آخرین به روز رسانی : 9 شهریور 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

وقتی مادر کل کشید(ويژه نامه داستان جنگ)

باورم نمی شود این همه بلایی که سرم آمده فقط به خاطر «یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه ای» باشد که دیرتر از او آمده ام. شاید پرستاری که ما را -لابد دو طرف بغل اش- آورده بود تا به مادرم نشان مان بدهد، اگر می دانست با اعلام این فاصله، باعث چه بدبختی هایی می شود هرگز این کار را نمی کرد...

  حالا که فکرش را می کنم می بینم همیشه خواسته يا نا خواسته پایش توی كفش من بود و زودتر از من همه ی چیزهای خوب را مال خودش می کرد. انگار روی پیشانی من نوشته بودند: «همیشه بازنده». بچگي هايمان سرعت عمل، تكليف همه چيز را روشن مي كرد؛ هر كس زودتر مي رسيد، يا زودتر مي خواست، يا زودتر مي گفت يا به فكرش مي رسيد، حق با او بود و ديگري هم نباید دَبه در می آورد يا حتّا نِق می زد. زير بار نمي رفتم و کوتاه نمی آمدم؛ زير لب هم كه شده نِق ام را مي زدم. اولين مسابقه را او ُبرده بود؛ هر چند هيچ كداممان در بُرد و باخت مان نقشي نداشتيم. «يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه» زودتر دنيا آمده بود و بدبیاری های من از همین جا شروع شده بود. کافی بود فقط يك چرخ ديگر مي زديم توي شكم مادر؛ شاید اين من بودم كه زودتر مي آمدم. بعد ها كه بزرگتر شديم و با خبر، زير بار نرفتم؛ «يك دقيقه که چیزی نیست.» مي گفت: «يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه !...»

تازه! از كجا معلوم با اين همه شباهت، پرستارها اشتباه نكرده باشند؟ يا اصلاً بابا ننه مان؟ می گفتم: «مگر خودِ شما نمي گوييد هزار دفعه تا حالا اشتباه گرفته ايد مان؟ پلاك و كارت شناسايي كه نداشته ايم، شما هم كه هوش و حواس ات سر جايش نبوده (به مادرم مي گفتم) پرستارها هم توی آن هیر و ویر برايشان مهم نبوده كه دنبالِ جدا كردنِ بزرگتر كوچكتر باشند»...

بی فایده بود. یا می خندیدند یا طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، می گفتند: «اصلاً تو بزرگتر! خوبه؟»

امروز اما با اینکه پاک گيج و منگ ام، حتم دارم هيچ اشتباهي نشده بود و او زودتر آمده بود؛ هم زودتر آمده بود هم هميشه زودتر مي رسيد؛ به همه چیز و توي همه كار. خیلی وقت ها فقط به اندازه ي همان «يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه» ي لعنتي. مثل اتفاقی که توی آخرین دیدارمان توی آن شب تاریک افتاد و باعث شد قافیه را برای همیشه ببازم...

گلوله خورد توي سينه و شكم اش. به پُشت افتاد روي خاكريز. هر دو تا دستش را گرفت روي زخم هايش كه خون شان نمی خواست بند بیاید. تا چشم اش افتاد به من لبخند زد: «تو اينجا چكار مي كني ؟!» حق داشت، روح اش خبر نداشت، هر شب كه تنهايي مي رفت به قول خودش گردش شبانه، پشت سرش مي رفتم و حواس ام به همه چيز بود. خيلي فكر كرده ام، اما هیچ وقت مطمئن نشده ام چرا اين كار را می كردم. شاید دل نگران اش بودم!؟ خنده دار است، خودم هم می دانم اما باور کنید هیچ هم بعید نیست! شاید مي خواستم ثابت كنم من هم دل و جرئت اش را دارم!؟ یا به این دلیل که از همه چيز دست شُسته بودم و بي هوا مي گشتم بلكه گلوله اي چيزي توي آن درندشت، كارم را يكسره كند و این رقابت احمقانه برای همیشه تمام شود! شاید هم دنبال فرصتي بودم كه سرش را...

