آخرین به روز رسانی : 9 شهریور 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

مادر : درد(ویژه نامه داستان جنگ)

قبر، کنده و آماده بود ، بله . نمی شد توی آجری ها دفنش کرد. قدش بلند بود. باعث بی نظمی میشد ، بله . ولی شهید بود ، کسی «نه» نگفت . همه گفتند : بله .

فامیل ها آمده بودند، هیچ یک از دخترهای فامیل به سر و صورت خودش چنگ نزد . خوشگل بود ، بله ، ولی ندار بود و کسی دلش نمی خواست وقتی از سربازی برگشت ، برای زن گرفتن به در خانه ی آن ها برود . مادر گریه نکرده بود ، بس که همه تبریک گفتند ، بس که احترام گذاشتند . شد «حاجی خانم» و «شما» و « مادر معظم شهید» و الگوی مادرها . یک نفر چیزی نگفت که یعنی : «حیف شد بچه ! »

برای قاب آلومینیومی بالای سرش عکس خواستند . فقط عکس کچل سربازی داشت . نشد بدنش را ببیند . گفت : « من کهنه اش را عوض کرده ام ، نمی شود یعنی چه ؟! »

جواب دادند : صورتش را باز می کنند تا ببوسدش .

گل های گلایول و مریم رسید . پرید توی قبر . گل ها را چید . اگر داماد شده بود این کار را نمی کرد . پولش کجا بود که برای بسترش گلایول و مریم بخرد ؟ این ها را هم سپاه آورده بود . اجرشان با امام حسین !

قرآن می خواندند ، صلوات می فرستادند . گلاب دادند . گفت :«نه! جایش خیس می شود بچه ام . »

مردم که شروع به هیاهو و هل دادن یکدیگر کردند ، فهمید پسرش را آورده اند. کفن سفیدش از همه ی ملافه هایی که تا به حال در خانه ی مردم شسته بود بهتر بود. تترون 4000 بود . چند لباس فرم دار مردم را پس زدند و پسر را کنار قبر گذاشتند . صورتش را که باز کردند ، آن مصیبت پیش آمد .

« رو سر عروس و دوماد ، بپاشین نقل و نبات ! »

رختشور محل ، با دست های قاچ دردناکش ، دست افشانی می کرد و می خواند .

« کوچه تنگه ، بله ، دوماد قشنگه ، بله ... دست به زلفاش نزنین ، قدش بلنده ، بله ! »

مردهای ردیف جلو ، رو برگرداندند . دست روی چشم گذاشته بودند و شانه هایشان تکان می خورد . چند زن ، محکم به صورت زدند و « خاک بر سرم » گفتند . رد انگشتانشان خط قرمزی به صورتشان انداخت . بقیه هم چادر به صورت کشیدند و با صدا گریه کردند . پشت سری ها که فهمیده بودند آن جلو خبری شده شروع به هل دادن کردند تا راهی باز کنند . پیکر مرد لگد خورد و سرش کمی لغزید به سمت قبر .

چپ ، راست ، چپ ، راست ... خانم جلسه ای محل « یا امام زمان » گویان دست انداخت و گره چادر را که مادر پشت سرش بسته بود چسبید . دو تا سرباز پریدند پایین و شهید وطن را سراندند داخل قبر .

خانم جلسه ای ، همراه شوهرش ، زن را که گریه می کرد و ضجه می زد ، سوار ماشین کردند و بردند خانه ی خودشان . زن ، چایی نبات را که خورد ، خیلی معقول تشکر کرد و گفت می رود خانه برای آماده کردن مقدمات .

خانم جلسه ای دنبالش راه افتاد . خواهرش مانده بود به کارها برسد . تا داخل شدند ، خواهر با ابروهای کج شده از ناراحتی گفت : « آبجی ! فقط چای داریم ، هیچی دیگه نداریم . شکر هم برای ... »

مادر گفت : « عروسی که نیست . همین بسه . حلوا هم نمی خواد ، حلوا مال مرده است . پسر من شهید شده ... »

این ها را که گفت ، خیال خانم جلسه ای راحت شد . گفت همه که رسیدند ، با حاج آقایش خدمت می رسد . «بااجازه ای !» گفت و رفت .

زن اما یادش افتاد که صورت پسرش را نبوسیده است

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/333



نظرات (1)



سلام. فقط خواستم ای- میلم را بگذارم برای نظرات دوستان.ممنون



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)