قبر، کنده و آماده بود ، بله . نمی
شد توی آجری ها دفنش کرد. قدش بلند بود. باعث بی نظمی میشد ، بله . ولی شهید بود ، کسی «نه» نگفت . همه
گفتند : بله
.
فامیل ها آمده بودند،
هیچ یک از دخترهای فامیل به سر و صورت خودش چنگ نزد .
خوشگل بود ، بله ، ولی ندار بود و کسی دلش نمی خواست وقتی از
سربازی برگشت ، برای زن
گرفتن به در خانه ی آن ها برود . مادر گریه نکرده بود ، بس که
همه تبریک گفتند ، بس که احترام گذاشتند . شد «حاجی خانم» و «شما»
و « مادر معظم شهید» و
الگوی مادرها . یک نفر چیزی نگفت که یعنی : «حیف شد بچه !
»
برای قاب آلومینیومی بالای سرش عکس
خواستند . فقط عکس کچل سربازی داشت . نشد بدنش را
ببیند . گفت : « من کهنه اش را عوض کرده ام ، نمی شود یعنی چه ؟!
»
جواب دادند :
صورتش را باز می کنند تا ببوسدش
.
گل های گلایول و مریم رسید . پرید توی قبر . گل ها را
چید . اگر داماد شده بود این کار را نمی کرد . پولش
کجا بود که برای بسترش گلایول و مریم بخرد ؟ این ها را هم سپاه آورده بود . اجرشان با امام حسین
!
قرآن می
خواندند ، صلوات می فرستادند . گلاب دادند . گفت :«نه! جایش خیس می شود بچه
ام . »
مردم که شروع به هیاهو و هل دادن
یکدیگر کردند ، فهمید پسرش را آورده اند. کفن سفیدش از
همه ی ملافه هایی که تا به حال در خانه ی مردم شسته بود بهتر
بود. تترون 4000 بود . چند لباس فرم دار مردم را پس زدند و پسر را
کنار قبر گذاشتند . صورتش را که باز کردند ، آن مصیبت پیش
آمد .
« رو سر عروس و
دوماد ، بپاشین نقل و نبات ! »
رختشور محل ،
با دست های قاچ دردناکش ، دست افشانی می کرد و می خواند .
« کوچه تنگه ،
بله ، دوماد قشنگه ، بله ... دست به زلفاش نزنین ، قدش بلنده ، بله !
»
مردهای ردیف جلو ، رو
برگرداندند . دست روی چشم گذاشته بودند و شانه هایشان تکان
می خورد . چند زن ، محکم به صورت زدند و « خاک بر سرم » گفتند .
رد انگشتانشان خط قرمزی به صورتشان انداخت . بقیه هم
چادر به صورت کشیدند و با صدا گریه کردند . پشت سری
ها که فهمیده بودند آن جلو خبری شده شروع به هل دادن
کردند تا راهی باز کنند . پیکر مرد لگد خورد و سرش کمی لغزید به
سمت قبر
.
چپ ، راست ، چپ ، راست ... خانم جلسه ای محل « یا
امام زمان » گویان دست انداخت و گره چادر را که مادر
پشت سرش بسته بود چسبید . دو تا سرباز پریدند
پایین و شهید وطن را سراندند داخل قبر .
خانم جلسه ای ، همراه شوهرش ، زن را
که گریه می کرد و ضجه می زد ، سوار ماشین کردند و
بردند خانه ی خودشان . زن ، چایی نبات را که خورد ، خیلی معقول
تشکر کرد و گفت می رود خانه برای آماده کردن مقدمات
.
خانم جلسه ای دنبالش راه افتاد .
خواهرش مانده بود به کارها برسد . تا داخل شدند ،
خواهر با ابروهای کج شده از ناراحتی گفت : « آبجی ! فقط چای داریم
، هیچی دیگه نداریم . شکر هم
برای ... »
مادر گفت : «
عروسی که نیست . همین بسه . حلوا هم نمی خواد ، حلوا مال مرده است . پسر من شهید
شده ... »
این ها را که
گفت ، خیال خانم جلسه ای راحت شد . گفت همه که رسیدند ، با حاج آقایش خدمت می رسد .
«بااجازه ای !» گفت و رفت
.
زن اما یادش افتاد که صورت پسرش را
نبوسیده است

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
سلام. فقط خواستم ای- میلم را بگذارم برای نظرات دوستان.ممنون