قابلِ درك نيست! خيلي چيزهاي ديگر هم قابلِ درك نيستند، اما واقعيت دارند و نمي شود كاريشان هم كرد. همين كه همه جا سرك مي كشيدم و در به در افتاده بودم به جستجوی مرگ و، انگار مرگ هم از من مي رميد! يا آن كارِ بچگانه! شايد لبخندش بود كه به اين كار واداشتم؛ لبخندی كه تمامي نداشت. حتا وقتی که نفس اش بند آمد و نگاهش ثابت ماند روي صورت ام، لبخندش نمُرد؛ فقط کمی كمرنگ شد. درك اش برای کسی که پوست و استخوان و فکر و خیالش جدا از پوست و استخوان و فکر و خیال من باشد دشوار است، مي دانم! به فکرم رسید تمام خاک آنجا را بریزم روی صورتش که لبخندش برای همیشه بمیرد...!

اما بعد فکر دیگری به کله ام زد؛ فکر نبود! اصلاً مگر اینطور موقع ها آدم می تواند فکر کند؟! حتماً برای شما هم پیش آمده، که یکهو ناخواسته و بی اراده کاری کنید! همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتد که حتّا تا چند وقت بعد هم به خودت نمی آیی و نمی دانی چکار کرده ای! آن شب هم این بلا سر من آمد...

کار از کار گذشته بود. خم شدم و سرم را گذاشتم روی سینه اش؛ نمی تپید! نمی دانم گریه ام گرفت یا نه! اختیارم انگار دست خودم نبود! پلاک گردنش را با پلاک خودم عوض کردم، جیب هایش را خالی کردم. نوک اسلحه را گذاشتم زیر چانه اش رو به بالا... قسم می خورم نمی فهمیدم دارم چه غلطی می کنم! هرچند او مُرده بود؛  همه ی خشاب را هم خالی می کردم توی صورتش به حالش فرقی نمی کرد. فقط یک گلوله! یک گلوله آن لبخند را محو کرد...

توي تمامِ اين سالها آنقدر به آن لحظه فكر كرده ام كه با اطمينان بگويم به هيچ چيز فكر نمي كردم. همه چيز در كمتر از دو دقيقه اتفاق افتاد. شاید از اینکه دل ام می خواست من جای او بودم و نبودم حرص ام گرفته بود و آن گلوله را به صورت خودم بود که شلیک کردم؛ زبانم را برای همیشه بند آورد و دردش هنوز توی شقیقه ها و پیشانی ام گِزگِز می کند! با این حال او بود که باز زودتر رسید و زودتر رفت و آرام گرفت...

حالا که دستم برای همیشه از همه چیز کوتاه شده بود، باید کاری می کردم. وقت اش رسیده بود مرگم را به همه اعلام کنم و برای همیشه از شر خودم خلاص شوم. بغل اش كردم و راه افتادم سمت موضع خودمان كه نزديك هم نبود. افسوس! افسوس که اينجا هم این من بودم كه شانس نياوردم و تشييع جنازه ي شبانه، فقط «یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه» طول کشید. مادر قحبه ها نمي دانم سر و كله شان از كجا پيدا شد. عين مور و ملخ ريختند دور و بَرِمان. كاري از دستم بر نمي آمد. خشکم زده بود. با   اشاره ی نوک اسلحه هایشان که مرتب پرت می شدند رو به بالا، فهمیدم که باید دستهایم را بالا نگه دارم. حلقه ی دست هایم پُشت ران هایش شُل شد تا آرام سینه و سر و صورتش بلغزند روی  سینه ام و دراز به دراز بیفتد  جلوی پایم. نورِ چراغ قوه هايشان داشت كلافه ام مي كرد. نفهمیدم چطور يكي شان با قنداق زد توي صورتم كه گيج خوردم و افتادم...

