطر خواهد سپرد
همچنان که پرندگان بسیاری
هنوز در قابها زنده اند .
وطنم!
گلویی کوچک
می تواند پایان غازی وحشی باشد
به همان سادگی که مرگ در خواهد زد
بی آنکه فشار دستی بر گلو مانده باشد
ما تنها یکبار می میریم
همچنان که درختان با یکبار افتادن
اما تو
همان کلاه قدیمی هستی
که هر بار بیفتی
دوباره بر سر می گذاریم .
نان را اندازه دهان تو می گیرم
و سیگار آخر را
روی لب های تو روشن می کنم
وطنم !
این آبی روشن
دیوانگی جوهری است
که تنها تو را می نویسد
تو را
تا لحظه ی آخر
که دورش انداخته اند .
آنقدر ساده ای که می توان
روی تکه پارچه ای رنگت کرد
و در اتوبوسی دیوانه
شهر را نشانت داد
سیاه می شوی
سرفه می کنی
و شاید زنبوری گرسنه
رنگ هایت را بدزدد
اما تو همیشه ای
و رنگهایت را به خاطر سپرده ایم
می توان با تو سکوت کرد
تا دو صندلی چوبی
از نو
دور میز کوچکی
روبروی هم بنشینند
شاید فرصت
همین لحظه کوتاه باشد
بهتر است در عکسی دو نفره
لبخند بزنیم
تنها همین قاب چوبی کوچک
ما را به خاطر خواهد سپرد
همچنان که پرندگان بسیاری
هنوز در قابها زنده اند .
وطنم!
گلویی کوچک
می تواند پایان غازی وحشی باشد
به همان سادگی که مرگ در خواهد زد
بی آنکه فشار دستی بر گلو مانده باشد
ما تنها یکبار می میریم
همچنان که درختان با یکبار افتادن
اما تو
همان کلاه قدیمی هستی
که هر بار بیفتی
دوباره بر سر می گذاریم .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
از اين شاعر بااستعداد پيش از اين آثار خيلي خوبي خوانده بودم . اما اين يكي را هم انگار بايد بگذاريم به حساب تعهد شاعر به چيزي جز ادبيات !
متني تكه پاره و از هر چمن گلي ! با تصاويري مستعمل و اطنابي كشنده ... و پايان بندي نسنجيده اي كه با بازي با ضرب المثلي معروف ، معلوم نيست كه معشوق (وطن) را مي ستايد يا مذمت مي كند ؟!
خوشبختانه شروع شعر به قدري مبهم است ، كه بدون لفظ وطن ميتواند مصداق هاي فراواني داشته باشد و از انحصار برهاندش
اما از (آنقدر ساده ای) به بعد محتوا شكل جدي تري به خود ميگيرد و با ايهامي زيبا در (ساده اي) وطني را به تصوير مي كشد كه به تحقيرش كشانده اند و از اين پس در چند نقطه با ارائه ي تصاويري سمبليك سرگذشت وطني را شايد به سخره ميگيرد
استعاره ي بغض (بدون فشار دستي) جزء زيبايي هاي كار است
اما در تشبيهي كه بين (ما تنها یکبار می میریم) با
(همچنانکه درختان) برقرار است به نقض سطر قبلي شعر مي رسيم كه ( هنوز زنده اند) واز اين حيث شباهتي بين دو طرف موجود نيست
ايراد اصلي كار وجود تصاوير پراكنده اي است كه در خارج از سطر مرتبط نيستند و يا به هم سنجاق شده اند و اين باعث عدم ارتباط قوي بين سطور شده و عيبي كه بيشتر مشهود است ابهام و پيچيدگي در بيان مقصود اصلي شاعراست و پايان بندي بسته ي شعر كه هيچ جايي براي نظر مخاطب قائل نيست