وقتي قرار است كسي بازنده باشد همه چيز دست به دست هم مي دهد و به زمين اش مي زند. اگر به اندازه ي همان يكي-دو دقيقه ي هميشگي، عوضي ها زودتر سر و كله شان پيدا مي شد، آن كار احمقانه را نمي كردم؛ يعني مجال اش را پيدا نمي كردم. اگر هم به همین اندازه دیرتر می آمدند شايد ردّ ام را نمي گرفتند و حالا قصه چیز دیگری بود...!

مگر دنبال مُردن و خلاص شدن نبودم؟ پس چرا همانطور ماندم و دست گذاشتم روي دست؟ كافي بود تظاهر  می کردم خیال فرار دارم تا گلوله هايشان از تن ام می گذشت. به ذهنِ ام نرسيد، شايد به این خاطر که «يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه» اصلاً زمانِ مناسبي براي فكر كردن و تصميم گرفتن آن هم توي آن شرايط نبود. همین بود که نمی گذاشت در تمام روزهای سخت و طاقت فرسای بعد از آن، خودم را سرزنش کنم و افسوس بخورم. داشت قاه قاه می خندید، با صورتی که بی شکل بود و افتاده بر خاک. او مُرده بود-در واقع من مُرده بودم-و او بود كه احساس می کردم توي تاريكي هنوز لبخندش محو نشده بود...

اولین بارش نبود که بازی را می بُرد، چون زودتر مي رسيد؛ بازنده ی همیشگی من بودم. فقط توي مدرسه بود كه -با بدجنسي- پيروز مي شدم. چند روزي قهر مي كرد و زودی هم همه چيز فراموش مي شد. چند باري به جاي من تركه ي انار خورد كفِ دست هايش. آنوقت ها جگرم خنك مي شد اما بعدها راضي بودم هزار برابرش را بزنند كفِ دست هايم، اما لیلا مالِ من مي شد. هر كس نداند خود لیلا خوب مي داند كه من زودتر از او به فكرش افتادم. از بچگي هم بازي مان بود. دعوايمان که می شد هميشه طرف من بود. او نمي خواست لیلا را بازي بدهد. مي گفت: «من با دخترها بازي نمي كنم.» تا وقتي هم که مطمئن نمی شد هر دو تا مان قهر مي كنيم و تنهاي اش مي گذاريم، حرفش را پس نمی گرفت. تازه آنموقع بود که راضي مي شد به بازي دادن لیلا. هميشه من و لیلا سِريِ هم بوديم و او خودش تنها! همیشه هم به شرطی راضی می شدیم به بازی که او اول چشم بگذارد. تا او می شمرد، مي گشتيم يك جاي خوب پيدا مي كرديم و قايَم مي شديم؛ آرام و بي صدا، من و لیلا؛ تنگِ هم. نفس اش مي خورد پشتِ گردن ام. هیچ وقت پيدايمان نمی کرد. خسته كه مي شد چند بار صدايمان مي زد و بيرون كه نمي آمديم مي رفت پيِ كارش. آنقدر مي مانديم توي آن سوراخي كه لیلا خواب اش مي برد. هيچ وقت دل ام نمي آمد بيدارش كنم. دوست داشتم همينطور توي خواب نگاهش كنم. آنقدر صبر مي كردم كه خودش بيدار مي شد و با هم مي رفتيم سمتِ خانه...

همان موقع ها بود كه احساس کردم دوستش دارم. نمي خواهم بگويم همه چیز از همان وقت شروع شد. اصلاً مگر می شود برای چیزی مثل عشق نقطه ی شروع پیدا کرد؟! اما دراينكه خيلي زودتر از او به فکرش افتادم هیچ شکی ندارم. هزار بار خواستم يك جوري حرف دلم را به مادر بگویم اما نشد؛ يعني نتوانستم، خجالت مي كشيدم انگار. بعد از کُلی اين دست آن دست كردن تازه به فكرم رسید با خودِ او در ميان بگذارم. این شاید تنها زمانی بود که برادر بزرگتر خودم می دیدمش و «یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه» باورم شده بود. نه اینکه فکر کنید با او راحت تر از مادرم بودم، نه! هر وقت مي خواستيم چيزي به هم بگوييم كه خجالت مي كشيديم، روي كاغذ مي نوشتيم، مي گذاشتيم لاي خِرت و پِرت هاي هم. خود او این بازی را راه انداخت. از همان وقتي كه به مدرسه مي رفتيم. مي نوشت: "من رياضي چيزي سَرَم نمي شود، سَرِ جلسه حواس ات به من هم باشد"... و با پول تو جیبی آنروزِ خودش -که مادر به هر دوتامان می داد- مي گذاشت اش توي جيبِ شلوارم. بعضی وقت ها هم که چیزی داشت و چشمم را می گرفت تاقچه بالا می گذاشتم و، تا راضی نمی شد بِهِم بدهد زیر بار نمی رفتم. راهش را خوب ياد گرفته بودم. بيشتر وقت ها نُمره ها یمان يكي مي شد. معلم ها مي گذاشتند به حساب شباهتِ فوق العاده مان به هم...

نوشتم: فكر مي كنم عاشق شده ام، عاشقِ لیلا. نوشتم: روزم با فكرِ او شب مي شود. نوشتم: خجالت مي كشم با مادر در ميان بگذارم. نوشتم: هر چه باشد برادر بزرگتر تويي... خیلی چیزهای دیگر هم نوشتم که حالا یادم نمانده. یکی-دو روزي با خودم كلنجار رفتم و فکر کردم كجا بگذارم كه كسِ ديگري نبيند... ظهر پنج شنبه اي بود. بعضی روزها نه فقط اسم شان که لحظه لحظه شان برای همیشه در خاطر آدم می ماند. ناهار كه خورديم كاغذ را گذاشتم لاي قرآني كه توي قفسه ي كتاب هاي اتاق بود. عادت داشت از خيلي سال پيش، عصر هاي پنج شنبه قرآن می خواند. از پدرِ خدابیامرزمان ياد گرفته بود. تمامِ بعد از ظهر توي خانه ماندم و خودم را با كتابي -كه نه مي دانستم از كيست و نه چي توي اش نوشته- مشغول كردم، عصر كه وضويش را گرفت و داشت دست و صورتش را خشك مي كرد حالِ عجيبي داشت؛ مثلِ هميشه آرام نبود. قرآن را از توي قفسه ي كتاب ها برداشت و بوسيد، بعد هم چسباندش رويِ پيشاني، به عادت هميشه. مكثِ عجيبي كرد! با چشم هاي خودم ديدم؛ چون از توي هال حواس ام به همه چيزش بود. مي خواستم مطمئن شوم كاغذ را مي بيند و وقتي مي بيند عكس العمل اش چطوري است. مادر هم بود؛ كمي آنطرف تر بساط پهن كرده بود به قند شكستن. تپيدنِ قلبِ من از خِرچ و خِرچِ قند شكنِ او تند تر بود؛ خيلي تند تر. شاید «يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه» همين طور كتاب را نگه داشته بود روي پيشاني اش. انگار مي دانست كتاب با روزهاي ديگر توفير دارد. اما از كجا؟! چطوري؟! از وقتي كاغذ را گذاشته بودم چشم هم اَزَش برنداشته بودم. اصلاً آن دور و  بر هم نبود كه ديده باشد. آخرش هم لاي كتاب را باز نكرد! با هر دو دست چسباندش به سينه و از اتاق بيرون آمد. اول رو به مادر بعد هم رو به من لبخند زد و نشست. صورت اش سُرخِ سُرخ بود. از ترسِ اينكه آنجا بازش كند بلند شدم رفتم توي اتاق، در را هم بستم. انگار او هم همين را می خواست؛ از لبخندش -كه از توي جا كليدي ديدم پُر رنگ تر- شد فهميدم. مادر دست از كار كشيد و از بالاي عينك نگاهش كرد. نزديك تر شد و آرام شروع كرد به حرف زدن. سرش پايين بود اما زير چشمي  درِ اتاق را هم مي پاييد. آنقدر آرام حرف مي زد كه اگر تكانِ لب هايش نبود، متوجه نمي شدم. پيشِ خودم فكر كردم لابد از حال و روزم همه چیز را فهمیده و خودش مي خواهد قبل از اينكه من چيزي بگويم با مادر در ميان بگذارد؛ چیزی توی مایه های    وظيفه ي بزرگتری. مادر كه آرام كِل كشيد و "مبارك! مبارك!" اش رفت هوا بيشتر مطمئن شدم. پيشاني اش را که بوسيد و او هم عرق كرد، خوش بيني ام از بين رفت و وقتی لیلا را روی لب هایش لب خوانی کردم دیگر حال خودم را نفهمیدم. از «لا» یش که دهانش را عین ماهی رو به بالا باز کرد فهمیدم. اصلاً عادلانه نبودا آنقدر حالم بد بود كه توي اتاق داشتم خفه می شدم. در را باز كردم و آمدم بيرون. از آن مواقعي بود كه چيزي به فکرم نمی رسید. سَرَم خاليِ خالي بود. كتاب را با غيض از دستِ او قاپيدم و خواستم برگردم توي اتاق. مادر كه اوضاع را بَد دید قربان صدقه ي من هم رفت.  با هر دو دست شانه هايم را گرفت. اول گفت: «تو خوشحال نيستي؟!» بعد زود حرف اش را عوض كرد: «خودم مي گردم يك دختر خوب و با خانواده هم براي تو پيدا مي كنم، زودتر از آنكه فكرش را بكني. اصلاً با هم توي يك روز دامادتان مي كنم.»

از خودم بَدَم مي آمد؛ از اينكه دست و پایم را گُم کرده بودم و اين همه زود خودم را لو داده بودم. او هنوز سرش پايين بود. رنگِ زردِ من و گيجي ام داشت مادر را نگران مي كرد. خودم را جمع و جور كردم. رفتم جلو؛ به اندازه ي زمانی که از من بزرگتر بود ايستادم روبروي اش. بعد بغل اش كردم و شانه اش را بوسيدم. شايد به خاطرِ مادر، كه اينبار بلند تر كِل كشيد و رفت سمت آشپزخانه. خودم هم نمي دانم چرا این کار را کردم! گفتم که اینطور وضعی ممکن است بارها و بارها برای هر کسی اتفاق بیفتد و خودش هم نداند چه می کند. رفتم توي اتاق، در را بستم. كاغذ را هزار تكه اش كردم. گريه ام گرفت. این طور موقع ها تنها چیزی که لازم داری شاید گوشه ی دنجی باشد که همه چيز رادوباره توي ذهن مرور كنی. آنقدر که حق را به طرف مقابل ات بدهی و خودت را مستحق شکست بدانی؛ حد اقل براي مدت كوتاهي كه دِق نکنی. با استدلال هاي جورواجور به جنگ خودم رفتم. سر خودم داد کشیدم: «او که نمی دانسته من چنین خیالی داشته ام. شايد اگر حدس مي زد اينطور فكري ممكن است توي كله ام باشد، هيچ وقت این کار را نمی کرد و آرام كنار مي كشيد.»

هر چند آن مكثي كه سرِ كتاب كرد مُدام عينِ نيشِ زنبور توی ذهن ام فرو می رفت و از هر ذهنيتي جدايم مي كرد. با استدلال هاي قويتری به جنگ اش می رفتم: «مگر نه اينكه هميشه سَرِ همه چيز جدال داشتيم و بايد يكي مان برنده مي شد؟ حالا هم او برنده شده بود. مثل خيلي دفعات ديگر مزد جسارت اش را گرفته بود. مزد زودتر رسيدن اش را. اصلاً تقصير خودم بود كه اين همه دست دست كردم. كافي بود يك روز زودتر شهامت اش را پیدا می کردم، مي نشستم پيش مادر و عين همين كاري كه او كرد، مي كردم.»

اینها به کنار، اصلاً دوباره همه چیز دست به دست هم داده بود تا من بازنده باشم. كافي بود او اول قرآن اش را می خواند بعد با مادر درددل می كرد، آنوقت نامه را كه مي ديد دیگر به مادر چیزی نمي گفت. اگر هم مي گفت از من مي گفت، از اشتياقم و همه چيز شاید جور ديگري پيش مي رفت. اینطوری همه چیز برعکس می شد. و باز هم سرزنش و استدلال: «از كجا معلوم چندين و چند بار نامه ننوشته باشد كه بگذارد لاي خِرت و پِرت هايت و روی اش نشده باشد؟»

آنقدر با خودم كلنجار رفتم كه دود اسپند مادر كه از زير در آمد داخل اتاق، آرامتر شده بودم...

باید اینطور بلاهایی سَرَت بیاید تا مطمئن شوی اراده و تصمیم، مسخره ترین چیزهای عالم هستند. در بهترین حالت ممکن ما آدمها فقط فکر می کنیم اراده داریم و به میل خودمان رفتار می کنیم...

بايد سعي ام را مي كردم. بايد فراموش مي كردم. باید می گذشتم و می رفتم. كجا؟ خودم هم نمي دانستم. فقط مي خواستم يك مدتي - شايد هم براي هميشه- خودم را گُم و گور كنم. جنگ به دادم رسید، هر چند مثل همیشه او بود كه اول به فكر رفتن افتاد. گفت: «تو بمان كه حواس ات به مادر و ...» خجالت می کشید بگويد: «...لیلا باشد.» نمي توانستم بمانم. ماندن شكنجه ي دائم بود. دلم می خواست تمام گلوله هاي جنگ مي خوردند توي سينه ي داغدار من و همه چيز تمام مي شد. گفتم: «نمي توانم.» گفتم: «خيلي وقت است خیال دارم بروم...»

اگر هم ماندم و شاهد آن عقد مختصر بودم ترسم  از شکستن دل مادر بود و اینکه بگويم دلخور نيستم. روزي كه مهياي رفتن شديم فراموش ام نمي شود. آنقدر دلم تنگ بود كه احساس مي كردم براي آخرين بار است فرصت ديدن خيلي چيزها را دارم: مادر، محله، كوچه و لیلا... مي خواستم مثل بچگي هايمان قايم شوم؛ برای همیشه و بدون نفس های گرم لیلا كه هنوز روی پیشانی ام احساس شان می کنم. نگاه نکردن به پنجره ای كه لیلا توي قابش اشك مي ريخت، کار آسانی نبود. داشت گریه می کرد؛ مثل وقت هايي كه او راضي نمي شد بازي اش بدهد. خیلی وقت ها فكر مي كنم اگر به جاي او كس ديگری لیلا را اَزَم مي گرفت باهاش چطور تا مي كردم؟ امکان نداشت کوتاه بیایم. به هر قيمتي شده از سرِ راه بَرَش مي داشتم. به اين چیزها كه فكر مي كنم تنفر توي ذهن ام تار مي تَنَد. باید به چیزهای دیگری فکر کنم، هر چیزی بجز لیلا و او...!

اسير كه شدم، «او» شدم و تاوان اش را سنگين پس دادم. سنگينِ سنگين. آنقدر سنگين كه كمتر شبي كابوس اش به ذهن ام حمله نمی کند. تازه فهميدم شوخي نبود بچه ها مي گفتند اطلاعات عمليات دشمن به خونش تشنه است و گيرش يباورند تكه بزرگه اش گوش اش است... تمام تاوان اش را من پس دادم. ساعت ها گرسنه و تشنه با پا از سقف آويزان ام كردند! مثل صليب كشيده ها دست ها و پاهايم را ايستاده از هم باز كردند و بستند؛ سطلي پلاستيكي از بين پاهايم آويزان كردند. همين نبود! شلنگ آب را گذاشتند توي سطل كه ذره ذره سنگين تَرَش كند. براي چه؟! كه چه!؟ كه به چيزي كه روح ام اَزَش بي خبر بود اعتراف كنم. اعتراف كنم كه قرار بوده از كجا و چطوري عمليات كنيم. به برنامه هاي آينده ي گُردان و خيلي چيزهاي ديگر. همه ي اينها را «او» مي دانست و من بايد اعتراف شان مي كردم. باید بگویم اگر چيزي مي دانستم هزار بار اِقرارَش مي كردم. درك اش مشكل است اما واقعیت دارد! توي همچين موقعيت هايي بايد خيلي لجباز و پوست كُلفت باشي كه سايزِ زير پوشِ زن ات را هم بِهِشان نگويي. بِهِشان مي گفتم اشتباه گرفته اند، به خرج شان نمي رفت! هزار فحش و بد بیراه نثارش کردم؛ نثار «او» که همه ی زندگی ام را زهر کرد. به هوش و بي هوش فقط لیلا بود كه چرخ مي خورد توي ذهن ام و از يادم نمي رفت!؛ وقتي كه توي آن راه آبِ تنگ و تاريكِ زيرِ ديوارِ باغ، خواب اش مي بُرد و نفسِ اش پشتِ گردن ام را می سوزاند. وقتي كه از توي قاب پنجره اشك از چشم هايش شُرّه می کرد و دست تكان مي داد...

به خودم كه آمدم و چشم باز كردم، توي اردوگاه بودم، بين یک مُشت آدم که لباسشان همرنگ لباسم بود. مثل يك قهرمان باهام رفتار مي كردند.حال ام كه بهتر شد، بچه ها حساب كتاب كردند؛ يك ماه و چند روز توي آن سياهچالِ لعنتيِ استخبارات -كه روز و شب اش مثل هم بود- شكنجه شده بودم و توي تمام آن مدت تنها چيزي كه برايم معني نداشت گذشت زمان بود. بي پدر مادر ها جاي سالم توي بدن ام نگذاشته بودند، آنقدر كه انگار ديگر به درد هيچ واكنشي نشان نداده بودم. یادگار خیلی هایشان هنوز روی بدنم هست. كاغذ پاره هاي توي جيب «او»-که هیچ وقت فرصت نگاه کردن شان را پیدا نکردم- باعث تمام این زجر کشیدن ها بود. کاغذپاره هایی که برای من ارزشمندترین شان عکس لیلا بود که حتم دارم لابلای شان بود. حاضر بودم دوباره همانقدر شکنجه ام می کردند و پس ام می دادند...

حالا لابُد مادرم بالای قَبری که «او» زیرش خوابیده -اما نام مرا بر خودش دارد- گریه می کند و می گوید: «کجایی ببینی برادر بزرگترت سرافراز دارد برمی گردد...!» و لیلا که سالهای سال پشت آن پنجره به انتظار «او» نشسته و اشک ریخته. باز هیچ کس منتظر من نیست؛ منم که زنده ام و توی این اتوبوس قُراضه بعد از این همه سال دارم برمی گردم اما همه چشم به راه «او» مانده اند. كاش توي آن خراب شده آنقدر نگه ام مي داشتند كه مي پوسيدم. كاش زير شكنجه نفس ام بند مي آمد...

حسِ آزاد شدن براي كسي كه در بند است مثل دریاست برای ماهی، وقتی طول تمام رودخانه ها را برای رسیدنش شنا کرده است. گفتم ماهی، یاد لب های «او» افتادم که لیلا را بی صدا مثل حبابِ هوا، توی آن خلاء رها می کردند؛ همانروزی که مادر کِل کشید و بوی اسپند پیچید توی خانه

...

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/335




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)